شنيدم ....
شنيدم مردی در دخمه
در آن مخوف ترين زندان انسانخور
بروی سنگ سخت ديوار سلول خود
با سرانگشت زخمی و خون آلود
نوشته بود
« بيادت باشد زندانبان
بخاطر داشته باش دژخيم
که با اين زنجير و اين زندان
شکنجه ها و تيرباران
محال است من شوم رامت
نمی ترسم ز « اعدامت »
شنيدم
او درآن شکنجه گاه هولناک ( خاد )
وقتی خون استفراغ ميکرد
فرياد ميزد :
« زنده باد آزادی »
و شنيدم آن پولادين اراده
هرگز از پُتک بيداد دستگاه
نشکست و خودش را نفروخت
باز شنيدم آن يل را
آن عاشق هميشه بی مثل را
دريک نيمه شب تاريک
به تير بستند
و شنيدم که هنگام تيرباران
به پندار خام دژخيم می خنديد
او جاويدانه شد
اين را خودش هم می فهميد
*
****************************************
شعر برای افراشته قامتان ديار خون و خاکستر ، از تبار جانبازان سرمدی ، آنهای که برای حفظ شرافت و آزادی سرسپردند ، برای مجيدها ، بهمن ها ، ناهيدها ، ميناها و هزارها سرباز گمنام معرکه استقلال پيشکش ميگردد .
« ناتور رحمانی »