تـــــــازيــــــانه ؟!
زن من در قبيله تاريکی بدنيا آمده
که بنام عصمت " حوا "
وی را
هرازگاهی تازيانه می زنند
و رويای کاغذی انسان بودنش را
بوزينه های تازی و تازی وش
تومار خرافات مينمايند
زن من
در نبود دومدار چراغ
جای دندان های درا کولای تعصب را
بر پيکرش
با قصه های شيرينی از حقوق زن
حقوق بشر
مرهم ميگذارد
در آ ن سالهای مرگ سرود وسرور
زن من را
با گيسوانش در زير برقع
به خودکشی وا می داشتند
و او همانگونه خموشانه
درذهنش
برای رهايی زن
از سيطره خدای جهل
شعرميسرود .
ناتور رحمانی