انکار
از حقیقت برای بدست آوردن چوکی
همه باشندگان یک دیاریم تماما زاده یک کوهساریم
میان ما دلیل دشمنی چیست؟ چرا از یکدگر ما دل فگاریم
ز نادانی و انکار از حقیقت بچشم خلق دنیا خوار و زاریم
ز دست عده بیگانه پرور سیاه پوش و همیشه سوگواریم
یکی دست از عداوت بر ندارد تماما بر خر شیطان سواریم
به کین یکدیگر کوشیم بی جا عبث از یکدیگر ما دل فگاریم
همه از دانش و سیر تکامل کنیم انکار و بی جا پا فشاریم
جهان هردم نهد گام جلوتر بسوی قهقرا ما رهسپاریم
یکی از کار خود عبرت نگیرد همه بی دانش و ناکرده کاریم
بگو ما نوکر بیگانه تاکی؟ چرا دست از غلامی برنداریم
ز خودخواهی و کار ناستوده به غرقاب تباهی رهسپاریم
زمانی غرق در کام نهنگان زمانی سوسماران را شکاریم
بگو آن ناصح چوکی طلب را که ما بر وعظ تو باور نداریم
عقب تاریخ هرگز برنگردد عبث آنرا چرا ما خواستاریم
همه از دانش و علم تجربی ز کمبود خرد انکار داریم
به انگشتان نهان سازیم خورشید به حق جو نام افراطی گذاریم
چرا پس خورده های ارتجاع را چو خلق و پرچمی نشخوار داریم
بود پیکار ما ضد ستم حق درین راه بیم و باک از سر نداریم
حقیقت هیچگاه زایل نگردد اگر ما جمله زان انکار داریم
یقین "حافظ" چو خورشید حقیقت
شود طالع ، سراسر شرمساریم
حافظ
17 اکتوبر 2008