نوشته: پولادگر
از چندی به اینطرف یک سلسله نوشته ها تحت عنوان "جنایات حزبی" در وب سایت گفتمان نشر میشود. نویسنده آن ببهانه افشای جنایات خلق و پرچم، بر جنبش دموکراتیک نوین افغانستان حمله میکند: (خلقی و پرچمی در دوره پیش ازحاکمیت ثوری مانند تمامت جنبش روشنفکری افغانستان از موضع طرد گفتمان، تاپه زنی و گریز از تولید و توذیع اندیشه سر بالا میکند و از همینروست که با کوله باری از فقدانیت فردیت یافتگی و پویایی و آزادمنشی بسوی حاکمیت می ایند چهره فکری خلقی و پرچمی در دوره پساحاکمیت، بطور زننده از موضع پرورش نیافته قبلی به پائین تر از پائین می لغزد و سیمای خود را در گفتارگونگی و قتل گفتمان و اندیشه استحاله میکند. ص. 3). و با این الفاظ ، جنبش دموکراتیک نوین افغانستان را با خلق و پرچم در یک سندان میکوبد، این جنبش را یک جنبش روشنفکری تاپه زن معرفی میکند. او جهان بینی کمونیزم یعنی دیالکتیک را به مسخره میگیرد و آنرا با
اینگونه "دیالک تیک" نوشتن به تمسخر میگیرد. نویسنده در حالیکه از خلق و پرچم انتقاد میکند، خود مانند زایرین متدین که به زیارت مقامات مذهبی می شتابند، به پابوسی هر یکی از مقامات رژیم کابل که بتواند اجازه ملاقاتش را دریافت کند، می شتابد. او یکسال پیش که به دیدار علی احمد جلالی نایل شده بود، تا کنون از آن با طمطراق و لاف و گزاف در مجالس و محافل حرف میزند. وقتی کسی با میهنفروشان و خائنین ملی مانند علی احمد جلالی، بخلوت خانه میرود، چطور میتواند خلق و پرچم را نقد کند؟
مخالف خلق و پرچم فقط آن عناصر شریفی اند
که با تمام انواع بردگی و میهنفروشی، مزدوری امپریالیزم و ارتجاع و خیانت به مردم مخالف باشند. مخالفت نویسنده با خلق و پرچم بیشتر از مخالفت یک چوچه طرفدار امریکا با طرفداران اتحادشوروی سابق نیست. اینگونه مخالف بودن با خلق و
پرچم با غرض خدمتگذاری به امپریالیستهای غرب صورت میگیرد. زیرا این انتقاد غرض آلود فقط هجو و بدگوئی بی محتوایی است از طرف وابسته گان امپریالیستهای اشغالگر غربی برای استتار تجاوز و اشغال افغانستان و اسارت مردم آن.
جنبش سیاسی و انقلابی دموکراتیک نوین یا جنبش روشنفکرانه تاپه زن؟
سالهای 1344 شمسی که با دهه 60 میلادی مقارن است، افغانستان تحت یک رژیم سلطنتی بسر میبرد. در این رژیم، سرمایداری دلال وابسته به اتحادشوروی و هم چنین وابسته به بلاک غربی در مجاورت فئودال های افغانستان، مانند لاشخوارها اخرین گوشت و پی را از استخوان مردم آزادیخواه افغانستان میکنند. جامعه عقبمانده کشور در ردیف عقبمانده ترین کشور های افریقائی و آسیائی رده بندی شده و صدهاسال، با کاروان پیشرفته ترین جامعه تکامل یافته جهان فاصله دارد. فقر، گرسنگی، بیکاری و فساد دستگاه حاکمه، مردم کشور را به ستوه آورده و آنها را به سیه روز ترین مردم جهان مبدل ساخته اند. مزخرفات، جادو و جنبل، تعویذ نویسی در موازات ستمگری جنسی و خرید و فروش دختران زیر سن، کرکتر مشخصه فرهنگی این جامعه را تمثیل میکنند. ستمگری ملی، برتری دادن زبان پشتو نظر به زبان های دیگر، به رسمیت نشناختن زبان ازبکی و ترکمنی، انکشاف مناطق پشتون نشین (کجکی، بغرا، سرده، چک وردک، هده، غازی آباد و..وغیره)، توذیع زمین های مردم ازبک و ترکمن به پشتون ها در شمال کشور، دادن حق استفاده بی قید و شرط از چراگاه های مناطق مرکزی به کوچی های پشتون و محروم ساختن عملی اهالی بلوچ, هزاره، ترکمن و قرغیز از تعلیم و تربیه...
وغیره و در مقابل، تاسیس مکاتب مخصوص برای پشتونها
لیسه های خوشحال خان
ختک و رحمان بابا)
تابلوئی است که درآن
سیمای سلطنت آل یحیی
ودربطن آن خوانین
وسرمایداران دلال
وعمدتا خوانین پشتون
مجسم میگردد.
در بطن چنین جامعه یی، جنبش ملی- دموکراتیک افغانستان که سالها قبل آغاز یافته بود -- دچار جهش ماهوی میگردد. این جنبش که قبلا به اشکال مختلف و تحت نامهای گوناگون پیوسته سر بلند کرده و بنابه ماهیت عقبمانده سیاسی- ایدلوژیک آن، پشت سر هم با دیوار دیرپای قدرت فئودالی روبرو گردیده و در پای آن باسر شکسته و روحیه تسلیم شده بخواب رفته، اکنون با پیداکردن ایدئولوژی پیشرو و مسیرسیاسی نوین، راه بالنده و مترقی تاریخی را پیدا کرده بود. این جنبش نتنها راه سعادت و خوشبختی مردم دربند افغانستان را نشان میداد، بلکه بنا بداشتن خصلت ضد استعماری و ضدامپریالیستی، باجنبش خلقهای آسیا، افریقا و امریکای لاتین پیوند میخورد و به اینقسم، مردم افغانستان برای اولین بار در تاریخ، با مردم بپاخاسته کشور های دیگر، در یک صف و یک جهت قرار میگرفت.
مقارن ظهور جنبش دموکراتیک نوین در افغانستان، طبقه کارگر در چین سرخ، قدرت را در دست داشت و انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی را از پیش میبرد. خلقهای بپاخاسته جنوب شرق آسیا، پوزه کفتار امپریالیزم را بخاک میمالید. در هند جنبش افتخار آفرین نگزالباری این نیم قاره را میلرزانید. از نظر طبقاتی، جنبش دموکراتیک نوین افغانستان، بخشی از این جنبش دورانساز جهانی طبقه کارگربود. پیشوایان این جنبش با سطح درک خود از علم انقلاب، توانستند مبارزه ایدئولوژیک سیاسی یی را علیه مشی خائینانه احزاب مزدور خلق و پرچم از پیش ببرند. جلو رشد و گسترش ایده های برده ساز آنها را گرفته و جریان سیاسی نیرومندی را به اطراف هسته متشکل و انقلابی آن، یعنی سازمان جوانان مترقی بوجود بیاورند. سازمان جوانان مترقی قادر شد که این جنبش را بواسطه فعالین آن، به روستای کشور و تا اقصی نقاط آن توسعه داده و دسته های بزرگ کارگران را در فابریکه های مختلف پایتخت و سکتور های معادن و راه سازی ولایات بسیج کنند. این سازمان جنبش را در مدارس و دانشگاه کشور برد و آنها را به نقاط "گفتمان و گفتارگونگی!" مبدل ساخت. تظاهرات و اعتصابات عظیم دانشجوئی سالهای 1347 و 1348 و 49 که فصل نوینی را در تاریخ سیاسی کشور باز میکند، شاهد است که این جنبش بهیچوجه یک جنبش "روشنفکری تاپه زن" نبوده و یک جنبش کاملا سیاسی- ایدئولوژیک با هدف استراتیژیک تصرف قدرت دولتی از طریق جنگ خلق، استقرار نظام دموکراتیک نوین و ساختمان سوسیالیزم و کمونیزم بود. در راستای این مبارزه هستی آفرین، رفقای زنده جاوید ما مانند سیدال سخندان شهید و برخی از هواداران این جنبش مانند اصیل خان نیز، بدست عوامل ارتجاع و امپریالیزم به شهادت رسیدند.
این جنبش که بر رویای شیرین امپراطوری اتحادشوروی آب سرد انداخته بود، در محراق نفرت و کینه دسته های مزدور خلق و پرچم قرار داشت. بهمین دلیل بعد از کودتای هفت ثور 1357، آنها بیدرنگ به کشتار فعالین این جنبش دست بلند کردند. امروز براساس بعضی از احصائیه ها ولو اینکه چندان دقیق نیستند، ولی از واقعیت نیز زیاد دور نمی باشند، تا سال 1359 خلق و پرچم بیشتر از 2000 شعله ای را بقتل رسانیده اند. جرم آنها در دادگاه خلقی- پرچمی مخالفت با تجاوز اتحاد شوروی، مخالفت با اسارت مردم و مخالفت با رژیم کودتا، حمایت از یک دولت مستقل ملی بوده است. با درک این حقیقت، پایئن کشانیدن این جنبش تا سطح یک جنبش روشنفکری "تاپه زن و مخالف گفتگو" و اطلاق صفات منفی با واژه "تمامت" به آن، تنها اعتراف به عدم آگاهی از متن و محتوای تاریخ خونین مبارزات مردم افغانستان نه، بلکه رقص و پایکوبی بر گورخونین شهدای قهرمان این جنبش میباشد. نویسنده با این از دنیا بی خبری و شوق زایدالوصفش به واژه در جمله استعمال کردن، سازنده ترین برحه تاریخ کشور را به تمسخر میگیرد و به مبارزات خلق افغانستان با دیده یک رهگذر سوار بر اسپ پندار با سرخالی از میدان حقایق فرار میکند.
اگر به جنبه های سیاسی گفتار نویسنده توجه کنیم، می بینیم که او این نوشته را در همراهی با پولیس به اصطلاح "حمایه از حقوق بشر هالند" میزند. پولیسی که مغرضانه بجنایات خلق و پرچم بمثابه جنایات "کمونیسم در افغانستان "می بیند. این پولیس بخاطر تشفی قلب قربانیان خلق و پرچم از یکطرف و اهداف دیگر سیاسی آن از جانب دیگر-- حتی یک یا دو تن آنها را محاکمه و محبوس ساخته است. پولیس هالند معتقد است که تنها رهبران خلق و پرچم جنایتکار اند و به این مسئله، از نظر جرم شناسی و تخنیکی می بیند. این پولیس بر اساس منافع هالند کار میکند، نه در دفاع از کرامت انسان. تا زمانیکه احزاب جهادی با امریکائی ها سازش و تعهدنامه رسمی را در بن امضا نکرده بودند، اعضای برخی از آنها تحت ماده 1F
آمده بحیث جنایتکار جنگ شناخته میشدند. اما بعد از امضای معاهده بن، حتی جانیان درجه اول آنها که خود معترف به جنایت هستند، از ماده 1F برائت داده شده و بحیث پناهنده قبول گردیدند. این پولیس که جنایات احزاب خلق و پرچم را به بهانه سند و شاهد به تعویق می اندازد، میگوید که رهبران خلق و پرچم جنایتکارند، اما خلقیها و پرچمیهای دیگر به اندازه آنها جنایتکار نیستند. در اینجا دیده میشود که همان روح جرم شناسی یعنی مجرم کسی است که جرم را عملی میکند، نیز رعایت نمیشود و جرم متوجه رهبری میگردد، نه متوجه عاملین جرم، درحالیکه خیلی مشکل است آدم سندی را پیدا کند که یک وزیر یا یک اعضای بیروی سیاسی رفته کسی را شکنجه و یا ماشه تفنگ را کشیده و اعدام کرده باشد. نویسنده ما نیز عین جمله ترفندآمیز و بی اساس را کاپی میکند و آنرا در زیر عکسش چنین می نویسد: "رهبری حزب دموکراتیک خلق تا همیدون متهم مظنونی است بدون زیرنویس و اما بقیه السیف آن به زیر نویسی ضرورت دارند. ص.1" (همیدون برگرفته شده ازhemae-ton یونانی(کریت) قدیم که در بین بازرگانان هاتی ها، میتانی ها و بابلی ها رواج بود. این واژه درعهد اخیر ساسانیان در ادبیات پهلوی نیز بشکل همی دم مورد استفاده قرار میگرفت. در طی بیشتر از 800 سال، این واژه در ادبیات فارسی و دری به شکل همیدون مورد استفاده قرار نمیگیرد، زیرا شکل همین دم یعنی همین لحظه و یا تا به حال آن مورد استفاده قرار میگیرد. این واژه را در فرهنگ ده خدا، فرهنگ عمید، غیاث اللغات و برهان قاطع میتوان دید، نه در مقالات و رساله های که منظور نویسندگان آن ها، حرف زدن با مردم باشد.)
ازجانب دیگر، در زمانیکه افغانستان اشغال و لشکر مسلح و غیر مسلح امپریالیزم در شکل تمویل کنندگان و گردانندگان ngo ها، در لباس مشاور و مدرسین جامعه مدنی و در نقاب دیپلوم داران و متخصصین، دست آورد های مبارزاتی مردم آزادیخواه افغانستان را میربایند و با تحریف تاریخ و قلب ماهیت دادن فرهنگ آزادی طلبی مردم افغانستان، به آنها درس بردگی و اطاعت میدهند، آیا کسی که خود را مبارز و وطنپرست میخواند، میتواند با امپریالیزم و ارتجاع در این راستا، بطور غیر ملموس و آنگونه که نویسنده ما همراهی میکند، همراهی کند؟
طبقه یا عضو، فرد یا جمع؟
نویسنده، احزاب خلق و پرچم را به دلایل گوناگون متهم میکند، ولی به هیچ صورتی بر دلابل اصلی جنایات آنها، مکث را جایز نمیداند. او بزرگترین بدی خلق و پرچم را این میداند که آنها، به فردیت نرسیده بودند، "گفتمان و گفتارگونگی؟!" را رعایت نمیکردند. از زبان خود نویسنده بشنویم: "به باور من هنوز رهبران و نویسندگان خلقی و پرچمی به فرد تبدیل نشده بودند (نویسنده فرد را با خط درشت نوشته میکند). فردیت در نویسنده بمعنای گذار از ناآگاهی به آگاهی است، گذار از ایستائی و انجماد به پویائی و شگوفائی است، گذار از صغارت عقلی بسوی استقلال و تلالوی فکری است، فردیت بمفهوم پرش از انقیاد بسوی آزادی است. فردیت یعنی"تحقق حویشتن، یکپارچه شدن ناآگاهی و خودآگاهی" (یونگ). و اما در ماجرای نوشته های حزبیان رابطه بین : مولف- متن- مخاطب از روال انفرادی دور میشود و در قلمرو حزبیت و دفاع از جمع بطرز موهومی زندانی میماند" (نویسنده جمع را با خط درشت می نویسد).
پس گناه خلق و پرچم این بوده که آنها به فرد تبدیل نشده و از ناآگاهی به آگاهی عبور نکرده بودند و همانگونه جامد و ایستا باقی مانده و از صغارت عقلی بسوی استقلال و تلالوی فکری نرسیده بودند؛ مرحبابه این ذکاوت!
در منطق نویسنده، فاکتور های عینی و ذهنی از قبیل طبقه و منافع اقتصادی- تاریخی و ایدئولوژی آن تعین کننده نیستند. از نظر او سیاست و ایدئولوژی یک طبقه تعین کننده کردار و رفتار رهبران سیاسی آن طبقه نیست. به همین قسم روابط داخلی و خارجی دولت یک طبقه، استراتیژی و تاکتیک آن برای بقا و حفظ قدرت سیاسی، تعین کننده خصلت و رفتار آن با طبقات دیگر نمی باشند. از گفتار او چنین احساسی در ذهن آدم تولید میشود که او، عمل سیاسی احزاب را ناشی از سطح دانش، رفتار و رویه، خوی و خواص شخصی و فردی آنها میداند.
نویسنده، از آسمان و زمین، واژه ها را کاپی میکند تا جمله پیچیده و مغلقی را ساخته باشد، ژست و اطوار اهل ادب را در آورده میگوید که " و اما در ماجرای نوشته های حزبیان رابطه بین : مولف- متن- مخاطب از روال انفرادی دور میشود و در قلمر و حزبیت و دفاع از جمع بطرز موهومی زندانی میماند". شاید "در قلمرو حزبیت در دفاع از جمع حرف زدن". ممکنست برای نویسنده در قلمرو حزبیت و دفاع از جمع چیزی خیلی بیمعنی باشد. زیرا کسی که درک نکرده است حزب یعنی چه؟ کار حزبی یعنی چه؟ و در دفاع از حزب سخن گفتن یعنی چه؟ به هیچ صورتی قادر نیست که حتی همان"حزبیت" خلق و پرچم را درک کند. کسی که از نظر آگاهی به مفهوم منافع "جمع" پی نبرده، از نظرسیاسی اهمیت کار جمعی یعنی کار حزبی را نمیداند، واضحا که حتی درک همان کار جمعی خلق و پرچم نیز برایش مشکل است. سرانجام کسی که در طول عمرش یک ذره کار تشکیلاتی- سیاسی انجام نداده است، "مخاطب بودن فرد" از موضع جمع برایش، موضوع غیرملموس و غیرعادی میباشد.
باری، نویسنده یکمرتبه از خود نمی پرسد که خلق و پرچم از موضع "جمع شان" به جنایت و قتل، ویرانگری و سرکوب دست میزدند و یا از موضع فرد؟ "فرد" و "جمع" در همان بحثی که او میخواهد با لغت در جمله استعمال کردن به آن بپردازد، چگونه مطرح میشود؟
خلق و پرچم دو حزب سیاسی بودند که از دو سوراخ یک آخور میخوردند. بعد از کودتای 7 ثور 1357 آنها قدرت سیاسی را در دست داشتند و با ارتش، پولیس و زندان به جنایت و کشتار دست میزدند. در اینجا "خودآگاهی" و "ناخود آگاهی" وغیره مفاهیم بلندبالایی را که نویسنده ما بکار میبرد، همانقدر بی ربط است، که درک او از جهان و جامعه بی ربط است. برای آنکه نویسنده آشفته فکر ما را در درک مطلب کمک کرده باشیم، این مطلب را طور دیگر بیان میکنیم: فرد هر قدر به خودآگاهی وغیره چیزهائی که او میگوید رسیده باشد، نمیتواند مافوق نظام و سیاست طبقه بر سر قدرت، قرار بگیرد. اگر درست است که خلق و پرچم با ابزار سیاسی به سرکوب و جنایت دست میزدند، پس حرف از سیاست سرکوبگر که در ایدئولوژی سودجو ریشه دارد، در میان است. در این "فردیت" و "انجماد و گذار از صغارت فکری" و امثالهم پندارهای ذهن آشفته نویسنده میباشد نه چیزهای دیگر. این واژه های کاپی شده که ، در جمله استعمال میشوند، چه اثری جز فرو بردن ذهن افرادیکه در دنیای ناآگاهی سیاسی زندگی میکنند، کار دیگری را می توانند انجام بدهند؟
کشف دیگر این نابغه از دنیا بیخبر "صغارت فکری خلق و پرچم" است. از نظر او خلق و پرچم به ایندلیل جنایتکار بوده و رهبری آنها تا
"همیدون" مظنون و متهم اند که از مرحله صغارت فکری عبور نکرده بودند! چه استعداد و چه ذکاوت خارق العاده! این نقیصه عظیم خلق و پرچم تا کنون کشف نشده بود!
حقیقت اینست که انسان بمثابه عضو یک طبقه از مادر بدنیا می آید و در جامعه ایکه به استثمارگر و استثمار شونده، ستمگر و تحت ستم تقسیم گردیده، بزرگ میشود. او چه بخواهد و چه نخواهد، جزئی از جامعه یی است که بر آن سیستم معین اقتصادی- سیاسی حاکم، و او هم ناگزیر است به این سیستم گردن بگذارد. افکار او (چه به "فردیت و بلوغ فکری"رسیده باشد و چه نرسیده باشد) محصول این شرایط عینی است . در این شرایط عینی مناسبات سیاسی- اقتصادی، نقش عمده دارد. او یا در بطن این مناسبات، استثمار میشود که "فردیتش" همان استثمار شدن است، و یا استثمار میکند که استثمار کردن "فردیت" او را تشکیل میدهد. تمام افکار، اخلاق و موضعگیری سیاسی او نیز به این دو دسته تقسیم میشود. مثلا: اگر این فرد پسر یک ملیاردر هالندی باشد، فردیتش را در خانه ایکه در آن زندگی میکند، در موتری که سوار میشود، در دوست دختری که انتخاب میکند، در رستورانی که در آن غذا میخورد، و در کلپی که به ورزش میرود، در حوض آب بازی ایکه برای شنا مراجعه میکند، در کلپ شبانه ایکه برای میخواری میرود، در افرادیکه به حیث دوست و رفیقش برمی گزیند... و قس علیهذا، مشخص میگردد. مضاف بر اینها، رفتار، خوی و خواص طبقات اشراف سرمایداری هالند، فردیت او را تشکیل میدهند.
(نویسنده ما از ملاقاتش با جلالی، از تلاش صادقانه اش در جهت ارتباط با ظاهرشاه
... وغیره، شاید خود نیز به این نتیجه رسیده باشد که کرکتر و اخلاق، ادا و اطوار و حتی همان گوش دادن آنها به حرف های افرادی مانند او طبقاتی است. اگر او توانسته باشد درک کند، حتما دیده است که ادا، اطوار و گاهگاهی همراهی ریاکارانه آنها با حرف های افرادی مانند او که برای فروش خدمتگذاری و جلب تفقد و مرحمت به آنها مراجعه میکنند، بیشتر به نیشخند زهرآلود می ماند، تا به ادا و اطوار یک سامع صادق و جدی از طبقات پائین جامعه. نویسنده ما اگر با خود صادق باشد، این رویه و رفتار را در تمام سیاستمداران هالندی که او برای عرضه خدماتش به آنها مراجعه کرده، دیده است و دیده است که آنها "فردیت با ذکاوت او" را بیشتر از نگهبانی از میز کتاب شان ارج نداده اند.)
بالمقابل؛ اگر او پسر یک کارگر هالندی باشد، "فردیت" او را نیز موقعیت طبقاتی اش تشکیل میدهد. در اینجا نه بلوغ فکری مطرح است و نه صغارت ذهنی، زیرا دیده میشود که نویسنده "بالغ فکر" ما از به خدمت شتافتن جلالی، کاظمی
... وغیره، جز ء آنکه حقارت
و چاپلوس بودن خود را به اثبات رسانیده باشد، کار دیگری انجام نداده است. به این قسم، فردیت طبقاتی است و خصایل فردی نمیتواند مافوق طبقه ای باشد که او به آن تعلق دارد.
نویسنده نمیداند زمانیکه داده های عینی جامعه و خواستهای طبقه معینی در بطن آن بصورت برنامه حزبی مطرح میشود، دیگر خصوصیات فردی "چه به فردیت رسیده باشد و چه به بلوغ فکری دست یافته باشد یا نباشد" در درجه دوم قرارمیگیرد. زیرا مجموعی از افراد بنابر منافع طبقاتی شان جمع معینی را تشکیل میدهند که حزب نامیده میشود. فردیت سیاسی خارج از حزب یک فرد حزبی یا سازمانی، اصلا وجو
د ندارد. به ایندلیل آنچه در اینجا اهمیت دارد، سیاستی است که حزب آن طبقه بر روی آن پافشاری کرده و اعضای آن حزب آن را پذیرفته اند.
نویسنده ما از فلسفه نیز آگاهی "وسیعی" دارد و در روشنائی آن، به نتیجه گیری های "بالغ فکری" دست یافته است. یکی از این نتیجه گیری ها مسئله پویائی و بالندگی است که او آنرا تابع "فرد" و
"جمع" میکند ( فردیت در نویسنده بمعنای گذار از ناآگاهی به آگاهی است، گذار از ایستائی و انجماد به پویائی و شگوفائی است، گذار از صغارت عقلی بسوی استقلال و تلالوی فکری است، فردیت بمفهوم پرش از انقیاد بسوی آزادی است). اینکه معیار او چه علم، چه فلسفه و چه بینشی است، شاید خودش هم آنرا نداند. زیرا در دنیای علوم، یک فرضیه و از آن بالاتر یک تئوری، یا صحیح است یا غلط و چیزیکه هم صحیح باشد و هم غلط، وجود ندارد. وقتی میگوئیم که خلق و پرچم احزاب وابسته به سوسیال- امپریالیزم شوروی بودند. وقتی میگوئیم که سوسیال- امپریالیزم شوروی دشمن خلقها و طبقه کارگر دنیابود، یک حقیقت را میگوئیم و این حقیقت برای همیشه درست است. هیچ وارستگی، تلالوی فکری و دست یابی به "فردیت" نمیتواند این حقیقت را تغیر بدهد. چیزیکه از اساس غلط است، غلط بودن بر تمام مراحل و اجزای آن حاکم میباشد، هیچ مرحله آن با تمام وارستگی و تلالو"هایش نمیتواند صحیح و گذار از بد به خوب را در خود نهفته داشته باشد. معلوم نیست که نویسنده به چه فلسفه یی معتقد است که در آن "گذار از فردیت؟ خلق و پرچم" میتوانسته این نادرست بودن را تصحیح کند؟ آیا مزدوری خلق و پرچم از "نا آگاهی" آنها منشا میگرفت؟ آیا میهن فروشان افغانستانی و ممالک دیگر بالعموم افرادی اند که به "فردیت نرسیده" و "فکرشان منجمد" باقی مانده است؟ درک نویسنده ما از فلسفه واقعا شگفت انگیزاست.
نویسنده پشت سر هم واژه های "بالندگی" ، "پیشرفت" ، "فساد" ، "انحطاط"
... وغیره را در جمله استعمال میکند. این ها واژه هائی اند که خصلت تاریخی، مسیر انکشاف اقتصادی و ماهیت سیاسی جامعه و از همه مهمتر، خصلت طبقه ایکه سیاست ساز جامعه است، را به بحث میگیرند، نه واژه های پا در هوا و بدون قرینه و زمینه عینی و مادی . بر طبق ادعای نویسنده، اگر خلق و پرچم تلالوی فکری میداشتند، دنیا گل و گلزار بود! چه پنداری میتواند خنده آورتر از این باشد؟
وقتی نوشته "جنایات حزبی" را چند صفحه بیشتر میخوانیم، متوجه میشویم که نویسنده فراموش کرده که در بالا چه نوشته است. در صفحه چهارم نوشته اش، یکبار موضع دیگر میگیرد و میگوید: جمعی اندیشیدن در حزب دیموکراتیک (دموکراتیک- ازماست) نمی افتد، حزبی که فاقد عنصر اندیشیدن بمفهوم نقد دیالوگ سازنده و برون (بیرون شدن-ازماست) از نابالغی هاست، به سرحد تصمیم گیری های یک جانبه و بدون تامل و تاویل سقوط میکند". او چند صفحه پیشتر خلق و پرچم را به دلیل جمع اندیشی محکوم میکرد و در اینجا آنها را بخاطر فردی اندیشیدن محکوم میکند. اکنون ما به خود اجازه میدهیم تا از او بپرسیم که: اگر راست میگوئید که " جمعی اندیشیدن در حزب دیموکراتیک نمی افتد "پس رهبران آنها چرا تا "همیدون" محکوم بدون زیرنویس اند؟ زیرا رهبری به جمع مربوط میشود . ثانیا چه چیزی است که رهبری و صفوف را در حزب دموکراتیک خلق بوجود آورده، اگر جمعی اندیشیدن (برنامه و آئین نامه حزب) را از آن حذف کنیم؟ (نویسنده میکوشد با این واژه ها بگوید که در تمام احزاب و منظور ناگفته شان احزاب کمونیست است، یکفرد دستور میدهد)
نویسنده از کدام طبقه دفاع میکند؟
خلق و پرچم نمایندگان سیاسی سرمایداری دلال وابسته به بلاک وارسا و عمدتا اتحاد شوروی بودند. بعد ازمرگ رفیق استالین و کودتای حزبی دار و دسته خروشف، بر تمام کشور های این بلاک، سرمایداری متمرکز دولتی حاکم بود، نه سوسیالیزم. با غرق شدن کشتی سرمایداری دولتی در جهان، وابستگان آنها در افغانستان نیز، نمیتوانست غرق نشوند. در اینجا نه فردیت میتوانست کاری بکند و نه جمع اندیشی و نه چیز دیگر، زیرا این "خر از کره گی دم نداشت". نویسنده "دانشمند" ما با این مسئله، هیچ سر و کاری ندارد و اینکه این موضوع، موجب چه سیاستی میشود، نیز برای او مطرح نیست. او ساز پندار های خود را، می نوازد و میگوید: "جمعی نیندیشیدن رهبران حزبی از ساختار الگوبندی و
ملاک بندی قبلا فرمایش داده شده و قبول شده پیروی میکند که این فرایند یا بشیوه تقلید کورکورانه و جلف از کلاسیک ها و یا بطریق سرماندن به اوامر و هدایات صادره اجرا میشود. چون رهبری حزب به جمع اندیشی (جمع اندیشی بطور درشت نوشته شده است) تمکین نمیکند و بعلت فردیت نیافتگی (درشت) بطور طبیعی بسوی ایگویزم (خود پرستی) سادیزم (دیگر آزاری) نارسیسم (خود شیفتگی) و از عالیجنابان بجای رهبران انقلاب و خوشبختی انسان، ایگویست، سادیست، نارسیست و سرانجام بخاطر تداوم بخشیدن به نیندیشیدن و تقدیس مآبی به گوساله های مفرعن سامری تبدیل میگردند"صو 4 همان نوشته. (در اینجا می بینیم که نویسنده سیاست و ایدئولوژی خلق و پرچم را باز هم کار ندارد و مشکلش اخلاقیات فردی آنها میباشد. اگر آنها سادیست، ایگویست و نارسیست نباشند، "رهبران انقلاب و خوشبختی آور انسان" هستند.
در عقب این گفتار، منافع چه طبقاتی نهفته است؟ کسی که سیاست خلق و پرچم را نقد نمیکند، کسی که ایدئولوژی خلق و پرچم را نقد نمیکند، کسی که به خلق و پرچم بمثابه نمایندگان سرمایداری دلال وابسته به اتحاد شوروی، نمی بیند، کسی که از رژیم دست نشانده امریکائی ها در کابل حتی حرف نارضایتی ندارد و خود بخاطر تحکیم آن، به زیارت کاظمی و علی احمد جلالی (قابل اعتماد ترین مزدوران امپریالیستها) می شتابد، و با کینه ورزی، جنبش دموکراتیک نوین افغانستان را جنبش روشنفکری و تاپه زن میخواند، از چه طبقه یی دفاع میکند؟ او از خلق افغانستان نیز دفاع نمیکند، زیرا تمام سیاستهای خلق و پرچم و دولت دست نشانده امپریالیستها در کابل، در حال حاضر در جهت اسارت خلق افغانستان بود و هست و او آنها را غرض نمیگیرد. او از آزادی و سربلندی مردم افغانستان دفاع نمیکند، زیرا خلق و پرچم و رژیم کنونی در کابل، هر دو همسان و یکسان، دشمنان آزادی، سربلندی و افتخار مردم افغانستان بوده و هستند، پس نویسنده حتی از منافع بورژوازی ملی هم دفاع نمیکند. نویسنده با سیاست ضد استقلال و آزادی خواهی خلق و پرچم و دولت خائنین ملی، درحال حاضر در کابل، بطور عام کاری ندارد و سیاست اشغالگرانه امپریالیستها را تائیدمیکند، لذا نویسنده، خود مانند یک خلقی و یا پرچمی نماینده سیاسی بورژوازی دلال است.
نویسنده در مقام روانشناس و کاشف علل و عوامل ناکامی های خلق و پرچم!
اگر نویسنده ما حتی یک روز دانشگاه رفته و دیده بود که روانشناسی بر چه پرنسیپ های علمی استوار است و چه کسی میتواند و یا نمیتواند روان افراد را کاویده و حکم سادیست، نارسیست و یا ایگویست بودن را بر آنها اطلاق کند، به این آسانی رفته بر کرسی روانشناس نمی نشست و رهبران خلق و پرچم را با این واژه ها تبرئه نمیکرد. اگر نویسنده یک روانشناس می بود و در این رشته، کدام درجه دانشگاهی و یا مادون دانشگاهی می داشت و یا حتی کدام کورس سه ماهه روانشناسی را از سر میگذرانید و می فهمید که سادیسم، نارسیسم و ایگویسم چه میباشند، و کدام شکل آنها را در چه نوع انسانها تحت چه شرایطی میتوان تشخیص داد-- باز هم حق با او نبود، زیرا سادیسم، نارسیسم و ایگویسم امراض روانی اند، و جنایات احزاب خلق و پرچم، جنایات سیاسی اند، نه ناشی از اختلال روانی. مضاف براین اگر رهبری خلق و پرچم" بعلت فردیت نیافتگی بطور طبیعی بسوی ایگویزم (خودپرستی) سادیزم (دیگر آزاری) نارسیسم (خود شیفتگی)" سقوط کرده اند، پس جنایت و خیانت آنها از یکطرف محصول نادان بودن (نرسیدن به فردیت) و از سوی دیگر مریض بودن روانی آنهاست، کدام آدم باهوشی "نادانهای مریض روانی را" تا همیدون" مظنون و متهم بدون زیرنویس میخواند ؟".
نویسنده یکی از دلایل بد بودن دیگر خلق و پرچم را نیز کشف کرده است و آن عبارت از تقلید آنها از "کلاسیک" ها (لنین و استالین) میباشد ( این فرایند یا بشیوه تقلید کورکورانه و جلف از کلاسیک ها و یا بطریق سر ماندن به اوامر و هدایات صادره اجرا میشود). این مستقیما اهانت سفیهانه و حمله یک عنصر از خود راضی بر رهبران طبقه کارگر است که با این وقاحت، خلق و پرچم را مقلدین آنها میخواند.
ما قبلا اشاره کردیم که خلق و پرچم، نماینده سرمایداری دلال وابسته به اتحاد شوروی، و اتحاد شوروی نیز یک رژیم سوسیال-امپریالیستی بود. بعد از سال های دهه دوم پنجاه میلادی، آنها مراجعه به لنین و استالین را برای انقلاب، جرم میخواندند و این مراجعه فقط برای تحریف اذهان طبقه کارگر و فریب خلقهای مجاز بود، که خود شان آنرا مرعی میداشتند. فقط افراد از دنیا بیخبر که دهن بزرگ و دماغ چارمغزی داشته باشند و یا کسانی که با غرض ضد انقلابی، حرف میزنند، کار های یک رژیم سرمایداری را به رهبران طبقه کارگر نسبت میدهند.
عمده ترین کاری را که خلق و پرچم انجام داده اند، همانا فرامین چندگانه تره کی است. اگر نویسنده ما در کنار از سینه حفظ کردن لغات، مسایل را نیز ولو جسته و گریخته همانند واژه ها، در سینه می سپرد، متوجه می شد که تمام این فرامین از
موضع سرمایه داری
دلال و نیاز های
بازار تولید و مبادله
اتحاد شوروی صادر
گردیده بود، نه از
موضع تقلید کورکورانه
از کلاسیک ها. در
برنامه سازمانی که
نویسنده مبتکر ما عضو آنست، نیز این مطلب تذکر یافته است.
مضاف براین، اگر رهبران خلق و پرچم از طریق سرماندن به اوامر و هدایات صادره، عمل کرده اند، پس بحث به "فردیت"نرسیدن، چه چیزی جز یاوه سرائی و هذیان گوئی میتواند باشد؟ آگر آنها واقعا مهره های اجانب بودند و به نفع آنها کار میکردند، پس آیا نارسیسم، سادیسم و ایگویسم آنها میتواند نقشی داشته باشند؟ نویسنده ما خود هم در اخیر داستان، نمیداند که "لیلی زن بود یا مرد".
پولادگر
ادامه
دارد