"پیوند" با انجوایزم، "گسست" از مارکسیزم
(پاسخی به نقد "حزب" کمونیست (مائوئیست) افغانستان)

«پیوند» با انجوایزم، «گسست» از مارکسیزم
«حزب» کمونیست (مائویست) افغانستان در سایت انترنتی خود، «نقدی» زیر عنوان «سازمان انقلابی افغانستان» گسست ناقصی از «سازمان رهایی افغانستان» را به دنبال چاپ «با تحریم انتخابات، چپ منحرف را بی نقاب سازیم»، نوشتۀ سازمان ما که در شمارۀ 22 شعله جاوید نشر و در ابتدای آن نوشته شده بود: «ما با سازمان انقلابی افغانستان اختلافات ایدیولوژیک – سیاسی نسبتاً مهمی داریم» و به زودی آن را مطرح خواهیم کرد، اینک با «شتابزدگی» این «نقد» ترتیب و در سایت شعلۀ جاوید گذاشته شده است. اما با تمام مصروفیت های به شدت دست و پاگیر، تصمیم رفقا بران شد تا برای یک بار جوابی به آن ارائه داریم، اما قبل از همه چند کمبود اساسی این «نقد»:
نویسنده در سرتاسر «نقد» از معیار نقد نویسی انقلابی به دور مانده، استنادش را بر قصه ها و روایات گذاشته، برای اثبات باور های خیالی اش هیچ فکت و سندی ارائه ننموده؛ برخی از حکم هایش با گمانه زنی و خیالبافی همراه است و بالاخره بنا بر «معاذیر خاصی» در مواردی عمداً به اصل مسئله تماس نگرفته و برای اینکه «بر خود عریضه نکند»، دُم روباه و شغال را باهم طوری گره زده تا محور «همگامی اش با سازمان رهایی» در کار «انجویی» مغشوش گردد و به این صورت «استادانه» شیرغلت می زند، که این همه را در جای شان، نشان خواهیم داد. اما انقلابیون باید درنوشته ها، مخصوصاً در نقدها صداقت، دقت و احتیاط را رعایت کنند و نقد را بر شنیدگی های ناموثق و نادقیق آباد نسازند. زیرا موضعگیری ها، سلیقه ها، خوشبینی ها و بدبینی های بعضی از روشنفکران عقده ای و ایدیولوژی باخته می تواند حقیقتی را وارونه و یا از اصلش کم و یا زیاد سازد. استناد به خیالبافی ها، نقد را سبک و بیمایه می سازد. نا دقتی هایی که به صورت آشکاردرین نوشته به چشم می خورد.
قبل از همه باید تذکر داد که عده ای از رهبران و کادرهای سازمان انقلابی افغانستان از سال های دور با گروه انقلابی و بعد با سازمان رهایی کار کرده و در متن و گسترۀ کامل این مبارزات قرار داشته اند. سازمان رهایی با رهبری رفیق داکتر فیض احمد و همرزم قهرمان او رفیق راهب، به عنوان بیرقداران چپ انقلابی در طول حیات شان بر استوای دفاع از مارکسیزم، لنینیزم، اندیشۀ مائوتسه دون ایستاده بودند. در آن زمان برخی از سازمان های چپ انقلابی که بعضی تا حال فعال و بعضی درگردباد حوادث از میان رفته اند، با سازمان رهایی در رابطه بوده و چند بار کمیته های مشترکی ساخته اند، خلاف آنچه امروز تشکلات وابسته به این جنبش از سازمان رهایی به عنوان یک سازمان منحرف و حتی ضد انقلابی نفرت دارند. در آن زمان برخی ها به سازمان رهایی اقتدا می کردند. سازمان رهایی آن زمان در تیوری و پراتیک نسبت به امروز تفاوت های اساسی و ریشه ای داشت، بناءً به خاطر روشن شدن این مسئله ما از آخر این «نقد» آغاز می کنیم:
«یکی از جنبه های این گسست ناقص و ابهام گرایانه این است که «سازمان انقلابی...» کل حیات سیاسی «گروه انقلابی...» و «سازمان رهایی» را رویهمرفته به دو مرحله تقسیم مینماید. 1– مرحلۀ خوب و انقلابی یا مرحله ایکه تحت رهبری داکتر فیض قرار داشت. 2– مرحلۀ بد و غیر انقلابی و یا مرحلۀ که بعد از تامین رهبری رهبریت کنونی آغاز گریده است. این مرحله بندی کاملاً غلط و غیر اصولی است.»
برای ما که از درون سازمان رهایی سر بر آورده و بسیاری ما حداقل بیش از سه دهه با این سازمان کار کرده ایم، این مرحله بندی کاملاً درست و اصولی بوده و غیر از آن دگماتیک و غیرانقلابی می باشد، چون میان این دو دوره از نظر ایدیولوژیک و سیاسی تفاوت های اساسی و عمیقی و جود دارد که درین جا به کلی ترین آنها اشاره می کنیم:
1- درزمان رهبری رفیق داکتر، گروه و بعد سازمان رهایی، مشی کاملاً روشنی داشت. وظایف روزمره، کوتاه مدت و درازمدت آن مشخص بود. سازمان در محکوم نمودن تجاوز شوروی به افغانستان کوچکترین مکثی نکرد و دو روز بعد از کودتای ثور، برای نبرد سخت آمادگی گرفت و بعد از آنکه شوروی به افغانستان تجاوز کرد، سازمان قبلاً به مبارزه مسلحانه پهلو زده بود و تمام فعالیت هایش حول محور تضاد عمدۀ خلق با سوسیال امپریالیزم می چرخید. اما بعد از تجاوز امپریالیزم امریکا به افغانستان، رهبری جدید سازمان درین مورد گاهی موضع قاطع و روشنی نگرفت، تیوری «مداخله» را ابداع کرد و نه تنها تضاد عمده را مشخص ننمود، که فقط با شعار ضد «جنگسالاری و ایران» با تجاوزگران در معامله و مغازله قرار گرفت، از اشغالگران مدال گرفت، حقوق بشر امریکایی را تجلیل کرد، با سفارتخانه های اشغالگران «دوست» شد و به هر کار قانونی که در خدمت رسمیت بخشیدن اشغال و تجاوز بود، دست زد و ازین طریق سرمایه های ملیون دالری گرد آورد و به کمپنی پولسازی مبدل گشت و بالاخره سازمان نیرومند داکتر که زمانی در یک ولسوالی با بیش از صد جوان انقلابی کار می کرد و مبارزۀ مسلحانه را پیش می برد، با بریدن های پیاپی و تحقیر های ملیتی، به سازمان کوچکی مبدل گشت که حال اعضایش را می توان با انگشتان یک دست شمرد. پس چگونه این دو دوره زمین تا آسمان تفاوت ندارد؟
2 - در زمان رهبری رفیق داکتر نه تنها فاشیزم فردی بر سازمان حاکم نبود، که کمیته های مسوول سازمان در تمام نقاط کشور فعال و در محدودۀ کار شان صلاحیت تصمیم گیری داشتند. تحکم پذیری و ترس از انتقاد و مخصوصاً تحقیر و دشنام در سازمان جایی نداشت و به این صورت هیچ چیزی کتمان نمی شد. شخص داکتر فرد متواضع، صادق، با اراده، رفیق دوست، دوست داشتنی، با استدلال، بری از خانواده بازی و انتقادپذیر بود. از پوک گری های روشنفکرانه، توطئه بازی، دورویی، به جان زنی و زبان لچکانه فرسخ ها فاصله داشت. با اعضا و کادرهای سازمان چون رفیق برخورد می کرد نه مزدوران مزدبگیر؛ به رأی و نظر رفقا سخت باور داشت، به این خاطر با وجود اختناق سال های 1365 و درگیری های خونین مسلحانۀ آن زمان، تصمیم به برگزاری کنگرۀ تاریخی سازمان گرفت و یک سال قبل از آن جمعبندی مناطق مختلف کار سازمان را آغاز کرد که شماری ترتیب و برخی در دست تدوین بود، مگر شهادت نابهنگامش چنین فرصتی را از او گرفت. چیزیکه بعد از تأسیس رهبری موقت «مادام العمر» به آن پشت شد، جمعبندی ها گم شدند و ضوابط سازمانی کاملاً وارونه گشت. حاکم بودن روابط دموکراتیک انقلابی در زمان رهبری داکتر و بعد حاکمیت فاشیزم فردی در زمان رهبری جدید و تسلط مناسبات راعی و رعیت در درون کمیته مرکزی جدید، چیزی جز پشت کردن به ایدیولوژی مارکسیستی بوده نمی تواند و آیا این همه تفاوت کامل این دو دوره را نشان نمی دهد؟
3 - در حیات رفیق داکتر، سازمان گاهی در برابر انجوها و کار انجویی نه تنها تمکین نکرد، که معتقد بود «گرفتن امکانات از طریق انجوهای غربی که تمام آنها بلااستثنا از شبکه های استخباراتی این کشورها آب می خورند و این پولها پس لگدهایی دارند که رفقای انقلابی را فاسد می سازد»، و با وجود تضاد عمده با سوسیال امپریالیزم، رفقا را از رابطه با غربی ها سخت برحذر و مکلف به خواندن کتاب هایی در مورد چگونگی کار سازمان سیا در افغانستان می نمود و مخصوصاً این جملۀ یکی از جواسیس سیا را که گفته بود «سازمان رهایی باید از درون منفجر شود» همیشه به یاد رفقا می داد. اما بعد از شهادت او این وصایا یکباره از یاد رفت و نه تنها از مغازله با اشغالگران غربی پرهیز نشد، که خود سازمان انجو گشت و در پانزده سال گذشته سطری برای اشاعۀ تئوری کمونیستی و با تمام تغییرات پیاپی، سطری در تحلیل اوضاع ننوشت. بالاخره این سؤال که سازمان رهایی چه می کند و به کجا می رود، نزد همۀ اعضای سازمان مطرح گشت، اما چون فضای فاشیستی فردی بر سازمان حاکم بود، کسی از جمله اعضای مرکزیت جرئت چنین پرسانی را نداشتند. به این اساس عقده های در دل نهفته، یکی پی دیگری جوانه زد و جدایی های بی لگامی سازمان را فرا گرفت. آیا با این همه می توان این دو دوره را یکی دانست؟
4 - سازمان رهایی زیر رهبری داکتر معتقد به کار انقلابی میان زنان بود. در آن زمان، زنان بدون تسلط مردان کار می کردند، اعلامیه می نوشتند و نشریه انتشار می دادند، موقف آنان در درون سازمان و در داخل تشکیلات خود شان روشن بود و هیچوقت از آنان استفادۀ ابزاری نمی شد. اما به مجرد شهادت داکتر و بعد راهب و مسلط شدن رهبری جدید بر سازمان، زنان به ابزاری مبدل شدند که باید مو به مو تصامیم مردان را عملی می کردند و به نام آنان کارهایی صورت می گرفت که اصلاً نه از آنها اطلاعی داشتند و نه در تصمیم گیری ها کوچکترین پرسانی از آنان می شد؛ به عزیزترین دختران سازمان برخورد های درد ناکی صورت گرفت. وقتی در جامعۀ مردسالار، اعضای مرد رهبری سازمان به آدم های ترسو و تحکم پذیری مبدل شدند و از شرکت در رهبری بار احسان فردی را به شانه می کشیدند، پس برای زنان و دختران چه جایی برای حرف زدن می ماند و منطقاً دختران نیز خیل خیل پی کار خود رفتند، مخصوصاً که توطئه های خانواده برای خالی نمودن صحنه و سوء استفاده های مالی به راندن این دختران از سازمان، سرعت بخشید. دختران بعد از یازده سپتامبر نمایش خوب انجویی داشتند و اینگونه مورد استفاده قرار گرفتند.
اعتقاد اعضای رهبری کنونی به رفیق راهب را از ورای دشنام های کوچه ای آنان نسبت به این یگانه زن رهبر و انقلابی افغانستان، زمانی باید محک زد که او در راه سازمان جانش را فدا کرده و هنوز خونش در زیر خاک جاری بود که این جمع با خطاب فراری، روسپی، ملکه، هرزه وغیره او را تحقیر کرده، عقده های ضد زن خود را ترکاندند و بعد که کلۀ پر خونش از زیر خاک برآمد، بی آنکه از شرم آب شوند و از خود انتقاد کنند به بلند کردن تصویر و استفاده جویی پروژه ای از او شروع کردند و رذیلانه به جواسیس غربی گفتند که راهب در حیاتش با داکتر همراه و همگام نبود و با او اختلافاتی داشت. و وقتی آدم های پست، هرزه و لومپنی از «ساما» در حد شخصیت های کثیف و ضعیف خود، رابطه میان راهب و مجید را «عاشقانه» تبلیغ کردند و خواستند این را «شهامت» مجید و «بی شهامتی» داکتر تصویر کنند (چون فکر می کنند که مجید هم در حد آنان لچک و کوچه ای بوده) و با این روسپی گری روح او را شاد نمایند!! باز هم رهبری سازمان رهایی این مدافعان دروغین راه داکتر به گوشه ای خزیدند و حرفی در دفاع از او ننوشتند. از آنان انتظار هم نبود، زیرا چنان شیشه بار دارند که اگر کلمه ای در چنین مواردی بنویسند «افشا» شده، بر مستمری شان اثر می گذارد (دفاعی که آقای احمد برومند از آن کرد و سازمان انقلابی تصمیم داشت تا ادب این فواحش سامایی را کف دست شان بگذارد و چه بهتر که اکنون چنین فرصتی مساعد گشت). معلوم است که اگر رفیق مجید زنده می بود، این «پیروان» لومپن خود را بی مکثی تیرباران می کرد و برای داکتر همچو هرزه گویی هایی در حد پشقلی اهمیت نداشت. سازمان رهایی با رهبری جدید گردن فراز دختران را به پای مدال های اشغالگران خم کرد و تا جای کمیت خیانت راند که «اندیشه» اش را تا کاخ سفید به پای اوباما این سردمدار امپریالیزم جهانی و اشغالگران ملک ما خم نمود. آیا صرف همین برخورد ها کافی نیست که تفاوت زمین تا آسمان این دو دوره را با چشم باز ببینیم؟
رفقای سازمان انقلابی با ارزیابی و تفاوت های ریشه ای این دو دوره، منطقاً در آن زمان ضروررتی به انشعاب ندیده و از دل و جان رهبری اصولی و کمونیستی رفیق داکتر را قبول داشتند و بعد از شهادت او و راهب با حاکم شدن انحرافات ضد انقلابی برسازمان، منطقاً نباید آن را قبول می کردند و باید راه خود را جدا می ساختند.
بعد از شهادت رفیق داکتر و همرزم او رفیق راهب، صفحۀ کاملاً تیره ای بر روی سازمان رهایی باز شد و راه برای رسیدن کسانی به رهبری هموار گشت که اکثر آنان در حیات رفیق داکتر مورد تأیید او نبودند؛ پراتیک بعدی درستی نظر رفیق را به اثبات رساند. چنانچه اینان با تحکم پذیری خفتباری فاشیزم فردی را بر سازمان حاکم نمودند و با سیاست های انحرافی و مخصوصاً با تزریق پول امپریالیستی در عروق سازمان، به زودی موجی از جدایی ها آن را فرا گرفت تا اینکه سازمان به انجویی مبدل گشت و یکسره بر مبارزات طبقاتی خط بطلان کشید. بلی، ما حیات سازمان رهایی را «به دو دوره، انقلابی و تسلیم طلبانه» تقسیم می کنیم.
نویسندۀ «نقد» که تکلیف ضد داکتر و گروه انقلابی سخت آزارش می دهد، سازمان انقلابی را ازین منظر که داکتر را رهبر بزرگ انقلابی و همطراز رفیق اکرم یاری می داند، مورد انتقاد قرار می دهد، و به مجردیکه این رفقا با اتهامات نادرست و خیالی نویسنده همگامی نشان دهند، این گسست از ناقص به قص مبدل شده، دنیا گل و گلزار می گردد. در ابتدای نوشته می خوانیم:
« به این ترتیب دیده میشود که دو مسئلۀ اصلی اولیه که باعث نارضایتی عده ای از سازمان رهایی بوده است، حین تشکیل «گروه پیشگام» به چهار مسئله و پس از تشکیل «سازمان انقلابی» و انتشار نشریۀ «به پیش» به دوازده مسئله افزایش یافته است. این سیر حرکی از یکجانب نوعی پیشرفت در تعمیق و گسترش اختلافات ایدیولوژیک– سیاسی یک جمع گسست کرده از «سازمان رهایی افغانستان» با سازمان مذکور را نشان میدهد و از جانب دیگر واضحاً مشخص میسازد که این جمع هنوز قادر نشده است مسایل کلیدی در انحراف، ارتداد و خیانت ملی و طبقاتی گروهی را که با انتشار جزوۀ «با طرد اپورتونیزم در راه انقلاب سرخ به پیش رویم» به نام «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» برآمد نمود و پس از انتشار «مشعل رهایی» نام «سازمان رهایی افغانستان» را بر خود گذاشت، مشخص نماید و علیه آن مرزبندی روشن ایدیولوژیک– سیاسی به عمل آورد.«
ما اختلاف و علت انشعاب خود از سازمان رهایی را در چهار مسئلۀ اساسی (حرکت موهوم، سنترالیزم استبدادی، انجوایزم و استفاده ابزاری از سازمان پایه ای) فورموله کرده، طی نوشته ای تحلیل و به دسترس جنبش انقلابی کشور قرار دادیم. اما اینکه در «به پیش» شماره اول دوازده مورد از اشتباهات سازمان رهایی ذکر شده، خلصی از جمعبندی کار سازمان رهایی بوده که برخی ازین کمبودها برای انشعاب ما در دستور روز قرار نداشت و بدون اینکه در چهار اختلاف اساسی تغییری رونما شده باشد، مثلیکه به سازمان های چپ دیگر در آنجا برخورد شده، کمبودهای سازمان رهایی نیز مورد ارزیابی قرارگرفته است.
اما در مورد «با طرد اپورتونیزم...» و اشتباهات آن، خود رفیق داکتر در مشعل رهایی از هر کسی بهتر از خود انتقاد نموده و اینکه به تشکیل گروه انقلابی چه ضرورتی افتاد، در مشعل به روشنی بیان شده، چیزیکه «نقد» نویس ما نیز به آن اعتراف می کند.
«خط پاسیفیستی مسلط بر کمیته مرکزی سازمان جوانان مترقی، نواقص فعالیت های مبارزاتی سازمان در عرصه مبارزات روشنفکری و کارگری شهری را بر طرف نکرد و برای رفع یکجانبه گری این فعالیت ها و گسترش تنظیم شده مبارزات سازمان و جریان در میان دهقانان تلاش نکرد، بلکه در واقع این فعالیت ها را خواباند. این ضربه چنان کاری بود که نشست عمومی چهارم سازمان در خزان 1351 در واقع دایر شده نتوانست و آنانیکه برای شرکت در نشست حاضر شده بودند، بدون هیچگونه تصمیم گیری پراکنده گشتند و سازمان به انحلال کشانده شد.»
با اینکه بنابه اعتراف نویسنده، سازمان جوانان و جریان شعله در 1351 به انحلال رفت وگلیم اش جمع شد، منطقاً دو راه باقی می ماند که یا باید فاتحۀ جنبش خوانده می شد و یا دستی پیش می آمد و بیرق افتادۀ آن را بالا می کرد، و دیدیم که غیر از رفیق داکتر فیض، هیچ رهبر و یا کادری از سازمان جوانان مترقی چنان شهامتی نکرد و بالاخره با تشکیل گروه راه برای زنده ماندن جنبش و سازمان های بعدی چون حزب کمونیست و سازمان انقلابی باز شد. نادیده گرفتن نقش تاریخی رفیق داکتر فیض در چنان لحظاتی، کار روشنفکرانی است که تصمیم ندارند حقیقتی به این روشنی را ببینند. اما چون قرار است که این «نقد» همۀ کمبود های جنبش را بی هیچ سند و مدرکی به پای رفیق داکتر ثبت نماید، باز هم آفرین، چون ننوشته که انحلال سازمان جوانان مترقی هم بر طبق «توطئه های» داکتر فیض صورت گرفت!!
رفیق داکتر فیض، چون تمامی انقلابیون بزرگ هراسی از انتقاد نداشت. هر زمانی متوجه اشتباهی می شد، جهت درسگیری و اجتناب از تکرار آن، از خود و دیگران انتقاد می کرد. او بعد از سال ها این کار را در برخورد با «با طرد اپورتونیزم...» در مشعل رهایی کرد و در مسودۀ شماره دوم مشعل، تصمیم به انتقاد از پذیرش «تیوری سه جهان» و «جمهوری اسلامی» داشت. اما چون نقدنویس ما می خواهد که با هرگونه کذب گویی، داکتر را فرد «ضد انقلابی» معرفی کند (نویسنده چنان کینه ای از داکتر به دل داردکه هیچ جایی مقابل نامش کلمِۀ شهید را به کار نمی برد و فکر می کند با این دشمنی می تواند چیزی از بزرگی داکتر بکاهد)، لذا انتقاد از خود داکتر را هم توطئه می داند، و به این صورت عوض اینکه کمبود های او را برملا سازد، یکجانبه گری، سطحی اندیشی، عقده بازی و غیر واقعی نگری خود را به نمایش می گذارد. درین مورد می خوانیم:
«اینکه بعد ها «سازمان رهایی افغانستان» کوشش کرد این ضدیت خصمانه علیه «سازمان جوانان مترقی» و «جریان شعلۀ جاوید» را «ماستمالی» نماید، نشاندهندۀ تلاش های فریبکارانه برای جلب و جذب شعله یی های پراکنده بود و هست و نه تائید اصولی «سازمان» و «جریان متذکره» ....»
از زمان انشعاب گروه تا انتشار مشعل رهایی هفت سال گذشت. در مشعل بار دیگر اشتباهات سازمان جوانان مترقی به دقت ذکر شد و هیچ «ماستمالی» و اغماضی صورت نگرفت که اگر بر طبق خیالات نویسنده این «انتقاد»، «توطئه» و «ماستمالی» می بود، این چنین با دقت و بی پرده کمبود های سازمان جوانان مترقی و جریان شعله بار دیگر در مشعل نمی آمد. رفیق داکتر نه تنها این ضدیت را ماستمالی نکرد، که واضح و روشن بر اشتباهات «سازمان جوانان» و اشتباهات «با طرد اپورتونیزم...» انگشت گذاشت و مخصوصاً در اشاره به رفیق اکرم یاری، نقش اش را در ایجاد سازمان جوانان مترقی و مقابله با ریویزیونیزم خروشفی و تأکیدش بر انقلاب قهری، به عنوان رهبرخردمند ستود. این چیزی است که داکتر عمیقاً به آن باور داشت. او با این «ماستمالی» هیچ شعله ای پراکنده ای را جذب نکرد که اگر «نقد» نویس ما حداقل نام فردی را برای اثبات ادعایش می آورد نوشته اش اندک وزن پیدا می کرد، در غیر آن چنین تیر به تاریکی پرتاب کردن فقط به درد عقده ها و باورهای سنگی خود نویسنده می خورد و معلوم نیست که اعضای این «حزب» چگونه این خیالبافی ها را به عنوان «نقد انقلابی» می پذیرند و اعتراض نمی کنند. درینجا برای رد ادعاهای نویسنده، موضعگیری های مشعل را نعل به نعل می آوریم و بعد نظر نویسندۀ «انقلاب سرخ است یا اکونومیزم خرده بورژوازی» را می خوانیم:
«شعلۀ جاوید که تحت رهبری «س. ج. م» انتشار یافت با رد تزهای ریویزیونیستی «خلق و پرچم» و افشای فعالیت های اعتصاب شکنانه و ضد انقلابی آنها به تبلیغ م.ل.اندیشۀ مائوتسه دون طی مبارزه علیه روند ریویزیونیزم و ریفورمیزم و دفاع از راه انقلاب قهری پرداخت که به این صورت نقش مهم تاریخی اش را در جنبش انقلابی و مارکسیستی کشور ایفا کرد و از لحاظ ایدیولوژی راه را برای مارکسیزم و گسترش بعدی آن در جامعه باز کرد (چیزیکه ما در اوایل بریدن از «س. ج. م» و جریان شعله آنرا نمی دیدیم به نفی کامل آن دست زدیم و بدین صورت دچار برخورد یکجانبه شدیم - مشعل رهایی- صفحۀ 18.»
در کجای این انتقاد از خود، «ماستمالی» صورت گرفته؟ و آیا هر خوانندۀ نیمه باسوادی ازین پراگراف به این نتیجه نمی رسد که رفیق داکتر از تندی اتهامات وارده بر «سازمان جوانان مترقی» در «با طرد اپورتونیزم...» نادم شده و درد می کشد؟ ای کاش «نقد» نویس، شیوۀ انتقادی را که به نظر او در خود «ماستمالی» نمی داشت را توضیح می کرد تا ذهن «ناقص» ما اصلاح می شد!!
در جای دیگر آمده:
«بنا بر عوامل بالا تضادهای نهفته در سازمان و جریان در سال 1349 طی انشعاباتی، نخستین تبارز خود را یافت، انشعابیون با ارائۀ نظریات و انتشار «پس منظر تاریخی» قادر نشدند اشتباهات سازمان و جریان و علل اساسی آنرا بر همگان از طریق یک مبارزه سالم برملا ساخته و الترناتیوی به جنبش ارائه دهند. آنها از یک برخورد ماتریالیستی تاریخی به دور می شوند و از ارزیابی جنبش و علل آن به نقض مطلق افراد توسل می جویند (اشخاصی که با وصف اشتباهاتی نقش تاریخی ای در جنبش مارکسیستی کشور داشتند، درین مورد ما نیز در نوشتۀ «باطرد اپورتونیزم...» به نحوی از انحا به چنین اشتباهی در غلتیدیم - مشعل رهایی- صفحۀ 21.»
اشارۀ این پراگراف بیشتر به رفیق اکرم یاری است. به عنوان رهبری که در تاریخ چپ افغانستان نقش مهمی ایفا کرد و بعدها به بزرگی او بیشتر پی برده می شود، بگذریم ازینکه رفیق داکتر درین پراگراف حتی ارزیابی های ضد ماتریالیستی تاریخی «با طرد ...» و «گروه انقلابی...» را نیز می پذیرد، که خوب بود نویسنده با چنین وضاحتی در پذیرش اشتباهات، جنبه های «سالوسانۀ» این انتقاد از خود را نشان می داد.
همچنان در جای دیگر آمده :
«سازمان ما با وجود طرح اساسی ترین مسایل جنبش مارکسیستی و بحث روی مهمترین اشتباهات و انحرافات «س.ج.م» از آنجا که درک آن از اشتباهات و نقش مثبت تاریخی «س.ج.م» و «شعله جاوید» و عوامل آن نسبی و در بسا موارد ناقص بود نمیتوانست به تمام سوالات پاسخ روشن و صریح دهد و این اشتباهات در سازمان تداوم نیابد، اما با آنهم از دید تاریخی طرح اساسی ترین مسایل و اعلام مواضع اصولی در جنبش مارکسیستی و مرزکشی میان دو مشی از طرف سازمان ما هرچند ناکامل گامی به پیش بود - مشعل رهایی- صفحۀ 22 .»
درین میان در صفحۀ چهارم «انقلاب سرخ است یا اکونومیزم خرده بورژوازی» که نوشته ای بر رد «با طرد اپورتونیزم...» است، آمده :
«با این حال نمیتوان ادعا نمود که این نیز نظیر جزوۀ «پس منظر تاریخی» عاری از هرگونه تحلیل سیاسی از قضایا میباشد. علاوه بر این، جزوۀ «با طرد اپورتونیزم...» بر خلاف جزوۀ «پس منظر تاریخی» حاوی یک برنامه و سیاست کاملاً متضادی با سیاست و برنامۀ «س.ج.م» و شعلۀ جاوید بوده و بنابرین یک مشی سیاسی را به صورت الترناتیو در برابر جنبش مطرح میسازد.»
از این اعتراف در کنار تمام انتقاداتی که درین جزوه بر گروه انقلابی و «با طرد اپورتونیزم...» وارد شده، چه می توان فهمید؟ آیا این غیر از آن است که در پراگراف سوم مشعل رهایی بالاتر ازین ادعا آورده شده است؟
علاوه بر انتقاداتی که در مشعل رهایی عنوان می شود و از برخوردها و تحلیل های نادرست «با طرد اپوتونیزم...» به صوت روشن انتقاد می گردد و در «انقلاب سرخ...» هم به ارائۀ الترناتیوی در «با طرد..» اعتراف می شود، رفیق داکتر در عمل از نقش تاریخی رفیق اکرم تجلیل می کند و یگانه کسیست که بعد از کودتای ثور از برخورد فاشیستی مزدوران سوسیال امپریالیزم نسبت به رفیق اکرم تشویش داشت و در فردای کودتا، فردی را نزد او فرستاد تا به کابل بیاید و با پنهان شدن از تیغ مزدوران سوسیال امپریالیزم در امان بماند، اما او این پیشنهاد را نپذیرفت و بالاخره چند هفته بعد جلادان به سراغش رفتند و به شهادتش رساندند. فرستادۀ داکتر هنوز در قید حیات است که اگر خواسته باشید نام و نشانش را داده می توانیم. مطمئناً این اقدام داکتر را توطئه فکر نخواهید کرد، چون در آن زمان رفیق اکرم به شدت بیمار بود و توان کار سیاسی را نداشت تا رفیق داکتر، شعله ای ها را با این «توطئه» جلب می کرد!!
درین «نقد» برای اینکه به اثبات برسد که گسست ما چون در ضدیت با رفیق داکتر فیض نیست، پس یک گسست ناقص است و برای این که این گسست «تکمیل» گردد، ببینیم که نویسنده برای قناعت ما!! به چه کذب گویی هایی توسل می جوید:
«پس از آنکه رفیق شهید اکرم یاری به بستر بیماری افتاد و با دوام مریضی اش دیگر قادر به ادامۀ فعالیت های رهبری کنندۀ سازمانی اش نگردید، خط پاسیفیستی (صادق یاری، قاسم واهب و خداداد خروش) بر کمیتۀ مرکزی سازمان جوانان مترقی تسلط بلامنازع پیدا کرد، پس ازان تصمیم گیرندگان اصلی در رهبری سازمان، در همه موارد، همان سه فرد مربوط به جناح پاسیفیست بودند و یک فرد باقیمانده از جناح اصولی (واصف باختری) نه تنها هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد، بلکه به عنوان یک فرد کاملا تابع با آنها همراهی و همنوایی میکرد. در چنین جوی بود که عضویت داکتر فیض توسط شهید صادق یاری برای بار سوم به کمیته مرکزی سازمان آورده شد و این بار مورد پذیرش قرار گرفت. قبلا دو بار دیگر هم مسئلۀ پذیرش عضویت داکتر فیض به کمیتۀ مرکزی سازمان آورده شده بود، اما در اثر مخالفت شدید رفیق شهید اکرم یاری این مسئله رد شده بود. برای رد عضویت داکتر فیض به سازمان دو دلیل ارائه شده بود: یکی انحرافات ایدیولوژیک – سیاسی و دیگری باند بازی و فرکسیونیزم. در واقع داکتر فیض از همان ابتدا خط ایدیولوژیک – سیاسی اکونومیستی و خط تشکیلاتی باند بازانه و فرکسیونیستی خود را داشت.»
این پراگراف، نا آگاهی و اتکا بر شایعات و کذب گویی «نقد» نویس را آفتابی می سازد، زیرا هر آدم نیمه آگاهی از ترکیب رهبری سازمان جوانان و از موقف رفیق داکتر فیض در آن می داند که این سطور نادقیق، تهمت و غیرمسوولانه نوشته شده و روایاتی که به نویسنده رسیده، فقط کف روی آب بوده است.
رفیق داکتر هیچ وقت عضو مرکزیت سازمان جوانان مترقی نبوده، در آن زمان یک بار در سخنرانی های معمول شعله جاوید شرکت نکرده و سطری برای نشریه شعلۀ جاوید ننوشته، نه کاندیدای جریان شعلۀ جاوید در انتخابات اتحادیۀ محصلان بوده و نه تا شهادت سیدال سخندان، فرد مطرحی درین جریان، مخصوصاً در جر و بحث با مخالفان به حساب می آمده، لذا معلوم نیست که رفیق اکرم «انحرافات اکونومیستی و خط تشکیلاتی باند بازانۀ فرکسیونیستی» فرد نامطرحی چون رفیق فیض را از کجا فهمیده که چنین «تشخیص دقیقی» داده و دو بار پیشنهاد عضویت او را به مرکزیت سازمان رد کرده و بعد با تسلط پاسیفیست ها قبول شده است. آیا این ادعا از روی کدام سند سازمان جوانان نوشته شده و یا از کدام «قصه» نقل گشته؟ خوب بود نویسنده این را مشخص می ساخت. آیا این ادعاهای سلیقوی و فرسخ ها دور از حقیقت را می توان چشم پُت و بدون سند و مدرک پذیرفت؟! مگر قرار است که کمونیست ها برای فردی که بدبینش باشند، هر چیزی از دل شان بنویسند و هر طور میل شان بود همانطور بُرش کنند و به قامت او بدوزند و اخلاق انقلابی را رعایت نکنند؟
در آغاز 1350 که وضعیت تشکیلاتی سازمان جوانان مترقی رو به وخامت گذاشت و به قول نویسنده در 1351 به انحلال رفت، رفیق داکتر در رأس انتقادیون قرار گرفت و انتقادهای خود را به کمیته مرکزی سازمان جوانان ارائه کرد، اما مدت ها پاسخی نگرفت و در بلاتکلیفی ماند، لذا نه اینکه بر طبق افکار فرکسیونیستی و باندبازانه، «با طرد اپورتونیزم...» نوشته شده و از سازمان جوانان مترقی انتقاد صورت گرفته باشد بلکه ضرورت آن زمان چنان بوده، زیرا باید بالاخره بن بست حاکم بر سازمان و جریان شکسته می شد، اینکه با این شکستن (که قدم بسیار مهم و مثبتی بود)، داکتر و یاران او در «با طرد اپورتونیزم...» چقدر اشتباه کردند، از مشعل رهایی در بالا نقل کردیم، لذا جایی برای موشکافی های استادانۀ نویسنده باقی نمی ماند.
«ما با شناخت و طرح اساسی ترین مسایل انقلاب در حدود درک خود، مرز اختلاف خود و «س.ج.م» را روشن ساختیم ولی از آنجا که زمینۀ یک مبارزۀ ایدیولوژیک سالم وجود نداشت، انتقادات و پیشنهادات ما تاثیری در سازمان نگذاشت و بدان توجه نگردید و امکان مباحثه از طرف رهبری «س.ج.م» از بین رفت و بالاخره در سال 1351 منجر به انشعاب گردید و «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» (نام قبلی سازمان ما) تاسیس شد.» مشعل رهایی- صفحۀ 22.»
این پراگراف روشن می سازد که انتقادیون در ابتدا طرحی برای انشعاب نداشته و فقط می خواستند با رهبری روی اشتباهات و اصلاح آن ها بحث کنند و چون رهبری سازمان جوانان در چنان وضعیتی قرار داشت، لذا این جمع «مجبور» شدند که راه خود را از سازمان جوانانی که دیگر وجود خارجی نداشت، جدا سازند. معلوم نیست که اشتباه فرکسیونیستی رفیق داکتر فیض درین جدایی در کجا بوده است؟
ادعاهای «نقد» نویس ما درین مورد به اتهامات «من در آوردی» سال های آغاز دهۀ پنجاه بر می گردد که متأسفانه تا هنوز قادر به بیرون رفت و شناخت دیالکتیک و دینامیزم بن بست ها و انشعاب ها در درون تشکلات چپ نشده و با «قیاس به نفس» همه چیز را فقط از عینک توطئه و داره بازی می نگرد. در آن زمان آدم های کم سواد و ناآگاه از تیوری مارکسیستی، مخصوصاً عدم آگاهی از ماتریالیزم دیالکتیک و تاریخی با عصبیت های ناشی از اخلاق و روحیۀ فیودالی اعتراض می کردند که «داکتر فیض به شعله جاوید خیانت عظیمی کرد و آن را پاشاند!!» چون نمی دانستند که شعلۀ جاوید قبلاً پاشیده و به انحلال رفته بود و این داکتر فیض بود که از انحلال کامل آن جلوگیری کرد و راه را برای مبارزات بعدی چپ انقلابی باز نمود. اما می بینیم که با گذشت 37 سال از آن زمان، «نقد» نویس ما با آنکه اعتقاد به انحلال آن زمان سازمان جوانان مترقی دارد، باز هم در برخورد با رفیق ارجمند داکتر فیض به دُم همان افکار کهنه و غیرعلمی چسبیده و به همان شیوه قضاوت می کند و می خواهد که ما را هم به همان عقب مانی های فکری رجعت دهد!!
نویسنده در ادامه به گمان خام خود، ما را تشویق می کند که با خیالپردازی های او هماهنگ شویم تا به «گسست کامل» برسیم و باز هم بی هیچ دلیل و مدرکی می نویسد و برای ما که «از آسیاب آمده ایم، اومی گوید « دُهل خالیست»؛ القصه:
«اولین موضوع مورد اختلاف در میان دو جناح مذکور، چند ماه بعد از کودتای هفت ثور خود را به طور آشکار نشان داده بود و آن چگونگی شناخت از رژیم کودتا و تعیین موضعگیری در قبال آن بود. در روزهای بلافاصله پس از کودتای هفت ثور، موضعگیری که در اصل مربوط به جناح تحت رهبری داکتر فیض بود، بر کمیته مرکزی مشترک هر دو جناح در گروه مسلط بود. این موضعگیری مبتنی برین باور بود که سیاست های اصلاحی رژیم کودتا توده های مردم را به سوی خود جلب خواهد کرد و این امر باعث خواهد شد که برای یک مدت طولانی نوعی فروکش مبارزاتی در جامعه به وجود بیاید و لذا ضرورت است که از برخورد و تصادم آشکار با رژیم جلوگیری گردد و یک نوع سیاست مماشات در قبال آن پیش برده شود، به این ترتیب مواضع ایدیولوژیک – سیاسی ای که امروز «سازمان رهایی افغانستان» در قبال رژیم دست نشانده و اشغالگر حامی اش در پیش گرفته از یک سابقۀ تاریخی تسلیم طلبانه در قبال رژیم کودتای هفت ثور برخوردار است.
طبق چنین موضعگیری کمیته مرکزی گروه فیصله کرد که شهید مجید کلکانی از حالت اختفا و یاغیگری بیرون بیاید و از طریق تماسگیری با رهبری رژیم کودتا برای خود زمینۀ قانونی زندگی علنی را فراهم سازد، این تماسگیری در قدم اول با دستگیر پنجشیری و بعداً با حفیظ الله امین صورت گرفت و شهید مجید کلکانی زندگی علنی اختیار کرد. اما این حالت بیش از سه ماه دوام نکرد و او در مواجهه با تعقیبات و تهدیدات عوامل رژیم مجبور گردید دوباره به زندگی مخفی برگردد.»
اینجاست که نویسنده واقعاً بدون اینکه «آسیاب را دیده باشد از دُهل خالی حرف می زند». این اتهام بر رفیق داکتر فیض و به اصطلاح جناح مسلط او بر کمیته مرکزی از واقعیت آن زمان و تصمیم گیری در موردی که ذکر شده زمین تا آسمان تفاوت داشته است. اما آنچه ما در جریان مستقیم آن قرار داشتیم و نه تنها در آسیاب بودیم که دستی در دهل هم داشتیم، می دانیم که «نقد» در چه حدی به حکایات و روایات غلط برخی ها که نسبت به داکتر بدبین بوده، اعتقاد پیدا کرده و حتی یکبار هم درین زمینه زحمت تحقیق و ارزیابی را به خود نداده و به این خاطر قلمش بر افسانه های دروغینی استوار گشته است.
اگر رفیق داکتر چنین نظری می داشت، چرا دو روز بعد از کودتا (روز شنبه که پنجشنبه کودتا شد) عدۀ از رفقای ضربه پذیر را مخفی کرد و مخصوصاً عده ای را به اطراف فرستاد تا در اولین خیزش های مردمی شرکت داشته باشند؟ (درصورتی پنهانکاری اجازه می داد، نام این افراد را ذکر می کردیم) همین باور و پیشبینی رفیق داکتر بود که وقتی در 12 میزان 1357 (شش ماه بعد از کودتا) قیام مردم کامدیش در نورستان به راه افتاد، رفقای گروه که قبلاً از مرکز به منطقۀ شان اعزام شده بودند، در آن نقش مهمی داشتند و تا مدتها در رهبری جبهۀ نورستان ماندند، این را آنانی که در آن قیام شرکت داشتند، خوب می دانند. در صورتی که باور «مماشات با رژیم کودتا» بر مرکزیت گروه حاکم می بود، چرا خود داکتر مخفی ماند و او که داکتر بود و زمینۀ کار هم داشت، چرا علنی نشد؟ در روزهای اول کودتا رفیق داکتر موضع قاطعی در برابر کودتا داشت و باورش این بود که به زودی خیزش های مردمی علیه مزدوران سوسیال امپریالیزم به راه می افتد. این نظر در همان فردای کودتا به کورس ها برده شد و کوچکترین تمکینی درین رابطه در حد خیانت تلقی می شد. هنوز سال 1357 به پایان نرسیده بود که چندین رفیق فعال گروه به وسیلۀ جنایتکاران خلقی دستگیر و اعدام شدند. در آن زمان فردی که عضو گروه و در کورسی تنظیم بود که خود داکتر او را می دید و به نتیجۀ «تسلیم طلبانۀ حمایت مردم از طرح های این مزدوران رسیده بود» و اکنون زنده و در رهبری سازمان رهایی قرار دارد، نظراتش از سوی داکتر به شدت مورد انتقاد قرار گرفت تا حدی که در درون سازمان به عنوان «تسلیم طلب» و «انحلال طلب» مشهور گشت و تا زمان حیات داکتر این انحراف چنان بر او سنگینی کرد که گاهی به عنوان فرد جدی مطرح نشد و بعد از شهادت رفیق داکتر مثل عده ای دیگر ستارۀ اقبالش شکفت و به رهبری سازمان رسید. در صورتیکه خود داکتر نظر تسلیم طلبانه می داشت، منطقاً نیازی به نکوهش این فرد متزلزل و جبون نداشت.
هنوز یکسال از حکومت مزدوران سوسیال امپریالیزم نگذشته بود که چند تن از اعضای گروه انقلابی در غرب کشور با شرکت چند ماهه در جنگ و کسب تجارب جنگی به فکر ایجاد جبهۀ مستقلی افتادند و بالاخره این جبهه ایجاد شد. کاریکه در هزاره جات نیز به راه افتاد و حرکت بالاحصار (که از نظر ما اشتباه جدی سازمان بود) برای سرنگونی رژیم گرچه در 14 اسد 58 صورت گرفت، اما طرح جبهۀ مبارزین از ماه ها قبل به راه افتاده بود و گروه برای جنگ با رژیم آمادگی می گرفت. هنوز سال 1358 آغاز نشده بود که عده ای از کادرها و اعضای گروه یا مخفی شدند یا به ایران و پاکستان رفتند و یا عازم جبهات جنگ شده و عده ای برای چنین رفتن هایی آمادگی می گرفتند و بالاخره تشویش رفیق داکتر در قبال رفیق اکرم که در بالا آمد نشان می دهد که این ادعای «نقد» نویس، چقدر بی پایه و بی اساس است که اگر برای جلوگیری از درازی کلام نمی بود، فکت های بسیاری ارائه می کردیم.
و اما در مورد شهید مجید که باید از اوضاع استفاده شود، خودش در وضعیت خاصی قرار داشت و چون درک خلقی ها از او بیشتر فرد عیارگونه ای بود، نه اینکه بدانند که در رهبری یک سازمان انقلابی قرار دارد، لذا چنین فیصله ای به درخواست خود رفیق مجید صورت گرفت. در صورتیکه نظر خود او نمی بود که چنان ریسکی پذیرفته شود، نویسنده باید می دانست که رفیق مجید در حدی نبود که به چنین فیصله های «تحمیلی» تن می داد. این یک تصیم خاص در مورد رفیق مجید و به درخواست خودش بود، نه اینکه سیاست گروه در آن زمان در کل اینطور بوده باشد، که اگر اینطور می بود، منطقی نداشت که تصیم های بالا گرفته می شد. این را هم باید گفت که نخست تحمیل چنین تصمیمی بر رفیق مجید ناممکن بود و دوم اگر چنین کاری بر مجید تحمیل می گشت، مطمئناً خود او که بعد از انشعاب و تشکیل ساما در قید حیات بود و یا سامای بعد از او آن را در جایی می نوشت و یا نقل می کرد و این همه سال در پشت پردۀ ساتر پنهان نمی ماند. در صورتی که «نقد» نویس جایی آن را دیده و یا خوانده باشد، خوب است ما را هم آدرس دهد تا ادعایش از «خیال»، «قصه» و «روایت» به واقعیت مبدل گردد.
در آن تصمیم قرار شد که رفیق مجید، فقط پنجشیری را ببیند و برایش پیشنهاد معلمی کند (او وزیر معارف بود)، اما پنجشیری به مجرد دیدن رفیق مجید و بدون اینکه خواست گروه و یا شخص رفیق بوده باشد، او را به ارگ نزد تره کی می برد (قراری که رفیق مجید با حفیظ الله امین ببیند، هرگز مطرح نبود) و با وجودیکه تره کی برایش پیشنهاد کارهایی در حد وزارت می کند، اما او بر کار معلمی تأکید می ورزد و به این صورت تا چند ماه از شرایط موجود در انجام کارهای تشکیلاتی سود می برد و بعد با تصمیم مرکزیت دوباره مخفی می شود. نویسنده درین جا انتقاد دیدن رفیق مجید با پنجشیری را به گردن داکتر و «گروه مسلط او بر رهبری» آن زمان گروه می اندازد، درحالیکه اگر این تصمیم اشتباه بوده باشد، در قدم اول این اشتباه متوجه خود رفیق مجید است و چون این تصمیم مشترک بوده، نمی توان او را ازین «اشتباه» برائت داد. اما این چنین آگاهانه و یا ناآگاهانه دُم شغال و روباه را به هم گره زدن و از آن نقد بافتن، تعجب آور نیست؟ اتهام «تسلیم طلبی» دروغین و من درآوردی نویسنده بر گروه و رفیق داکتر را مبارزۀ مسلحانه 15 سالۀ سازمان رهایی که در جریان آن بیش از 300 انقلابی این سازمان جان باختند (ما نظر خود را درین مورد در «به پیش» شماره اول روشن نوشته ایم) به خوبی روشن می سازد.
نویسنده در مورد اختلاف روی وحدت گروه های جنبش چپ که میان رهبری گروه انقلابی و رفیق مجید به وجود آمد نیز به قصه گویی جالبی پناه می برد و با این غلط فکری، واقعاً حق دارد که چنان تصویری از رفیق داکتر فیض ارائه دارد و صفوف «حزب» خود را با چنین باورهای کاذبانه ای پرورش و در هاله ای از کذب گویی نگه دارد. او می نویسد:
«هر یکی از این دو جناح در قبال حرکت وحدت طلبانه ای که در میان منسوبین جنبش چپ کشور به وجود آمده بود، به راه خود رفتند. جناح تحت رهبری شهید مجید کلکانی طبق طرح «جذب و جمع» در اتحاد با چندین جناح کوچک و دو جناح بزرگ دیگر قرار گرفت و حاصل این «جذب و جمع»، در قالب «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان» (ساما) تبارز یافت. اما جناح تحت رهبری داکتر فیض که در قبال حرکت وحدت طلبانۀ مذکور طرح «جذب» یعنی طرح پیوستن همه به «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» را پیش کشیده بود، به جلب و جذب و عناصر و گروپهای پراکنده پرداخت و برمبنای همین جلب و جذب و انتشار مواضعش در سال 1359، نام «سازمان رهایی افغانستان» را بر خود نهاد.».
اساساً یکی از سه اختلاف، «چگونگی وحدت» میان گروه و رفیق مجید بود. رفیق مجید به این باور بود که چون شرایط بسیار خونین و جنگی است، لذا ضرورت وحدت میان منسوبان جنبش چپ از هر زمانی بیشتر و عاجلتر احساس می گردد، اما گروه و در رأس آن رفیق داکتر به این نظر بود که این وحدت نباید یکشبه صورت گیرد، زیرا خام و شکننده به بار می آید. این وحدت باید در پراتیک و کار مشترک میان این منسوبان بعد از یک مرحله به وجود آید، چیزیکه داکتر در طول حیات خود به چنان وحدتی سخت باور داشت، نه اینکه نظر داکتر این بوده باشد که تمام افراد و منسوبان این جنبش باید به گروه انقلابی بپیوندند. نویسنده خواسته که با این بحث، رفیق داکتر را فرد «انحصارطلب» و «ضد وحدت» در آن زمان نشان دهد و حقیقت را عمداً وارونه بنمایاند و به خورد آدم های ناآگاهی بدهد. اینکه می نویسد: «داکتر به جلب و جذب عناصر و گروپهای پراکنده پرداخت» اما گروه انقلابی در آن زمان هیچ گروپ پراکنده ای را جمع نکرد، خوب بود که نویسنده برای اثبات مدعایش حداقل نام یک «گروه پراکنده» را می آورد که داکتر با چنان «سیاستی» آن را جذب کرده باشد، اما جلب افراد پراکندۀ جریان شعله و جذب افراد جدید وظیفۀ آن زمان سازمان بود که صفوفش گسترش پیدا کرد و به حق نباید خود را گروه بلکه سازمان می نامید. این بدل گشتن نام در مشعل رهایی چنین آمده است:
«سازمان ما که قبلاً «گروه انقلابی خلقهای افغانستان» نامیده می شد، از آنجائیکه اسم «گروه» منطبق با واقعیت تشکیلاتی ما نبود و تشکیلات ما دیرزمانی شرایط یک سازمان را دارا شده بود، با در نظرداشت وضع واقعی ما و پیشنهادهای اعضا و طرفداران سازمان، هم اکنون خود را سازمان رهایی افغانستان اعلام می دارد - مشعل رهایی – مقدمه.»
درین جا برای اعلام «سازمان» هیچ دلیلی مبنی بر جلب و جذب گروه های پراکنده نیامده است و همین که اتحاد عاجل ساما نتوانست یک سال دوام بیاورد و به زودی «ساوو» از آن جدا شد، نشان داد که نظر رفیق داکتر در مورد ناپایدار بودن چنین اتحادهای میکانیکی، چقدر درست و به جا بوده است و در آخر، نقد نویس ما سیاست های «همین اکنون» سازمان رهایی را منبعث از پیروی به ریویزیونیست های چینی می داند و هر آنچه می کند علتش را از بسته بودن به دُم دولت کنونی چین ارزیابی می نماید؛ ببینیم:
«سازمان رهایی» تا هم اکنون یک سازمان دنباله رو و مزدور ریویزیونیست های چینی است و تمامی موضعگیری ها و عملکردهایش منطبق با مواضع، عملکردهای ریویزیونیست های بر سر اقتدار در چین است و یا حداقل مورد توافق آنها قرار دارد. در واقع همین امر است که حرکت خائنانۀ ملی کنونی «سازمان رهایی» را رقم میزند و همین امر بود که چگونگی حرکت سازمان رهایی در زمان جنگ مقاومت ضد «شوروی» منجمله، فعالیت های نظامی آن را رقم زد... اما «سیاست موش مردگی» کنونی «سازمان رهایی افغانستان» بسیار عمیق تر و گسترده تر است. این «سیاست موش مردگی» برخلاف آنچه «سازمان انقلابی افغانستان» میگوید، یک «حرکت موهوم» یا حرکتی ناشی از «ابهام گرایی سیاسی» نیست، بلکه یک حرکت آگاهانه و دارای ابعاد بین المللی است. «سازمان رهایی» در روند اوضاع در افغانستان به مثابه نمایندۀ منافع سرمایۀ توسعه طلب چینی و سرمایه دلال وابسته به چین حرکت می نماید و تمامی حرکت های سیاسی اش بر گرد همین محور شکل میگیرد... به پیروی ازین سیر حرکی خاقان های نوین چینی «سازمان رهایی افغانستان» نیز مخالفت خوانی های خود علیه اشغالگران و رژیم پوشالی بیشتر و بیشتر ساخته است، کما اینکه هنوز عمدتاً از اشغالگران و رژیم پوشالی حمایت مینماید و برای حفظ موقعیت های خود در ارگانهای مختلف رژیم تلاش میورزد.»
نویسنده یا تا هنوز به این باور است که دولت چین بر اساس افکار ریویزیونیستی به سازمان های مدعی چپ پول می دهد و آن ها را به وابستگی و مزدوری می کشاند و یا اینکه می خواهد طوری صحنه آرایی کند تا حقیقتی را پنهان نماید و آن وابستگی انجویی سازمان رهایی و ازین طریق دریافت مستمری از اشغالگران. دولت چین بعد از آنکه بخش اعظمی از اقتصادش را وارد بازار نمود، کمپنی های دولتی و خصوصی چین در رقابت با کمپنی های امپریالیستی به استثمار خلق های جهان برخاست تا جایی که یک زن سرمایه دار چینی به سه ملیارد دالر سرمایه دست یافت. سرمایه داران چینی در پنج قارۀ جهان به سوسو کشیدن برای بازار، مواد خام و نیروی کار ارزان مصروف شدند و دولت چین هانکانگ را با حاکمیت رژیم سرمایه داری انگلیسی نگه داشت وغیره، دیگر ریویزیونیست گفتن چین غیر واقعی است. ریویزیونیست ها هیچ وقت از اداهای مارکسیستی دست بر نمی دارند و همیشه از انقلاب، مارکسیزم و اقتصاد بروکراتیک صحبت می کنند، مواردی که در چین کنونی قطعاً شنیده نمی شود. به اینصورت چین حاضر یک امپریالیزم تمام عیار است تا جاییکه نمی توان آن را «سوسیال امپریالیزم» نامید.
رابطۀ سازمان رهایی با دولت چین بعد از سال 1361 (بعد از اعترافات اکبری و بهشتی) کاملاً قطع شد. این قطع روابط، نتیجۀ اکراه هر دو طرف بود. با اوجگیری جنگ علیه تجاوز شوروی، چینی ها پا به پای امپریالیست های غربی در افغانستان به کمک تنظیم های جهادی برآمدند و به فروش تسلیحات به غربی ها که کمک رسانان اصلی جهاد بودند، دست زدند و به زودی نود درصد سلاح های مجاهدین چینی شد (چین، هم به افغانستان نزدیک بود، هم سلاح های چینی ارزان و هم این سلاح ها شباهت به سلاح های روسی داشتند و استعمال آن ها برای جنگجویان مخالف شوروی در افغانستان آسان بود). در میان سازمان نیز بگومگوهایی در مورد رهبری چین به میان آمد و درین میان رفیق داکتر پذیرش تیوری سه جهان در مشعل رهایی را اشتباه می خواند. آغاز این موضعگیری از نوشتن مقاله ای در «صبح رهایی» که در آن پذیرش جمهوری اسلامی و شعار نه شرقی، نه غربی حزب رنجبران ایران (در آن زمان حزب رنجبران ایران روابط نزدیکی با سازمان رهایی داشت. این رابطه از سال ها قبل که سازمان انقلابی ایران نشریۀ ستارۀ سرخ را انتشار می داد، میان سازمان انقلابی ایران و گروه انقلابی خلقهای افغانستان به میان آمد و بعد از آنکه سازمان انقلابی با هفت تشکل دیگر مارکسیستی در 1357 حزب رنجبران ایران را ساخت و این روابط تا بعدها ادامه یافت، موضعگیری های گروه انقلابی و بعد سازمان رهایی تا حدی از موضعگیری های این حزب در قبولی دو مورد «تیوری سه جهان» و «جمهوری اسلامی» از تحت تأثیر قرار گرفتن افراد گروه که در اروپا بودند، آب می خورد) و همکاری این حزب با جمهوری اسلامی خمینی را انتقاد نموده بود، در اواخر 1361 به رهبری حزب رنجبران در تهران تحویل داده شد، اما چون رهبری حزب با آغاز اختناق دولت خمینی مخفی شد، لذا فرصتی برای جواب دادن پیدا نشد. اما اوج این موضعگیری در مشعل شماره دوم بود که یکی از رفقای سازمان انقلابی حین نوشتن جمعبندی یکی از مناطق کار سازمان برای کنگره که با رفیق داکتر یکجا کار می کرد، بخش هایی ازین مسوده را خوانده و در دو مورد با رفیق داکتر بحث داشته است. این دو مورد قبولی «تیوری سه جهان» و «جمهوری اسلامی» مشعل شماره اول است که درین مسوده انتقاد شده بود. این نوشته و تمام جمعبندی ها، بعد از شهادت داکتر و راهب یکباره گم شدند و رهبران جدید گفتند که قاتلان راهب آن ها را آتش زده اند!! (این دین تاریخی ما است که باید درین جا از مشعل دوم که دیگر هرگز دیده نخواهد شد، ذکر می کردیم). سازمان رهایی با این موضعگیری های جدید، تمایلی به رابطه با چین نداشت.
رفیق داکتر فیض از نزدیکی با انجوها و جلب امکانات آن ها محتاطانه عمل می کرد و زمانی به یکی از رفقای سازمان انقلابی افغانستان در کویته گفته بود که «پول گرفتن از انجوها کار نه چندان مشکلی است، اما پس لگدهایی دارد که اعضای سازمان را فاسد می سازد». او در آن سال ها از طریق ایجاد کارگاه های برای زنان، اجارۀ چند هوتل، به کار انداختن چند موتر، فروش دارو وغیره پول به دست می آورد و افرادی را به نام داکتر به انجوها می فرستاد و دوا می گرفت، اما از نزدیکی با غربی ها و انجوها به شدت نفرت داشت و رفقا را از آن برحذر می داشت. مگر به مجرد شهادت او و بعد شهادت راهب یکباره چنان بریز بریزی از انجوهای خارجی بر سازمان شروع شد که همه را خیره کرد و از همان روز سوال هایی نزد اکثر اعضا ی سازمان خلق شد، طوریکه رفیق داکتر فیض پیشبینی کرده بود، فساد در سازمان راه پیدا کرد. با سیاست جدید، سازمان رهایی راهش را به سوی غرب و دولت های غربی باز نمود و اینجاست که دیگر ریویزیونیزم چینی برای این سازمان معنایی نداشت، هر که چرب تر، رُخ بدان بیشتر، اما سازمان رهایی با این سیاست های انحرافی به طور شفاهی در کورس ها در دفاع از مارکسیزم حرف می زند، به تدریس آثار مائو می پردازد و برای کتمان این انحرافات توجیهات بسیاری را به خورد صفوفش می دهد و اینجاست که باید فاصله میان حرف و عمل این سازمان نزد اعضا نوعی ابهام گرایی را به وجود آورد و ما برای روشن نمودن اذهان صفوف این «حرکت موهوم» را برجسته می سازیم.
اینکه نویسنده «نقد» چرا این قدر زور می زند که با توسل به هر خسی، مهار سازمان رهایی را به دُم ریویزیونیست های چینی ببندد؛ سیاست ها و موضعگیری های آن را حتی در وابستگی به اشغالگران و موضعگیری در قبال دولت پوشالی را منبعث ازین وابستگی نشان دهد و کوچکترین اشاره ای به انجوگرایی و غرب گرایی سازمان رهایی نداشته باشد، این است که خود نیز «معاذیری» درین مورد دارد. چون بعد از آنکه «کهن پیر انجویزم» به این حزب پیوست، رهبری حزب را مجذوب پولسازی و انجوایزم ساخت که اثرات و انعکاس آن در داخل، به زودی «حزب» را به انشعاب کشاند. ما تا جایی از فعالیت های انجویی این حزب مطلع هستیم، اما ضرورت به تحقیق بیشتر داریم تا بدانیم که آیا درین مورد پا به پای سازمان رهایی مانده و یا از آن پیشی گرفته است. می بینیم که چون خود این «حزب» هم شیشۀ انجویی بار زده، لذا تلاش می کند که به هر نحو و شیوه ای رابطۀ سازمان رهایی با انجوها و دونرها را کتمان نماید و با این درماندگی به چین بچسبد و اصل بحث و تضاد اصلی را مغشوش سازد.
در شرایط کنونی، یکی از ابزارهای مهم اشغالگران در کشور ما عادت دادن چپ های انقلابی به کار انجویی و فاسد و منحرف ساختن آنها است تا رهبران و کادرهای آنها را «عدالتخواه» و «مدنی» سازند و ازین طریق میان جوانان این تشکلات و جواسیس خود رابطه برقرار دارند. رفت و آمدهای «دوستانه» میان دو طرف به میان آورند و روحیۀ آنان را با «انجمن های جامعۀ مدنی»، «حقوق بشر»، «عدالت و دادخواهی»، «احزاب رسمی و قانونی» عیار نمایند و بالاخره رهبران این تشکلات نام این خیانت ها و شگردها را «کار دموکراتیک» و «استفاده از تضادها» بگذارند و در پس پشت این مقولات چهره های واقعی شان را پنهان نمایند.
رهبری حزب کمونیست (مائویست) که اکنون درین جال سر فرو برده و با همگامی «کهن پیر انجویزم» (در مورد روابط آن با غربی ها سؤال های بسیاری نزد انقلابیون وجود دارد) رو به سرمایه گذاشته و این «حزب» می داند که از ریویزیونیزم چینی پُفی باقی نمانده و این را هم می داند که سازمان رهایی نه ضرورت رابطه گیری با چین را دارد و نه به چنان روابطی می اندیشد. چون وقتی تصمیم به پا ماندن بر اصول انقلابی گرفته است، به آسانی پول های امریکا، ایتالیا، اسپانیا، جاپان و کشورهای دیگر امپریالیستی را می رباید و شاهد هستیم که اکنون صاحب دارایی های افسانوی شده است. در صورتیکه «حزب» کمونیست (مائویست) نیز این «وظیفۀ مقدس» را ادامه دهد، حتماً به چنان سودهایی دست خواهد یافت.
«حزب» کمونیست (مائویست) افغانستان از دو سال به اینسو با چنین چلنجی رو به رو بوده، بعد ازین ناگزیر خواهد شد که در بیان و موضعگیری های خود بسیار «احتیاط» کند. در هر جمله ای که می نویسد، فند و وند را در نظر بگیرد، پیوسته اصطلاحات انجویی را به کار برد؛ مثل سازمان رهایی، امریکا را متوجۀ «مسئولیت هایش در افغانستان» سازد، با سفارتخانه ها تار بدواند، مثل یکی از افراد سازمان رهایی که در برابر سؤالی گفته بود «به خاطری در سایت سازمان چیزی نمی آید که سازمان زیر تعقیب شبکه های استخباراتی قرار می گیرد!!» به چنین بهانه های ناشرافتمندانه ای پناه ببرد، چون «شیشه روی شیشه بار می کند»، آرام آرام از «سایت بازی ها» دست بردارد و به ارضای دونرها بپردازد.
سازمان رهایی زمانی از دولت کرزی حمایت می کرد، اما به زودی دید که ازین جرثومۀ پوشالی چیزی به دامنش نمی ریزد و با زیرکی دریافت که برخی از دولت های غربی از انتقاد برین دولت خوش شان می آید و انتقاد را نوعی کار «مدنی» می دانند، لذا در مخالفت با دولت پوشالی برخاست، در انتخابات ریاست جمهوری اعلامیه داد و کلیت دولت و اشغال را قبول کرد، اما با چند کاندید از جمله کرزی، مخالفتش را اعلان نمود و به اشغالگران «دوستانه» یادآور شد که کرزی، تنی، ملاراکتی، عبدالله و فهیم خوب نیستند، اما کلمه ای بر ضد انتخابات زیر اشغال ننوشت، چون اگر می نوشت چگونه «وزارت محترم خارجۀ » یکی از اشغالگران که به امریکا بسیار نزدیک است، فند یک ملیون دالری به پایش می ریخت؟ مظاهره و گلو پارگی بر ضد رژیم فاشست مذهبی و سرکوبگر ایران هم مرهم دل غربی ها بود که با حرارت در چند شهر تظاهراتی به راه انداخت و آدم های کرایی را ازین جا به آنجا برد، اما وقتی امریکایی ها هزاران نفر را قتل عام کردند و ایتالوی ها در زیرکوه شیندند 60 نفر را سلاخی نمودند، این سازمان کلمه ای بر زبان نیاورد و از اعتراض و مظاهره خبری نشد. به این صورت سازمان رهایی فکر و عمل خود را با خواهش اشغالگران غربی میزان می سازد و حال در جالی فرو رفته که پا پس کردن آن تاوان کلانی می طلبد و تیوری بافی «نقد» نویس را درین مورد کسی به پشیزی نمی خرد.
اما چینی ها که سهم خود را با قرارداد معدن مس عینک از افغانستان به دست آوردند، نه تنها در کوچکترین مخالفتی با دولت پوشالی قرار ندارند، که در کوتاه مدت ضدیتی با حضور نیروهای امریکایی در خاک افغانستان نیز از خود نشان نداده، از سرکوب به اصطلاح نیروهای طالب در خاک افغانستان به خاطر ضربه پذیری منطقۀ آیغور خود حمایت می کنند (بگذریم ازینکه رقابت امپریالیستی در درازمدت را نمی توان میان چین و امپریالیست های دیگر، مخصوصا امریکا نادیده گرفت). چینی ها علاوتاً به ارزش 600 ملیون دالر تصمیم به سرمایه گذاری بر پروژه آبرسانی دریای کنر دارند و هم چنان می خواهند تونلی به ارزش یک ملیارد دالر از طریق پامیر حفر و بدخشان را به سینکیانگ وصل و از این طریق خود را وارد شریان اصلی تجارتی جنوب آسیا و آسیای میانه سازند. امریکا که به فوریت بر مواد مخدر افغانستان سرمایه گذاری کرده و سالانه 200 ملیارد دالر از آن سود می کشد، در صدد استخراج چهار معدن بزرگ طلای افغانستان در بدخشان و تخار است و دستیابی به سه معدن بزرگ یورانیم در بدخشان، هلمند و فراه را در دستور دارند و اینک خبر می رسد که امریکایی ها در هلمند معدن بسیار بزرگ لیتیم را کشف کرده که ارزش آن به یک هزار ملیارد دالر می رسدکه این معدن افغانستان را در حد عربستان سعودی ثروتمند می سازد و مطمئنا گرگان اشغالگر به این فکر اندکه چگونه آنرا استخراج کنند و مهمتر از همه برای امریکا دولت سازی و پایگاه سازی در افغانستان مقدم است، لذا با سرمایه گذاری های معدود و بی خطر چین در کشور ما مخالفتی نشان نمی دهد که اگر مخالفت می داشت، مزدورانش در وزارت معدن هرگز جرئت انعقاد قرارداد مس عینک را با چینی ها نمی کردند. ازینجا به بعد است که اختلاف ما با «حزب» کمونیست (مائویست) عمیق تر می شود. زیرا این «حزب» با بزرگ نشان دادن نقش چینی ها در مهار سیاست های سازمان رهایی، رابطۀ این سازمان با امریکا، ایتالیا، جاپان، اسپانیا و اشغالگران دیگر را (بنا به آنچه خود در صدد آن است) مغشوش می سازد و از «تبر بر درز گرفتن» انقلابیون در بر خورد با خیانت ها و انحرافات این سازمان جلوگیری می نماید.
در آخر باید گفت که نویسندۀ حزب کمونیست (مائویست) درین نقد قادر به ارائۀ حداقل نقد مستدل، با سند و فکتی که بتواند آدم های نیمه سیاسی را از«گسست ناقص» ما قناعت دهد، نشده. چون در طول نوشته بر قصه ها، روایات، حدسیات و خیالبافی های غیرواقعی استناد شده و قضایا مطابق به میل نویسنده تفسیر گشته و در آن صداقت و اخلاق انقلابی رعایت نشده است. به این خاطر ما را بیش از پیش به رهبری جانباختۀ بزرگ رفیق داکتر فیض باورمند ساخته و با این «نقد» بیشتر متوجه شدیم که چه غلط نویسی ها و کذب گویی هایی در مورد این انقلابی کبیر نزد برخی از روشنفکران سبک اندیش وجود دارد و لذا ما اعضای سازمان انقلابی افغانستان بار دیگر پیمان می بندیم که پیروان صدیق شهید داکتر فیض باشیم و چنانچه خیانت های رهبری جدید سازمان رهایی نسبت به راهش را بی پرده می سازیم، به هیچ کذب گوی اجازۀ رساندن گزند بر شخصیت بزرگ و انقلابی او نمی دهیم.
گسست ما از سازمان رهایی با رهبری تسلیم طلب جدید، انشعاب درست، به جا و انقلابی است. این را اکثریت صفوف سازمان رهایی درک کرده که یا با خیانت و انحراف این سازمان وداع کرده و یا در حال وداع گفتن اند و عده ای معدودی که با سرخمی باقی مانده، مطمئنیم با رفع مشکلات اقتصادی، دیر یا زود شرف انقلابی شان را بر همچو استفاده های پست و خاینانه ای ارجحیت خواهند داد و با لگد حواله کردن از آن بیرون خواهند شد. این آزمون برای «حزب کمونیست» که اینک «کهن پیر انجویزم» تصمیم به کشاندنش به جایی که سازمان رهایی قرار دارد، می تواند درس بزرگی برای همه باشد و تا زمانیکه چنین روابطی در عمل با امپریالیست ها وجود داشته باشد، نه مخالفت «حزب» کمونیست در ضدیت با ریویزیونیزم چینی و نه هماغوشی سازمان رهایی با این ریویزیونیزم معنایی پیدا کرده می تواند.
و در آخر لطفاً اصل مسئله را که تمکین هر دوی تان(حزب کمونیست و سازمان رهایی) در برابر پول سازی انجوهای استخباراتی غربی است با دعوا بر سر ریویزیونیزم چینی این لحاف زنگ زدۀ ملانصرالدینی کتمان نسازید که ازین لحاظ شما هیچ «گسستی» با یک دیگر ندارید که اگر می خواهید حرف تان حداقل از بال پشه سنگین تر شود، در راه این گسست بکوشید و بر صراط مستقیم مارکسیزم، لنینیزم، اندیشه مائوتسه دون استوار بایستید، در غیر آن حرف و «نقد» تان نزد انقلابیون پشیزی ارزش نمی یابد.
مرگ بر امپریالیزم
در راه سوسیالیزم، به پیش
جوزای 1389
سازمان انقلابی افغانستان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم نقد "حزب" کمونیست (مائویست) افغانستان:
"سازمان انقلابی
افغانستان
گسست ناقصی از سازمان
رهایی افغانستان "
اعلاميه سازمان انقلابي افغانستان در مورد تحريم انتخابات رژيم پوشالي كه تحت عنوان " با تحريم انتخابات، چپ منحرف را بي نقاب سازيم " منتشر شده بود، به منظور تبليغ بيشتر براي يك حركت مبارزاتي عليه انتخابات رژيم پوشالي، در شماره 22 شعله جاويد درج گرديده بود. اما ما در همان موقع صريحا گفتيم كه:
« درج اعلاميه ذيل، كه بصورت دست بدست در داخل كشور پخش شده است، در صفحات شعله جاويد، به منظور تبليغ بيشتر براي يك حركت مبارزاتي عليه انتخابات رژيم پوشالي صورت مي گيرد و تائيد كامل مطالب مندرج در اعلاميه و تائيد كامل خط ايدئولوژيك – سياسي سازمان انتشار دهنده آن را در بر ندارد.
حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان با سازمان انتشار دهنده اين اعلاميه اختلافات ايدئولوژيك – سياسي نسبتا مهمي دارد و اميد وار است كه بتواند هر چه زود تر اين اختلافات را در صفحات " شعله جاويد " انعكاس دهد. »
مهم ترين موضوعي كه در رابطه با " سازمان انقلابي افغانستان " براي ما مطرح است، چگونگي گسست اين سازمان از " سازمان رهايي ... " است كه ذيلا مورد بحث قرار گرفته است. اميد واريم سائر موضوعات را نيز بتوانيم به زودي در صفحات " شعله جاويد " مورد بحث قرار دهيم.
“سازمان انقلابي افغانستان “گسست ناقصي از " سازمان رهايي افغانستان "
" سازمان " انقلابي افغانستان، آنطوري كه در شماره اول ارگان تئوريك – سياسي اش ( " به پيش ") گفته مي شود، در اول بهار سال 1387 تشكيل گرديده است. در نشريه مذكور گفته مي شود كه تشكيل اين سازمان نتيجه فعاليت هاي شانزده ماهه ( از عقرب سال 1385 تا اوائل سال 1387 ) يك گروه ماقبل سازماني بنام "گروه پيشگام افغانستان"،، بوده است.
چگونگي تشكيل گروه پيشگام افغانستان در نشريه " به پيش " به گونه ذيل مطرح گرديده است:
« گروه پیش گام افغانستان در مبارزه با افکار غیر انقلابی و فاشیزم حاکم بر تشکیلات سازمان رهایی افغانستان ، پس از دیدار ها و نظر خواهی های متعدد در 21 عقرب سال 1385 خورشیدی ایجاد گردید . رفقای انقلابی ما که دیگر نمی توانستند در چارچوب استبداد حاکم بر سازمان رهایی و ابهام گرایی سیاسی آن ، مبارزه شان را به پیش ببرند ، تصمیم گرفتند تا در چارچوب تشکیلات جدید و با خط روشن سیاسی مبارزه خستگی نا پذیر را برای رهایی خلق افغانستان و خلق های جهان از استعمار و استثمار ادامه دهند. »
درينجا " سازمان رهايي " يك سازمان داراي افكار غير انقلابي و تحت سلطه فاشيزم تشكيلاتي توصيف شده و دو دليل براي بريدن از آن و تصميم گيري براي تشكيل " گروه پيشگام " ذكر گرديده است:
1 – استبداد حاكم بر سازمان رهايي
2- ابهام گرايي سياسي سازمان رهايي
اما تقريبا بلافاصله در همين شماره نشريه گفته مي شود كه " گروه پيشگام " در پايان جلسه ايكه منجر به تشكيل آن شد، چهار مسئله اساسي را به عنوان اختلافات كليدي خود با سازمان رهايي مشخص كرد:
1 - حرکت موهوم
2 - سانترالیزم استبدادی
3 – انجوگرايي
4 - برخورد کاسبکارانه با سازمان پایه ای
درينجا مسائل شماره سوم و چهارم ( انجوگرايي و برخورد كاسبكارانه با سازمان پايه يي ) بر دو مسئله اصلي اوليه ( استبداد حاكم بر سازمان رهايي و ابهام گرايي سياسي آن يا به عبارت ديگر سانتراليزم استبدادي و حركت موهوم ) افزوده شده است.
ولي، نشريه " به پيش " به عنوان نشريه تئوريك "سازمان انقلابي افغانستان "، اختلافات كليدي با " سازمان رهايي افغانستان " را روي دوازده مسئله نشاني نموده و مي نويسد:
« ما درينجا عمده ترين اشتباهات سازمان رهايي بعد از كودتاي هفت ثور را مختصراً ارزيابي مي كنيم:
1 - حركت بالاحصار
2 - جمهوري اسلامي
3 - تيوري سه جهان
4 - مبارزه مسلحانه
5 - بريدنها
6 - سانتراليزم
7 - ايديولوژي
8 - زنان
9 - حركت موهوم
10 - انجويزم
11 - حزب
12 - پنهانكاري
به اين ترتيب ديده مي شود كه دو مسئله اصلي اوليه كه باعث نارضايتي عده اي از " سازمان رهايي " بوده است، حين تشكيل " گروه پيشگام " به چهار مسئله و پس از تشكيل " سازمان انقلابي " و انتشار نشريه " به پيش " به دوازده مسئله افزايش يافته است. اين سير حركي از يكجانب نوعي پيشرفت در تعميق و گسترش اختلافات ايدئولوژيك – سياسي يك جمع گسست كرده از " سازمان رهايي افغانستان " با سازمان مذكور را نشان مي دهد و از جانب ديگر واضحا مشخص مي سازد كه اين جمع هنوز هم قادر نشده است مسائل كليدي در انحراف، ارتداد و خيانت ملي و طبقاتي گروهي را كه با انتشار جزوه " با طرد اپورتونيزم در راه انقلاب سرخ به پيش رويم " بنام " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " بر آمد نمود و پس از انتشار " مشعل رهايي " نام " سازمان رهايي افغانستان "را بر خود گذاشت، مشخص نمايد و عليه آن مرزبندي روشن ايدئولوژيك – سياسي به عمل آورد.
مسائل محوري در انحراف، ارتداد و خيانت ملي و طبقاتي " گروه " متذكره عبارت اند از :
1- اكونوميزم – از همان ابتداي تشكيل گروپ مربوط به داكتر فيض در درون جريان شعله جاويد به وجود آمد و بصورت يك خط رسمي از زمان تشكيل " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " و انتشار سند " با طرد اپورتونيزم در راه انقلاب سرخ به پيش رويم " مطرح شد و تا خزان 1357 دوام كرد.
2 – رويزيونيزم آشكار سه جهاني – از خزان سال 1357 آغاز گرديد، با انتشار " مشعل رهايي " و اعلام موجوديت " سازمان رهايي افغانستان " رسميت يافت و تا زمان تجاوز امپرياليست هاي امريكايي و متحدينش بر افغانستان و اشغال اين كشور و تشكيل رژيم دست نشانده، در طول دوره هاي اشغالگري سوسيال امپرياليست ها، رژيم نجيب بعد از خروج قواي " شوروي " از افغانستان، حاكميت جهادي ها و امارت اسلامي طالبان، مشخصه محوري سازمان مذكور را تشكيل داد.
3 – خيانت آشكار ملي و طبقاتي – پس از اشغال افغانستان توسط قوت هاي تجاوزگر امپرياليستي به سردمداري امپرياليست هاي امريكايي و تشكيل رژيم دست نشانده اشغالگران، مشخصه محوري" سازمان رهايي افغانستان" اين است كه سازمان مذكور در حقيقت بخشي از مشمولين پروسه آغاز شده از جلسه بن و به مثابه بخشي از ساختار رژيم دست نشانده محسوب ميگردد.
لازم است در مورد هر يك از اين مسائل محوري در انحرافات و خيانت هاي ايدئولوژيك – سياسي، با توجه به عدم گسست قاطع " سازمان انقلابي " از آن ها، كمي مكث نمائيم:
در مورد مسئله محوري شماره اول
انحراف ايدئولوژيك – سياسي ( اكونوميزم )
" سازمان انقلابي افغانستان " اصولا " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " و سند كليدي آن گروه يعني " با طرد اپورتونيزم در راه انقلاب سرخ به پيش رويم " را تائيد مي نمايد و انتقاداتي كه بالاي " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " دارد در حد همان انتقاداتي است كه در سند كليدي " سازمان رهايي " يعني " مشعل رهايي " فرمولبندي گرديده است. نشريه " به پيش "، ارزيابي مختصر تائيد گرانه ذيل را از " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " به عمل آورده است:
« انشعاب دوم در
1352 صورت گرفت . عده ای از کادر های شعله جاوید با آگاهی از کمبود های سازمان جوانان مترقی و تجربیات تشکیلاتی کمونیستهای منطقه، انتقاداتی را بر رهبری سازمان جوانان مترقی مطرح نمودند که بعد به انتقادیون معروف شدند و آنانی که از رهبری سازمان جوانان مترقی دفاع میکردند، به مدافعیون مشهور گشتند و بالاخره انتقادیون " با طرد اپورتونیزم در راه انقلاب سرخ به پیش " را نوشتند و گروه انقلابی خلق های افغانسان را ایجاد کردند .
" گروه انقلابی " بر کار تشکیلاتی، مخفی کاری و مارکسیزم – لنینیزم – اندیشه مائوتسه دون تاکید کرده ، با این که جریان را از سر در گمی بیرون کشید ؛ خود به اشتباهات معینی غلتید که در " مشعل رهایی " فورموله شده است. »
به اين ترتيب يك گروه اكونوميست عيان و يك سند اكونوميستي روشن، به عنوان بيرون كشنده جريان شعله جاويد از سر در گمي مورد حمايت اصولي قرار مي گيرد. در حاليكه براي هر كسي كه حتي يكبار اسناد رسمي " گروه انقلابي" و " سازمان رهايي " را مرور كرده باشد، روشن است كه بر آمد " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " يك انشعاب، هم از " سازمان جوانان مترقي " و هم از " جريان شعله جاويد " بوده است و نه يك انشعاب از رهبري " سازمان جوانان مترقي " و نجات دهنده جريان شعله جاويد از سر در گمي.
جزوه " با طرد اپورتونيزم در راه انقلاب سرخ به پيش رويم "، " سازمان جوانان مترقي " و " جريان شعله جاويد " را همرديف با رويزيونيست هاي " خلقي " و " پرچمي " قرار داده و خواهان درهم كوبيده شدن سازمان و جريان مذكور گرديد. اينكه بعد ها " سازمان رهايي افغانستان " كوشش كرد اين ضديت خصمانه عليه " سازمان جوانان مترقي " و "جريان شعله جاويد " را ماستمالي نمايد، نشاندهنده تلاش هاي فريبكارانه براي جلب و جذب شعله يي هاي پراگنده بوده و هست و نه تائيد اصولي " سازمان " و "جريان " متذكره.
سازمان جوانان مترقي از زمان تشكيل در ميزان سال
1344 تا اواخر سال
1349 تحت تسلط و رهبري خط اصولي رفيق شهيد اكرم ياري قرار داشت. در طول اين مدت اگر از يكجانب خود اين خط اصولي از نواقص و كمبودات ناشي از ابتدايي بودن جنبش رنج مي برد، از جانب ديگر دو خط انحرافي ديگر، يكي خط سنتريستي داكتر هادي محمودي و ديگري خط پاسيفيستي شهيد صادق ياري، نيز در سازمان وجود داشت و به درجات مختلف حيات ايدئولوژيك – سياسي و تشكيلاتي سازمان را متاثر مي ساخت. خط سنتريستي هادي محمودي در نشست عمومي دوم سازمان جوانان مترقي در خزان سال
1346 عقب نشست و موضعگيري ايدئولوژيك – سياسي سازمان بر مبناي تائيد انديشه مائوتسه دون و موضعگيري عليه رويزيونيزم و سوسيال امپرياليزم شوروي در سازمان رسميت يافت. پس از وارد آمدن ضربات سال
1347 بر سازمان و جريان، خط پاسيفيستي بطور آشكار در مواجهه با خط اصولي قرار گرفت و اين رويارويي به نشست عمومي سوم سازمان در خزان
1349 كشيده شد. اين نشست مشتمل بر
21 نفر نماينده بود. نه نفر به جناح اصولي تعلق داشتند، هفت نفر به جناح پاسيفيست و پنج نفر ديگر را نوساني هايي تشكيل مي دادند كه گاهي به اينسو و گاهي به آن سو كشيده مي شدند. سر شناسان مربوط به هر يكي از اين جناح ها قرار ذيل بودند:
- از جناح اصولي رفيق شهيد اكرم ياري و واصف باختري،
- از جناح پاسيفيست شهيد صادق ياري، شهيد قاسم واهب و خداداد خروش
- از بخش نوساني ها شهيد نادر علي پويا، شهيد حيدر علي لهيب و داد فر
در جريان كنگره، نقش بخش نوساني ها بسيار مهم گرديد. اكثريت مشمولين اين بخش از لحاظ ايدئولوژيك – سياسي به طرفداري از جناح اصولي موضعگيري كردند. اما همين ها در انتخابات براي تشكيل كميته مركزي جديد به طرفداري از كميته مركزي پنج نفره اي راي دادند كه شامل سه نفر از جناح پاسيفيست و دو نفر از جناح اصولي بود. اينها عبارت بودند از:
- رفيق شهيد اكرم ياري و واصف باختري از جناح اصولي
- شهيد صادق ياري، شهيد قاسم واهب و خداداد خروش از جناح پاسيفيست
پس از پايان نشست عمومي سوم سازمان جوانان مترقي تا زمان بيمار شدن رفيق شهيد اكرم ياري، عليرغم اقليت بودن جناح اصولي در كميته مركزي سازمان، خط اصولي كماكان در رهبري باقي ماند، اما بصورت بسيار متزلزل و به مثابه يك امر وابسته به شخص رفيق شهيد اكرم ياري. به همين دليل پس از آنكه رفيق شهيد اكرم ياري به بستر بيماري افتاد و با دوام مريضي اش ديگر قادر به ادامه فعاليت هاي رهبري كننده سازماني اش نگرديد، خط پاسيفيستي بر كميته مركزي سازمان جوانان مترقي تسلط بلا منازع پيدا كرد. پس از آن تصميم گيرندگان اصلي در رهبري سازمان، در همه موارد، همان سه فرد مربوط به جناح پاسيفيست بودند و يك فرد باقي مانده از جناح اصولي نه تنها هيچ كاري نمي توانست انجام دهد، بلكه به عنوان يك فرد كاملا تابع با آنها همراهي و همنوايي مي كرد.
در چنين جوي بود كه مسئله پذيرش عضويت داكتر فيض توسط شهيد صادق ياري براي بار سوم به كميته مركزي سازمان آورده شد و اين بار مورد پذيرش قرار گرفت. قبلا دو بار ديگر هم مسئله پذيرش عضويت داكتر فيض به كميته مركزي سازمان آورده شده بود، اما در اثر مخالفت شديد رفيق شهيد اكرم ياري اين مسئله رد شده بود. براي رد پذيرش عضويت داكتر فيض به سازمان دو دليل ارائه شده بود: يكي انحرافات ايدئولوژيك – سياسي و ديگري باند بازي و فركسيونيزم. در واقع داكتر فيض از همان ابتدا خط ايدئولوژيك – سياسي اكونوميستي و خط تشكيلاتي باند بازانه و فركسيونيستي خود را داشت.
پذيرش عضويت داكتر فيض در سازمان جوانان مترقي توسط كميته مركزي تحت سلطه بلامنازع خط پاسيفيستي، ناشي از نكات مشترك بسياري بود كه بين دو خط پاسيفيستي و اكونوميستي وجود داشت كه درينجا صرفا به چند مورد مشهود و واضح آن اشاره مي گردد:
- مخالفت با رهبري فعالانه مبارزات روشنفكران و كارگران
- جبهه گرايي
- كودتاگري
- اسلام بازي
خط پاسيفيستي مسلط بر كميته مركزي سازمان جوانان مترقي، نواقص فعاليت هاي مبارزاتي سازمان در عرصه مبارزات روشنفكري و كارگري شهري را بر طرف نكرد و براي رفع يكجانبه گري اين فعاليت ها و گسترش تنظيم شده مبارزات سازمان و جريان در ميان دهقانان تلاش نكرد، بلكه در واقع اين فعاليت ها را خواباند. اين ضربه آنچنان كاري بود كه نشست عمومي چهارم سازمان در خزان سال
1351 در واقع دائر شده نتوانست و آنانيكه براي شركت در نشست حاضر شده بودند، بدون هيچگونه تصميم گيري پراگنده گشتند و سازمان به انحلال كشانده شد.
درست در همين موقع حملات انتقاديون، بخصوص خط اكونوميستي داكتر فيض، بر جريان و سازمان اوج گرفت و كار فروپاشي جريان شعله جاويد را تكميل كرد. پس از آن اكثريت مشمولين صفوف جريان شعله جاويد در هر دو بخش مدافعين و انتقاديون، از لحاظ سياسي سرگردان و بلا تكليف ماندند. اكثريت قابل توجهي از انتقاديوني كه فعال باقي ماندند، و نه همه شان آنطوري كه در نشريه " به پيش " مطرح مي شود، در چوكات " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " گرد آمدند و يكجا با تعدادي از افراد تازه جلب شده به سموم اكونوميزم سخت جاني آلوده گشتند كه تاثيرات سوء رنج آور و نفرت انگيز آن تا هم اكنون نيز مشهود است.
متاسفانه، " سازمان انقلابي " عليرغم گسست تشكيلاتي و گسست نسبي ايدئولوژيك – سياسي از " سازمان رهايي "، هنوز هم در تار و پود سابقه تاريخي اكونوميستي " گروهي " با " سازمان رهايي " بند باقي مانده است. اولين شرط براي قاطع گشتن گسست ايدئولوژيك – سياسي " سازمان انقلابي " از " سازمان رهايي "، بريدن روشن و واضح اين بند تاريخي با سازمان مذكور است.
نشريه " به پيش " متوجه اين امر شده است كه اكثريت منسوبين جنبش چپ افغانستان از افراد مربوط به " سازمان رهايي " نفرت دارند. بايد گفت كه بخش مهمي از اين نفرت، ناشي از نقش برجسته تاريخي منفي " گروه انقلابي " در فروپاشاندن جريان شعله جاويد است. " سازمان انقلابي " بايد متوجه اين امر باشد.
در مورد مسئله محوري شماره دوم
ارتداد ايدئولوژيك - سياسي ( رويزيونيزم آشكار سه جهاني )
تكامل منفي " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " به " سازمان رهايي افغانستان " از لحاظ ايدئولوژيك – سياسي به مفهوم تكامل منفي خط اكونوميستي به خط آشكار رويزيونيستي بود. " مشعل رهايي " به طور صريح و روشن به فرمولبندي تئوري رويزيونيستي سه جهان پرداخته و قاطعانه آن را مورد پذيرش قرار داده است.
سر آغاز اين موضعگيري رويزيونيستي سه جهاني " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " را بايد از خزان سال
1357 در نظر گرفت. در آن زمان يك هيئت دونفري به نمايندگي از دوجناح متشكله گروهي كه يك كميته مركزي مشترك داشتند، اما صفوف تشكيلات شان را در هم ادغام نكرده بودند، مسافرتي به چين انجام داد. در جريان اين مسافرت نماينده مربوط به جناح تحت رهبري داكتر فيض خود را به رويزيونيست هاي چيني نزديك كرد و به تائيد تئوري سه جهان پرداخت. اما نماينده تحت رهبري شهيد مجيد كلكاني از پذيرش صريح تئوري سه جهان سر باز زد و در مورد " نه تفسير " و مطلب منسوب به تين سيائوپينگ در مورد پشك سياه و سفيد، پرسش هايي در مقابل چيني ها قرار داد. هيچ يكي از اين دو موضعگيري قبلا مورد بحث و فيصله قرار نگرفته بود و لذا پس از ختم مسافرت اين هيئت، اختلافات ميان دوجناح شدت گرفت.
اولين موضوع مورد اختلاف در ميان دو جناح مذكور، چند ماه بعد از كودتاي هفت ثور خود را بطور آشكار نشان داده بود و آن چگونگي شناخت از رژيم كودتا و تعيين موضعگيري در قبال آن بود. در روز هاي بلافاصله پس از كودتاي هفت ثور، موضعگيري اي كه در اصل مربوط به جناح تحت رهبري داكتر فيض بود، بر كميته مركزي مشترك هر دو جناح در گروه مسلط بود. اين موضعگيري مبتني برين باور بود كه سياست هاي اصلاحي رژيم كودتا توده هاي مردم را به سوي خود جلب خواهد كرد و اين امر باعث خواهد شد كه براي يك مدت طولاني نوعي فروكش مبارزاتي در جامعه به وجود بيايد و لذا ضرور است كه از برخورد و تصادم آشكار با رژيم جلوگيري گردد و يك نوع سياست مماشات در قبال آن پيش برده شود. به اين ترتيب، مواضع ايدئولوژيك – سياسي اي كه امروز "سازمان رهايي افغانستان " در قابل رژيم دست نشانده و اشغالگران حامي اش در پيش گرفته، از يكسابقه تاريخي تسليم طلبانه در قبال رژيم كودتاي هفت ثور برخوردار است.
طبق چنين موضعگيري اي كميته مركزي گروه فيصله كرد كه شهيد مجيد كلكاني از حالت اختفا و ياغيگري بيرون بيايد و از طريق تماسگيري با رهبري رژيم كودتا براي خود زمينه قانوني زندگي علني فراهم سازد. اين تماسگيري در قدم اول با دستگير پنجشيري و بعدا با حفيظ الله امين صورت گرفت و شهيد مجيد كلكاني زندگي علني اختيار كرد. اما اين حالت بيشتر از سه ماه دوام نكرد و او در مواجهه با تعقيبات و تهديدات عوامل رژيم مجبور گرديد دوباره به زندگي مخفي برگردد. از اين زمان به بعد مخالفت با موضعگيري مسلط بر كميته مركزي گروه در قبال رژيم كودتا، كه قبل از آن زياد صريح و روشن نبود، اوج گرفت. جناح تحت رهبري شهيد مجيد كلكاني ديگر صريحا در كميته مركزي گروه موضعگيري كرد كه توده ها در قبال سياست هاي سركوبگرانه و ضد ملي رژيم دست به مبارزه خواهند زد و عليه رژيم برپا خواهند خاست و لذا بايد به پيشواز حركت هاي مبارزاتي توده ها رفت و آمادگي هاي جنگي گرفت.
اختلاف در مورد تئوري سه جهان، تشنج ميان دو جناح شامل در گروه را بيشتر از پيش دامن زد و اختلافات ديگري را نيز ميان آنها روشن ساخت. در زمستان سال
1357، اين دو جناح از هم جدا شدند و كميته مركزي مشترك گروه از هم پاشيد. هر يكي از اين دو جناح در قبال حركت وحدت طلبانه اي كه در ميان منسوبين جنبش چپ كشور به وجود امده بود، به راه خود رفتند. جناح تحت رهبري شهيد مجيد كلكاني طبق طرح " جذب و جمع " در اتحاد با چندين جناح كوچك و دوجناح بزرگ ديگر قرار گرفت و حاصل اين " جذب و جمع "، در قالب " سازمان آزاديبخش مردم افغانستان " ( ساما )، تبارز يافت. اما جناح تحت رهبري داكتر فيض كه در قبال حركت وحدت طلبانه مذكور طرح " جذب " يعني طرح پيوستن همه به " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان " را پيش كشيده بود، به جلب و جذب عناصر و گروپ هاي پراگنده پرداخت و بر مبناي همين جلب و جذب و انتشار مواضعش در " مشعل رهايي " در سال
1359، نام " سازمان رهايي افغانستان " را بر خود نهاد.
در " مشعل رهايي " موضعگيري رويزيونيستي سه جهاني يكي از دو فرد شامل در هيئت اعزامي به چين در خزان سال 1357، به موضعگيري رويزيونيستي رسمي "سازمان رهايي افغانستان " تكامل منفي يافت. خط ايدئولوژيك – سياسي ترسيم شده در " مشعل رهايي " در موارد مختلف، مثلا حمايت از انقلاب اسلامي و خواست جمهوري اسلامي و تقسيم كردن انقلاب دموكراتيك نوين به دومرحله كاملا مجزاي ملي و دموكراتيك، جنبه هاي گوناگون يك خط رويزيونيستي آشكار را نشان مي دهد كه از سر تا پاي سند مذكور كشيده شده و پراتيك سياسي بعدي " سازمان رهايي افغانستان " را هدايت كرده است.
اما " سازمان انقلابي " در عين حاليكه رويهمرفته عليه تئوري سه جهان و كليت رويزيونيزم چيني موضعگيري مي نمايد، در رابطه با " سازمان رهايي افغانستان " و " مشعل رهايي " به لكنت مي افتد و حاضر نيست عليه سازمان و سند مذكور به مثابه يك سازمان و يك سند رويزيونيستي موضعگيري روشن و صريح اختيار نمايد. نشريه " به پيش "، در بحث مشخص روي پذيرش تيوري سه جهان از طرف " سازمان رهايي افغانستان "، سازمان مذكور را نه يك سازمان رويزيونيستي، بلكه يك سازمان پوپوليستي مي داند و كليت چوكات تئوريك مطرح شده در " مشعل رهايي " را كه رهنماي عمل سازمان رويزيونيستي مذكور بوده و هست، نه يك چارچوب تئوريك رويزيونيستي بلكه « اشتباه بزرگ تئوريك » به حساب مي آورد. در نشريه " به پيش " درينمورد گفته شده است:
« سازمان رهايي « تيوري سه جهان » را به عنوان ستراتيژي و تاكتيك پرولتارياي بين المللي پذيرفت. اين تيوري كه در
1976 از سوي دنگ شياوپنگ در مجمع عمومي سازمان ملل قرائت گرديد، راه تسلط ريويزيونيزم و احياي سرمايه داري بر چين را باز كرد.
بر اساس اين تيوري، احزاب و سازمان هاي كمونيستي وظيفه داشتند كه در مقابله با خطر شوروي در كنار دولت هاي ارتجاعي شان بايستند. لذا با اين تيوري مبارزهّ طبقاتي، انقلاب و فعاليت هاي ماركسيستي يكسره ممنوع قرار داده شد. حزب كمونيست چين از كمك به احزاب و سازمان هاي انقلابي دست كشيد، اقتصاد مختلط را در كشور رايج ساخت، اختلاف اش را با روسيه، نه ايديولوژيك كه سياسي عنوان كرد، انقلاب فرهنگي چين را جنايت ناميد و در احياي سرمايه داري به راهي رفت كه قبلاً خروشچف در اتحاد شوروي رفته بود.
سازمان رهايي با پذيرش اين تيوري و گذاردن مهر تاّييد بر جمهوري اسلامي، انقلاب دموكراتيك نوين را با جدا نمودن جنبه هاي ملي و دموكراتيك آن جهت رو در رو قرار نگرفتن با ملاكان شرير ارضي به خاطر ضربه زدن به سوسيال امپرياليزم و فراموش كردن امپرياليست هاي ديگر به اشتباه بزرگ تيوريك افتاد و به عنوان يك سازمان پوپوليستي در كنار تنظيم هاي جهادي براي استقرار جمهوري اسلامي خون داد. سازمان رهايي كه در آن زمان به خاطر پيشبرد مبارزهّ مسلحانه شديداً به دنبال كسب امكانات سرگردان بود، نمي توانست نظري به چين نداشته باشد و تيوري سه جهان را نپذيرد. »
" سازمان رهايي افغانستان " تيوري سه جهان را به عنوان استراتژي و تاكتيك پرولتارياي بين المللي پذيرفت، مهر تائيد بر جمهوري اسلامي و بالاتر از آن ير انقلاب اسلامي گذارد و براي استقرار جمهوري اسلامي در كنار تنظيم هاي جهادي خون داد، انقلاب دموكراتيك نوين را به دو مرحله كاملا مجزاي ملي و دموكراتيك تقسيم كرد، تضاد عمده عليه سوسيال امپرياليزم را همچو تضاد اساسي جامعه در نظر گرفت و برين مبنا، تضاد دهقانان با ملاكان و تضاد ملي با سائر امپرياليست ها را به فراموشي سپرد. چنين خطي را از لحاظ تئوريك و عملي به عنوان « اشتباه بزرگ تئوريك » و " پوپوليزم " تعريف كردن، به اين معنا است كه " سازمان انقلابي " صرفا عليه « اشتباهات بزرگ تئوريك " و « پوپوليزم » سازمان رهايي موضعگيري كرده است و نه عليه خط رويزيونيستي سه جهاني آن.
شكي نيست كه خط مطرح شده در سند " با طرد اپورتونيزم در راه انقلاب سرخ به پيش رويم " يعني سند اساسي " گروه انقلابي خلق هاي افغانستان "، يك خط اكونوميستي، دنباله روانه و پوپوليستي بود و جنبه هاي مهمي از اين اكونوميزم، دنباله روي و پوپوليزم در خط " مشعل رهايي " يعني سند اساسي " سازمان رهايي افغانستان " به حيات خود ادامه داد، اما ديگر يكجا با سائر انحرافات ايدئولوژيك – سياسي اجزاي يك خط رويزيونيستي آشكار را تشكيل داد. " سازمان انقلابي " در جائيكه بايد عليه پوپوليزم موضعگيري نمايد، از چنين موضعگيري اي شانه خالي مي نمايد؛ ولي در جائيكه بايد عليه رويزيونيزم موضعگيري نمايد، صرفا به موضعگيري عليه پوپوليزم دست مي زند.
« اشتباه بزرگ تئوريك » به چه معنا است؟ حتي اگر صرفا از پوپوليزم صحبت نمائيم، نمي توانيم جنبه تئوريك آن را به مثابه « اشتباه بزرگ تئوريك » تعريف نمائيم. پوپوليزم يك انحراف بزرگ است و نه يك اشتباه بزرگ. نادرستي هاي خط ايدئولوژيك – سياسي يك سازمان و يا حزب سياسي مدعي كمونيزم را بطور كل مي توان در چهار سطح مورد مطالعه قرار داد: 1- كمبودات، 2 – اشتباهات، 3 – انحرافات و 4 – ارتدادات. پوپوليزم يك انحراف بزرگ است و رويزيونيزم يك ارتداد عظيم. حتي پوپوليزم يك نادرستي عظيم تر از يك اشتباه است، چه اين اشتباه بزرگ باشد و يا كوچك.
اينجا جدل صرفا بر سر كلمات و جملات نيست. " سازمان انقلابي " آگاهانه از كاربرد كلمات و جملات حقيقتا اصولي، مناسب، دقيق و قاطع در مورد خط " سازمان رهايي " ابا مي ورزد. دليل اين نوع برخورد روشن است. اين سازمان عليه خط " سازمان رهايي " مرز بندي حقيقتا اصولي، مناسب، دقيق و قاطع ندارد. آخرين جمله مطالب نقل شده فوق از نشريه " به پيش " را يكبار ديگر مورد دقت قرار مي دهيم، تا مطلب مورد بحث بهتر و روشن تر درك گردد:
« سازمان رهايي كه در آن زمان به خاطر پيشبرد مبارزهّ مسلحانه شديداً به دنبال كسب امكانات سرگردان بود، نمي توانست نظري به چين نداشته باشد و تيوري سه جهان را نپذيرد. »
همانطوري كه قبلا گفتيم پذيرش تئوري سه جهان از طرف جناح تحت رهبري داكتر فيض در كميته مركزي" گروه " از خزان سال 1357 شروع شد. در آن زمان جناح تحت رهبري داكتر فيض نه تنها در مبارزات مسلحانه درگير نبود، بلكه چنانچه قبلا گفتيم به پيشبرد چنين مبارزاتي باور نيز نداشت. بر عكس جناح تحت رهبري شهيد مجيد و بخصوص شخص خود وي و اطرافيان نزديكش، حتي قبل از كودتاي هفت ثور 1357، يكسلسله فعاليت هاي نظامي چريكي داشتند. بنابرين، اين جناح بود كه در آن زمان بصورت باالفعل مي توانست در معرض وسوسه هاي امكانات گيري بخاطر پيشبرد مبارزات مسلحانه قرار گيرد. يقينا شهيد مجيد و جناح تحت رهبري اش در " گروه " بخاطر پيشبرد مبارزات مسلحانه شديدا به دنبال كسب امكانات سرگردان بودند و شموليت فرد مربوط به اين جناح در هيئت اعزامي به چين نشاندهنده اين سرگرداني شديد بود. اما شهيد مجيد به هر قيمتي حاضر به كسب امكانات نظامي از چيني ها نبود. وي مي خواست تماس با چيني ها صرفا در سطح ديپلوماتيك محدود باقي بماند. او به فرد مربوط به جناح تحت رهبري اش كه در هيئت اعزامي به چين شامل بود، دو هوشدار داده بود:
« اول: مناسبات با چيني ها را صرفا در سطح ديپلوماتيك در نظر بگيرد.
دوم: متوجه برخورد هاي فرد مربوط به جناح تحت رهبري داكتر فيض در هيئت در قبال چيني ها باشد. »
وي در آخرين ملاقات با رفيق اعزامي اش به چين، در مورد افراد مربوط به جناح تحت رهبري داكتر فيض در كميته مركزي مشترك " گروه " گفته بود كه:
« اين ها بسيار مزدور منش هستند و من بيم دارم كه آنها در قبال چيني ها مزدور منشانه حركت نمايند. »
به اين ترتيب، قبل از آنكه كسب امكانات به خاطر پيشبرد مبارزات مسلحانه براي جناح تحت رهبري داكتر فيض در " گروه " ضرورت بلا فصل و عاجل عيني پيدا نمايد، اين جناح بخاطر خط اكونوميستي و روحيات مزدور منشانه رهبرانش، تئوري سه جهان را پذيرفت و به رويزيونيست هاي چيني تسليم گرديد. نتيجه اين تسليمي صرفا وابستگي " سازمان رهايي " به چيني ها از لحاظ " امكانات " مورد نياز بخاطر پيشبرد مبارزات مسلحانه ايكه بعد ها رويدست گرفته شد نبود، بلكه تمامي عرصه هاي ايدئولوژيك - سياسي و تشكيلاتي را در بر گرفت. " سازمان رهايي " تا هم اكنون يك سازمان دنباله رو و مزدور رويزيونيست هاي چيني است و تمامي موضعگيري ها و عملكرد هايش منطبق با مواضع، عملكرد ها و منافع رويزيونيست هاي بر سر اقتدار در چين است و يا حد اقل مورد توافق آنها قرار دارد. در واقع همين امر است كه حركت خائنانه ملي كنوني " سازمان رهايي " را رقم مي زند و همين امر بود كه چگونگي حركت سازمان رهايي در زمان جنگ مقاومت ضد " شوروي "، منجمله فعاليت هاي نظامي آن، را رقم زد.
سال ها بعد از شهادت مجيد كلكاني، رهبري " ساما " توصيه او در قبال رويزيونيست هاي چيني را به فراموشي سپرد و در صدد انكشاف منفي مناسبات ديپلماتيك با چيني ها به " انعطاف سياسي " و بعدا "انعطاف ايدئولوژيك " در قبال آنها بر آمد. در همان ابتداي جريان اين استحاله منفي، توصيه اكيد رويزيونيست هاي چيني به رهبري " ساما " اين بود كه:
« شما بايد رنگ خاكستري تان را حفظ كنيد. »
اينچنين توصيه هايي براي رهبران " گروه انقلابي ... " و بعدا "سازمان رهايي ... " بايد مكرر تر، جدي تر و با تاكيد بيشتري به عمل آمده باشد و طبعا رهبران رويزيونيست و مزدور منش مذكور با جان و دل آن را پذيرفته و براي تطبيق عملي اش تلاش و كوشش پيگير به عمل آورده اند و كماكان به عمل مي آورند. اين نا رهبران در قبال رويزيونيست هاي بر سر اقتدار در چين آنقدر مزدور منش و نوكر صفت هستند كه حتي از جاسوسي در مورد مسائل خانوادگي و خصوصي رقباي شان به حاكمان كنوني چين باكي ندارند. بطور مثال هنگامي كه رهبري " ساما " در صدد انكشاف مناسبات با حزب و دولت چين بر آمد و رهبران " سازمان رهايي ... " احساس كردند كه يك رقيب افغانستاني براي آنها در دربار خاقان هاي نوين چيني شكل مي گيرد، در صدد بر آمدند كه در اين امر تخريبكاري نمايند. آنها جاسوس مآبانه، عكس هاي خصوصي و گويا خانوادگي اي از منشي عمومي كميته مركزي ساما تهيه كردند و در اختيار مقامات چيني قرار دادند تا براي آنها نشاندهند كه رهبر " ساما " يك شخصيت مطلوب نيست.
در مورد مسئله محوري شماره سوم
خيانت آشكار ملي و طبقاتي
" سازمان رهايي افغانستان "، به پيروي از دولت رويزيونيستي چين، از همان ابتداي تجاوز و اشغالگري تحت رهبري امپرياليست هاي امريكايي با اين پروسه همراه شد و با تائيد عملي جلسه بن ( اين تجمع خائنين ملي ) سعي به عمل آورد كه در جلسه بن شركت نمايد. عليرغم نيافتن چانس شركت مستقيم درين جلسه، با پروسه آغاز شده از آن جلسه همراهي كرد و با شركت در لويه جرگه اضطراري، لويه جرگه قانون اساسي، انتخابات رياست جمهوري، انتخابات پارلماني و پارلمان رژيم، عملا به صورت بخشي از رژيم دست نشانده و خائنين ملي در آمد.
" سازمان رهايي افغانستان " با كليت رژيم دست نشانده مخالف نيست و با دست نشاندگي و ارتجاعيت اين رژيم مشكلي ندارد. در واقع اين سازمان خواهان تصفيه جنگ سالاران و جنايتكاران خلقي – پرچمي، جهادي و طالبي از اين رژيم است و مداما تصفيه و محاكمه آنها را از مراجع امپرياليستي و بطور مشخص از اشغالگران طلب مي نمايد. هر باري كه موانعي بر سر راه شركت منسوبين " سازمان رهايي ... " در موقعيت هاي مختلف رژيم از طرف سائر منسوبين رژيم به وجود مي آيد، خواست تصفيه جنايتكاران جنگي از رژيم، توسط اين سازمان قوت مي گيرد. اما اين خواست هميشه يا در سطح به اصطلاح ملي – دموكراتيك به عمل مي آيد و يا از طرف افراد و اشخاصي با نام هاي مستعار گوناگون، كه غالبا اين افراد و اشخاص نا شناخته نيز باقي نمي مانند. " سازمان رهايي ... " در طول بيشتر از هشت سال گذشته، به نام خود حتي يك بار نيز در مخالفت عليه اشغالگران و رژيم صدا و ندايي بلند نكرده و در طول اين مدت " سياست موش مردگي " را در پيش گرفته است، در حاليكه در حزب سازي هاي پوشالي اشغالگران سهم گرفته و با تشكيل و ثبت چنين حزب يا احزابي در وزارت عدليه رژيم دست نشانده، مداما براي سهمگيري بيشتر در ارگان هاي مختلف رژيم تلاش ورزيده و كماكان تلاش مي ورزد.
وقتي در سال
1360 واحد هاي نظامي " ساما " در كوهدامن به رژيم دست نشانده سوسيال امپرياليست هاي اشغالگر ، تسليم گرديد و سران اين واحد ها پروتوكول تسليمي به رژيم را امضا كردند، كميته مركزي همان وقت " ساما " با اين تسليمي به نحوي همراه گرديد. در اواخر سال
1360، كميته مركزي " ساما " در خارج از كشور مجددا ترميم گرديد و سياستي را كه در پيش گرفت، به قول منشي عمومي كميته مركزي آن وقت سازمان مذكور، " سياست موش مردگي " بود. به پيروي از اين سياست، " ساما " در طول مدت بيشتر از دو سال سكوت اختيار كرد و در حاليكه غند سنگين در كوهدامن به مثابه يك غند دولتي،
750 نفر از افراد مسلح تسليم شده " ساما " را در خود جاي داده بود، رهبري " ساما " هر چند گاهي يكبار زير نام يك جبهه نامنهاد صدايي بلند مي كرد.
سكوت رهبري " ساما " و " سياست موش مردگي " آن فقط پس از كنفرانس سرتاسري سازمان مذكور در اواخر سال 1362 پايان يافت. متعاقبا دستور رسمي خروج از غند دولتي براي افراد تسليم شده صادر گرديد. فقط جمع كوچكي از تسليم شده ها دستور را پذيرفتند و اكثريت بيشتر از نود فيصد آنها كماكان در غند باقي ماندند كه قطع ارتباط " ساما " با آنها طي يك اعلاميه رسما اعلام گرديد.
اما " سياست موش مردگي " كنوني " سازمان رهايي افغانستان " بسيار عميق تر و گسترده تر است. اين " سياست موش مردگي " بر خلاف آنچه " سازمان انقلابي افغانستان " مي گويد، يك « حركت موهوم » يا حركتي ناشي از « ابهام گرايي سياسي » نيست، بلكه يك حركت آگاهانه و داراي ابعاد بين المللي است. " سازمان رهايي " افغانستان در روند اوضاع در افغانستان به مثابه نماينده منافع سرمايه توسعه طلب چيني و سرمايه دلال وابسته به چين حركت مي نمايد و تمامي حركت هاي سياسي اش بر گرد همين محور شكل مي گيرد.
خاقان هاي نوين چيني عمدتا با اشغالگران و كل كارزار به اصطلاح جنگ ضد تروريزم همراه و همنوا هستند و اين كارزار را، به نفع شان مي بينند؛ بخصوص از لحاظ احساس خطر نسبت به تجزيه طلبان مسلمان اوغوري در سيكيانگ و نفوذ پان اسلاميزم جنگ طلب و مشخصا اسامه بن لادن در ميان آنها. به همين سبب است كه در " شوراي امنيت سازمان ملل متحد " بطور متواتر از امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر امريكايي و متحدينش حمايت و پشتيباني مي نمايند. اما در عين حال استقرار دراز مدت نيروهاي اشغالگر امريكايي و متحدين نظامي امريكا در افغانستان به نفع قدرت ارتجاعي در حال عروج چيني نيست و منافع سلطه طلبانه منطقه يي و جهاني اش را لطمه مي زند. به همين سسب است كه حاكمان چين نسبت به اشغالگران امريكايي و متحدين شان در افغانستان مخالفت خواني هايي نيز به عمل مي آورند. اين مخالفت ها در ابتداي پروسه نامحسوس بود، ولي با گذشت زمان، كه از يكجانب مشكلات اشغالگران پيوسته در افغانستان بيشتر شده است و از جانب ديگر موقعيت اقتصادي و سياسي حاكمان چيني در منطقه و جهان، منجمله در خود افغانستان، در حال ارتقا بوده است، اين مخالفت خواني ها سير رو به رشد داشته و حتي جنبه هاي عملي معيني، از قبيل همكاري هاي نظامي قسمي با طالبان، پيدا نموده است.
به پيروي از اين سير حركي خاقان هاي نوين چيني، " سازمان رهايي افغانستان " نيز مخالفت خواني هاي خود عليه اشغالگران و رژيم پوشالي را بيشتر و بيشتر ساخته است، كما اينكه هنوز هم عمدتا از اشغالگران و رژيم پوشالي حمايت مي نمايد و براي حفظ موقعيت هاي خود در درون ارگان هاي مختلف رژيم تلاش مي ورزد و مخالفت خواني هايش ها را از طرق به اصطلاح ملي – دموكراتيك و يا اشخاص ظاهرا منفرد پيش مي برد.
با توجه به تمامي اين مسائل، " سازمان رهايي افغانستان " بخشي از خائنين ملي و بخشي از رژيم پوشالي است و تا زماني كه رويزيونيست هاي بر سر اقتدار در چين عمدتا از اشغالگران و رژيم دست نشانده شان در افغانستان حمايت نمايند، مزدوران افغانستاني شان نيز وضعيت كنوني خود را حفظ خواهند كرد. چنين وضعيتي را « حركت موهوم » يا « ابهام گرايي سياسي » خواندن، سراسر نا درست و غير اصولي است و نشان مي دهد كه " سازمان انقلابي افغانستان " خود به ابهام گرايي سياسي در رابطه با وضعيت كنوني " سازمان رهايي ... " دچار است.
اين ابهام گرايي سياسي بخصوص از اين جهت نيشدار و خطرناك جلوه مي كند كه " سازمان انقلابي ... " روي وابستگي " سازمان رهايي ... " به رويزيونيست هاي بر سر اقتدار در چين نه تنها تاكيد نمي نمايد بلكه انگشت نيز نمي گذارد و تمام هم و غمش اين است كه رفقاي ديروزي شان را وابسته به امپرياليست هاي غربي نشان دهد. البته در موجوديت چنين وابستگي اي نمي توان شك و شبهه اي داشت، ولي جنبه اساسي وابستگي خارجي ارتجاعي و امپرياليستي " سازمان رهايي ... "، وابستگي اين سازمان ارتجاعي، ضد انقلابي و ضد ملي به خاقان هاي نوين چيني است و از همين كانال است كه وابستگي سازمان مذكور به امپرياليست هاي غربي شكل گرفته و گسترش يافته است.
بطور خلاصه و به مثابه اختتاميه اين سطور:
" سازمان رهايي افغانستان " يك سازمان رويزيونيستي وابسته به رويزيونيست هاي بر سر اقتدار در چين است و به همين سبب بخشي از ارتجاع و ضد انقلاب در افغانستان و جهان محسوب مي گردد. اين سازمان در شرايط كنوني بخشي از خيل خائنين ملي دست نشانده است. " سازمان انقلابي افغانستان " در مورد چنين سازماني از « افكار غير انقلابي – و نه ضد انقلابي، « اشتباهات » و نه انحراف، ارتداد و خيانت ملي و حركت سياسي موهوم – و نه حركت آگاهانه خاينانه، حرف مي زند و اين نشان مي دهد كه گسستش از " سازمان رهايي " يك گسست ناقص و ابهام گرايانه است.
يكي از جنبه هاي اين گسست ناقص و ابهام گرايانه اين است كه " سازمان انقلابي ... " كل حيات سياسي " گروه انقلابي .... " و " سازمان رهايي " را رويهمرفته به دو مرحله تقسيم مي نمايد:
1 - مرحله خوب و انقلابي يا مرحله ايكه تحت رهبري داكتر فيض قرار داشت.
2 – مرحله بد و غير انقلابي يا مرحله ايكه بعد از تامين رهبري رهبريت كنوني آغاز گرديده است.
اين مرحله بندي كاملا غلط و غير اصولي است. يقينا اختلافات معيني ميان اين دو دوره وجود دارد. ولي در اساس، رهبري كنوني " سازمان رهايي ... " ادامه دهنده همان خط اكونوميستي، رويزيونيستي و ضد انقلابي اي است كه تحت رهبري داكتر فيض شكل گرفت، قوام يافت و در عمل پياده شد. رهبري كنوني " سازمان رهايي ... "، از همان ابتدا و تا آخر حيات داكتر فيض، بخش مهمي از گروپ اصلي ترسيم كننده و تعميل كننده اين خط بوده و وارث اصيل داكتر فيض محسوب مي گردد. " سازمان انقلابي ... " بايد توهم به چنگ آوردن ميراثداري داكتر فيض را به دور بيندازد. اين ميراث اكونوميستي و رويزيونيستي به رهبري كنوني " سازمان رهايي ... " تعلق دارد. كس ديگري نبايد شوق به چنگ آوردن اين ميراث را بخود راه دهد.
ما از اين امر كه بخشي از " سازمان رهايي افغانستان " از آن سازمان بريده و راه مبارزاتي جداگانه اي را در پيش گرفته است، استقبال مي كنيم. ناگفته پيدا است كه " سازمان انقلابي افغانستان " مواضع درست و صحيح بسياري در مورد مسائل غير محوري مربوط به " سازمان رهايي ... " اتخاذ كرده است، همانطوري كه مواضع نادرست و غلطي نيز گرفته است. منظور ما از بيان مسائلي كه در اين سطور عنوان كرديم، به هيچ وجه اين نيست كه اين موضعگيري هاي درست و صحيح غير محوري را بطور دربست ناديده بگبريم و يا از اتخاذ مواضع نادرست در مورد اين مسائل چشم پوشي كنيم، بلكه اين است كه مسائل محوري در مورد " گروه انقلابي ... " و بعدا " سازمان رهايي ... " را مشخص نمائيم. همانطوري كه گفتيم، " سازمان انقلابي افغانستان " در مورد اين مسائل يا اصلا مواضع مخالف نگرفته و يا بصورت ناقص و نيم بند مواضعي اتخاذ كرده است. اينچنين گسست ناقص و نيم بند از " سازمان رهايي ... " تا حد زيادي موضعگيري هاي " سازمان انقلابي ... " در مورد سائر مسائل را بصورت منفي متاثر ساخته و اگر اين گسست ناقص در آينده به گسست قاطع و پيگير اصولي مبدل نگردد، اين تاثير گذاري منفي كماكان ادامه خواهد يافت.
سازمان انقلابی
افغانستان
جوزای 1389
