www.baaba.eu

 

 

 

آن حماسه آفرینان که زمین بر خونشان گریست

 

نوشته ای از عاطفه اقبال

طلوع سپیده در نوزده بهمن هر سال برای من یادآور آن سحر خونین است. روز بخون غلطیدن سردارانی چون موسی خیابانی، اشرف ربیعی و هجده گل سرخ، از زیباترین گلهای این سرزمین پرافتخار

بیست و هشت سال پیش زمانی که هنوز جامعه در سکوتی ناشی از سرکوب بیرحمانه رژیم و جنگ ضد میهنی ایران و عراق فرو رفته بود. این قهرمانان از بدنهای خود پلی ساختند بسوی آزادی. و بهای شکستن این سکوت بیرحمانه را با ذره ذره وجود خود پرداختند.
آن سحرگاه سرخ، سپاه در یک لشگرکشی عظیم و با بالاترین تجهیزات به مخفیگاه سرداران مقاومت حمله کرده بود تا بخیال خود آنها را زنده دستگیر کرده و فریاد پیروزی برآورد. اما آنان قهرمانانه ساعتها در نبردی نابرابر و خونین مردانه و زنانه جنگیدند. رگبار مسلسهایشان در آن بامداد خونین خواب راحت عافیت جویان را برآشفته بود. در نبردی سه ساعته عاقبت حتی یک نفرشان زنده به دست دشمن نیفتاد.
خانواده من آن روزها مخفی بودند. پدرم تعریف میکرد : "صدای رگبارها از راه دور می آمد نمیدانستیم چه شده است. آنروزها انتظار هر چیزی را داشتم. سراسیمه به خیابان آمدم و خودم را به محل درگیری رساندم. نمیگذاشتند نزدیک تر برویم. درگیری تمام شده بود ولی محل هنوز در دست گله ای از پاسداران تا دندان مسلح بود. به همراه مردمی که از دور محل را نظاره میکردم ایستاده بودم. از نجواهای مردم متوجه شدم که یکی از پایگاههای مجاهدین مورد حمله واقع شده. مردم از شقاوت پاسدارانی که موی سر زنان مجاهد- جسد بیجانشان- را در دست گرفته و روی زمین میکشیدند حرف میزدند."


پدر گریسته بود و میگفت اطراف من مردمی که در محل بودند، پنهانی میگریستند. ولی هیچ کس جرات جلو رفتن و فریاد زدن را نداشت. قبل از حمله به مردم محل گفته بودند که به خانه تروریست ها حمله میکنیم و از ترس نامی از مجاهدین نیاورده بودند. مردم بعد از حمله متوجه ماجرا شده و بسیاری بهت زده بودند. خمینی با گستردن چتر وحشت بر روی جامعه، مردم را چون ماری سحر و زمینگیر کرده بود. خون این سرداران اما این جادو را شکست و خمینی را بی آبرو کرد. پدر میگفت : " آنروز تهران را غم گرفته بود. همه ی مردم گویا بغض داشتند. دلم میخواست فریاد بزنم. به خانه برگشتم. ساعت 8 شب وقتی جسد بچه ها را در تلویزیون دیدیم . دنیا بروی سرم خراب شد. همه خانه را غم گرفته بود. همه بغض در گلو داشتیم".
آری ، دژخیمان با خشمی کینه توزانه بدنهای بیجان این دلیران را توسط لاجوردی در اوین به نمایش گذاشتند و زندانیان را دسته دسته به تماشا بردند تا مقاومت آنها را در هم شکنند ولی بسیاری از زندانیان با سلام دادن به جسد این سرداران از همانجا به میدان تیرباران شتافتند. بیژن کامیاب شریف که 16 سال بیشتر نداشت در میان این سرود خوانان بود. بیژن همسایه ما بود و با برادر کوچکم فعالیت میکردند دو خواهر او با من در زندان قزل حصار بودند. این دلاور کوچک به همراه دیگر یاران زندانیش به جسدها سلام کرده و دسته جمعی شروع به خواندن سرود کرده بودند. لاجوردی با خشمی جنون آمیز آنها را یکراست برای تیرباران برده بود. بیچاره نمیدانست که زندانیان در آنزمان چگونه مشتاق پیوستن به سردارانشان بودند.
مدت کوتاهی نگذشت که دژخیمان - چون پیشوایشان یزید در به اسارت گرفتن خاندان امام حسین- متوجه شدند که سخت به خطا رفته اند و با اینکار زندانیان را به مقاومت هر چه بیشتر واداشته اند. برای همین سراسیمه نمایش را قطع کردند.
زندانیانی که پیکر پاک این مجاهدان را دیده بودند، از پسر کوچک مسعود - مصطفی - در بغل لاجوردی سخن می گفتند. پسر کوچکی که آشفته و گریان به جسد مادرش و عموهایش نگاه میکرد و دژخیم اوین او را بر سر جسدها با خود می چرخانده است تا انتقام مقاومت مادر و پدر و عمو و خاله هایش را از او بگیرد.


ننگ بر این جنایتکاران و هر کس که آنزمان بر مسند پست های رسمی دولتی با دیدن این جسدهای پاک و گریه آن کودک خردسال نشورید و لب به اعتراض نگشود و برای حفظ شغل کثیفش درخدمت رژیم به این قتل ها رضا داد.
من در قزل حصار بودم که این خبر وجودم را به لرزه در آورد. دژخیم قزل حصار " داوود رحمانی" همه کار کرد تا این حماسه را در خرد کردن روحیه بچه ها بکار بگیرد ولی جز خشم و کینه و بالا رفتن روحیه انقلابی بچه ها هیچ ندید. بچه های بند با دیدن جسد یارانشان در تلویزیون در حالیکه بطور پنهانی خون میگریستند با آن بدنهای پاک عهد بستند که هرگز از پای ننشینند. به این ترتیب بود که با ایجاد این فضا در زندانها، لاجوردی و رحمانی و دیگر دژخیمان بساطشان را جمع کردند و مجبور به عقب نشینی شدند.
من آنشب در تخت طبقه دوم سلول 12 بند عمومی قزل حصار تا سحر با دلی پر درد گریستم. چهره آرام موسی و اشرف و یارانشان و همچنین چهره معصوم آن کودک اسیر هنوز در خاطرم مرا آشفته میکند. هنوز در خاطراتم صدای گامها و گلوله ها مرا می لرزاند. هنوز خوابهایم به خون آشفته است و به صدا، صدای گلوله ها. گلوله هایی که گاه در اوین تا سیصد تای آنها را در یک شب می شمردیم. آری، آنروزها با خود عهد کردم که تا سر جان از آرمان این قهرمانان دفاع کنم. از آرمان آزادی و رهایی مردمم. از آرمان رهایی یک خلق از زنجیر اسارت ، حتی اگر گلوله ها بر بدنم ببارد.
آنروز در عاشورای مجاهدین صحنه های زیبایی رقم زده شد که هر کدام و هر گوشه ای از آن باید تک به تک روزی به تصویر کشیده شود ولی یکی از زیباترین صحنه های این حماسه برای من نبرد جانانه و شهادت حماسی شش زوج مجاهد دوش به دوش هم بود. مجاهدان شهید : موسی خیابانی و آذر رضایی با کودکی در شکم، محمد مقدم و مهشيد فرزانه سا، عباسعلي جابرزاده و ثريا سنماري، تهمينه رحيم نژاد و طه ميرصادقي، فاطمه نجاريان و شاهرخ شميم، ناهيد رأفتي و حسن مهدوي. سه کودک خردسال و بیگناه نیز در این درگیری در حالیکه شاهد کشته شدن پدر و مادرشان بودند به دست لاجوردی جلاد افتادند و به اوین برده شدند: مصطفي کودک شيرخوار مسعود و اشرف، سيما طفل خردسال محمد و مهشيد و الهام دختر خردسال عباسعلي و ثريا.
براستی آنان که این چنین همه چیز را در طبق اخلاص گذاشته و از عشق خانوادگی و فردی خود در راه عشق بالاتری یعنی "آزادی" گذشتند. از گنجینه های مبارزاتی این خلق هستند که تاریخ بعدها در موردشان بسیار خواهد نوشت.
در اینجا جا دارد از فرماندهان دلیر محمد معینی، کاظم مرتضوی، خسرو رحیمی، مهناز کلانتری، حسن پورقاضی، سعید سعیدپور و حسین بخشاور یاد کنم که در این روز پا به پای یارانشان جنگیدند و در خون خود جاودانه شدند.
سلام بر موسی و اشرف و یاران پاکبازشان - سلام بر مسعود که چنین یارانی تا آخرین نفس به او وفادار ماندند- سلام بر مصطفی این پسر کوچک که لاجوردی قصد داشت او را با سر جسد مادرش گرداندن و بزرگ کردن در زندان حزب اللهی کند ولی اینک در هیبت جوانی بیباک در اشرفی که بنام مادر قهرمانش نامگذاری شد با دیگر یاران مجاهدش سودای آزادی ایران را در سر دارند. سلام بر بیژن کامیاب شریفی و زندانیان دلیری که بجرم سلام دادن به جسد پاک سردارانشان به چوبه دار بوسه زدند و سلام بر همه شهیدان راه آزادی ایران که بذر آزادی خواهی و قیام مردم را در خونهای خود پروراندند و بیمه کردند.
دلم میخواهد امروز صدای سردار را در نامه اش به مسعود با صدای بلند تکرار کنم :

ما واقعاً مسير پرشكوهي را طي كرده ايم و آينده پرشكوهتري هم در پيش داريم. وقتي چشم را از اين گذشته سراسر رنج و تلاش و شكوه و عظمت، به آينده برگردانيم، قاعدتاً چيزي جز پيروزيهاي بازهم بزرگتر در طريق انجام رسالتهاي عظيمتر نخواهيم ديد. انشاءالله خداوند ما را بدين همه شايسته گرداند و تو را هم كه در اين جريان غرورآفرين نقش تعيين كننده و نقش رهبري داشته اي براي سازمان و مردم ما حفظ كند.


عاطفه اقبال             
نوزده بهمن 88 برابر با 8 فوریه 2010
atefehm@hotmail.com

 

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu