www.baaba.eu

 

 

 

یادداشت هایی پیرامون ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی

ج. ا. پ

ماتریالیسم تاریخی

( 3 )

 

تا حال اوراق بی شماری را سیاه کرده، روی هم انباشته و در مواردی، برخی از آنها را بدست جنبش انقلابی پویا و تازه دم خود سپردم، که در نکته هایی با انتقاد های اصولی، و در اکثر حصص، با عیب جوئی ها، طنز ها و طعنه های بی مزه  و معمول خرده بورژوازی مواجه شدم. در سر فرصت به جواب عده ای از آن مسایل پرداختم؛ و در موارد دیگر، خود را بدین کشمکش و زورآزمایی فردی کیش انانیت، درگیر نکردم، زیرا در هر حال بدین باور بودم، هستم و کماکان خواهم بود، که در یک جمع کیفی، آنچه من در توان دارم، خدمتی در راه انقلاب اجتماعی پرولتاری انجام دهم، و بمثابه مبارز انقلابی، آخرین رمق زندگی راهم، نثار راه انقلاب کنم. اینکه در این میان، چقدر از زحمات شباروزی ام طعمه آتش خوف و هراس شده، و از آن خاکستری هم باقی نماند؛ یا از بی باکی و بی توجهی، یا کدام علت دیگری که همرزمانم آنرا افشا نمی کنند، اوراق دیگری تلف و عبث شدند، خود می رساند که تلاش من بمثایه فردی که خود را وقف جمع نموده، بهدف نخورده، اما مرا مأیوس نساخته است. میدانم که در این راه دشوار گذار، انسان های مبارز پیشگام و طلایه داران انقلاب، جان های گرامی خود را از دست داده اند و خط انقلاب را با خون خویش، سرخ و گلگون ساخته اند.  "اندرین راه کشته بسیارند، بقربان شما"!.

اینکه اوراق انباشته فعلی ام، تا چه حد توانسته اند آرمان انقلابی ام را درست بازتاب کنند، خودم بدرستی، آنرا تخمین کرده نمی توانم.

اکنون باز فرصت دست داده، تحت عنوان فوق، آنچه را از ماتریالیسم دیالکتیک آموخته ام، در باره  تاریخ تکامل جامعه انسانی، باردیگر در یک نوشته گردآورم. سعی میکنم مطالب آن برای مبارزین انقلابی استوار، که قصد دارند تا پای جان در کوی و برزن انقلاب پرولتاری پا بفشارند، حداقل خدمت تئوریکی را ادا نماید.

اذعان میدارم که من توانایی تحقیق علمی ــ انقلابی را ندارم، زیرا سالیان دراز عمرم، در دربدری و آوارگی سپری شده، و آن فرصت وجود نداشته، متون متعدد کلاسیکرها را عمیق مطالعه کنم، و از آثار ارزشمند شان، در تحلیل و بررسی متون جدید، اعم از موافقین، مخالفین و حتی اپورتونیست ها و بخصوص التقاطیون، همه جانبه و گسترده ارزیابی ای بدست دهم.

بازهم کوشش میکنم بمثابه یک پژوهشگر تازه کار، در همین وادی پهناور حرکت کنم و هراس ندارم، اگر باز اشتباهات تئوریک را در این نوشته حمل کنم؛ هرچه بادا باد، حرکت میکنم و امیدوارم این تلاش خام و ابتدایی ام را، رفقای انقلابی استوار در حال و فردا، با پشتکار انقلابی ــ انسانی خویش چنان بسط و پهنا دهند، که در مجموع  بتواند در طرح مسایل زندگی، خود رهگشایی گردد.

مأخذ عمده ای که در دسترس من است، "منتخب آثار فلسفی گئورکی پلخانف" است، که ماتریالیسم دیالکتیک، به زبان عامه فهم در گستره استفاده قرار گرفته است. البته از پلخانفی استمداد می گیرم که هنوز مارکسیست انقلابی است، و از این اثر، جسته گریخته استفاده علمی میکنم.

و اما حال در باره تاریخ:

وقتی از تاریخ سخن در میان است، مراد تاریخ حرکت و تکامل جامعه انسانی ــ تاریح انسان ــ است. این درست است که طبیعت در انسان و با انسان درک میگردد، و ما با انسان داخل تاریخ می شویم. قبل از انسان، نبات، حیوان، از خود تاریخی نداشته، و آنچه بر سر آنها گذشته، در قید قلم آورده نشده است. پیدایی انسان، خود آغاز تاریخ، تاریخ جنبش جامعه، تاریخ حرکت انسان است.

و اما این حرکت را چه چیزی یا کدام عاملی دعوت میکند؟ آیا "اراده مختار" انسان در آن دخیل است؟ و یا طوری که الهیون و همچنان ایده آلیست ها توجیه میکنند، "دست غیب" ، "قدرت ماورای طبیعی"  یا "خداوندی" در آن دخالت دارد؟

ما که عنوان "ماتریالیسم تاریخی" را برگزیده ایم، بدین باوریم که جامعه انسانی جزء طبیعت است، و از طبیعت در سیر تکاملی کمی ــ کیفی ( تدریجی ــ جهشی ) جدا شده، و متصل به آن، فصل منفصل خود را طی میکند. در جوار اینکه مانند طبیعت، از قوانین فزیکی و کیمیاوی اقر برمیدارد، در جامعه انسانی قانون اجتماعی حاکمیت دارد. این قانون را چطور نشانی میکنیم؟

مارکسیسم بما می آموزد که، انسان از بدو پیدایی اش نیازمندی های مادی داشته که با رفع آن، می توانسته ابقای زندگی و ادامه نسل کند. انسان برای اینکه جامعه انسانی را بسازد، باید چیزی بخورد و بنوشد تا کسب نیرو کند و تولید نسل نماید. همچنان باید از گزند حوادث طبیعی به کنار باشد؛ و لذا باید پناهگاه یا سقفی بالای سرش داشته باشد. این خوردنی ها، آشامیدنی و مسکن خودبخود بمیان نمی آیند، و انسان ضرورت دارد آنها را تهیه کند. اینست که انسان با طبیعت می سیتزد، تا او را طبق نیازمندی خودش شکل دهد، بسازد و در ضمن، حوایج خود را مرفوع سازد.

در این مبارزه انسان با طبیعت، که در عین حال انسان در وحدت با طبیعت قرار دارد، یعنی در وحدت مشروط با طبیعت، انسان ناگزیر است روی طبیعت عمل کند؛ بضد آن بستیزد؛ تا کام خود را حاصل دارد. می بینید که در این عمل، مبارزه انسان با طبیعت، یک امر مطلق است. رابطه انسان با طبیعت، نیروی انسان را با منابع طبیعی آشنا ساخته، و لذا این رابطه را، نیروی مولده می خوانیم.

ولی انسان، مراد جماعت انسانی است، وقتی میخواهد بالای طبیعت اثر، عمل کند؛ بین خودهم در این عمل تولیدی، روابطی را برقرار می سازد، که آنرا روابط تولیدی می خوانیم.

اینست که بدین نتیجه می رسیم، که قانون وحدت و مبارزه نیروهای مولده و روابط تولید، آن نیروی محرکه است که، حرکت و تکامل جامعه انسانی ــ انسان ــ را درست نشانی و بیان میدارد.

انسان خارج از اراده اشف زیر یک جبر، ضرورت، عمل تولیدی را انجام داده و باید انجام دهد، اگر می خواهد زنده بماند و ابقای نسل کند. این ضرورت، در اصل رفع نیازمندی مادی انسان است. پس اراده انسان با جبر طبیعی ــ اجتماعی، در وحدت و مبارزه  قرار دارند؛ وحدت آنها مشروط، و مبارزه شان مطلق است.

برای اینکه این تمهید بدرازا نکشد، تأکید میکنم که جامعه انسانی، با جهشی که از قلمرو حیوان متمایز گردید، خود تابع قانونمندی عام و خاص خود است که در عین تسلسل ادوار تاریخی، هر دوره معین تکامل را در حدود خودش مشخص میکند.

 

درنگی مختصر بر مفهوم "ماتریالیسم"

در یونان باستان، دموکریتوس و تا حدی متفکران ایونی، با مفهوم "ماتریالیسم" آشنا بودند. هیلوزوئیسم خودش یک ماتریالیسم ساده است. چنانچه دیده می شود، تالس، آب؛ اناکسیمنس، هوا؛ و هراکلیتوس، آتش را بنیاد یا "ماده المواد" می دانستند؛ پدیده های گوناگون طبیعت را در اثر تغییر این مواد قبول میکردند.

حاصل اینکه در تغییر و تکامل جامعه انسانی، وقتی جامعه به طبقات تقسیم میشود، این مبارزه نیروهای مولده با روابط تولید، بشکل مبارزه طبقاتی در می آید. یعنی مبارزه طبقاتی، خود بیان همان قانون وحدت و مبارزه اضداد، نیروهای مولده  و روابط تولید است. وقتی جامعه در مسیر رشدش، ادوار کمون اولیه، برده داری و ارباب رعیتی را پشت سر گذاشته و داخل شیوه تولید سرمایه داری می شود، با تولید بزرگ کالایی بورژوازی، فکر بزرگ هم، گل میکند و به ثمر می نشیند.

در این مرحله تکامل جامعه انسانی، مارکسیسم قادر می شود از دل تکامل جامعه در شاهراه مدنیت، ماتریالیسم را از شکل عامیانه و بسیط آن تکامل دهد و به ماتریالیسک دیالکتیک آشنا سازد.

این دیگر خود بیان حقیقت است که هستی مادی جامعه به آن حدی رسیده بود که می توانست، بازتاب درستش را در ذهن، بشکل ماتریالیسم دیالکتیک نماید.

مارکسیسم یک جهان بینی منسجم، ماتریالیسم معاصر، ماتریالیسم دیالکتیک است؛ وقتی پایش به جامعه انسانی داخل شود، ماتریالیسم تاریخی است؛ یعنی توجیه مادی تاریخ جامعه انسانی به روش دیالکتیک.

میتوان به آثار مارکس و انگلس، طور مثال به پیشگفتار بر چاپ آلمانی جلد اول "کاپیتال"  اشاره کرد که در آن، مارکس دیالکتیک ماتریالیستی را از دیالکتیک ایده آلیستی هگل، متمایز می سازد. در پاره ای از صفحات "فقر فلسفه" نیز، میتوان از مارکس در باره ماتریالیسم دیالکتیک، مطالبی آموخت.

به میراث ادبی کارل مارکس هم میتوان رجوع کرد. انگلس در نخستین بخش کتاب "انتی دورینگ"، به نحو کاملا روشنی از این نظر دفاع میکند. در کتابچه "لودویگ فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان" بنیان های فلسفی مارکسیسم تشریح میگردد.

انگلس وقتی در باره "اگنوستیسیسم" چیزی می نویسد، در پیشگفتارش بر ترجمه انگلیسی رساله "سوسیالیسم علمی" ، زیر عنوان "در باره ماتریالیسم تاریخی" قلم می فرساید.

اگر مخالفین و دشمنان سوگند خورده مارکسیسم، اتهام ببندند که مارکس و انگلس، هیچ کجا نظرات فلسفی خود را صراحت نداده اند، دلیل منطقی ای ارائه نمیکنند. آثار فلسفی مارکس و انگلس طور کافی گواهی میدهد که آنها، نظرات خود را بی پرده، پیش روی جنبش انقلابی پرولتاری گذاشته اند.

اجازه دهید بدین مطلب اشاره کنم که انگلس در اثرش "لودویگ فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان" در باره فویر باخ می نویسد:

"سیر تحول فویر باخ عبارت است از سیر تحول هگلی ــ که هرگز هگلی مومنی نبوده است ــ به یک ماتریالیست؛ تحولی که در مرحله معینی، گسیختگی کاملش را با نظام ایده آلیستی سلف خویش، الزام آور می سازد. فویرباخ با نیروی مقاومت ناپذیر، سرانجام بدان تشخیص می رسد که "تقدم وجود مقوله های فلسفی" بر پیدایش جهان، چیزی بجز ادامه تخیلی باور به وجود آفریدگار فوق دنیوی نیست. جهان مادی که ما از راه حواس آن را درک میکنیم و خود بدان تعلق داریم، تنها جهان واقعی است، و اینکه شعور و تفکر ما ــ هر قدر فوق حسی به نظر آیند، محصول اندامی مادی ــ جسمانی، یعنی مغز است. ماده محصول ذهن نیست، بلکه خود ذهن صرفا عالیترین محصول ماده است. این البته یک ماتریالیسم محض است".

ما می آموزیم که، وقتی پای پیچیدگی در مسایل پیش می آید، تعجب بار می آورد؛ در اینجا بیاد می آوریم که یکی از متفکرین دور باستان می گفت، شگفتی مادر فلسفه است.

تصور کنید که فویرباخ جمله شگفت آوری می گوید: "خدا نخستین فکر من بود، و عقل دومین آن، و انسان سومین و آخرین فکرم بود".

این خود فویرباخ است که بدین جمله تعجب آورش، روشنی می افگند: "در جدال میان ماتریالیسم و روحگرایی ... مغز انسان موضوع بحث است ... هنگامی که دانستیم مغز از چه نوع ماده ای ساخته شده است، به زودی به نظریه روشنی در باره مواد دیگر ــ ماده بطور کلی، خواهیم رسید".  در "تاریخ ماتریالیسم" جلد دوم، ص 74 لایپزیک 1958، از ف. لانکه می خوانیم:

"یک ماتریالیست واقعی همواره راغب است که توجه خود را به مجموعه طبیعت خارجی معطوف سازد، و انسان را صرفا همچون موجی کوچک از اقیانوس جنبش جاودانی ماده، در نظر گیرد ...".

فویرباخ در سال 1832 نوشت:  "رابطه واقعی تفکر با هستی فقط چنین است که :  هستی موضوع است، تفکر محمول؛ تفکر به هستی مشروط است، نه هستی به تفکر. هستی که مشروط بذات خودش است ... بیانش را در خود دارد".

بیاد می آوریم که نزد هگل، تفکر هستی است : "تفکر موضوع است، و هستی محمول". هگل و ایده آلیسم، تضاد بین هستی و تفکر را بدین گونه حذف میکنند که یکی از ازواج وحدت، یعنی ماده و طبیعت را حذف میکنند. وقتی هگل ادعا کند ایده، ماده و طبیعت را خلق میکند، همان مطلبی را بیان میدارد که دین، "خدا" را خالق جهان میداند.

آیا کانت ادعا نمی کرد که دنیای خارجی، قوانین خود را از "عقل" دریافت میکند؟  قضیه درست برعکس است؛  "عقل" قوانین خود را از دنیای خارجی اخذ میکند.

زمانی که فلسفه ایده آلیستی "من" را منتزع می سازد  و برآن تکیه دارد، فویرباخ این "من" را بالفعل مطرح بحث قرار داده، در مقابل "تو" می گذارد، و در این میان، رابطه تفکر و هستی و ذهن و عین را توضیح می نماید. تصور کنید که من برای خودم "من" هستم و برای دیگران، در عین حال "تو" میباشم. پس دیده میشود که این "عین" ، در عین حال ذهن و عین است. "من" من، هستی بالفعل است که می اندیشد. یک هستی مادی بالفعل هست و موضوع است، که تفکر محمول اوست.

در همینجا پلخانف تبصره میکند که فویرباخ، هنوز تحت تأثیر سپینوزا است. درست آن زمانی که سپینوزا از ایده آلیسم جدا میشود.

وقتی مارکس در تزهای خود، از فویرباخ انتقاد میکند، طبعا نقایص او را برطرف میکند.  فویرباخ گفت: " ... انسان پیش از آنکه در باره شئی بیاندیشد، عمل آنرا روی خودش تجربه میکند؛ آنرا مشاهده میکند و حس میکند".

اما مارکس می نویسد:

"عیب اصلی ماتریالیسم از آغاز تا اکنون از جمله ماتریالیسم فویرباخ اینست که به شئی، حسیت ( حساسیت ) ، تنها بشکل موضوع شناخت یا بشکل مشاهده  انفعالی می نگرد، نه همچون فعالیت حسی، ( بشکل ) عمل ( می نگرد ) ( و نه بشکل ) فاعلی".

بازهم مارکس ادامه داده می نویسد: این عیب در ماتریالیسم، معلول این واقعیت است که فویرباخ در گوهر مسیحیت اش، بفعالیت نظری همچون یگانه فعالیت راستین انسانی می نگرد. بعبارت دیگر ، این بمعنی آنست که ــ به باور فویرباخ ــ  من ما، شئی را با قرار گرفتن زیر عمل ( تأثیر ) آن می شناسد؛ اما مارکس به این گفته اعتراض دارد و می گوید: من ما، شئی را در حین عمل روی آن شئی، می شناسد.

می بینید که انسان روی طبیعت عمل میکند تا نیاز های مادی اش را فراهم آورد. در همین عمل است که انسان طبیعت را می شناسد و برحسب شناختش از طبیعت، بنابر مقتضای شرایط و امکانات بهره میگیرد.

روشن است که اول آن شئی را حس می کنیم، و بعد از آن در باره اش می اندیشیم. اشاره می کنیم که به اصل وحدت عین و ذهن، برجسته ترین ماتریالیست های سده های هفدهم و هژدهم میلادی نیز باور داشتند؛ مثلا دیدرو  و لامتری را در نظر بگیرید که از اسپینوزا پیروی میکنند، بدون اینکه دین گرایی او را انتقاد کنند. هاکسلی نوشت: "اعمال ذهن، کارکرد های مغزند".

فورل می گوید: هر روز که میگذرد دلایل قانع کننده ای برای ما پیدا میشود که روانشناسی و فزیولوژی مغز، صرفا  دو راه نگریستن به "یک چیز" هستند.

این را می دانیم که نظام ایده آلیستی، تفکر را یک گوهر قایم بذات میدهد  و "موضوع برای خود" مستقل از انسان می انگارد. مثلا برای شلینگ، این جهان صرفا "خود مشاهد" روح مطلق بود؛ در هگل هم همین مطلب دیده میشود. اما فویرباخ تفکر را مستقل از انسان ــ موجود مادی نمیداند. تفکر فعالیت مغز است، و این "مغز، فقط مادامیکه به سر و بدن انسانی متصل است، اندام تفکر است".

حال معلوم میگردد که فویرباخ، از هم عصرانش در درک مادی یا جهان بینی مادی، قدمی فراتر گذاشته، اما نظر به ضرورت زمان، نتوانسته نقایص موجود را درست مرفوع کند؛ یعنی رمز بیان مادی را نتوانست فاش سازد.

مارکس در سومین تز خود در باره فویرباخ، وقتی وحدت عین و ذهن را به تحلیل میگیرد، به دشوارترین مسئله دست می زند که او در قلمرو "عمل" تاریخی، انسان اجتماعی را با آن روبرو می بیند؛ تز می گوید: " این اصل ماتریالیستی که انسان ها محصول شرایط محیط و تربیت اند و بنابراین انسانهای تغییر یافته، محصول شرایط  دیگر و تربیت دیگرند، فراموش میکند که همین انسانها هستند که شرایط را تغییر میدهند، و اینکه آموزگار خود به آموزش نیاز دارد".

در اینجاست که  "رمز" تبیین ماتریالیستی مکشوف میشود.

اینست که فویرباخ در قلمرو تاریخ، مانند ماتریالیست های قرن هژده فرانسه، یک ایده آلیست باقی ماند.

گوهر انسانی، رابطه انسان با انسان، چیزیست که فویرباخ در توضیح مادی آن عاجز است؛ از این مرز است که تبیین ماتریالیستی تاریخ آغاز میگردد، و این کار را مارکسیسم عهده دار است.

در ششمین تز در باره فویرباخ، گفته میشود که گوهر انسانی، همان مجموع روابط اجتماعی است. وقتی مارکس این تز را می نوشت؛ هم راه حل مسئله، و هم پاسخ آنرا آشنا بود. زمانی که فلسفه حقوق هگل را نقد میکرد، نشان داد که در جامعه "نه روابط  قانونی، نه اشکال سیاسی، نمیتواند بوسیله خود آنها، یا برمبنای به اصطلاح تکامل عام اندیشه انسانی درک شود، بلکه برعکس، خاستگاه آنها در شرایط مادی زندگی است که مجموع آنها را هگل، به پیروی از متفکران انگلیسی و فرانسوی سده هژدهم، در اصطلاح "جامعه مدنی" می گنجاند، ولی کالبد شناسی این جامعه مدنی، باید در اقتصاد سیاسی جستجو گردد".

تذکر میدهیم که از این به بعد، کوشش براین نکته عطف میشود که نقش اقتصاد را براین برداشت مادی تاریخ، درست و دقیق نشانی کنیم و مورد ارزیابی قرار دهیم. این مسئله را مارکسیسم بررسی و تحلیل میکند.

به گفته پلخانف، راه حل کامل این مسئله بزرگ، پاسخ جبرگونه ( ریاضی ) یا عامی است که ماتریالیسم در طی قرون نتوانست پیدا کند. در اینجا علم ساده ریاضی از پا می افتد و جبر و مقابله به کمک می آید. دیالکتیک، جبر انقلاب خوانده شده است. تبیین ماتریالیستی تاریخ، بیشتر ارزش متودولوژیک ( روش شناسانه ) دارد. انگلس نوشت:

" این نه خود نتایج، بلکه بیشتر تحقیق است که ما بدان نیاز داریم؛ نتایج بدون استدلالی که منتهی به آن نتایج میشود، هیچ و پوچند".

اگر کسانی که خود را پیرو مارکسیسم میدانند، تلاش نکنند بدین متودولوژی ماتریالیسم تاریخی آشنایی بهم رسانند، معلوم است که نادانی خود را به نمایش می گذارند، و صرف بنام مارکس بیجا بخود بالیده، و یاوه سرایی خود را بناحق، مارکسیسم جلوه میدهند؛ در باره اینها، همان گفته مارکس را بیاد می آوریم که، تخم اژدهای کشت شده او، با تأسف حالا خراطین بار آورده است.

فویرباخ که خود به این روش شناسی ( متودولوژی ) ــ دیالکتیک ــ کم بها داد، دیدیم که در قلمرو تاریخ، هنوز ایده آلیست باقی ماند. او گفت: "دیالکتیک حقیقی، گفت و شنود متفکر خلوت نشین است با خودش؛ مناظره میان من مجرد ( ego ) و تو مجرد ( tu ) است". در اینجا فویرباخ، از نقطه آغاز فلسفه تعریفی بدست میدهد، نه از روش آن.

ما در بخش دوم "فقر فلسفه" مارکس، می بینیم که دیالکتیک در نزد هگل، خصوصیت صرفا ایده آلیستی دارد، و در نزد پرودون، تا آنجا که آنرا جذب کرده، بهمین گونه مانده؛ اما بدست مارکس است که بر بنیان ماتریالیستی استوار میگردد.

بعدها مارکس در توصیف دیالکتیک ماتریالیستی نوشت:

"برای هگل، فرایند زندگی مغز انسانی، یعنی فرایند تفکر، که وی آنرا زیر نام "ایده"، حتی به موضوعی مستقل تبدیل میکند، آفریننده دنیای واقعی است؛ و دنیای واقعی فقط شکل نمودی، خارجی "ایده" است. برای من برعکس، عنصر ایده ای چیزی نیست بجز بازتاب دنیای مادی در اندیشه انسانی، که بشکل های تفکر برگردانده شده است".

مارکس و انگلس ( مارکسیزم )، دیالکتیک را تکامل جهشی کیفی میدانند که، کمیت ها به کیفیت و برعکس، گذار میکنند؛ حتی در زمینه بیولوژی هم، دیگر گذار تدریجی یا نظریه اولسیون داروین، مورد حمله قرار گرفته است. چنانی که آثار آرماندگوتیه  و هوگو دوری، اهمیت بسزا کسب کرده اند؛ نظریه دووری، تکامل انواع را با جهش ها همراه می بیند. به کتابش  "تئوری های تغییرات در تکامل انواع، لایپزیک، 3 ــ 1901 " رجوع کنید.

فرا می گیریم که دیالکتیک در گوهرش، انتقادی و انقلابی است و نمی گذارد چیزی برآن تحمیل شود. باز بدین نکته برمیگردیم که در بیان ماتریالیستی تاریخ، علت واقعی تکامل روابط اجتماعی چیست؟ آموختیم که در تشریح "جامعه مدنی" اقتصاد چه نقشی دارد. حال سوال اینجاست که اقتصاد را چه چیزی تعیین میکند؟  مارکس جواب میدهد:

"انسان ها در تولید اجتماعی برای ادامه حیات شان، ناگزیر وارد روابط معینی میشوند که مستقل از اراده آنهاست، یعنی روابط متناسب با مرحله معینی از تکامل نیروی مادی تولید شان؛ مجموع این روابط تولید، ساخت اقتصادی جامعه، یعنی آن بنیان واقعی را تشکیل میدهد که بر روی آن، روبنای حقوقی و سیاسی برپا میگردد...".

میتوان قبول کرد که مارکسیسم، علل واقعی تکامل جامعه انسانی را، در تکامل سطح نیروهای مولده نشانی میکند. جای تردید نیست که محیط جغرافیایی در اقتصاد انسان نقش خودش را دارد؛ اما نقش تعیین کننده بازهم بدوش نیروهای مولده، انسان و وسایل تولید است. مارکس درک میکند وقتی می نویسد:

" این فقط حاصل خیراتی خاک نیست، بلکه تنوع خاک، تنوع محصولات طبیعی و تغییرات فصول است که زیربنای طبیعی تقسیم اجتماعی کار را تشکیل میدهد؛ و تغییر در محیط طبیعی، انسان را به افزایش و گسترش نیازها، استعدادها، وسایل و شیوه های کارش برمی انگیزد".

دیده میشود که تکامل نیروهای مولده که تکامل روابط اقتصادی و با آن، تکامل سایر روابط اجتماعی را تعیین میکند، از محیط جغرافیایی اثر می پذیرد. مارکس نوشت:

"این روابط اجتماعی که تولید کنندگان نسبت به یکدیگر دارا میشوند، شرایطی که در آن فعالیت های شان را معامله میکنند و در سرتا سر عمل تولید شرکت می جویند، طبیعتا برحسب نوع وسایل تولید، متفاوت خواهد بود."

ضرور است بدانیم که تغییر و تکامل جامعه همیشه با تغییر و تکامل نیروهای مولده صورت میگیرد. اما نباید فراموش کنیم که در تغییر نیروهای مولده، اولترازهمه تغییر در افزار تولید، وسایل کار پدید می آید.

دانسته شدیم که تکامل نیروهای مولده در تحلیل نهایی، همه روابط اجتماعی را تعیین میکند. وقتی روابط اجتماعی پدید آمدند، عنصر راکد و منفعل نمی مانند و بنوبه خود برتکامل نیروهای مولده اثر می گذارند. یعنی آنچه معلول بود علت میشود. یاد گرفتیم که نیروهای مولده و روابط تولید، یکجا شیوه تولید را می سازند که با این شیوه های متنوع تولیدی، ساخت های مختلف اقتصادی را آشنا می گردیم.

انسان که با رشد نیروهای مولده، روز تا روز محیط طبیعی جغرافیایی را تسخیر و رام می سازد، نقش دوباره سازی اش را بارز میسازد. مارکس اظهار میکند:

"این ضرورت در آوردن نیروی طبیعی به تسلط اجتماع، اقتصادی کردن، تصاحب یا مطیع کردن آن با کار دست انسان به مقیاسی گسترده است که در آغاز، نقش قطعی در تاریخ صنعت ایفا میکند. نمونه های آن عبارت است: تأسیسات آبیاری در مصر، لومباردی، هلند یا در هند و ایران که در آنجاها، آبیاری بوسیله کانال های مصنوعی، نه تنها بخاک، آبی که برای آن حیاتی است، بلکه همچنان کودهای معدنی بشکل رسوب از تل ها و تپه ها می رسانند. راز رشد صنعت در اسپانیا و سیسلی در زمان تسلط اعراب، همانا در تأسیسات آبیاری آنها نهفته است".

پس بدین نتیجه می رسیم که تکامل نیروهای مولده متعین از خواص محیط، قدرت انسان را بر طبیعت افزایش، و نقش او را در مقابل محیط جغرافیایی، تغییر میدهد.

تا حال ما بیشتر به ساخت اقتصادی جامعه انسانی ــ این بنای واقعی ــ  درنگ کردیم و دیدیم که مجموع روابط تولید اجتماعی، متناسب به سطح رشد نیروهای مولده، این ساخت اقتصادی را میسازد؛ حال ببینیم روابط حقوقی و سیاسی مولود ساخت معین اقتصادی، چطور بمیان می آید و برآن چه نقشی می بازد.

 

روابط حقوقی و سیاسی

مارکس نوشت: "براشکال مختلف مالکیت، برشرایط اجتماعی هستی، یک روبنای کلی از عواطف مشخص و معین، پندارها، نحوه های تفکر و نگرش ها در باره زندگی شکل میگیرد".  بزبان دیگر، اشکال مالکیت خود افاده حقوقی همان روابط تولید اجتماعی است که هستی مادی جامعه را میسازد؛ و این هستی اجتماعی، خود تعیین کننده فکر انسان است.

در سال 1877 لودویگ نوآر نوشت: "این فعالیت مشترک در جهت نیل به هدف همگانی بود؛ این کار ابندایی نیاکان ما بود که زبان و تعقل را بوجود آورد". این مرد از مارکس چیزی نمی دانست، در غیر آن متوجه می شد که در بیانش، با مارکس نزدیکی دارد.

وقتی به قلمرو ایدئولوژی درنگ گردد، جامعه ابتدایی در مورد هنر، از هر رشته دیگر مواد و مدارک وافر را بدست میدهد که گواهی میدهند، تبیین ماتریالیستی تاریخ، روش واقعبینانه و برحق تاریخ تکامل جامعه انسانیست. در این زمینه پلخانف از کتب و نشرات زیادی نام می برد که ذکر همه آنها در این یادداشت ها، گنجایش ندارد؛ با اینهم مثال هایی را ذکر میکنیم:

هورنس می گوید: "هنر تزئینی فقط میتواند از فعالیت صنعتی که پیشرط مادی آنست، به پیدایی آید... مردمان بدون هر نوع صنعت... هنر تزئینی هم ندارند".

فن دن اشتاین تصور میکند که نقاشی ( Zeichnen ) از نامگذاری یا علامت گذاری ( Zeichen ) که بمنظور عملی مورد استفاده قرار گرفت، تکامل یافت.

بوخر بدین نتیجه رسید که "کار" موسیقی و شعر در مرحله نخستین تکامل خود، کل لاینفکی را تشکیل میداند. در این مثلث، کار عنصر اصلی بود، و موسقی و شعر اخمیت ثانوی داشتند"  وغیره.

دانستیم که روابط تولیدی خود، بر سطح رشد نیروهای مولده معینی شکل میگیرند و باهم در وحدت و مبارزه قرار دارند؛ وقتی در روابط تولیدی متناسب به نیروهای مولده تغییری واقع شود، در ذهنیت و برداشت انسان ها نیز تغییر واقع میگردد. مارکس نوشت:

"در مرحله معینی از تکامل نیروهای مولده مادی جامعه با روابط تولید موجود ــ این صرفا همان چیز را برحسب اصطلاحات حقوقی بیان میدارد ــ یا روابط مالکیتی که در چارچوب آنها تا آن هنگام عمل کرده اند، وارد تضاد ( مبارزه ) میشوند. این روابط  از اشکال تکامل نیروهای مولد، به مانعی در ( راه ) تکامل آنها بدل میشود. تغییرات در بنای اقتصادی، دیر یا زود به دگرگونی سرتاسر روبنای عظیم منتهی میگردد... هیچ نظام اجتماعی، پیش از آنکه تمامی نیروهای مولدی که نظام مزبور برای آنها کفایت میکند تکامل یافته باشد نابود نمی شود؛ و روابط برتر جدید، هرگز پیش از آنکه شرایط مادی وجود شان در چارچوب چامعه کهن مانع نشده باشد، جای روابط کهنه تر را نمی گیرد. بدینگونه بشریت ناگزیر آنچنان وظایفی را در برابر خود می نهد که قادر به حل آنها باشد. زیرا بررسی دقیقتر همیشه نشان خواهد داد که خود مسئله، تنها هنگامی طرح میشود، که شرایط مادی حل آن دیگر بوجود آمده، یا دست کم در حال شکل گرفتن باشد".

در این بیان یک "جبر" ( ریاضی ) واقعی ــ و صرفا ماتریالیستی ــ اجتماعی طرح شده است. در اینجا، هم جهش ها ( عصر انقلابات اجتماعی ) ، و هم تعییرات تدریجی مطرح شده است. از آنجا که حال دانسته میشویم، روبنای کاملی از روابط اجتماعی منجمله روابط حقوقی و سیاسی، احساس ها و مفاهیم، بربنای اقتصادی پدید می آیند و میتوانند در اوایل رشد اقتصادی را تکامل دهند، و بعدها به مانعه ای در مقابل رشد اقتصادی تبدیل شوند؛ فرامیگیریم که میان روبنا و بنا، تأثیرات متقابلی بوجود می آید.

در اینجا به دو نکته شایان توجه درنگ می کنیم: 

اول اینکه، "منتقدان" به مارکسیسم خرده میگیرند که تأثیر عوامل دیگر را برتکامل اجتماعی از یاد می برد، و تنها به عامل اقتصادی می چسپد. باید گفت که چنین منتقدانی، بجز اینکه نافهمی یا نارسایی فهم خود را از مارکسیسم به نمایش بگذارند، کاردیگری را انجام نمیدهند.

دوم اینکه، برخی ها از نارسایی فهم در مارکسیسم، وقتی روابط تولیدی ــ افاده حقوقی شکل مالکیت را ــ در ساخت اقتصادی جامعه بررسی میکنند، نادرست این روابط تولیدی را، همردیف روبنای حقوقی، سیاسی میگذارند و گویا آنرا در روبنا مطالعه میکنند.

قبلا توضیح شد که مجموع این روابط تولید مولود سطح رشد نیروهای مولده معین، خود ساخت اقتصادی، بنای واقعی جامعه را می سازد که روی آن، روبنای حقوقی، سیاسی، و در یک کلمه ایدئولوژی معینی شکل میگیرد.

باز برمیگردیم به این مطلب که روابط سیاسی، پس از آنکه از حرکت اقتصادی معینی پدید آمدند، ناگزیر بنوبه خود روی آن حرکت اقتصادی اثر میگذارند. توجه کنید:

هنگامیکه جهان باستان، واپسین نفس های خود را می کشید، ادیان باستانی ( مولود آن ) مغلوب مسیحیت شدند. هنگامیکه مفاهیم مسیحی در قرن هژدهم، به مفاهیم خردگرا تسلیم شدند، ( بازهم می بینیم که ) جامعه فئودالی، تا پای جان با بورژوازی انقلابی وقت جنگید.

حال در مورد اینکه مارکسیسم، به نقش ایدئولوژی، روبنا، اهمیت در خورحالش را میدهد، به نامه های انگلس که یکی در سال 1890، و دیگری در سال 1894 نشر شده  توجه می کنیم، بخصوص نامه دومی را مرور می نماییم:

"تکامل سیاسی، حقوقی، فلسفی، دینی، ادبی، هنری و جز آنها، برتکامل اقتصادی استوار است. اما همه اینها بریکدیگر، و نیز بربنای اقتصادی تأثیر می گذارند".

موضوع حایز اهمیت دیگر اینست که مارکسیسم، عملکرد تاریخی اقتصاد را خودبخودی نمی داند، و آنرا مولود فعالیت اجتماعی انسانها قبول میکند. مارکس در تز سومش در باره فویرباخ نوشت:

"اگر انسانها محصول شرایط اند... همین انسانها هستند که شرایط را تغییر میدهند".  اینجاست که بدین نکته دقیق متوجه می شویم که، شرایط چگونه بواسطه آن کسانی تغییر داده میشوند که خودشان، زاده آن شرایط اند. ما دیدیم که روابط تولیدی، زیر تأثیر شرایط مستقل از اراده انسان، تکامل میکند. این روابط تولیدی چیز دیگری نیستند، الا روابط بین انسانها در عرصه تولید. وقتی می گوییم روابط تولید تغییر یافته، بدین معناست که در پروسه تولید، روابط بین انسانها تغییر خورده است؛ این تغییر نمیتواند "خودبخودی" صورت گیرد، یعنی مستقل از فعالیت انسانها رخ نمیدهد. همین روابط انسانها، در پروسه فعالیت آنها پدید می آید. در همین بیان باید دقت مبذول گردد تا درک لازم مغشوش نشود.

ادامه دارد

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu