یادداشت هایی پیرامون ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی
ج. ا. پ
2001. 1. 1
ماتریالیسم دیالکتیک
( 1 )
کاینات شناختنی
اراده مختار چیست؟ "توهم موجودی که از خویشتن بعنوان علت آگاه است و بعنوان معلول از خود آگاهی ندارد"
تعریف درخشان ( دیدرو) که هم در مورد فرد و هم انسان اجتماعی و بقول مارکس Gesellschaftsmensch صادق است.
( پلخانف، آثار فلسفی، چند کلمه ای در باره دفاع از "ماتریالیسم اقتصادی" ــ ترجمه فارسی . ص 42 )
کاینات سترگ
بیش از یکماه می شود که طور منظم و برحسب معمول، خامه را به کاغذ آشنا نساخته و سیاه روی سفید، چیزی به دل کاغذ حواله نکرده ام. علت آن این بود که، از یکسو مشغول مطالعه برخی از کتب و آثاری بودم که در دسترسم قرار گرفتند، و از سوی دیگر ــ قبول کن ــ که ذهنم یاری نداد حداقل چند سطری را بهم انسجام دهم. دانستم وقتی طور معروف دل نخواهد، از چشم کور اشک جاری نمی شود. درک کردم فضای شعوری ام در تدارک مطلب تازه ای مشغول خود اندیشی است تا زمینه فراهم سازد، اندیشه اش را مکتوب و مرقوم ساخته، پیش روی دیگران، بویژه همرزمان متعهد انقلابی بگذارد که به پرتو خرد انقلابی آنها، این بذل کمرنگ، رنک روشن پیدا کند و خود، آن مضمونی گردد که شکل آن جالب و جاذب گردد.
وقتی کتابی را زیر عنوان "ماتریالیسم دیالکتیک و علم طبیعی بورژوازی" برای بار دوم خواندم، بگذار بگویم، از دل خواندم و تا اندازه ای بخشی از مطالب آنرا به حافظه سپردم، ملاحظه کردم، ذهنم دریچه ای را باز میکند که از آن انباشته ای بیرون بریزد و نفش کاغذ گردد. اینست که از این فرصت مساعد استفاده میکنم تا عنوان را با معنونی آشنا بسازم که بخواندن بیارزد و زحمت اشک ریزی و خون دل خوردن را هدر ندهد.
انگیزه ای که مرا بیشتر وامیدارد "کاینات شناختنی" و تا اکنون پر از اسرار را عنوان کنم، اینست که می بینم انقلابات علمی و تخنیکی در این عصر و زمان، وسایل، امکانات و شرایطی را فراهم آورده که آگاهی، علم انسان را بر کاینات ( طبیعت ) ، جامعه و خود انسان اجتماعی، عمق و پهنای بیشتر بخشیده و می بخشد، و کاینات چشم دید Makrokosmos و کاینات ذره بینی Mikrokosmos را در رابطه هم محیط می شود.
انسانی که هنوز در جامعه موجود انسانی، در این کره زمین، یکی از سیارات منظومه شمسی ما که خود در بین منظومه های بی شمار شمسی یک جز، ذره ناچیزی است، در خودمرکزبینی غرق گردیده، وقتی زمین را مرکز کاینات می شمرد و در دور این محور، کاینات را دایره وار می چرخاند؛ خود را هم ناف زمین می خواند و تاج "اشرف مخلوقات" و "خلیفه" زمین را بر تارک خود حمل میکرد!
اما امروز می بیند که عجز و ناتوانی اش آنقدر دامنه دار و ژرف است که هنوز هم از جهان اسرار، برخود می لرزد و فهمش را در مقابل انبوه کوه های مشکلات در راه شناخت کاینات، آنقدر بی مقدار می داند که اعتراف می کند و باید کند، که دانش او به آن حدی رسیده که بداند، نادان است.
دانایی و نادانی با موجودیت شرایط هستی محدود نسل های انسانی، یک امر نسبی است. اسلاف دورتر ما از اسلاف نزدیکتر به ما، در تاریکی بیشتر دست و پا می زدند، و از امور هستی خود کمتر آگاه بودند؛ جهل شان طور معروف مرکب بود و بر دانایی شان حاکم. اما نسل های بعدی تلاش کردند، با غلبه بر مشکلات و نبرد علیه موانع، شرایط را تغییر دهند، و زمینه ای را فراهم آورند که پشتکار و عرق ریزی شان، فرهنگ جامعه را نیز غنا بخشیده و زمینه ساز رشد آگاهی، علم انسان شود.
روشن است که سازمان مانوفکتوری تولید، انسان روستایی را که با بلاهت زندگی میکند، با خرد شهری همراه میسازد، و تولید بزرگ ماشینی، فکر بزرگ را ساز و برگ میدهد؛ یعنی شعور، خرد، آگاهی و علم از دامان مبارزه تولیدی ــ تجربه انسان بر طبیعت ــ الهام میگیرد. شعور هستی اجتماعی، خرد این هستی اجتماعی، آگاهی این هستی اجتماعی و بالآخره علم همین هستی اجتماعی اوست. چیزی بنام علم قبل از تجربه انسان، در طبیعت، در جهان و کاینات وجود ندارد؛ علمی قبل از تجربه، از جانب ماتریالیسم دیالکتیک، چیزی بنام apriori ( لمی ) تعریف میگردد که برداشت ایده آلیستی متافزیکی است.
در این یادداشت که در کل، از همین نوشته، اثر یا کتاب ویلی دیکهوت Willi Dickhut بمثابه مأخذ عمده استفاده می کنم، اگر به آثار در خور توجه دیگری دست یافتم، بلادرنگ از آن فیض می گیرم و در غنای مضمون، شکل را مجلوب میسازم؛ در غیر آن، از همین اثر که در دسامبر 1987 عیسوی ( میلادی ) در چاپخانه Verlag Neuer Weg طبع شده، استفاده می نمایم.
میدانم که فاصله 13 سال از 1987 تا 2000 و حتی 2001 میلادی، وقتی انقلابات علم و تخنیک و دستآورد های اعجاب انگیز مغز الکترونیک را در نظر بگیریم، فاصله بس مهیب و بزرگ است. از این سبب تلاش میکنم این خلا را با آثار جدید علمی تا حد توان پرکنم، و اگر به آرزوی خود نرسیدم، خواننده انقلابی خود میداند که چه بسا از آرزو ها که بخاک رفته اند.
اما این را هم می دانم که وسایل منکشفه تخنیکی امروزی، موانع را از سر راه کشف اسرار و تعمیق شناخت انسان بر ذرات مادی از بین برده و هنوز هم از بین می برد. تلسکوب (هابل ) Hubble که خارج از اتمسفر زمین در فضا قرار داده شده، ما را به راز تکوین کرات سماوی آشنا می سازد و در اصل پرده های اوهام و ابهام را می درد.
فیلم هایی را که هابل تهیه دیده، به تمامی شک ها و وسواس های قبلی ضربه کشنده می زند؛ بر نظریه Big Bang می تازد و آنرا ضربه مدهش کشنده می رساند. در دل یک galaky ــ کهکشان ــ سوراخ تاریکی را شناسایی میکند که کتله عظیم آن مجموع سه بیلیون آفتاب نظام شمسی ما میباشد.
سیارات جدیدی را در حال پیدایی می بیند که از گرد و گاز تشکیل شده اند، و همچنان شاهد از بین رفتن برخی از این سیارات می باشد. به زبان دیگر، کاینات را در حال آمد و شد و دوباره تولید Regenerathon مداوم می بیند. در اخیر ما بدین نتیجه می رسیم که در این کاینات، بجز از عملکرد نیروهای فزیکی ــ کمیاوی، "دست غیب" دیگری دخالت ندارد.
پس از این تمهید کوتاه، دوباره به متن کتاب مراجعه می کنم و تلاشم اینست، تا حد توان جسته و گریخته از محتوای آن، مضمونی را شکل دهم که مسایل مطروحه در فوق را بتوانم با ارائه دلایل به ثبوت رسانم.
روشن است که در طی اعصار بین ایده آلیسم و ماتریالیسم بر مسایل کاینات، نزاع و کشمکشی وجود داشته است. بخصوص روی این مسئله عمده که، آیا کاینات خلق شده، از خود خالقی دارد، و یا اینکه از ازل وجود داشته و در زمان و مکان نامحدود قرار دارد؟
ما براین عقیده ایم که طبیعت و جهان مادی است، در مکانی واقع شده و زمان هم آنرا سایه وار تعقیب می کند. ماده در حال حرکت، در مکان و زمان حرکت دارد. ماده در حالت حرکت و تغییر قابل درک است؛ نه خلق می شود و نه از بین می رود. بواسطه حرکت، اشکال جدید ماده پدید می آیند و اشکال کهنه از بین می روند، اما خود ماده از بین نمی رود. حرکت، وصف ذاتی ماده است؛ این خصلت کیفی، حرکت و تحول و تکامل، قدرت تغییرپذیری ماده را گواهی میدهد. طور مثال اشکال حرارت، نور، برق و همچنان اشکال زندگی و شعور، کیفیت های متنوع حرکت می باشند.
حال دیگر ببینیم که علم طبیعی بورژوازی خود، به نتایج درست شناخت جهان ــ کاینات ــ می رسد، اما از آن تعبیر ایده آلیستی می کند، و لذا باید از جانب ماتریالیسم دیالکتیک شدیدا انتقاد گردد.
فزیک معاصر بر تئوری ( جوردانس ) Jordans تکیه کرده و کاینات را از یک انفلاق، Urknall ( Big Bang ) بوجود می آورد!
اما بر این تئوری مانند اینکه بر تئوری نسبیت ( ریلاتیویته ) اینشتاین Einstein که زمان و مکان را بمثابه واقعیت های عینی کاینات منکر شده، آنها را نسبی می خواند، از جانب ماتریالیست ها بخصوص ماتریالیسم دیالکتیک، انتقاد وارد می آید.
فرامی گیریم که کمبود این تئوری ها خود، از گندیدگی موجود جامعه سرمایه داری انحصاری ناشی می شود. توجه کنید: تا آن زمان که سرمایه داری رقابت آزاد دنیای وسیعی را در قبال خود داشت که در آن بدون مانعه پیش می رفت و در تسخیرش کمتر به موانع روبرو می شد، تصور میکرد با جهان پهناور روبرو است، و لذا از مکان بی حد سخن می گفت. همینکه در عصر امپریالیسم زمین تحت یوغ سرمایه داری قرار گرفت و حدود این کره خاکی تعیین گردید، باز تئوری محدودیت کاینات مطرح گردید.
حال وقتی پرولتاریا بحیث یک طبقه بالنده در جامعه بورژوازی، نمایندگان علمی خود را به پیش می کشد، دیگر فورمول های انتزاعی و خشک، جای شان را به واقعیت های عینی میدهند که اصلا در طبیعت، جهان موجود، خارج از اراده و شعور انسان قرار دارند. اینست که بین دو جهانبینی، بیشتر از پیش مبارزه حاد آغاز میگردد.
از همین سبب است که کارگران، زحمتکشان و روشنفکران انقلابی مکلفیت دارند شناخت خودشان را در باره طبیعت، متکی به جهانبینی مادی با روش دیالکتیک انقلابی تکامل دهند، زیرا با همین سلاح بران ایدئولوژیک می توانند در مبارزات اقتصادی و سیاسی، مبارزه طبقاتی را به نفع خود و زیان بورژوازی، گام به گام و در نهایت با انقلاب اجتماعی به پیروزی رسانند.
دیالکتیک است که مسیر حرکت کاینات، طبیعت و جامعه را درست بازتاب می کند.
کاینات چشم دید Makrokosmos
گهنامه چه می گوید
وقتی به تاریخ رجوع می کنیم، مراد تاریخ دوباره تولید حیات اجتماعی انسان است که در آن، تولید مثل انسانی و تولید نیازهای مادی ــ معنوی اش مطرح بحث است.
کهن ترین علم طبیعی، شناخت کاینات چشم دید را طرح میکند. نظر به یک تخمین، دو منجم درباری چین بنام های Hi و Ho ( احتمال دارد به همین جرم بقتل رسیده باشند ) در حالت مستی شراب، یک آفتاب گرفتگی را پیشگویی کرده اند؛ البته حقیقت این مطلب روشن نیست. اما باید تذکرداد که چینایی ها نظر به سطح فرهنگ بلند خود، شاید قبل از دیگران حرکت آفتاب را شناخته باشند.
بابلی ها هم بنوبه خود در این مورد تازه هایی داشتند. یونانی ها مشاهدین خوبی نبودند، اما قیاس خوبی داشتند؛ این ها حدس می زدند که زمین مرکز جهان است و کرات بلوری آن را احاطه کرده که در آنها کرات سماوی ثابت هستند. آفتاب، مهتاب و سیارات نظر به حدس آنها، در محیط زمین فضای خود را داشتند که "موسیقی فضا" را می نواختند، اما از جانب انسان شنیده نمی شد. وقتی زمین مرکز کاینات تخمین می شد، این گمان هم پیدا بود که زمین ساکن، و کرات سماوی دور آن می گردند.
چرا تعجب کنیم که انسان ها، غرق در جهالت، مدت ها به همین ظاهر فریبنده تن دردادند، وقتی تا قرون وسطی در اثر سلطه کلیسا، همین قیاس در اذهان حاکم بود.
هیپارخ Hipparch در سال های 190 ــ 125 قبل از میلاد ( یا قبل از تاریخ که ما با آن آشنایی داریم ) در باره حرکت سیارات، مشاهدات خوبی دارد که می توان او را، موسس نجوم علمی قبول کرد. سه صد سال بعد از او، بطلیموس Ptolemäus خود یک سیستمی را بنا نهاد که بنام او باقیست.
وقتی انسان به بالای سرش کمان کبود فضا یا آسمان را می دید و روزانه تماشا میکرد که آفتاب به گمان او از شرق ( افق شرق ) سر زده ( طلوع میکرد ) ، در وسط روز بالای سرش شعاع مستقیم می تابید و بعد بسوی غرب حرکت نموده و در افق غرب ناپدید می شد، غروب میکرد، روز و شب را با همین ساده گرایی شناسایی می نمود؛ بدین نتیجه می رسید که در 24 ساعت، آفتاب یک مسیری را طی میکند.
روشن است که تصویر جهان با این ساده گرایی و ظاهر بینی، با حقیقت در توافق نیست و در ازمنه مختلف مورد شک و تردید قرار داشته است. اما تاریکی ارباب کلیسا که نفع شان در همین تصویر نادرست جهان مضمر بود، چنان بر اذهان سایه می افگند، که در اعصار دیگری هم، از جهان واقعی تصویر درستی بدست نیاید؛ چون در مقابل حرکت مطلق مانند تکامل، هیچ قدرتی نمی تواند سد سدیدی بسازد، لذا اعصار تکاملی پیهم بر تاریکی ها غلبه کرده و از کائنات چشم دید، تصویر دقیقتر بدست دادند. می توانیم در این مورد، از سه عصر تکامل سخن بزنیم:
1ــ سیستم جهان بطلیموسی
2ــ سیستم جهان کوپرنیکوسی
3ــ سیستم جهان نیوتنی
بطلیموس زمین را مرکز جهان و بدون حرکت می دانست؛ برخلاف سیارات، آفتاب و ثوابت را در دور زمین در حرکت میدید.
کوپرنیکوس آفتاب را مرکز جهان می دانست؛ زمین را در حالیکه دور محورش حرکت میکرد، با سیارات دیگر دور آفتاب در حرکت میدید.
نیوتن گفت که تمامی حرکات کرات سماوی، از قانون جاذبه تبعیت می کنند.
از یاد نبریم که علم بر جهل، به زودی و آسانی نمی تواند چیره گردد، زیرا نیروهای عقبگرا و تاریک اندیش، روزنه های علمی را گل اندود ساخته و با چماق تکفیر، بر فرق علما می کوبند و جان آنها را میگیرند. تماشایی است که نظریه کوپرنیکوس، صد سال مورد حمله اربایب کلیسا قرار داشت، و هر کسی که از آن پیروی میکرد، تاپه کافر و رافض را می خورد و بجزا می رسید، یعنی جانش را از کف میداد.
هنگامی که گالیله Galilei بدفاع از سیستم کوپرنیکوس برآمد ( 1642 ــ 1564 ) ، با دایره تفتیش کلیسا مواجه شد، و وادار گردید محتاط باشد، یعنی سرسختی نشان ندهد.
فریدریش انگلس در اثرش "لودویک فویرباخ و ... " نوشت:
" و بدین ترتیب در مسیر تکامل، تمام آن چیزهایی که قبلا واقعی بودند، غیر واقعی می شوند، و ضرورت خویش، حق حیات، معقولیت خود را از دست میدهند؛ بجای آن واقعیت های میرنده، واقعیت های نو، زنده بطور مسالمت آمیز جا میگیرند. اگر کهنه بحد کافی عاقل باشد تا بدون مقاومت بمیرد؛ و اگر با این ضرورت مخالفت کند، در آنصورت با قهر کارش ساخته می شود" ( مارکس ــ انگلس، کلیات، جلد 21 ، ص 266 ، اثر دیکهوت ــ ص 24 ، زبان آلمانی ).
کپلر
( Johannes Kepler (
1630 - 1571
، اثر کوپرنیکوس را تکامل داد. یکی از اشتباهات کوپرنیکوس این بود که کرات سماوی را، مدارهای دایره ای میداد. اما کپلر در قانون اولش ( 1609 ) گفت: سیارات در مدار بیضوی Ellipsen حرکت می کنند که در محراق آنها، آفتاب قرار دارد.
قانون دوم کپلر عبارت است از:
خط اتصال بین آفتاب و سیاره، در عین زمان سطوح معادل را عبور میکند. هرقدر سیر حرکی یک سیاره بطی تر باشد، این سیاره از آفتاب دورتر است؛ هر قدر سیاره به آفتاب نزدیکتر باشد، سیر حرکی آن سریعتر است.
قانون سوم کپلر: مربع زمان سیر سیارات، متناسب است به مکعب دوری وسطی آنها از آفتاب.
Venus
(
زهره یا ناهید
) زمان سیر 225
و زمین زمان سیر
365 روز
دارند. مربع
اعداد زمان سیر هر دو
سیاره به این
تناسب است:
2
0 , 1
50625
225
ـــــــــ
=
ـــــــــــ
=
ــــــــــ
2
2,6
133255
365
زهره از آفتاب، بطور وسطی 108 میلیون کیلومتر دور است ؛ و زمین 150 میلیون کیلومتر. مکعب اعداد دوری این هر دو سیاره ، بدین تناسب است:
3
0 , 1
2 1 7 9 5 2 1
8 0 1
ـــــــــ = ـــــــــــــــــ = ـــــــــ
3
2,6
3375000 150
نیوتن
( Isaak Newton
( 1727 - 1643 سیستم جهانی را بر پایه قوه جاذبه یا مرکز ثقل، توضیح کرد. حرکات تمامی کرات سماوی، بواسطه یک نیروی عمومی ( قوه جاذبه ) تعیین میگردد. همان نیرویی که سنگ پرتاب شده در هوا را، دوباره بسوی زمین می کشد؛ مهتاب را وامیدارد در مدارش، دور زمین بگردد. قبل از نیوتن، حرکات اجرام سماوی در پرده ابهام و اسراری قرار داشتند. اینست که که علم، آگاهی انسان در قرن هفده ، به آن حد می رسد که این پرده را میدرد، و اسرار را فاش میکند؛ ضرورت را درک، و آزادی نسبی انسان را در همان محدوده شرایط، تأمین می نماید. سه قانون نیوتن عبارتند از:
1ــ قانون عطالت
2ــ قانون دینامیک
3ــ عمل مساوی به عکس العمل، قانون اثر متقابل
چهارمین قانون نیوتن بنام زوزنقه Parallelogramm نیرو ها یاد میشود، که معمولا در دیاگونال زوزنقه، بزرگی و جهت نیروی استنتاجی را تعیین میکند.
قانون جاذبه نیوتن اینطور افاده میگردد:
هرجسمی در کاینات، جسم دیگری را با نیرویی جذب میکند که مستقیما به مجموع کتله های آنها، و غیر مستقیم به مربع فاصله متقابل آنها، تناسب دارد.
از این قانون اساسی تمامی حرکت ها در کاینات، مایر W.Meyer بدین نتیجه میرسد که بگوید: "قانون نیوتن بیشتر از این یک قاعده صوری ای مانند آموزش کوپرنیکوس و یا کپلر نبود، بلکه یک قانون علی ای بود، چنان ساده و عام که دیگر نمیتواند کاملتر گردد".
با نیوتن، پرده متافزیک جهان بینی شگاف برمیدارد؛ اکثر کاشفین بدون اینکه درک کنند، به روش دیالکتیک جهان بینی رو آوردند. چنانیکه اجرام سماوی در حرکات حقیقی، تغییرات، روابط و وابستگی متقابل بر یکدیگر اثر میکردند، و این متود دیالکتیکی، خود جهشی را در تکامل نجوم ارمغان آورد.
سیستم زمین ــ مهتاب
در دل اعصار، مردمان بدوی که هنوز با بخشی از زمین آشنایی داشتند، در محیط بحر مدیترانه، و در شرق، بخش چین و هند، زمین را یک آیینه مسطح می انگاشتند؛ تا اینکه بطلیموس شکل کروی زمین را بیان کرد. وقتی ماجیلان سفر دوردنیای خود را در 1522 بسر رساند، شک نهایی در باره کروی بودن زمین، نیز از میان رفت.
زمین که روی آن انسان سکنی گزیده، مساحت 510 میلیون کیلومتر مربع دارد که از آن جمله، صرف 145 میلیون کیلومتر مربع آن، زمین خشکه است، و بقیه آن آب است. می بینید که روی این قطعه خشک، انسان برای بقای خویش رزم مداوم دارد؛ اما امروز امپریالیست ها، برای تسخیر و سلطه برآن، جنگ های خونین را براه انداخته اند.
مجموع مساحت آبی سطح زمین 70,7% تخمین زده میشود که خود تأثیر پابرجایی بر اقلیم زمین دارد؛ و همچنان رابطه ناگسستنی با تکامل زنده جانهای کره ارض نشان میدهد.
میدانیم که فوکولت Foucoult فزیکدان، بواسطه یک پاندوی بزرگ که 67 متر مربع طول داشت، حرکت دورانی زمین را بدور خودش، ثابت ساخت.
در تخمین اولی، مدار زمین کروی است ( کوپرنیکوس ) ؛ در تخمین دیگر، این مدار بیضوی است ( کپلر ). اثبات آن، درست از جانب جیمس برادلی James Bradley ( 1762 ــ 1692 ) صورت گرفت.
مهتاب، دور زمین در مدار یک بیضوی حرکت دارد، که محراق آن زمین است؛ دوری مهتاب طور وسطی از زمین km 384000 است. این روشن است که مهتاب، همراه زمین یکجا، دور آفتاب می چرخد.
مهتاب از خود روشنی ای ندارد و شعاع آفتاب را بازتاب میکند؛ مهتاب از خود اتموسفیری ندارد، لذا نور و سایه آن یک تضاد حاد است.
مهتاب بدون هوا و بدون صوت، یک جهان مرده و آرام است. از یاد نبرید که مهتاب درحالیکه در 24 ساعت دور زمین می چرخد، دور محور خود هم حرکتی دارد.
مانند هر جسم دیگری، زمین و مهتاب در مقابل منبع نور آفتاب، سایه ای از خود نشان میدهند. وقتی مهتاب در حرکت خود دور زمین، کلا در سایه زمین فرو رود، یعنی بین آفتاب و مهتاب زمین قرار گیرد، مهتاب گرفته می شود، مهتاب گرفتگی کامل. اما اگر روشنی مهتاب قسما گرفته شود، مهتاب گرفتگی قسمی است. در یکدهه هفت مهتاب گرفتگی کامل، و هشت مهتاب گرفتگی قسمی صورت میگیرد. وقتی مهتاب در مدار حرکی خود روشنی آفتاب را بپوشاند، یعنی بین زمین و آفتاب واقع شود، در آنصورت آفتاب گرفتگی پدید می آید، یعنی زمین تاریک میگردد.
سیستم شمسی
کوپرنیکوس به غلط آفتاب را مرکز جهان می دانست. از اینکه آفتاب با نور و انرژی حرارتی اش به حیات عضوی نیروی حیاتی می بخشد، جای گفتگو نیست. اما با تمام این قدرت خلاقه اش، مرکز جهان نیست.
آفتاب مرکز نظام شمسی است. اجرام سماوی ذیل، داخل این نظام شمسی میگردد:
1 ــ آفتاب بمثابه جسم مرکزی
2 ــ بمثابه سیاره بزرگ
3 ــ توده ای از Planetiode
4 ــ مهتاب های متعدد سیارات
5 ــ کمت ها Kometen
6 ــ توده ای از متیئوریت ها Meteoritten
نظام شمسی در کل بواسطه قانون جاذبه ــ نیروی جاذبه ــ بهم بافت می خورد. سطح نورانی آفتاب که ما آنرا درک میکنیم، از کتله های نهایت عظیم گاز تشکیل شده است (Photosphäre کره نورانی ) .
ما به کمک تحلیل طیفی، ذریعه سپکتروسکوپ، می دانیم که وقتی شعاع آفتاب را از یک Prismen ــ منشور ــ عبور دهیم، تجزیه میگردد، و بدینطریق از طیف های معینی که از مواد مرکبه آن بدست می آید، می توانیم به ترکیب کتله آفتاب پی ببریم. شعاع سفید آفتاب وقتی از منشور عبور میکند، قوس قزح را تشکیل میدهد.
در سال 1860 کیرشهوف Kirchhoff و بونزن Bunsen کاشفین طریقه تحلیل طیفی نوشتند:
"این معلوم است که برخی از مواد، وصفی دارند که وقتی به شعله نزدیک شوند، در طیف ( سپکتر ) آن، خطوط روشن معینی را نشان میدهند. انسان می تواند بالای این خطوط، طریق تحلیل طیفی را بنیان گذارد، که دامنه تعاملات کیمیاوی را پر اهمیت وسعت می بخشد، و به حل مسایلی که تا حال لاینحل باقی مانده، منجر میگردد... بدون شک چنان معلوم میشود که این خطوط روشن طیف، علامه مطمئن موجودیت فلز پیچیده ( مصادف شده ) شمرده شده می تواند. اینها می توانند بمثابه وسیله عکس العمل ( تعاملی ) خدمت کنند، که بوسیله آن این مواد قاطع تر، سریعتر و بمقادیر کوچکتر، شناسایی شوند، در مقایسه به کدام وسیله کمکی تحلیلی دیگری."
اگر قبل از این، اجرام سماوی تنها از وجه کمی اش مورد بررسی قرار می گرفت، بونزن و کیرشهوف با کشف خود، خصلن کیفی اجرام سماوی را نشانی نمودند. از طریق تحلیل طیفی اثبات شد که کتله آفتاب، از 47 عنصر تشکیل شده که در بین آنها، الومینیوم، سرب، آهن، نیکل، نقره، هیلیوم، کاربن، اکسیجن وغیره دیده می شوند.
از زمانیکه که گالیله لکه هایی را روی آفتاب شناسایی کرد ( 1610 ) که از چپ به راست، در حاشیه آفتاب حرکت دارند، این خود دلیلی است که آفتاب خود حرکت دارد.
ادامه دارد