مرگ بهار ؟!
در سرزمين من
جلو آمدن بهار را گرفتند
بهار را ا ز مفهوم تهی نمودند
کبوتران عاشق را به تير بستند
وبرای انبوه از باغ های ويران شده
زاغ های سياه مرثيه خواندند
وقتی از کوچه باغ های گرد گرفته زمان ميگذری
دود کاجستان ها
و سپيدار های سوخته
چشمانت را پُر از ا شک ميسازد
گلهای های پژمرده همه فصل های درو
با دست چپاولگر باد های اجنبی
راهی گورستانها ميشوند
فرياد دردناک
هربرگ ، هر ريشه
و هرپرنده
تمنای بازگشت بهار است
بهار ميدا ند
زمين ميدا ند
که « تا ريشه درآب است ، اميد ثمری است »
« ناتور رحمانی »