www.baaba.eu

 

 

 

بهار می آيد ؟!

 

بهار می آيد .... 

آنگاه ما را به مهمانی بهار و جشن شگوفه ها می برند ، آنگاه ما تن های برهنه و سرما زده خود را بدست روز های آفتابی و نسيم خوشگوار بهاری می گزاريم تا با ملايمت و ناز موی های پريشان مانرا پريشانتر بسازد و بر پشت و پهلوی داغدار ما هزار ها بوسه گرم بنشانند .

در آنزمان ما تا حد توان ريه ها را با تنفس هوای تازه و صاف بهار از لايه های دود تلخ و سينه سوز باروت ، بوی گوشت بدن سوخته انسان و روزگار پاک مينماييم و وجود آلوده با بوی بد دوران را با عطر هزاران گل خشبوی خودرو شستشو ميدهيم ، زير آبشار باران ميرويم و دلهای پُر از درد را با شنيدن سرود درياچه های زلال از قيد اندوه می رهانيم ، قطرات شبنم را از قدح لاله ها مينوشيم ، مست ميکنيم تا فراموش کنيم که زمستان برما چگونه گزشت .... ما يک حصه جدا شده از آنهای ديگر استيم ، آنهای که نه بهتر از ما بل بدتر از ما جان و جهان شان زير تازيانه مرگبار باد های تند، رگبار برف و سرمای زمستان در زير آن خيمه های پاره پاره يا پرده های پلاستکی در آن دشت های بی سراپای خدا خرد و خمير گرديد ؟!

ما همان بخشی از پيکر اجتماع انسانی استيم که زير گنبد دورنگ خدا با فاصله زمين تا آسمان از بندگان خوب اش ، با داغ سينه و دود آه در فصل يخبندان و خشکی عاطفه شکم های گرسنه و تن های کرخت شده از سرما را گرم ميسازيم ؟؟؟؟؟

ما از آوارگی های زياد و دربدری های تحقيرآميز درخاک خود ، درکشور خود بستوه آمديم ، ما به هوای محبت و گرمای آشيانه ، به اميد دست يابی به آب و دانه و درفرار ازجنگ های تباه کن و آشتی های خاينانه ، در وطن که دوستش داريم به هرطرف سرگردان استيم !!

مگربا دريغ و درد که ما همانطور گرسنه ، بی سرپناه ، سرما خورده و غريب به دشت و ديار خود مانده ايم ، شايد محبت مان بوطن يکطرفه بوده باشد ، شايد وطن مارا دوست ندارد و يا ما برايش کمترعزيز از بيگانه ها استيم ، بيگانه های که بيشتر از خودی ها  خود را مالک و اختياردار اين وطن ميدانند .... ؟!!

ما ميدانيم که دولتمردها ازين سرگردانی ها و توقع های ما دل خوشی ندارند ، آخر کدام عاقل روزگار ترجيع ميدهد بجای ديدن گل و بلبل ، عيش و عشرت يک مشت آدم فقير ، گرسنه ، بيکار ، مريض ، ژوليده و آواره را ببيند ، آنهم آدمهای را که خودشان به اين روزگار انداخته اند .

ما ميدانيم که بوی ناخوش وجود مان ( نسبت عدم دسترسی به آب گرم و حمام ) و بوی لباس های ژنده و ناشسته مان برای دماغ دولتمردهای دولت ساز که عطر گلستان صد ها کشور مختلف آنرا چاق نموده است مشميز کننده می باشد .

ما ميدانيم که فرياد دلخراش کودکان ما به دليل زيادت گرسنگی و سرما خوردگی خواب خوش نيمه روز و آرامش دنيای بهشتی فرعون های دوران را خراب نموده آنها را نسبت بما بيشتر بدبين و خشمناک ميسازد ، آخرما چکار کنيم و چگونه بايد خودمانرا از خط ديد شما دولتمند های تاراجگر و چوکی باز های سياسی دور بسازيم تا دگر نه از ديدن ما ناراحت شويد و نه از شنيدن آواز پُردرد ما جبين تان پُرآژنگ گردد ؟؟

موجوديت ما شبيه کلک ششم است ، نازيبا و اضافی که نديدن و قطع کردن آن هردو مشکل است ، گرچه درين اواخر هواپيما های بمب افگن ناتو اين مشکل را حل نموده و با بمبارد بيشترما بيگناه ها در چهار گوشه اين خاک ، خاطر دولتمرد ها را شاد ميسازد  ، مگر بازهم ، چه ميشود کرد ماهم بايد درين دنيای خدا زندگی کنيم ، حالا به اجبار يا به رضا ، باور کنيد ما از اول اينگونه فقيرو غريب نبوديم ، شما بنده های خوب خدا با قرار دادن ما به اين وضع برای خود دنيا را کمايی کرديد ، وبه ما زريعه مولوی و ملا و طالب و چلی مزدور وابسته به سيستم استثماری خويش درس صبر و قناعت ميدهيد ، تا منتظر رفاه ، عيش و آرامش بهشت يا دنيای ديگر باشيم ... و خود شما که با تيغ ستم و شهوت مکنت از پرنده هوا تا ماهی دريا را پوست می کشيد همين دنيا را برای خود و اولاد های نازنين تان بهشت ميسازيد ، زيرا نيک ميدانيد که نقد بهتر از دل بستن به وعده نسيه است ،  پس ای دولتمردهای عزيز شمارا بخدا بيشتر ازين بالای ما قهر نشويد .

بخدا ما نمی خواهيم باعث رنجش خاطر مبارک تان شويم و نه آرزو داريم از خود و بيگانه ، خارجی و داخلی ما را بدين حالت درين دشت  زير خيمه های پاره پاره و پرده های پلاستيکی گرسنه ، سرما زده و گدا ببينند ، ما نميخواهيم بگوييم که بنام ما و فقرما تجارت و معامله مينماييد ، ما نمی گوييم که شما از آن همه مليونها دالر پول که بنام ما از سراسر دنيا ميگيريد سرپناهی ، نانی ، لباسی برای ما بسازيد .

ما نمی خواهيم سبب شرم خود و خجالت شما شويم ، مگر چه ميشود کرد که ما را همان عشق بوطن و الفت بخاک به اين خاک سيه نشانده است ، کاش مثل شما غمش را نداشتيم و يا  زر ، زور و زرنگی می داشتيم آنوقت وضع فرق ميکرد ....

ما ميدانيم که به اصطلاح ( دولت ) نمی تواند ما را از دست غضب زمستان سوزان و ستم سرما برهاند ، يعنی ما را از بودوباش زير خيمه ها درين دشت نجات داده به کدام جای دگر ببرد که چهار ديوار ويک سقف داشته باشد ، درب و پنجره آن مهم نيست ، مهم اينست که از يورش سرما در امان باشيم ، به کدام کاغوش عسکری بدون عسکر ، به کدام ديپوی بدون مواد ، به کدام مکتب سوختانده شده ، به کدام دانشگاه بدون دانش آموز ... ماهم چه خيال های بی جا و توقع های بيموردی ازين دولت بيچاره و مزدور داريم ، دولتی که همه عمرش در جنگ های زرگری و سازش های زبونانه گزشت ، درين سيستم همه با هم در جنگ اند ، کابينه با پارلمان ، پارلمان با قضاء ، قضاء با عدليه ، عدليه با امنيه ، امنيه با مردم ، و مردم با يکديگر و ....

به همين منوال با استقرار قانون جنگ در وطن و موجوديت هيزم افگنان درين تنور تباهی و شعله ور نگهداشتن آتش جنگ دگر ما را دست بجای نمی رسد که چه ، بل پای ما هم درين ميانه خواهد شکست ، شبيه شکستن پای بز در جنگ دو ميش .

بگزريم شکوه کردن سازنده نيست ، بايد با مشکلات زندگی مقابله نمود ، « بلی آنهای که آرام اند هر روز اين توصيه را بما مينمايند ، آنهای که ما را با جهانی از مشکلات مواجه ساخته اند » ما بايد از درد ها و غمهای زندگی نکته ها بياموزيم ، زيرا رنج و اندوه ، درد و دريغ درين قرن نصيب ماست ، ما ميدانيم که کي ها اين نصيب و تقدير را برای ما رقم زده اند ، آنهای که پيوسته ما را چاپيده اند ، شاه و شيخ و شحنه ، آنهای که بنام به اصطلاح ( انقلاب و جهاد ) ما را چپاول کرده و بروز سيه نشانده اند ، آنهای که ... بگزريم برای گوش های ناشنوا و چشم های نابينا اين همه داستان سرايی کردن و نمايش دادن چه فايده !!

اينک بهار ميرسد و ما به پيشواز روز های آفتابی و جهان زيبايی های طبيعت ميرويم ، وقتی همتای ما در سمت دگر اين سرزمين بلا آفرين طفل چند ماهه اش را به دوهزار افغانی فروخت ما دانستيم که وی ميخواهد با پول آن تخم حبوبات وغله بخرد ، ميخواهد به کوير نامردمی پاش بدهد تا در بهار همه برويند و سبز شوند ، تا زمستان دگر را به قحطی و فاقگی نگزراند ، تا مجبور نشود چوچه های دگرش را ارزان بفروشد .

ماهم زمين يخزده را با پنجال ها شخم زديم و چوچه های کرخت و کبود شده از سرما ی خود را در کنار دخمه های نمناک ، سرد و تاريک زير انبار برف گور نموديم تا در بهار نهال بروئيد ، درخت های پُرشگوفه و ميوه دار ، تا فصل سرمای دگر را چيزی برای خوردن داشته باشيم و از منت بنده های خوب خدا فارغ باشيم  .

پسرک چهارساله همسايه طرف ما ديده چپلک های پلاستيکی پاره شده اش را زير زمين دفن نموده خود با پای های برهنه روی برف ها استاده شده با گريه و زاری از آن بالای بالا ها توقع نمود تا در بهار که از راه ميرسد برايش بُته های پاپوش نو بروياند تا مجبور نباشد در زمستان دگر با چپلک های پلاستيکی پاره روی برف و گِل و لای راه برود ؟!

ما همه زياد خوشحال استيم زيرا بهار می آيد و ما را « دولتمردهای دولت اندوز و دولت ساز » به مهمانی عطر و گل و سبزه وآفتاب خواهند بُرد و توجه خواهند داشت تا دگر کسی از سرما تلف نشود ، بلی آنها ، دولتمردهای ما  سرمايه های ما را با ما قسمت خواهند نمود تا از گرسنگی و سرما نابود نشويم و....

 

 کی ما را ساخته چنين بد روز           کی برگ و بهارما را کرد آتش سوز ؟

کی مرغ آزادی را کرده پرسوز             کی ستم روا ميدارد برما ، هر روز

ميدانيم بهار رهايی دوراست هنوز          مگر ميرسد اخر پيروزی ، يکروز

آنزمان چراغ بهار شود دل افروز              وشگوفه سار گردد وطن هر روز

                        وطندار ! هــر روزت ،  نو روز                         

                         نو روزت پيروز، شاد و بهروز                        

 

ناتور رحمانی

 

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu