از :
معلم ر. م
برادر گرامی ام آقای محمدشاه فرهود را سلام تقدیم باد،
من یکی از زندانیان سابق رژیم خلق و پرچم و از جمله هواداران سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) میباشم که در سال 1350 از فاکولته ادبیات و علوم بشری، رشته تعلیم و تربیه پوهنتون کابل فارغ التحصیل شده ام. شما مرا خیلی خوب می شناسید زیرا من هم در پلچرخی بودم. در پلچرخی مرا ذره نوازی کرده و "استاد" میگفتند و بیشتر از این لازم نیست خود را مشهور بسازم .
فرهود عزیز،
من نوشته های شما را میخوانم و هر مرتبه هم به این امید که بتوانم بفهمم شما چه میگویئد. لیکن بدبختانه هر مرتبه بیشتر از خود نا امید میشوم زیرا نه میتوانم از آنها کدام نتیجه یی بگیرم و نه میتوانم بفهمم که منظور شما از این زحمت کشیدن ها چیست؟ و شما چه ایده یی را تبلیغ میکنید؟ چیزی که شما میگوئید متاسفانه نه چپ است، نه علمی و نه انقلابی . نه محتوای پژوهشی دارد و نه مضمون ادبی یا هنری. نوشته های شما خلقی ها و پرچمی ها را تقویه میکند.
برادر گرامی،
من آدم مسنی هستم و روزگار بمن آموخته که نصیحت را از اولاد وطن دریغ نکنم. نویسندگی با خوشه چینی مطلب ها، تکرار حرف های دیگران و مانند مرغ صحرائی از این جا و آنجا دانه چیدن نمیشود. نویسنده، با نوشتنش میخواهد به یک هدف برسد. اما کار شما - شما را بسوی هیچ هدفی نمی برد. بیشتر از این خود تان خوبتر میفهمید. والسلام.
معلم. ر.م.
مرغ صحرائی
سنگدان مرغ صحرائی، گذرگاه ریگها و علوفه ها
تابوت ملخی از مرغزار، مگسی از مرداب و
خوابگاه تخمه های سر برنیاورده از خاک ،
همه از هم آویخته و همه درهم آمیخته،
مرغ صحرایی، بیخبر از بلندگاه پرواز عقاب هاست،
***
سنگدان مرغ صحرائی ، ایستگاه حرکت،
نمائی از بیچاره گی زندگی و جلوه یی از سقوط منطق،
گوشه یی از خود طلبی و پرده یی از حرف های آویزان،
تسلسل گسیخته ها و از هم گسیختگی برهان،
بازتاب پای شکسته ملخ، تصویر بال آسیب دیده مگس.
مرغ صحرائی، نا آگاه از پیچیدگی طناب هاست،
***
مرغ صحرائی در پستی ها پرواز میکند و
در مرداب ها غذا میجوید،
در مرداب های ایستای پست مدرنیزم و
آنجائیکه ملخ و مگس فراوانند و
میتوان آنها را در پیوند واژه ها افگند،
مرغ صحرائی، از بلندی ها میترسد،
بقله ها به حسرت مینگرد، آه که آنها چقدر بلند اند!
***
مرغ صحرائی ، مجمع پرها و الفاظ هضم ناشده ،
تصویری از ذلت انسان ترسو،
تابلویی از رقص واژه ها در هاوان جمجمه خالی
تمثیلی از باد در شکم تهی مسافر گرسنه و اسیر سرما،
تجلی یی توهم طفلی که می پندارد برناست،
تبلور خیال جاهلی که می انگارد آگاست و
ژست هوشیاری در کمند از خود رفتگی ها.