www.baaba.eu

 

 

 

روایتی از دیار خورشید

 

نگارنده: شمیرهادی

16 جوزای 1388

سال 1357 بود؛ هنوز نیم دهه تلاش جهت وحدت اصولی حلقات پراگنده شده از جریان تحت رهبری "سازمان جوانان مترقی" به فرجام مطلوب نرسیده بود و جنبش در حال فروکش بجا مانده از آن، هنوزهم در سرگردانی فکری، ندانم کاری سیاسی و تفرقه تشکیلاتی دست و پا میزد؛ بی باوری و عدم اعتمادی گسترده، محصول یک دهه مبارزه اتحادیه یی، علنی و خیابانی، موجودیت آن را چنان در بحران گسترده هویت پیچیده بود که بقایش نیز زیر سوال قرار داشت. اما سرگردانی فکری در حدی نبود که منافع ستمکش ترین طبقه جامعه را به مثابه محک اساسی یک وحدت اصولی، غبار اندود سازد؛ ندانم کاری نیز قادرنشده بود که ضرورت آزادی انسان را از بهره کشی و حاکمیت محکوم به نابودی سرمایداری، خدشه دار کند؛ بی باوری هم به باور جاودانگی سلطه تاریخی سرمایه منتج نشده بود و در عرصۀ سازمانی، تفرقه تشکیلاتی که قبلأ در "سازمان جوانان مترقی" وجود داشت، برملا گردیده بود.

بهر صورت، جنبشی با چنین وضعیت واقعی را، آغاز هجوم خونبار تزارهای نوین از 7 ثور1357  بگونه ای تکان داد که کلیه نهادها، محافل و افراد آن یکی از این دو راه بیشتر نداشتند:  یا بخاطر دفاع ازحقوق و آزادی های انسانی خود شجاعانه به نبرد عادلانه مردم پیوسته و با سرفرازی زندگی میکردند؛  و یا منفعلانه منتظر آدم ربایی جواسیس خلقی و پرچمی مانده و با دست های کثیف جلادان روس تجاوزگر نابود میشدند.

آنانیکه برای دفاع از حقوق، آزادی، استقلال و منافع توده های میلیونی مردم خویش، راه سنگرهای نبرد عادلانه و سرنوشت ساز تاریخ کشور را در پیش گرفتنند، بلا فاصله خود را در کنار اشرف ها، بهمن ها، پردل ها، پویا ها، دهقانی ها، سرمد ها، شریف ها، طغیان ها، عمارها، فقیر ها، فیض ها، قریشی ها، کاویانی ها، مجید ها، محمودی ها، موج ها، میرویس ها، مینا ها، یاری ها و ده ها پیکارگر نستوه راه آزادی یافتند، که گردان پیش آهنگ راستین نبرد رهایی از سیطره استعمار و بهره کشی از انسان را پیریزی میکردند.

همین ویژگی اساسی، این ستاد کوچک را در برابر رسالتی بزرگ قرارمیداد. چه نتنها برمبنای شرایط خاص تاریخی کشور ما، بلکه با توجه به بهره کشی وحشیانه ای که بمدد استبداد و اختناق پولیسی در شبه زندانی بنام شوروی، خلقی را به بردگی کشیده بود، جنگ بر ضد تجاوز روس نه یک واکنش صرفأ ملی، بلکه امر آزادی خواهانه گسترده و تمام عیاری بود که نه از تبارگرایی قومی مایه می گرفت، و نه از پان اسلامیزم. فلهذا حمل بار این جنگ بر دوش استعمارگر درنده تر نیز، اگر ساده لوحی خطرناکی نمی بود، می توانست از مغز فرتوت ارتجاع سیاه و مزدبگیر اجنبی تراوش کند. این چنین مرزبندی سیاسی مسلمأ، تأسیس و تداوم تأمینات این جنگ را فقط به ابتکار و توانمندی یک گردان پیشآهنگ در مصادره و استفاده از زراد خانه های دشمن حواله میداد. از همین رو  در اواخر خزان 1357 تصمیم بر آن شد که افراد و اعضای نظامی موجود در روابط تشکیلاتی ما، باید از هسته های غیر نظامی جدا ساخته شوند، تا حین طرح و اجرای امور اوپراتیفی، اصول و فنون مبارزه با پولیس بهتر رعایت گردد.

من باوجود ابراز نارضایتی از این نوع سازماندهی، در اولین مورد اجرای آن هسته ای را از سه افسرنظامی تشکیل کردم که دو تن از آنان تازه معرفی شده بودند. یکی از این تازه واردین (ح...) افسر یکی از جز و تام های قطعه گارد ریاست جمهوری و دومی اش (ش...) افسر فرقه 8 قرغه بود. افسر اولی نتنها سابقه پرچمی داشت بلکه کماکان در همان ارتباط قرار داشته و با دیدن روابط نظامی ما در حالیکه از رابطه اش با ما هنوز یکماه سپری نشده بود، با این استدلال که چون "امین" همه روزه روشنفکران را قصابی میکند و ما در صورت دیر جنبیدن بر ضد وی، امکانات موجود را از کف خواهیم داد، طرح "قیام" بر ضد رژیم خودکامه وی را پیش کشید. وی باوجود مواجه شدن به بی علاقگی ما نسبت به حرکت های کودتایی، خواهان یک قرار فرعی برای ملاقات من با یک رفیق دیگرش گردید. قرار شد که در وسط هفته یعنی بین دو قرار معمول جمعی خود با آن دوستش تنها ببینیم. در اولین لحظات ملاقات، دوست وی که خود را استاد فاکولته طب ننگرهار معرفی کرد، موضوع کودتا را بی پرده مطرح ساخت و از محفوظ ماندن کامل اسناد و ارتباطات، در صورت کدام حادثه غیرمترقبه، کاملأ اطمینان داد. به آنان گفتم که این شیوه  کار ما نیست و من با این طرح موافق نیستم، اما با آنهم این موضوع را با رفقای دیگر خود مطرح میکنم و در هر صورت از نتیجه آن به شما اطلاع میدهم.

من گزارش این ملاقات را در نشست معمول تشکیلاتی خود با اعضای دیگر حلقه نیز مطرح کردم. رفیق سومی حلقه تشکیلاتی، هنگام ترک محل ملاقات به من گفت که اینها مسلمأ میخواهند کودتا کنند، ولی من نمی دانم چرا او را در اینجا راه دادید. وی نظر خود را صریحأ بیان کرده گفت من با شیوه ایکه برایم ممکن است، این نقشه را افشأ میکنم، چه در غیر این صورت با شکست و یا پیروزی شان اگر ماهم همان قلاده بردگی روس را به گردن نکنیم، قربانی امیال و اهداف شوم آنها می شویم. من با این عمل شتابزده قطعأ مخالفت کرده و موضوع را قبل از فرا رسیدن قرار بعدی، توسط استاد داوود "سرمد" به آغا صاحب مجید انتقال دادم. ما در نشستی سه نفری گزارش این موضوع را با توضیح بیشتری به تحلیل گرفتیم.

 علت اینکه مزدوران روس طرح این کودتا را چنان مطمئنانه با ما در میان گذاشتند، از آنجا ناشی میشد که در موارد کودتا های 26 سرطان 52  و  7 ثور 1357 نیز از احساسات پاک، بی رهنمودی و پائین بودن سطح کار سیاسی منسوبین اردو و پراگندگی گسترده تشکیلاتی جنبش، حیله گرانه سؤ استفاده کرده بودند.   

آغا صاحب گفتند:

"نتنها کودتا راه حل مورد طرح یا تائید ما برای دفع تجاوزات روس و طرد عمال آن نیست، بلکه بویژه در حال حاضر امکان پیروزی آن نیز وجود ندارد؛ چه کودتا بر ضد دولتی به پیروزی خواهد رسید که غافلگیر کردن آن میسر باشد. ولی این رژیم که از بطن کودتا های پیاپی و با دستان متخصصین روسی کودتا ها بیرون آمده است، یک لحظه غافل شدن آن در حکم مرگ حتمی اش میباشد؛ بنا ء هر حرکت ماجراجویانه کودتایی محکوم به شکست است. شما عملأ خواهید دید که این کودتا از چندین جای دیگر افشأ خواهد شد. اما اگر آنرا یکی از رفقای ما افشأ کند؛ اینچنین ضربتی به دشمن نه برای ما خوش آیند است و نه دارای کدام اهمیت ویژه میباشد. گذشته از آن بیرون کردن دوستی که درچنین پروسه ای قرارگیرد، از کام دشمن هم برای ما و هم برای خودش کار بس دشوار و خطرناک خواهد بود. شما آنان را بگذارید که خود کاشته شان را درو کنند. هرگاه خودت یا اندیوال دیگر احساس خطر میکنید، می توانیم انتقال تان را به یک جای امن، در یکی از مناطقی تدارک ببینیم که در نظر داریم جبهات مستقل خود را در آنجا ها ایجاد کنیم. بویژه که آگاهی و تخصص نظامی اندیوال ها در این زمینه ما را بسیار کمک میتواند."

با همین رهنمود داهیانه و عیارانه، ما هم شکست این کودتا را در ماه دلو 1357  به نظاره نشستیم، و هم قربانی شدن بیشتر از 210 تن از کادرهای ملکی و نظامی پرچمی را در آتش غضب قدرت طلبی وحشتبار هم قلاده های خلقی شان مشاهده کردیم. شدت این سرکوبگری آدم را به تفکر وا میداشت که اگر این خود فروختگان به جای رقابت در مزدوری، برای غصب یک قدرت واقعی به رقابت بپردازند، چه خواهند کرد؟

در حالیکه بخاطر تقرب به دربار سفیر روس در کابل چه، که حتی برای رسیدن به سریر یک سلطنت فرعونی نیز، با این بیرحمی پریدن از روی اجساد رفقای خود را تصور هم نمی توانستم؛ باری از آغا صاحب پرسیدم که: فکر میکنی باند امین و پرچمی ها صرفأ بخاطر انحصار قدرت این چنین با چنگ و دندان بجان هم افتاده اند و یکدیگر را میدرانند یا مالکان شان یکی نیست؟

ایشان در جوابم گفتند:

"امریکایی خواندن امین یک شگرد تبلیغاتی رزیلانه کی. جی. بی است که غرض پاک کردن دست های خون آلود خویش در دامان کثیف یک جلادش یعنی امین میخواهد خود وجلادان قسی القلب دیگرش را برائت دهد. شما به یک تجربه تاریخی دیگر توجه کنید؛ تجاوزگران امریکایی از سال 1961 تا سال 1975 یک ملیون ویتنامی بیگناه را به دستیاری"نگو دین دیم" به قتل رسانیدند. آنان کشوری با چنان کوچکی را به هشت قسمت تقسیم کرده و بر هر قسمت آن هر هفته یک هزار تن بمب را می ریختند. نگو دین دیم که دستیار کاربرد 80 هزارگیلن مواد کیمیاوی بر ضد خلق ویتنام بود، ریختن 8 ملیون تن مواد انفجاری نیز دُم امریکایی اش را قطع نکرد، و با آنکه دست "دیم" حین شکنجه و اعدام هزاران آزادی خواه ویتنامی هرگز نه لرزید، ولی از شکست حتمی و رسوایی تاریخی بادارش جلوگیری نتوانست. معهذا وی را هیچ کسی عامل روس یا چین نخواند و با چنین شکی هیچگاهی مورد بی اعتمادی دستگاه جهنمی سی.آی.ای هم قرار نداشت."

 البته این کودتا را همه شیادان باند های خلق و پرچم هنگام تحریر عملنامه های ننگین خود فراموش کرده اند. حتی سلطانعلی کشتمند که به نظرش هر کسی که کله اش برابر یک گاوصندوق بود حتمأ میتواند "پژوهشگر" هم باشد، اگر خون رفقای پرچمی خود را به روح عبدالعلی مزاری نثار نکرده باشد؛ شاید برای پژوهش روی اجساد رفقای حزبی اش در میان صد ها گور جمعی ساخت رفقای شوروی خود به وقت بیشتری نیاز داشته و فعلأ با ذره بین انگریزی در غنایم "واسیلی متروخین" بایگان ارشد کی. جی. بی. مصروف پژوهش در مورد زندگی پس از مرگ میباشد. این "پژوهشگر" که هر چیز را به سادگی فراموش میکند، شاید سه دهه پس از کار های نارفیقانه "اسدالله سروری" هنوز هم از ترس وی! به تاریخ 4 نوامبر سال2006 در مصاحبه با تلویزیون "از لاس انجلس تا کابل" کلا از کودتا انکار کرده گفت: "قیام 7 ثور کار ما پرچمی ها نبود. . . ما پرچمی ها با کودتا موافق نبودیم."

 اگر چه در قاموس "کشتمند" مفاهیم (قیام = کودتا) میباشد، ولی مهمتر از آن مفهوم ادعای فوق الذکر است که گویا پرچمی ها در کودتا های ننگین 26 سرطان 1352 و 7 ثور 1357 اشتراک نداشته و کودتا های نافرجام (شاهپورـ کشتمندـ علی اکبر) در ماه عسل سلطنت امین ـ ترکی (تابستان1357) و کودتای ماه دلو سال1357 هیچ کدام به وسیله پرچمی ها سازماندهی نشده بود، درحالیکه اسدالله سروری شاهد است که کشتمند در حضور "رفقای مشاور" شکست چندمین کودتای هم سان را فریاد میزد.

فرجام سرکوب خونین سومین کودتای عمال روس در ماه دلو سال 1357 امکان تداوم مضحک کودتا در کودتا را از آنان سلب کرد. چنانچه تا برداشته شدن کامل پرده استتار انترناسیونالیسم کاذب و همزیستی مسالمت آمیز روسی از روی هیولای امپراطوری تزارهای نوین در ششم جدی 1358 دیگر امکان تکرار آن را نیافتند. از مقایسه چنین درماندگی آنان با رقم اعدام شدگان همین کودتا، میتوان به میزان نفوذ اجتماعی این مشتی رهزن قدرت طلب نیز دست یافت. اما فراموشی عمدی این افتضاح تاریخی توسط "مؤرخین" باند های خلق و پرچم، مسلمأ ناشی از شدت نفرت انگیز بودن این عمل ننگین میباشد.

فقط شهید مجید بود که به استناد این تقلای بی شرمانه عمال روس، در اولین اعلامیه "سازمان آزادیبخش مردم افغانستان"، وضعیت واقعی روس تجاوزگر را بررسی و اوضاع سنگر های نبرد آزادی بخش را موجزا مورد ارزیابی قرار داده، دورنما های محتوم این رویارویی را این چنین توضیح کردند:

  "اکنون امپریالیسم روس بر سر دو راهی ای قرار دارد که در دور نمای آن چیزی جز شکست ننگین پدیدار نیست: ـ تعویض چاکران بیکاره با چهره های رسوائی که بیش از پیش محکوم به مرگ اند.ـ و یا ماجراجویی نظامی و غرق شدن در گرداب نظیر ویتنام. ـ شواهد حاکیست که امپریالیسم روس با منطق ضد انقلابی خود، در ضمن تکاپوی بیشرمانه برای سرهمبندی کودتای دیگر(بوسیله نیروهای ذخیره خویش چون باند وطنفروش پرچم)، برای مقابله عاجل با گسترش و تشدید شورش خلق مداخله مستقیم نظامی را شدت بخشیده است. . . در هر حال چه امپریالیسم روس به توطئه جدید و یا تشدید مداخله مستقیم متوسل شود و چه محافل رجعت گرا به پاداش بردگی امپریالیسم دیگری، به نحوی در کشور تسلط یابند؛ مبارزۀ خلق ما با توان و قاطعیت بیشتر، تا دستیابی به آزادی واقعی و تأمین عدالت اجتماعی ضرورتأ ادامه خواهد یافت." (از اولین اعلامیه ساما)

ما در جولانگاه زندگی مظلومانه مردم خویش، تحمیل فاجعه خونینی را شاهد هستیم که با تمام ابعاد مصیبت بار آن، مصداق همین استنباط داهیانه بوده و با تأسف که پس از سه دهه هنوز هم، یک سر آن در کرملین گره خورده، و سردیگر آنرا جنایتکاران قصر سفید محکم در دست دارند.

   اصلأ قرار است من به مناسبت سالگرد روز شهادت مجید، آن پشقراول راه آزادی و تجسم ماندگار سجایای ارجمند انسانی، خاطراتی از کار مشترک مان را جهت معرفی بهتر ایشان برای نسل کنونی و آنانی که امکان شناخت مستقیم از وی را نداشته اند به نگارش گیرم. اما در حالیکه هر یک از برش های ولو کوچک زندگی حماسه آفرینان مجید تبار را که طبیعتأ خط فکری و سیاسی شان دقیقأ در آن ها تبلور مییابد، بهتر است درس ها، دیدگاه ها و یا نماد های شخصیت آنان بنامیم تا خاطرات. چه همانگونه که در بالا ناتوانی من را در ارائه آنچه در قالب مفهوم خاطره معنی می یابد ملاحظه کردید، بازهم در ادامه این نوشته نیز، عدم توانایی ام را در رعایت ویژگی ها و بار معنایی خاطره نویسی بمثابه یک ژانر ادبی مواجه خواهید بود:

 در یکی از روز های سال 1358 که داوود "سرمد" در مصاف قهرمانانه ای پوز آدمخواران دستگاه جهنمی کی. جی. بی. و جلادان پست فطرت بومی آن را شهیمانه به خاک مالیده بود، دلقک های پرچمی با قلاده های قرمز در جلو قشون تجاوزگر روس میخرامیدند، در هر کوی و برزن، بر سر هر پل و چهار راه، در هر نهاد و موسسه ای بو میکشیدند تا مگر با شکار پیکارگر آزاده ای، وفاداری خود را به ولینعمتان جنایتکار شان اثبات کرده و بامدال و بورس روسی مفتخر شوند. شهر کابل آشفته تر از حد معمول به نظر میرسید، از جانب دیگر من در طرف شرق شهر با آغا صاحب مجید قرار ملاقات داشتم. با عبور از داخل شهر نتنها بی باور شدم که در چنین روزی وی بتواند در قرار خود بیاید، بلکه حتی آرزو میکردم که نیاید. اما بر عکس هنگام ورود به خانه، دیدم که قبل از من دقیقأ به وقت معین رسیده است. وقتیکه من در مورد همین تصوراتم صحبت را آغاز کردم، وی بلا درنگ گفت:

"ما در شام روز دستگیری "سرمد"، در آدرسی قرار ملاقات داشتیم، و برای وی معلوم بود که ما امشب در آنجا هستیم. رفقا گفتند باید قرار بعدی را تعیین کرده از اینجا برویم، زیرا سرمد دستگیر شده و ایشان با وجود تمام سجایای خود، یک روشنفکر شهری بوده و جلادان مزدور روس از وی شناخت کافی دارند؛ اینها نکاتی اند که نباید نادیده گرفته شوند. من به اندیوال ها گفتم با شناختی که من از سرمد دارم، به شما اطمینان میدهم که برای ما چیزی بد تر از دستگیری وی پیش نمی آید و ما مطمئنأ می توانیم همین جا جلسه خود را برگزار کنیم. چه آرمان انسانی "سرمد" چنان با تار و پود وجودش آمیخته بود که دشمن زبون توانست ناخن هایش را بکشد و خودش را به جوخه اعدام بسپارد، ولی نتوانست ایمان وی را به آزادی سست کند و گردنش را به پیش جانیان روسی خم نماید. یک سفارش "سرمد" برای من این بود که، در صورت پیش آمد کدام اتفاق بدی برایش، باید رابطه  شما را به کس دیگری نسپارم، و من خودم آنرا تأمین کنم. لذا من وقت آمدن به اینجا احساس میکنم که نزد تو  و "سرمد" می آیم، و تا جائی که برایم ممکن باشد، قرار ملاقات ما و شما تغییر نخواهد کرد."

البته سفارش شهید سرمد در مورد من، تنها محصول نه سال کار مشترک ما طی سال های (58ـ 1349) نبود، بلکه بیشتر نتیجه بحث های تیوریکی بود که امید است بتوانم روزی، دوستان خود را نیز در آن شریک سازم.

ولی آن وصیت سرمد را آغا صاحب مجید فقط یکبار و آنهم دو روز بعد از آخرین ملاقات ما (6 حوت 58) تغییر داد، و با درد و اندوه که قرار بعدی ملاقات ما همانند خودش دیگر هرگز نیامد.

 اینها نه خاطرات، بلکه درس های ماندگاری از صداقت، شهامت و جلوه های دقیقی از شخصیت های تکرار نشدنی تاریخ کشور ما اند.

در یک قرارملاقات دیگر، هنگامی که آغا صاحب مجید بخانه آمد، بلافاصله پاهای خود را دراز کرد وهمزمان، از همین کار معذرت خواسته گفت:

"اندیوال ببخشید که من پاهایم را دراز کردم. امروز زیاد خسته هستم چرا که رفتم تا یک جلد کتاب را به یک رفیق غرجستانی مان در کوه کارته سخی ببرم؛ موتر تا یک قسمت توانست بالا برود ولی بیشتر امکان نداشت و بقیه راه را پیاده رفتم. خانه شان بسیار در بلندی واقع شده است، نزدیک فرستنده تلویزیون."

من پرسیدم که صرفأ برای بردن یک کتاب تا آنجا بالا شدی؟

 وی گفت: " آری، چون وعده کرده بودم."

باز گفتم که انتقال این کتاب را بر کس دیگری مثلأ من، نمیتوانستی اعتبار کنی؟ ایشان چنین ادامه دادند که:

  "با بردن کتاب برای یک اندیوال غرجستانی ما تا همان ارتفاع کوه، دیوار های تحمیلی قوم و تبار که دشمنان مردم، به دور ملیت های باهم برادر ما با اشک تمساح بر پا داشته اند، فرو می غلطد، و من می خواهم در این افتخار خودم سهیم باشم."

اینهم خاطره نیست، درسی از نوع دوستی، وفا به عهد و بازتاب روشن یک باور و تفکر بی بدیل انسانی است.

در یکی از روز های سال  58 مجید آغا در ادامه مشوره با کلیه رفقای تشکیلات، موضوع آوردن یک روحانی مشخص آزادی خواه را برای مقام رهبری سازمان، طرح کرد؛  وی با نارضایتی از بحث با بعضی از اندیوال ها گفت:

 "بعضی از اندیوال ها طعنه آمیز میگویند که، وقتی آن روحانی را آوردی، با وی چه میکنی؟  من به آنان گفتم، یک جای نماز ابریشمی را در گوشه اطاق برایش هموار میکنم تا پیوسته برای کامیابی ما و پاک شدن غباری که بنابر اشتباهات گذشته، بین ما و مردم ایجاد شده است، دعا کند. حال تو بگو که عیب این کار در کجاست؟"

 بحث عمده آن روز ما، پیرامون همین مسئله ادامه یافت، ولی من برای یک لحظه هم از اندیشیدن در مورد این امر فارغ نشدم که چرا یک قبیله آدم ها، سرهای رفقای خود را بریده و با پا گذاشتن روی اجساد خونین آنان، به صوب انحصار قدرت هجوم میبرند، ولی در اینجا آدم های دیگری هستنند که سرهای خویش را در راه آزادی میهن و مردم خود اهدا میکنند، بدون اینکه اندیشه تصاحب قدرت را در آن راه دهند.

(ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!)

  در یکی از نشست های تشکیلاتی، آغا صاحب مجید با یک قصه ظاهرأ شخصی اش، فضا را برای یک بحث جدی آماده کرد؛  وی گفت:

 "یک روز من از سرای شمالی در موتر سرویس بالا شدم تا کوهدامن بروم. در پهلویم یک چوکی بیکار بود. مرد میانه سالی که معلوم می شد بخاطر خرید سودا به شهر آمده بود، پهلویم نشست. من از اینکه تعداد زیادی بقچه و بسته، خریطه و گیلن تیل وی، جای پاهای هردوی ما را بند ساخته بود، ناراضی نبودم. اما وی که قرار ادعای خودش دهقان کم زمینی بود، نمیدانم برای رفع ناراحتی احتمالی من، یا شاید هم کدام تصور دیگری سر صحبت را باز کرد. گاهی از زمین حرف میزد و گاهی از آسمان؛  باری از ظلم زمیندار یاد می کرد، و زمانی از بی بازخواستی حکومت؛ و هر باری هم از رنج های خودش در این میانه مینالید و پیوسته برای نجات خود از یک وظیفه دار قهرمان ساخت خود سخن میگفت. قهرمان وی مجید کلکانی نام داشت. او آنقدر در وصف آن ناجی خود مبالغه می کرد که من از سر و رویم عرق سرازیر بود. یک بار تصمیم گرفتم به وی بگویم که برادر تو خودت باید مجید باشی، آن مجیدی که تو تصور میکنی، من هستم؛ آدمی عین خودت، که به تنهایی و بدون متحد شدن همه مان، عین ناتوانی ترا دارم. باز فکر کردم که این مرد برای تسکین درد هایش یک ناجی ساخته و به وی امید بسته است. اگر من که در این درد دل، مظلومیت یک انسان و نیاز وی را برای نجات از مصایت زندگی اش میخوانم، مجسمه رویا هایش را بشکنم، آیا به جای آن می توانم او را با سهولت به چیزی دیگری امیدوار سازم؟ و اگر نمی توانم، بگذار وی عجالتأ خود را به همین گونه تسکین کند. بهر صورت این قصه را من بخاطری کردم که اندیوال ها پیشنهاد کرده اند، من باید به خارج از کشور به یگان جای امن بروم. من با درک و ارجگذاری به احساس آنان گفتم، مگر مردم ما رهبران پشاوری و مشهدی کمی دارند، که منهم به آنان پیوسته و از دور، دست به آتش پیش کنم؟!  حال تو هم بگو که نظرت در این مورد چیست؟"

من گفتم: اولأـ تا جای که من میدانم در تمام جهان با همین بزرگی اش، جای امن تر از آغوش مردم برای ما و شما وجود ندارد. ثانیأ ـ باید کوشش شود که از وضع آشفتۀ کنونی عبور کنیم و در آنصورت، با وجود اهمیت شور و مشورت، به نظر من، چه در شرایط جنگی و یا در حالت عادی، آنقدر که رهبری یک دست، متمرکز و قاطع کارآیی دارد،  رهبری جمعی آن کارآیی را ندارد. همچنان بعضی ازطرحات میتوانند دارای انگیزه عاطفی باشند، یا میتوانند در عدم درک کافی از آرمان واصول فکری ما، و یاهم در یک جبن نامرئی ریشه داشته باشند.

ولی زنده یاد مجید تصمیم خود را گرفته و آنرا در قالب عباراتی بیان کرده بود که آنها را یکبار دیگر با خون خود نوشت:

"سازمان آزادیبخش مردم افغانستان با تأکید انصراف ناپذیر بر اصل عدالت اجتماعی ای که منافع تمام خلق و بویژه منافع تاریخی ستمکش ترین طبقات جامعه و تساوی همه جانبه ملیت های این سرزمین را احتوا نماید؛ و با درک نیازهای تکامل سالم جامعه، به پاس خون پاک شهدای راه آزادی میهن و با الهام از پای مردی و جانبازی خلق متعهد است، ضمن سهمگیری صادقانه و قاطعانه در پیکار نجات بخش ملی کشور در دفاع از دست آورد های مجاهدات خلق و تکامل آن در جهت تأمین عدالت اجتماعی با پیگیری مبارزه کند. . . سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) سوگند یاد میکند که تا نابودی نهایی استعمار و ستم و بهره کشی، سلاح خود را بر زمین نه نهد." (از اولین اعلامیه ساما)

آری، شهید مجید نتنها تا 8 حوت 1358 بلکه تا شب 8 جون 1980 که جلادان وحشی، بزرگترین جنایت را ثبت صفحه سیاه تاریخ ننگین خود کردند، با همان تعهدی که در برابر مردم تحت ستم خود داشت، در راستای آزادی آنان از استعمار، ستم و بهره کشی، قاطعانه و بی تزلزل رزمید، و به دلقک های شرف باخته نوکر روس، سرش را خم نکرد. خون شهید مجید در میعاد گاه وفاداری به آرمان انسانی اش، در امتداد خط سرخی جریان یافت که یاران به خون خفته اش بسوی افق آزادی کشیده بودند. او که یک آرزوی بزرگش را همیشه با چنین صداقت ابراز میکرد که: "یکی مرگ رفیق خود را نبینم دیگر نامردی اش را" ؛

اگر چه متأسفانه در شهادت بهترین رفقای خود، سوگوار شد ولی زنده ماندنش آنقدر اثر روانی و اجتماعی داشت که نامردی رفیق خود را نبیند. با دریغ که وی با کمبود همیشگی اش نتنها رهروان خود، بلکه خلقی را در ماتم بزرگی نشاند!

اگر چه مجید و یارانش دیگر درکنار ما نیستند، ولی آرمانهای انسانی شان کماکان پا برجاست؛ و سجایای انسانی آنان که نه محصول مقدرات آسمانی، و نه ویژه سرشت و ذات شان بودند که همراه با آنها، ایجاد شده و یکجا با آنان از بین بروند، بلکه آرمان های آنان بیان دقیق نیاز های منطقی مردم و سجایای انسانی شان، بازتاب مسلم راه و آرمانی بود که به ایمان آنان تبدیل شده بود.

اما آن سجایا، بدون شک در ان.جی.او. های سیاسی، یا در سفارتخانه ها و آغوش دستگاه های استخباراتی کشور های تجاوزگر، خلق و بارور نمی شوند، بلکه در کنار مردم و در تداوم نبرد عادلانه و آزادیبخشی تبلور یافته و بارور میگردد که مجید آن را باورمندانه آغاز کرده بود، و سنگرش را تا پای جان ترک نکرد.

یعنی مجید و یارانش در آرمان انسانی شان بقا می یابند، و سجایای آنان در فراگرد تداوم نبردی تجدید و بارور میگردند که " تا دستیابی به آزادی واقعی و تأمین عدالت اجتماعی ضرورتا ادامه خواهد یافت".

با چنین منطقی است که باور جاودانه شدن مجید و یارانش معنی می یابد.   

آرمان شان پیروز و راه شان پر رونده باد!

 

 تا روایت دیگر . . .

 

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu