یادداشت هایی پیرامون ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی
ج. ا. پ
ماتریالیسم دیالکتیک
( 3 )
سنگ های ساختمان کیهان
شگفتی ندارد که اتم "غیر قابل تجزی" دموکریتوس، اعتبارش را در مقابل علم از دست میدهد و اتم تجزیه میگردد. در حقیقت، اتم در خود اجزای ریزتر متعدد دارد که میتوان طور مثال از الکترون که چارج منفی دارد نام برد؛ و یا از پروتون که 1830 بار ثقیل تر است و برق مثبت دارد. الکترون اتم هایدروجن در مدار خود، دور پروتون حرکت میکند، چنانیکه سیاره دور آفتاب حرکت می نماید.
علاوه از ذرات عنصری پروتون، الکترون و نویترون، امروز بیشتر از 200 ذره عنصری شناخته شده است. اکثر آنها در اثر متقابل بین شعاع کیهانی و اتموسفر زمین پدید می آیند. می توان ذرات عنصری را به گروپ های ذیل تقسیم کزد:
ــ لپتون ها Leptonen ــ ذرات سبک
ــ میزون ها Mesonen ــ ذرات وزن متوسط
ــ بایرون ها Bayronen ــ ذرات ثقیل
ما از جزئیات ساختمانی اتم که مسئله فنی است، در اینجا کنار می آییم و صرف توضیح می کنیم که در موضوع وزن اتمی، مجموع پروتون ها و نویترون ها در هسته، و عدد تنظیم اتمی، که چارج هسته موافق به تعداد پروتون ها است، همیشه باید مورد نظر گرفته شود.
علاوه از اینکه الکترون ها در مدار پروتون ها حرکت میکنند، دور محور خودهم حرکت دارند که آن را Spinمی نامند؛ همچنان پروتون ها و نویترون ها در مرکز، مشترکا به دور محوری می چرخند.
کیمیادان هایی مانند لوترمایر Lother Meyer ، دمیتری مندلیف Demitri Mendelyeff سیستم تناوبی عناصر را پیش کشیدند که بعدها تکمیل شد، و از آن خوانده می شد، چطور عناصری با اوصاف مشابه، به فواصل معین ــ مراحل ــ دوباره برمیگردند.
براساس همین قانونمندی، مندلیف وزن اتمی و اوصاف عناصری از قبیل گالیوم Gallium ، سکندیوم Scandium و گارمانیوم Garmanium را پیش بینی کرد که با کشفیات بعدی تأیید گردیدند.
هانری بیگوری فرانسوی Henri Becquerel در سال 1896 درست پس از شناخت شعاع اکسریز ( شعاع X ) کشف کرد که سرب دارای یورانیوم، پیوسته از خود شعاع ساطع میکند؛ این شعاع یک کاغذ کسیف، صفحه عکاسی را سیاه میکند.
Marie و Pierre Curie این مطالعات را دوام دادند و رادیوم را شناسایی کردند. زوج Curie گمان میکردند که مواد رادیو اکتیف در ضمن تجزیه خویش، طور دایم ذراتی را شایع می سازند. در مواد رادیو اکتیف تعییراتی صورت میگیرد که اتم تغییر میکند.
تحقیقات بیشتر نشان میدهد که رادیوم تنها نه یک، بلکه انواع مختلف شعاع را بروز میدهد. تجزیه شعاع ها با کمک ساحه مقناطیسی، این نتیجه را بدست داده است:
1 ــ شعاع الفا، شدیدا وزنین، چارج منفی دارد و ذره است با سرعت ( فرار ) زیاد.
2 ــ شعاع بتا، ذره بسیار سبک، چارج منفی که سرعت 300,000 km/sek دارد.
3 ــ شعاع گاما که بمثابه شعاع رونتگن، هزار بار قوی تر، صفحه زرهدار را نفوذ میکند.
انسان بدین نتیجه می رسد که تجزیه اتم، احتمالا یکی از اوصاف عمومی عناصر بوده و خود نتیجه یک طریق تکامل طویل باشد. 1. سیورتس A. Sieverts همین مطلب را اینطور بیان میدارد:
"نتایج کشف رادیو اکتیویته بخصوص به قیاس Soddy منجر میگردد که می گفت، عناصر کیمیاوی نه از آغاز وجود داشتند، بلکه درست در خلال میلیون ها سال تشکیل شده، و دوباره سازی شان امروز هم بسته نشده است ( امکان دارد همچنان یگان عنصری قبلا مرده باشند؛ این ها می توانستند در درزهای سیستم تناوبی تعلق داشته باشند ). با این بیان، فکر تکامل که امروز بر اکثر شاخه ها ( شعب ) دانش حاکم است، همچنان به ماده غیرعضوی انتقال می یابد" (صفحه 160 اثر دیکهوت ).
بگذار بدین مطلب درنگ کنیم که مبارزه اضداد، در وحدت نسبی و مشروط آنها، امر مطلق است و نشانه حرکت و تکامل. نزاع اضداد مخالف در بین اتم، که در عناصر ثقیل تر نیرومند تر است، خود به آن حدی می رسد که تحمل ناپذیر است. پس مدار ( پوش ) این وحدت اضداد در اتم منفجر میگردد؛ کمیت به کیفیت مبدل میگردد. از تغییر کمی به کیفی، ماده جدیدی پدید می آید؛ همان افاده معروف که کهنه می میرد، و نو می زاید. در این نوازان کهنه اثری وجود دارد و ماده هیچگاهی از بین نمیرود، چنانیکه ماده خلق هم نمیشود؛ تغییر و تکامل ماده، هنگامه هستی است.
تصور کنید که اتم رادیوم ) ماده رادیو اکتیف ) در اثر بروز شعاع الفا، دو چارج برقی مثبت هسته خود را ببازد، پس نمبر انتظامی او از 88 به 86 تنزل میکند و در اینصورت، عنصری با وزن اتمی 222 بدست می آید که Emanation رادیوم است ( یعنی شعاع الفا باخته ). این شعاع الفای ساطع شده، در طبیعت وجود دارد و معدوم نمیگردد.
"ماده ایکه ظاهرا ساکن به نظر می آید، خود صحنه تولد، اصطکاک های کشنده، خودکشی هاست. این ماده صحنه زندگی و مرگ است" ( ماری کوری، صفحه 161 اثر دیکهوت ).
آخرین مرحله تجزیه رادیوم، سرب رادیوم است که وزن اتمی 206 دارد، و سرب عادی وزن اتمی 207,2 را داراست. هردوی این سرب، عناصر ایزوتوپ اند، یعنی مکان مشابه دارند ( Sos1 = مساوی، to pos = مکان ) .
از آن عمده تر انسان قادر شد بشناسد که تمامی عناصر، مخلوطی از ایزوتوپ های Isotopen مختلف هستند. تنها در بین 5000 اتم هایدروجن عادی ( فرمال ) یک اتمی پدید می آید که وزن 2 دارد. این هایدروجن ثقیل در سال 1932 شناسایی شد و دویتریوم Deuterium مسما گردید.
در سال 1815 طبیب انگلیسی پرو Prout بدین فرضیه نایل شد که اتم هایدروجن، اتم اولیه باشد ( کتابی را خواندم که عنوان می شد "در اول هایدروجن بود" ؛ آنرا فردی که بخشی از نام او، هایمر، بود نوشته که در حال، در دسترسم نیست، و به همین سیاق مدعی بود که هایدروجن، اتمی اولی ای باشد ) که از آن عناصر دیگر تشکیل شده باشند.
اما فزیکدان انگلیسی رادرفورد Ruther Ford ( 1871 ــ 1937 ) موفق شد بنای اتم را ویران کند. او ده هزار ذره الفا را در رادیوم، بمباردمان کرد و این عمل را در یک ظرف پر از نایتروجن انجام داد. ده هزار ذره الفا در حرکت افتیدند، تا بیک هسته تصادم کردند و آنرا تخریب نمودند. با قدرت ( نیروی ) انفجاری یک پروتون ــ یک هسته هایدروجن ــ در آن نفوذ کرد، نایتروجن به هایدروجن مبدل گشت.
حال اگر بنام فزیکدان، کسانی چون ماخ در موقف فلاسفه ای قرار میگیرند که واقعیت عینی اتم و مولیکول را انکار کنند و با متافزیک، جملات "زیبا" میان تهی از نظر علمی را افاده نمایند، حقایق سرسخت را نمیتوانند انکار نمایند و یا بگمان خود شان، باطل بیانگارند. فزیکدان امریکایی دررو Darrow نوشت:
"یکی از تفاوت های نیرومند بین نسل های گذشته و نسل ما اینست : ما اتم های خود را دیدیم! "
روشن است که اتم ها آنقدر ریز هستند که بچشم عریان ما نمی آیند. تصور کنید ما گفته نمیتوانیم که توده ای از سیارات را دیدیم، و لو در واقعیت امر اثرات تابناکی شان، چشمان ما را روشن میسازند.
در جهان ذره بینی، انکشافات جدیدی روی میدهد. چنانیکه تا سال 1932 چنان حدس زده می شد که پروتون تنها حامل چارج مثبت باشد. ولی فزیکدان اندرسن Anderson در شیکاگو، در اطاق ویلسن ( کامره ویلسن ) ذره سبکی را کشف، شناسایی کرد، که در جهت مقابل میلان داشت و چارج مثبت را حمل میکرد، آن را پوزیترون نام نهاد.
وقتی احتمالا به هسته ضربه ای وارد گردد، پروتون چارج مثبت خود را می بازد. این "چارج مثبت خالص" بمثابه پوزیترون ساطع شده و یک نیوترون را بجا میگذارد.
این تجربه خود، تخمین ما را در باره نویترون پیچیده میسازد. از یکسو نویترون یک ذره فاقد چارج است، یعنی کتله ای ذره ای برهنه پروتون، که چارج مثبت آن ربوده شده ؛ و از سوی دیگر کتله ذره ای که چارج مثبت و منفی را در خود حمل میکند و از این سبب خنثی میگردد، متشکل است از یک پروتون و یک الکترون ...
در سال 1935 یوکاوا Jukawa جاپانی، با یک روش خالص نظری، توضیحات تجربی جدیدی را در باره هسته اتم بدست میدهد. در این فرضیه، مانند یک کورپوشکول جدید که چارج مساوی برقی دارد، حدس زده میشود که 140 بار بیشتر از کتله الکترون دارد. فزیکدان ها مدتی این فرضیه یوکووا را رد میکردند، که بعدها چنین الکترون های ثقیل، در به اصطلاح اشعه کیهانی یا شعاع های بلند کشف گردید. این ذرات کورپوشکول مانند را میزوترون Mesotron نامیدند.
برق
زمانی که ما سنگ های ساختمانی جهان را پژوهش میکردیم، آموختیم که 90 اتم عناصر شناخته شده، خود واحدهای ریز نیستند، و بذات خود از ذرات ریزتری تشکیل شده اند که چارج های مثبت و منفی برقی را حمل میکنند. پس میتوان گفت که ماده در تمامی موجودیت خود برقی است، و هیچ برقی بدون ماده وجود ندارد. ما دو نوع برق مثبت و منفی را می شناسیم؛ نوع سوم آن وجود ندارد.
ل. دو بروگلی L. de Broglie در اثرش "نور و ماده" نوشت :
"این تقسیم دوگانه برق باید یک چیز بسیار ریشه دار و بسیار اساسی آشکار باشد" ( در اثر دیکهوت، ص ــ 167 ).
علمای طبیعی بورژوازی ادعا دارند که ماده وقتی به انرجی و برق تبدیل میشود گویا زایل میگردد، و لذا نمی تواند سنگ بنای جهان باشد!
و اما لنین در مقابل این علمایی که در موقف فلاسفه ایده آلیست متافزیک قرار دارند، از ماده ایکه برق دارد، و از انرجی ایکه کتله دارد و خود هستی ماده است، با دلایل علمی موقف میگیرد و می نویسد:
"وقتی فزیکدان ها می گویند ماده از بین رفت، پس می خواهند بگویند که علم طبیعی، تمامی انکشافات خود را تا حال در پیرامون دنیای فزیکی، بر سه مفهوم نهایی ــ ماده، برق و اثیر ــ راجع ساخته اند؛ در حال برخلاف صرف دو مفهوم لغوی باقی مانده که به طبع شان گواراست؛ ماده را به برق ارجاع می نمایند. علم طبیعی همچنان به "وحدت ماده" ( در همانجا) رجوع میکند. اینست محتوای واقعی جمله ای که از فقدان ماده، از جابجایی ماده با برق وغیره، کله های زیادی را به اختلال دچار می سازد؛ فقدان ماده بدین معناست: آن سرحدی از بین میرود که تا حال با آن سرحد ما ماده را می شناختیم، دانش ما عمیق تر نفوذ کرد، اوصاف کنونی ماده که قبلا مطلق، لایتغیر، ازلی، ارزش داشتند، از بین رفتند ( غیرقابل نفوذ، قدرت انتقال، کتله وغبره ) و این ها بیش از این بمثابه چیز، نسبی، صرف برخی از حالات ماده قابل قبول اند. اما یگانه صفت ماده که برآن شناخت فلسفه مادی تکیه میکند، صفت واقعیت عینی بودن است، که خارج از شعور ما وجود دارد" ( لنین، کلیات، جلد 14 ، ص 260 / 259 ، در اثر دیکهوت ص 167 ).
وقتی الکترون شناسایی میشود، آن حدسی که سابق زده می شد، به ثبوت رسید که این الکترون قدرت بزرگ حرکی دارد. این ذره ریز، نهایت سبک و پارتیکل نهایت متحرک است.
فزیکدان امریکایی میلیکان Millikan موفق شد که چارج الکترون را تثبیت کند. چارج برقی یک الکترون 1,58 بر ده تریلیون Coulomb است.
اما پروتون که چارج مثبت دارد، دوهزار بار بزرگتر از الکترون کتله دارد؛ پوزیترون کتله مساوی الکترون دارد.
چطور برق از یک جسم به جسم دیگر نقل میکند؟ بعبارت دیگر، طرق انتقال برق چطور نشانی میشوند:
1 ــ بواسطه حرکت الکترون ها به اجسامی که چارج مثبت دارندو
2 ــ بواسطه حرکت پروتون ها به اجسامی که چارج منفی دارند.
3 ــ میانجیگری میان دو جسمی که چارج برعکس دارند، بواسطه مولیکول ها و یا اتم های بین البینی، یعنی انتقال بواسطه گاز ــ ایون ها Iinen
حرارت
وقتی جریان ( امواج ) الکترون ها از داخل یک لین عبور کنند، یعنی انرجی بجریان افتد، این الکترون ها با اتم ها و موانع بشکل ایون ها مواجه میشوند که در اثر آن حرارت پدید می آید. یعنی از اصطکاک ( مالش )، حرارت پیدا میشود. هرقدر حرکت حرارتی شدیدتر باشد، یعنی هرقدر مقاومت برقی بزرگتر باشد، بهمان اندازه کشش بزرگتری ضرورت است، چنانیکه در فرق پتانسیل مساوی، جریان ضعیف تر پدید می آید. شدت جریان خود به فرق پتانسیل رابطه میگیرد. مقاومت بهمان اندازه شدید است که لین نازکتر و ضعیف تر باشد. جول انگلیسی Joule ( 1889 ــ 1818 ) قانون تکامل حرارت را کشف کرد که "حرارت جول" نامیده مشود.
حرارت = شدت جریان x فرق پتانسیل x زمان
"حرارت یک حرکت سریع اجزای غیرقابل رویت اجسام است. این حرکت در ما اثری وارد میکند که ما را وامیدارد، جسم را گرم بنامیم. چیزی که در احساس ما گرم است، در جهان اجسام، چیز دیگری نیست بجز حرکت" ( ص 171 اثر دیکهوت که روی آن تکیه شده).
یک وات در ثانیه مقدار حرارتی است که، یک جریان، یک امپیر، و یک ولت در یک ثانیه تولید میکند. یک قدرت ( PS ) مساوی 736 وات و ( 75 متر کیلوگرام در ثانیه ) است. یک کیلو وات در ساعت، انرجی است که با آن، جریان در یک ساعت، یک هزار وات کار را انجام میدهد یا انجام داده میتواند. وقتی حرکت حرارت بیک ارتفاع ( بلندی ) معین برسد، نور پدید می آید.
می بینید که چطور پدیده برق با حرارت و همچنان با نور رابطه صمیمی دارد، که حرکت ماده در بطن هر کدام از این پدیده ها، ما را بدرک این اشکال هستی ماده بهتر آشنا میسازد، و تعاملات رجعی آنها را هم گواهی میدهد.
حال بدین موضوع دقت لازم است که مفهوم فزیکی ساحه ( در آلمانی Feld ، در انگلیسی Field ) چیست؟
همان نیرویی که سنگ پرتاب شده در هوا را بسوی زمین می کشد، خود مهتاب را نیز بسوی آن می کشاند؛ این نیرو قدرت ثقل است. قلمرو این قدرت ثقل زمین ما "ساحه قدرت" زمین است. هرقدر جسم به زمین نزدیک باشد، "ساحه قدرت" زمین شدیدتر است؛ و هرقدر جسم از او دور باشد، این "ساحه قدرت" ضعیف تر میگردد.
مهتاب هم ساحه ثقل دارد، یعنی قدرت جاذبه دارد؛ چنانیکه مد و جذر دریا در اثر همین ساحه قدرت مهتاب، پدید می آید.
از ساحه قدرت دیگری هم سخن در میان است، ساحه مقناطیسی. از زمان های طویل مردم به قدرت جاذبه مقناطیس آشنا هستند که براده های آهن را جذب میکند.
ساحه قدرت سومی، ساحه برقی است. وقتی در اثر مالش برق پدید آید، در دور آن ساحه برقی پدید می آید. قوه جاذبه ای که در دور یک جسم چارج شده پدید می آید، ساحه برقی آن جسم را تشکیل میدهد. اتم بسته بذات خودش، یک ساحه برقی است.
برق و مقناطیس قرابتی دارند؛ از آن بیشتر مقناطیس شکل هستی برق است. این گفته Ampere است که قانون دوم آن نامیده میشود.
از آنجا که هر الکترون دورانی در یک سیستم اتمی، جریان حلقوی را تشکیل میدهد، از این سبب هر اتم، مقناطیسی است. امروز انسان در موقفی قرار دارد که قدرت مقناطیسی برخی از اتم ها را حساب یا اندازه کند. یکباردیگر تذکر میدهیم که مقناطیس و برق، اشکال حرکت ماده هستند. "یک چارج ( برقی ) ، یک ساحه برقی تولید میکند؛ جریان برقی، سیلان چارج، بدان صورت امکان پذیر است که با تعامل کیمیاوی، فرق پتانسیل مداوم برقرار میگردد؛ چارج های نو مداوم ارسال میشود. یک جریان برقی تا زمانیکه سیلان دارد، با یک ساحه مقناطیسی در یک لین متحرک، جریانی تولید میکند؛ برای هر دو حقیقت، چیز مهم همچنان حرکت، تغییر است." ( "تو و طبیعت" ، کارلسن، ص 105/106 در اثر دیکهوت، ص 178 ).
می بینید که دیالکتیک طبیعت چطور سرحد شناخت ما را با این اشکال حرکی، که خود واقعیت های عینی خارج از شعور ما در جهان موجود است، غنی، عمیق و پهناور میسازد. بگذار ایده آلیست های متافزیسین پرگویی و لفاظی کنند؛ بجز اینکه به ریش خود بخندند در جهان واقعی، جهان مادی به حرکت خود ادامه میدهد، و بازتاب آن در شعور انسان، خود حقایق نسبی را بسوی حقیقت مطلق نزدیکتر میسازد.
انرجی
فراگرفته ایم که تمامی پدیده های فزیکی چه در کاینات چشم دید، و چه در کاینات ذره بینی، حرکت هستند، و هر حرکت، خود متقاضی کاری است. انرجی در حقیقت قدرات اجرای کار است.
یک قدرت میتواند بر یک جسم فشار وارد کند و یا قطاری را بحرکت وادارد وغیره؛ طور مثال وقتی یک بار را که یک کیلو گرام وزن دارد، ما یک متر بلند کنیم؛ ما یک متر کیلو گرام انرجی مصرف کرده ایم. طبعا این کار در یک زمان انجام میشود، که واحد زمان هم شامل آن میشود؛ پس مفهوم متر کیلو گرام فی ثانیه یا در ثانیه پدید می آید. اگر در یک ثانیه یک کار 75 متر کیلو گرام انجام شود، این واحد را یک قدرت اسپ ( PS ) در یک ثانی میدانیم.
زمانیکه از انرجی بحث میکنیم، ما در مثال فبلی انرجی حرکی را توضیح کردیم؛ اما نمی توانیم از انرجی ساکن
( مخفی ) هم چشم بپوشیم. مثلا آبی که در یک کاسه بند ذخیره شده، از خود انرجی ساکن ( بالقوره ) دارد که اگر آنرا از ارتفاع معینی روی یک توربین بیندازیم، توربین را بحرکت آورده؛ حرات و برق تولید میکند. یک کوبیک متر آب که سه متر ارتفاع دارد، انرجی 3000 متر کیلو گرام را احتوا میکند.
واحد انرجی پتانسیل ( مخفی، بالقوه ) KPm ، قوه ضرب ارتفاع است. اما انرجی حرکی منوط به کتله و سرعت اجسام است، طریقی یا راهی که در واحد زمان طی میگردد.
انرجی = 2/1 کتله X سرعت به طاقت 2
2
Energie = 1/2 m c
باید بین مفهوم انرجی و محرک Impuls فرق بگذاریم. در محرک هم مسئله کتله و سرعت جلب توجه میکند.
محرک = کتله ضرب در سرعت است.
Impuls = m.c
وقتی حرارت زیاد شود، انرجی حرکی و همچنان سرعت زیاد میگردد. حرارت چیز دیگری نیست بجز از انرجی حرکی مولیکول ها.
مطلی جانداری که خاطر ما را بخود جلب میکند اینست که فراگیریم، انرجی نه خلق میشود و نه از بین میرود، بلکه جهان جولانگاه تغییر و بقای دایمی انرجی در اشکال متنوع آن است.
"ثانیا تبادل انرجی، که بیش از همه بار اول در نیروهای غیرعضوی طبیعت، نیروی میخانیکی و مکمل آن، طور مصطلح انرجی پتانسیل، حرارت، تشعشع ( نور و شعاع حرارتی مربوطه آن )، برق، مقناطیس، انرجی کیمیاوی، بمثابه اشکال هستی حرکت عمومی تثبیت شده اند، که این ها به اندازه های متناسبی، از یکی بدیگری گذر میکنند، چنانیکه مقداری از یکی، که از بین میرود، مقدار معینی در دیگری دوباره پدید می آید، و بدینصورت مجموع حرکت طبیعت، از این پروسه تبدیل یک شکل به شکل دیگر، بلا انقطاع استنتاج میگردد". ( مارکس ــ انگلس، کلیات، جلد 21، ص 295 ، در اثر دیکهوت، ص 185 ).
ما می بینیم که در سال 1847 ، مایر هلمهولتس، جول و کلدینک Colding اولین جمله عمده ترمودینامیک
( آموزش حرارت ) را بیان میدارند.
"مجموع انرجی در تمامی پروسه های جهان ثابت باقی می ماند؛ انرجی نمیتواند خلق گردد و نه از بین رفته می تواند".
در سال 1878 انگلس در انتی دورینگ نوشت:
"اگر پیش از ده سال قانون عمده بزرگ نو کشف شده، حرکت بمثابه یگانه قانون بقای انرجی شناخته می شد، بمثابه یگانه افاده از بین نرفتن و خلق نشدن حرکت، ولو تنها از وجه کمیتی آن، پس این وجه ضیق و افاده منفی هرچه بیشتر بواسطه تغییر مثبت انرجی، که در آن محتوای کیفی پروسه به حقش میرسد، و بدینصورت آخرین تخطر خالق خارج از جهان محو میگردد، تحت فشار قرار میگیرد". ( مارکس ــ انگلس، کلیات، جلد 20 ، ص 13، در اثر دیکهوت ص 185).
برداشت پیروان متافزیک از جان موجود اینست که پدیده ها، در حرکت دایره وی قرار دارندف و همه چیز شکل ساخته و پرداخته ابدی دارد، و این دنیای مغلق، دنیای یگانه بزرگ، حرکت دایره وی و تکراری دارد.
اشتباه بزرگ طرز تفکر متافزیکی اینست که انرجی پروسه های منفرد را، جای پروسه های مجموعی کاینات می گذارند. واقعات جهانی ترکیبی از تعداد پروسه هایی میباشد که خود از وحدت و مبارزه اضداد بمیان می آیند. پروسه هایی که باهم و مقابل هم در حرکت اند، و این خود در وحدت، مبارزه را افاده میکند. وقتی انسان جهان را از نظر چیز ساخته و پرداخته بنگرد، و حرکت و تغییر آنرا قبول نکند، پس در نگاه اول، واقعات جهان را چیز مرده ، در حال تعادل، و شکل متجانس کمی می بیند.
پیروان دیالکتیک بدین نظر اند که، تکامل با علت داخلی خود مولود مبارزه اضداد ــ نفی نفی ــ است که در آن در یک نکته، کمیت به کیفیت مبدل میشود، و تفاوت جدید پدید می آید. از این سبب آن چیزی را که فزیکدانها انتروپی Entropie می خوانند، یعنی اینکه طبیعت انرجی را از بین می برد، برای اینکه تفاوت را از بین ببرد، بحد اعظمی نمی رسد، بلکه برخلاف، بحد اصغر تقرب میکند. پس در نتیجه، جهت واقعات جهانی بسوی انتروپی نیستف بلکه از آن دوری می گزیند.
کسانی که جهان را منجمد و بدون حرکت، ساکت می بینند و بدین سکون، خصلت مطلق میدهند، بجای متافزیک، می غلتند. اما آنهاییکه طبیعت را با تضاد ها و تفاوت های موجود نسبی اش، طوری که هست، مورد مطالعه قرار میدهند، خود برداشت ماتریالیستی از جهان دارند، و بر شیوه دیالکتیکی، جهان مادی را در حرکت می بینند. وقتی شعور بازتاب پروسه دیالکتیک تکامل جهان باشد، در آنصورت شیوه دیالکتیک، خود بازتاب منطقی واقعیت جهان است.
بیاد می آوریم که حرکت در زمان، از خود شتاب یا سرعتی دارد. سرعت خود حاصل ضرب اهتزازات با طول موج است.
سرعت = اهتزاز X طول موج
طول موج ( Frequens ) یک ذره عبارت از اهتزازاتی است که از یک کوه از طریق دره، موج به موقف وسطی طول موج میرسد. زمان لازمی که اهتزازات بسر می رسد، مدت اهتزازات خوانده میشود. تعداد اهتزازات در یک ثانیه یا فریکونس را به ( Hz ) Hertz اندازه میگیرند. یک فریکونس 300 Hz مدت زمان اهتزازات 1/300 ثانیه را نشان میدهد.
امواج رادیو که فریکونس یک میلیون Hz یا یک هزار کیلو هرتس و طوی موج 300 متر دارد، سرعت 300,000km/sek را نشان میدهد. سرعت معنی حرکت را دارد؛ حرکت کار است، کار انرجی است.
تئوری کوانتوم ماکس پلانک می گوید که انرجی بمقادیر معین در کوانت Quanten تظاهر میکند. این تئوری کوانتوم یک شاهد تابنده دیالکتیک است. یک عامل، انگیزه حرکت و همراه آن انرجی میباشد. نه تنها تمامی واقعات با جهش و عقبگرد حرکت میکنند، بلکه خود انرجی هم با جهش ظهور میکند، و این خود شاهد بارز پروسه تکاکل طبیعت، جامعه و تفکر به اسلوب دیالکتیک است.
پلانک بدون اینکه خود بداند، در طریق شناخت طبیعت، به اسلوب دیالکتیک، خدمت بزرگی انجام داده است.
لنین نوشت:
" ... تا آنزمان که قانون طبیعت را نشناخته ایم، که در جوار شعورما، خارج از شعور، وجود و عملکرد دارد، ما به "برده ضرورت کور" مبدل میگردیم؛ بمجردی که این قانون را که ( مارکس هزار بار تکرار کرده است ) مستقل از اراده ما و شعورما عملکرد دارد، شناختیم، ما به آقایان طبیعت مبدل می شویم. حاکمیت بر طبیعت که درعمل ( پراتیک ) انسان ظهور میکند، خود نتیجه بازتاب درست پدیده ها و پروسه های عینی طبیعت در کله انسان هاست؛ خود ثبوتی است برای این، که این بازتاب ( تا آن حدی که پراتیک بما نشان میدهد ) حقیقت عینی، مطلق و ابدی است" ( لنین، کلیات، جلد 14 ، ص 167 ، در اثر دیکهوت، ص 190 ).
و اما با تئوری کوانتوم، ما به تعریف دیگری از اتم دسترسی پیدا میکنیم:
اتم یک تغییر دهنده شکل انرجی است، که انرجی حمل شده را، به یک انرجی شعاعی با طول موج معین مبدل میسازد،
یعنی تغییر کمیت به کیفیت.
هنگامیکه یک الکنرون از مدار بالایی به مدار نزدیکتر به هسته حرکت میکند، در این جابجایی الکترون، نور، یک
کورپوشکون نور زاییده میشود، که آنرا فوتون Photon می خوانند.
ادامه دارد