بسایت وزین "بــابــا
"
به کارگرانی که بر ضد اشکال
استثمار ، ارتجاع و امپریالیزم
می رزمند !
ای کـــار گـــر !
دفــتر شــعـر
رحیمه توخی
( جلـد سـوم )
(اکتوبر 2008)
آنچه در این دفتر است
- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
سر آغاز ؛
نظر رفیق ( ح . پـولاد )
سخن ای از رفیق ( بابک آزاد )
کشور آزاده ام
عزم و وحدت
چشمه سار سحر
شرط رهائی وطن
موج
به امید آشیان
آسمان وطن
شاخه صدف
مـــادر
دوبیتی ها
جوان آرزو بر دل
از زادگاهم
اعـــدام
ای کارگر
دخترک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رحیمه (توخی) شاعر آگاه، مبارز و میهن دوست !
شعررحیمه نمایانگراحساسات عالی میهن پرستانه وطرزبینش مترقی اودرمبارزه بخاطرآزادی کشورونجات مردم اش است. شعراوبیانگررنجها وآلام مردم است که درطی سه دهۀ اخیربوسیله خلقی پرچمی های جنایتکارومیهن فروش وحامیان سوسیال امپریالیست آنها وگروه های ارتجاعی اسلامی وامپریالیست های غربی مورد ستم وتجاوزقرارگرفته اند که هنوزهم ادامه دارد.
بعدازکودتای ننگین هفت ثوررحیمه مانندهرزن ومرد مبارزکشور برای آزادی ونجات خلق کشورازسلطه حاکمیت فاشیستی خلقی پرچمی هاوسوسیال امپریالیست های استعمارگرروسی درسنگرمبارزه قرارگرفت.درآن شرایط که روشنفکران انقلابی مردمی وخلق آزادی خواه کشور«بجرم» آزادیخواهی بوسیله جلادان ودژخیمان رژیم مزدورخلقی پرچمی هاوحامیان فاشیست آنها دسته دسته وگروه وگروه به جوخه های اعدام سپرده میشدند ویادرزندانها وشکنجه گاه ها به زنجیرکشیده شده وتحت شکنجه های وحشیانه قرارمیگرفتند؛رحیمه مانند سایرزنان مبارزوآزادیخواه کشوربه شیوه ها وطرق مختلف مبارزه اشراشجاعانه ادامه داده وجنایات رژیم آدمکشان خلقی پرچمی وباداران سوسیال امپریالیست روسی شانراافشامیکرد .
درآن شرایط که کشوربرای همه توده های مردم علی الخصوص روشنفکران انقلابی وآزادیخواه توسط رژیم حاکم واشغالگران روسی به زندانی مبدل شده بود، رحیمه رنج ومشقت دوچندان راتحمل کرد: رنج ودرد مردم وکشورش که درکورۀ استبداد، ستم ملی وطبقاتی وسلطه استعماری میسوختند ورنج ونگرانی همسرش که بجرم مبارزه انقلابی سالهادرزندان دژخیمان رژیم ضدانسانی خلقی پرچمی هاوخادی های حیوان صفت عذاب کشید.
شعررحیمه ملهم از رنج وآلام، اندوه ومصایب مردمش است. مضمون شعراو بازتابی ازآنچه که برمردم وکشورش درطی سه دهه اخیرگذشته است، میباشد.شعررحیمه درماهیت مروج فرهنگ مبارزه بخاطرآزادی وآزادگی وسرشارازروحیه وطن پرستی است. شعراوافشاگرجنایات ارتجاع مزدوروامپریالیست های متجاوزواست که درطی سه دهه اخیرسبعانه ترین اعمال رابرخلق مظلوم کشورخاصتاً زنان وکودکان رواداشته اند. فریادونالۀ هرزن مظلوم ومحروم وستمکش وهرزن آوارۀ کشورازشعررحیمه بلنداست. شعررحیمه نجوای هرمادروخواهراندوهگین وداغ دیده است که درطی سه دهه وحشت وکشتاردرماتم عزیزان شان که بدست رویزیونیست های مزدور، حیوان صفت وقاتل خلقی پرچمی وگروه های اسلامی وحشی وقاتل وباداران خارجی شان کشته شده اند، به سوگواری نشسته اند. هنوزهم کشتارمردم بیدفاع ومظلوم افغانستان بوسیله ارتش های امپریالیزم امریکا وناتو ودولت مزدورآنها ادامه دارد وانواع ستم وجنایت وتجاوز برآنها اعمال میگردد.
درشعررحیمه روحیه مقاومت ومبارزه طلبی بوضوح آشکاراست.اوزنان کشورراکه نیمی ازپیکره جامعه راتشکیل میدهند به مقاومت ومبارزه فرامیخواند. اوبه زنان این ایده راالقاء مینماید که ستم کشی جزء سرشت وطبیعت آنهانیست؛ بلکه محصول جوامع طبقاتی ومردسالاراست. رحیمه باشعرش برهمه احکام وقوانین منحط ضدزن وضدانسانیت نفرین می فرستد. رحیمه بدرستی رهائی زنان را ازستم وبی عدالتی طبقات ستمگرواستثماروامپریالیزم درگرومبارزه آنها میداند. زیرارهائی زنان وکل جامعه ازستم ومظالم نظام های حاکم وقوانین زن ستیزآنها وستم مردسالارانه باسرنگونی حاکمیت طبقات ارتجاعی فئودال وکمپرادوروسلطه استعماری امپریالیزم امکان پذیرمیگردد.
ح . پــولاد
( 26 سپتمبر2008 )
رفیق رحیمه ( توخی )، شاعر شجاع ورزمنده ای پیگر !
رفيق رحيمه توخی از تبار زنان کمونيست و آزاديخواهی است که شعرهايش تبلور مقاومت و مبارزه کارگران و زحمتکشان ستمديده افغانستان می باشد .
رفيق رحيمه به دليل عشقی که به توده ها داشت و انساندوستی عميقی که در وجودش بود، از دوران جوانی در خدمت مستقيم بيماران و نيازمندان کشورش قرار گرفت و شغل پرستاری را انتخاب کرد.
در دوران اشغال افغانستان توسط ارتش اشغالگر شوروی و سرکوب و اعدام مبارزين و کمونيستها، رفيق رحيمه لحظه ای از مبارزه و مقاومت دست نکشيد. در طول تقریباً ۸ سالی که همسرش (رفيق کبير توخی) در زندان مخوف پلچرخی کابل بود، این زن شجاع و با همت، همانند هزاران زن دلیر و با شهامت افغانستان، روز ها ، ماهها و سالهای متمادی ، در گرمای سوزان و سرمای انجمادگستر با یک جهان دلهره و تشویش و اندوه ، و با تحمل نظم و دسپیلین ضد کرامت انسانی که بر خانواده های زندانیان اعمال می شد، به خاطر یاداشت ، یا لباس و یا کدام نشانی از زندانیش و یا ملاقات با وی ، در برابر دروازه بزرگ و سهمنا ک زندان پلچرخی، می ایستاد. تا خبری از همسرش برسد . و در خارج از زندان و در ارتباط با نيروهای انقلابی در خدمت مبارزه قرار داشت. بعد از به قدرت رسيدن باند های مزدور و جنايتکار اسلامی، رفيق رحيمه به افشاگری عليه آنان پرداخته و به مبارزه برای رسيدن به آزادی و سوسياليزم ادامه داد. در زمان سلطه طالبان جنايتکار و سپس اشغال مستقيم افغانستان توسط ارتشهای کشورهای امپرياليستی، پیام های پیهم رفیق رحیمه به آزادیخواهان به خاطر همسویی و تشکل و مبارزه ی شان علیه جنایتکاران اشغالگر و وابسته های رنگارنگ شان در اشعارش انعکاس روشنی دارد .
رفيق رحيمه يک کمونيست و انترناسيوناليست به مفهوم واقعی است. از اين روست که او در تبعيد و زندگی خارج از کشور نيز همواره در کنار انقلابيون ديگر کشورها ايستاده و خصوصأ پيوند ناگسستنی خود با کارگران و زحمتکشان و زنان مبارز ايران را ادامه داده است. او به واقع "چو دريا پرخروش و باغرور" بوده و موجيست که آرامش او را کسی نديده است. ( * )
رفيق رحيمه خطاب به ياران زحمتکش خود فرياد می زند:
برخيز، خروشان شو، عالمی به جوش آور !
من يار توام، در رزم و در زنجير و در سنگر
و به عنوان روشنفکری انقلابی می گويد:
ای کارگر، ای دهقان ، ای برزگر ، ای رنجبر !
زين ورطه نيست رهی نجات، جز انقلاب ديگر
همانطور که به عنوان زنی کمونيست و آگاه در اشعار متعددی که در رابطه با جنبش انقلابی زنان نوشته، راه اصولی نجات زنان از ظلم و ستم و نابرابری موجود را انقلاب و تغيير ريشه ای جامعه خوانده است.
استواری و پايبندی رفيق رحيمه به ارزشهای انسانی و کمونيستی بسيار قابل ستايش است و با خواندن اشعار او انرژی مبارزاتی ما دوچندان می شود.
بابک آزاد
( اکتوبر ٢٠٠٨)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(* ) - با الهام از شعر زيبای "مــــوج" سروده رفيق رحيمه توخی
... کشور آزاده ام [ اگست ٢٠٠٧ ]
مستی چشم تو چون ساغر و پیمانه ز چیست؟
بـاز تقصــیر منی بی خــود و دیـوانـــــه زچیست؟
منع می نمایند معـتـصـبان خــوردن مـــــی
پس بناء کردن این می و میخانه ز چیست؟
می خــورند دیگران می ، خورده ام من خون جگــر
می سرخ ،خون جگر سرخ ، فرق درپیمانه زچیست ؟
دگـــران گــرم کــنند، ســر را ز خوردن مــی
سرمست در عشق وطنم، پیمانه زچیست؟
تنـیده روز و شب، بر ســـرم سودای وطـــــن
چشم گریان، قلب سوزانم، غمخانه زچیست؟
ســـربلــنـــد زیســت نمـــود کــــشـورِ آزاده ام
خفاشان وگرگسان جمع در این خانه ز چیست
***
عـزم و وحـدت ...
[ جنوری ٢٠٠٨ ]
قــــاب تصــویر حــوادث سیـــنه ای افــگارِ ما
اشک حسرت می فشاند دیده ای خونبارِ ما
روز افزون در جهان قتل و کشـــتار بشر
می کنند تهدید وتطمیع بهر استثمار ما
گفته بودند " بنی آدم اعضای یکدیگرند "
این را نیـــابنــد درگفـــتار و کـــردارِ ما
دست یازیدند، نمودند قتل و غارتگری
عــاقب گشـــتند رسوای ســر بازارِ ما
نیاکان ما نه زیستند زیر سلطه اجنبی
این خصایل زنده است در ملتِ بیدارما
زاده ی این مرز و بوم قهرمانان بوده انـد
جنگ آوران با شهامت هستند افتخار ما
ارتش انگلیس و روس، شد در نبرد زار و زبون
گــیــرد عــبــرت هــر تجـــاوزگـــر از پیـکارِ مـا
کی توانیم راند ز خاک خویش " نظم آوران"
تا نباشد عــزم و وحــدت ، در آوا وکردار ما
***
چشـمه سـار سـحر [ جولای ٢٠٠٦ ]
سـوز دلـــم، ز سیـنه ی بریـان من مپرس
سیل سرشک، زدیده ی گریان من مپرس
بیخود نیم ،که زنم سر به کوه و دشـت
تیر نـگاه، ز چـشم غـــزالان من مپـرس
نرگـس زنــد تبـســـم ، در بـین گــلـرخـان
این نکـته را، ز غنـچه ی خندان من مپرس
شـوری فـتاده بر دلـــم ، از یاد نسـتــرن
شوخی و دلربایـی ، ز مرجان من مپرس
تنـگ گشت دل به سینه و راه نجـات نیست
ازبـی غـمــان حـال پــریــشـان مـن مــپـرس
شبنم ز چشمه سـار سحر ریخت به روی گل
این قـــطـره ای مـقـطر حیـــوان، ز من مپـرس
***
شـرط رهـایـی وطــن ... [ جون ٢٠٠٠]
آی مـردم ! چشـم گشایـید بنگـرید حال وطـن
زندگان را نیست لبی نان، مردگـان را نیست کفن
بال گشودند زاغان و کرگسان به گلــزار های ما
خشــکیده ســبزه و گــل ،درگلستان و چـمن
جمــع گــردیـدند گـردِ هـــم ، جـلادان دون
رخت بستند مرغـکان، رم کردنــد آهــوان دمن
نو بـاوگـان وطـن گشـتـند اســیـر و دربـنـد
بشـنوید از کابــل ویــران ، دوستان چند سخن
جـوی شـیر خشکیده ، از غم زد لبش تبخال ها
بـس که دیـد بر هر طرف قاتل وظالم و رهزن
شوربازار گشته خاموش، نیست شوری مردمان
دارند شــوریده ســر، بر لب نمی آرند سخن
دره ای پغــمـــان نــــدارد گـلـهــای آتشـیـن
هم به گــل غندی نه بینی ، ارغوان و یاسـمن
افغانستان که دارد مــردمــان سلــحـشور
در نبرد استقــلال بودند سهـیم هر مرد وزن
همـوطن در راه میهــن، غفلت در کار نیست
باشد شــرط رهــایی وطن، نبردِ مـرد و زن
****
مــــوج
[ می ٢٠٠٨ ]
ما آتشـیم که شعـلــه مـا خـندیـده اسـت
دود و جرقـه اش به افـلاک رسیـده اسـت
ابریست اشک ما ، مثـمر شده بدان خاک
از ریزش اش سبزه وگـل ها دمیـده است
تــاکـیـم ، ریشـه کـرده ایــم دردل زمـیـــن
آب طرب به انجـمن ها سر کشیده اسـت
هستیم روان ، چو دریا پرخروش وباغـرور
موجـیم ،که آرامش ما کـس ندیده است
با سیلی موج، می زنیم بر روی صخـره هـا
حـباب کـی بـــه بستــر مـا آرمـیـــده است؟
پرواز ما، همچون عقاب بر ستیغ کوهست
زاغ و زغن به منزل ما ، کـی رسیده است
هر اجنبــی که گذاشته پایش به خاک ما
از ضـرب تیـغ افغان ، زهری چشیده ست
***
به امـید آشــیان
[ نومبر ٢٠٠٧ ]
بین عمر را چسان به چنین و چنان گذشت
کـوتـاهـتــر ز عـمـــر گـل ارغــــوان گذشت
بگذشت زمان جوش جوانی به رنج و یـأس
بردل بماند هوس ها، به صد آرمان گذشت
روزی گـر بشگـفت ، گـل خـنده بر لبــم
بود غنچه ای که از برش باد خزان گـذشت
یک روز زنـدگـی نبود بر وفـق مـراد
آواره و دل افگار و بی خانمان گذشت
آمـد فـصـل پـیـری و پـائـیـز زنـدگـی
آنهم به سان تیر ز چله ی کـمان گذشـت
آری گذشت عمر، جولان زنان گذشت
در گپ و گفت حلقه ئی یاران گذشت
چو ن نای جدا گشتیم از نیسـتان خویش
صیدی در بند ، بـه امیـد آشیان گذشت
***
آســمان وطــن [ اکتوبر ٢٠٠٧ ]
شکوهِ جلوه ئی شوخ ستارگان
و ابهت پرخروش کهکشان
در آسمان کبود ،
ابر های مه آلود ،
مثال بانوی شب
نشسته بر قایق الماس نشان
میان دریای نورافشان آسمان
بارخت حریر و پرنیان
کاکل پر موجش ، می افشاند
تصویر ماه ، شناور
در حوض کاشی نیلی
ستاره گان ِ روشن
هفت خواهران ، به دور هم
حکایت ها می گفتند
به گوشم ،
ز مهر و ماه و مشتری
پرنده گان شب خوان
به زیر نور نقره فام
عجب درخششی داشت ،
بال و پر هایشان !
هوای شفاف وگوارا
و شب باده ای دل انگیز
می وزید به سـویم
به کوچه باغ های خاطرم ،
چـه ترنمی دارد ،
که مرا ،
آســمان وطـن ،
به سوی خویش می خواند .
***
شـاخه صـدف
[ نومبر ٢٠٠٧]
از نیم نگاه تو این دل چه شیدا شد
چشمت به سخن آمد رازت هویدا شد
در کـنج لب لعلت دیدم تبسم ها
بشگفت غنچه ئی گل شاخه صدف پیدا شد
ماه رخت دیدم در شام پریشانم
مهتاب پنهان گردید تا روی تو پیدا شد
تا سرو قدت جانان در باغ دلم روئید
آن ریشه دواند بر دل عشقت هویدا شد
بازوی بلورینت دیدم ز لای زلف
موج سیاه زلفت بر دل چو دریا شد
از قامت موزونت شمشاد به خشم آمد
سرو رسا خم گشت اشجار به غوغا شد
تا چشم گل ِ نرگس افتاد به چشم تو
نیمی ز رخش زرد گشت در فکر مداوا شد
***
در رثای مادر میرویس ودان
مـــادر
[١٥ فبروری ٢٠٠٨]
کمــیاب گهـری پر بـهـایم مـــادر
مدیون تو ام زهستی هایم مادر
ای خالق یگـانه و بی همـتایم
پاکیزه سرشت وبا صفایم مادر
هرچند کافـر و بی خـدایم خوانــند
در وصف تو است حمـد و ثنایم مـادر
جز تـو نکردم خـم سـرم پیش کسی
نقش قدمت بود سـجـده گــایـم مـادر
از درد فراقت خواب بر چشمـم نیست
چون طفلی بگو " لـه لـو" برایـم مــادر
پایم به پشت پای خویش می گـذاشتی
می رفـتـی قـــدم قــــدم به پـایـم مــادر
دادی به زبانم نام قـدس خویش
خاک کردی جوانیت به پایم مادر
بیمارییم می ربـود زچشمانت خواب
شـب ها نشـستی بیـداربرایم مادر
آموختی درس وطن دوسـتی به مـن
بـودی رهـــبـر و رهــگـشایــم مـــادر
در خدمتت غفلت نکردیم شـب و روز
رفـتی و چـرا کـــردی رهـایـم مــــادر
روی آورند مسلمین سوی کعبه خویـش
خـاک گـــورت بُــــود کـعـبه برایـــم مـادر
◙
◙
◙
دوبـیـتـی هـــا
از جنگ بر جهان، نفاق انداخته اند
در بین خلق ها، افتراق انداخته اند
ویرانـی و نابـــودی و کشـتار بشــر
در افغانستان و اعـراق انداخته انـد
***
آدم کـه لـــبـاس تـمـــدن در بــر کـرد
بـــردل آرزوی زنـدگـی بـهــتــر کـــرد
دیـــد رنــــج فـروان از چـرخ زمـــــان
رنجی فروننشست غمی دگرسر کرد
***
بهـار آمـد بلـبل نغـمـــه سر کرد
چمنزار رخت مخملین بـه بر کرد
به هر دشـت و دمن سـر زد لاله
به رو بوسی گل، ابر دیده تر کرد
***
پـرسـتـــو پـیـــام آور بـهـــار اسـت
به هر سو شرشر بید و چناراست
نظر کن در چـمــــن بر سبزه و گل
هــــمه مشتاق بـارانِ بـهار اسـت
***
حسـرت زده ی بهـار هستم من
یک نـی ؛ بـلکه هزار هستم من
هـر بــهـار ، عـــمـر دیـگری دارد
گم گشته ی یک بهارهستم من
***
ای وای که راز دل نگـفـتی رفـتی
گفتی دارم راز هـا نگـفتی رفـتی
اسرار نهان زچشمانت خوانده ام
گفتی به نگاه ؛ لیک نگفتی رفتی
***
آفـــتـاب بر آسـمان دلـم تابیده
یک راز نهان گوش دلم ساییده
پیدا گردیـد راز دو عــالم بر من
هویدا شد رازی که دلم جوئید
***
دریـایـی ز انـدیـشه در ســر دارم
چون کوه غـمی فـراق در بـر دارم
چون ریگِ روان دویده ام در صحرا
ابـــرم ، مـدام دیــده ای تـر دارم
***
من تشنه لبم ؛ لیک دلی دریا دارم
در دل ز فــــراق ، سـر وسودا دارم
چون ماهـی ، جدایی نتـوانـم ز آب
دیــدار عـزیـزانــــم ، تـمـنــــا دارم
***
شب ظلمت خویش پخش نمود برسرمن
آســایــش و خـــواب را ربــود از بـــر مــن
آی کـــاش بـدمد سپیده ای صبح زود تـر
تـا زر پـاشــــد خـورشـیـــد در بـسـتر من
***
دل بیـچاره ام در سینه تنگ شد
نگین یاقوتم تبدیل به سنگ شد
دل آواره و زار و پــــــریــشـــــم
مثـال آهویی، صـید پلــنگ شـد
***
ای غم! تو مگر انیس و دمساز منی
خــواهـم بــپـرم ، مـانـع پــرواز منی
آخر بــگو غـم ،کــجـا روم از دستـت
فریــاد کــشـم ،خفــته در آواز منی
***
کــشـم آه و فــغـان از قـلـب ریشـم
چه می پرسی تو از آیین و کــیشم
پـریــشـانــم در تـبــعــیــد و غـربــت
به فکـر رهـایـی مــیهـن خــویشــم
***
دیـدم به خواب که در شبستان هـستم
چـــون لالـه جـدا ز جمـع یـاران هسـتم
چـــون لالـه زغم کاسـه ای دل پر خـون
لبخند بر لبم ؛ لیک از دل بریـان هستم
***
از جور و جفا هـا زمین گیر شدم
در تنگـــنای حادثـات گـیر شـدم
نادیده جوانی نوبت پیری رسید
در آیینه نگاه کردم ، دلگیر شدم
***
افسرده دلم ، دارم غم به دل چـه کـنـم
دردم فـتــــاده اسـت مـشکـل چـه کـنـم
درد نــاعـــــلاج نـــاتــــوانـــم کــــــــــرده
دل گشته ملول کلشن و سنبل چه کــنم
***
اشک ریختم و فریاد زدم در صحرا
غم های دلم ریخــتـم بر دل دریـا
دریـا نـیــاورد تــــاب درای غــمـم
دریــا دریـا گـــریسـت برایـم دریـا
***
از چـــرخــش زمـانـه دلــتـنــگ شـدم
خاموش وکرخت چون دل سنگ شدم
غم بر سر غــم آمد و گشتم غـمگـین
با قسمت و تـقـدیر بر سر جنگ شدم
***
"خاموش نفسم"؛ لیک سخت دل تنگم
فـریـاد و فـغـــان نـهـــفـتـه در آهـــنـگـم
انـدوه هویـداست ز تــار هـای سوتــــم
ای وای که نـه فــولادم و نی از سنگـم
***
از سینه ای پر شراره آهش سرد است
ازبد حادثات رنـــگ چمـــنــزار زرد است
صبـح زندگی اندیشه و شام اش فـراق
هر لحــظه و هر لمـحه اش پردرد است
***
از رنـگ غـــروب اشکـم رنگـیـن شــــد
در گوشه ای غربت قلبم غمگین شد
بـشکــنـیـد قـفـل دری ایـن خــانــه را
غم گشت زیاد ، بار دلم سنگین شد
***
امروز نایم نوای سر کــش دارد
چون دود فــرار زمـوج آتش دارد
این سوز دلی آتشــینـم نگـریـد
آتش خو شده میل بر آتش دارد
***
این سـیر حـوادث دلـم پـــر درد کــرد
تند باد خـزانی بــرگــهایـم زرد کـــرد
این رود خروشان از گوشه ای چشم
سیلاب شد و شراره ِ دل سـرد کـرد
***
بردانه نهــــفته مگــر صـــیاد بُوَد
این دام ستم سست بنــیاد بُوَد
پایم گرفت حلقه ی دام صــیــاد
برسرم هوای شاخ شمشاد بوُدَ
***
از آه دلــــم ابــر بــــه گـریــان آمــــد
سیل غم و رنج ،چو موج و توفان آمد
پوشــاند رخ سـتاره گان ، غمین ابـر
بانـگ رسـای نـای از نیسـتان آمـــد
***
از چشم سحر قطره اشکــی چکید
گلاب باز کرد دهن آن قطره مکـــید
خندید گل نرگس در بین گــــل هــا
انتری زخشم یـخن خــویش دریــد
***
آسمـان چــرا دیــده ی گـریــان دارد
دریـــا چـــرا مـــوج و تـوفــــــان دارد
می ریـزد ز چشمــان فلک مـرواریـد
رعد و برق به هر طرف چراغان دارد
***
غمگین هستم ز تو گریزم ای غــم
با تو که در جنگ و ستیـزم ای غـم
لیک نه رهانیم تو ای سخـت بنــیاد
گر بی تو بنشینم با تو خیزم ای غم
***
چــون اشــک داغ ز مــیـله مـژگـــان چکـیده ام
جــز خــار و خـس روی گـلـســتان نــدیــــده ام
پایمال شدم چو خوشـه ای گـندم به روی خـاک
رنــجــاب تـلـخ و زهــــر جـــدایـی چــشــیده ام
***
درگذشت عمر، چشمـم به شام و سحر است
بـی کـسی در غـربـــت سـزای دیـگـــر اســت
صبـح اش بُـوَد انـدیـشــــه و شــام اش فــراق
جـــز خــوردن خــون دل چــه راه دیگــــر است
***
اندیشم و بر مشکل خویش اندیشم
چون کـــوه گران باریست اندر پیشم
برمشکل جانکــاه شب و روز حیرانم
صد شکر ، غنی نییــم مـن درویشم
***
دل مـــــن بــــا دل تـــــــــــو راز دارد
به گوش اش نغمه ای غم، ساز دارد
دلـــم شکـوه هـــا کــرد نزد دل تــــو
خــوشـــا دل را کــه یک همــراز دارد
***
حیرانم در مشکل خویش، حیرانم
رنجی است مرا بر دل سرگـردانم
گیرمانده ام در پنجه گرداب زمــان
پیش کی بیان نمایم این داستانم
***
آواز رســیــد بـه گـوش دلـم زغـــیـــب
درصفــحه ی یاداشت نوشتم این بیت
انسان همه جا خالی از نقصان نیست
در جهان نیابی هیچ کس را بی عـیب
***
سـرو را بنــگر قامـت رسـایـی دارد
گلاب به چمــن جلـوه نمــایی دارد
نرکـس سر افراشته در بین گل هـا
بلبل چه خوش نغـمه سرایـی دارد
***
بیـــرون ز صدف گوهـــری نایـاب آیــد
صد حیف اگر این گوهــــر، نابـاب آیـد
خون دل و آب دیده آمیـــخته به هـم
از گوشه ای چشم همچو سیلاب آید
***
چه پاییزی چه برگریزان چــه بادی
نیافـتم در جهان یک دلـی شادی
بــــروی آســمان ابـر هــای دودی
رعد و برق می زنند فـریاد و دادی
***
روم بــه تمـاشـای گلـســـتان
بیندیشم به دوستان و عزیزان
برروی برگ هــــا دارد جـلایش
مثال ستاره قــطره های بـاران
***
عمــرم بـگــذشت با دلـی ناشـاد
غــم زمــانــه نــگـذاشــــتـــم آزاد
سرتاسر زند گی پر زحاثه هاست
آغاز ش بود فریــاد انجــــامش داد
***
دل من ز ین همه غم ها غمیده
به زیر بـار غم پشــتــم خمــیده
دریغـــا روزی آیـیــد پرسـش من
بـرروی تربـتــم سبـــزه دمـیــده
***
شــب زنـــده داری کـــاری آســــان نبــــُوَد
دلــبــاخــتـــه را غـمــی سـرو جــان نبُـــوَد
شب ها به سحر می رسد با ناله و اشک
آسـان نـه بُـوَد ، بـه قیــمـــت جـــان بُــــوَد
***
شمـع عمرم نگر بی نــور گــشته
دوچشمـم از گریستن کور گشته
تو ای گردون دیگر بس کن ستم را
که قلب غمـــیـنم رنـجـور گـشـته
***
ای ســتاره گان هــمه شب بیدارید
از نیزه های مژگــان گوهر می بارید
بی خواب چشمان رنجبر در پی تان
در ظلمت شب بذر افـــق می کارید
***
درفـصـل پائـیــز بــهــار در آغـــوشـم
نوای بلبـــلان آویزه ای در گـــوشـم
اشجار به تن کرده لباس هفــت رنگ
من محـو تماشــاه خــزان خویـــشم
***
آواز رسید ز راه دور بر گــــوشم
انداخت کوله بار جفا بر دوشــم
پشتم خم کرد بار سنگین جفـا
اندوه به سراغم آمد و خاموشم
***
امروز طـــلوع آفـتـــاب در پس ابــر
داریم به دیدارش چشمان صـــبر
این ابر سیه که می غرد از خشم
نیست چیزی ،جـــز" کاغدین ببــر"
***
سحرم سرد،شامم سرد و شبم سرد
بــنــالــم تــا ســحــر از ســوز و از درد
شفــق رنـــگ گــیرد از خــون دلِ مــن
در بـــاغ خــاطــــرم رویــــد گــــل زرد
***
نمی دانستم من از دردهجران
دلم از درد هجــران آبلـه بــاران
اگر در کنـج غربت جان سپارم
نبـــینم تــــا ابــد دیــدار یــاران
***
بین چرخ فـــلک مرا به ظــلمــت کشاند
زهری بی کسی و غربت بر من چشاند
فـریــــــاد زدم ز درد و رنـــج تـــبــعـــیــد
خـــونــابه میــان عمــق قلبم جوشــاند
***
باران امشب به شیشه تک تک می زد
بــربــام و در ، آســـمان برقــک مـی زد
بــرخــاستم سـحـــر درخــتان را دیــدم
برنوک هــر برگ ستاره چشمک می زد
***
سرخی شام با سیاهی شب آمیـخت
رنـــج و دردم بـهـــم دیگـر درآمــیـخت
دلــم بـــه یــاد دوســــتان و عـــزیــزان
پــــرخــون گردید میان سیـنه ام ریخت
***
ابـر پائـیــز و نـم نـــم هـای بـاران
رسیده فصـل برگریزان به پایـــان
به خواب رفته چمن و سبزه و گل
اندوهگین اند ز عریانی درختــان
***
من داشتم به دل هزاران هوسـی
دلشــاد بـودم که من دارم کسی
دوستان و عزیزان همه دور شدند
سازش نتوانم با هر خـار و خسی
***
آسـمـــان نیــلی و ابر هـــا مــه آلـود
خوش ایامی که دوستان دور هم بود
شبی مهتاب و چشمک های سـتاره
سپــیده ســر زد و چشــمـم نیاسود
***
آنـان که چشم طــمــع بــه دنـیــا دوخــته انــد
وجــدان و شـــرف بـا پــــول فــروخــــتـه انــــد
هست دست خالی ، آمد و رفت در این جهان
همچون مشعل در آتشی اندوخته سوخته اند
***
امشب همه پیر و جوان رقصان است
عروس و داماد ، دو گوهر تابان است
پیــوند دو دلــداده مستـــحـکم بــــاد
وصـلت که ادامـه نسل انسان است
***
هستند در وطن رهروان جوینده
هر پیر و برنـــای وطـنم پوینــده
گلـهای چمـن خاینان پـرپــر کرد
باشد هزاران غنچه گـل رویـنده
***
ای خــاک جــفا و سـتم از کـینه توست
غارتـــگری شیوه ئی دیریــنه ئی توست
بشکـافــیــم اگـر دلـــی تــرا ای زمــیــن
یاران و عزیزان خفـته در سینه ی توست
( (
در رثای خواهر زاده ناشادم داکتر نقیب الله سخی
جوان آرزو بر دل (٢٠ فبروری ٢٠٠٨)
زمین نعره کشید و فلک به فریاد شد
زمرگ نابه هـنگامت سراپایم داد شد
تو ای فرزند رنجــبر و نیک سرشت زمان
در هرکجا زخلق و خوی نیکویت یاد شـد
جوان آرزو بر دل به سیـــنه ئی خاک خفت
نـدیـد سعادت زهستی خویش ناشاد شد
زخاک سپردنش گداخت مادر چون کوره ِ سوزان
درخـت با ثمـرش دستخـــوش تـوفـان وبـاد شـد
چوشمع سوزم دور ز محفــل اشک ریـــزم
تنم به آتش غم سوخت و دل به فریاد شد
فغان ونالــه چــه دارد حاصلی ای وای
گلی ز گلشن پرپر به پنجه ئی باد شد
ستــم روا کـردی گـردون کـیـنه تـوز بــه مـن
فغان زنم ز جفایت، شکوه ام زه بی داد شد
دلم قطره ای خون شـد میان سینه چکـید
نه رسیده به آرمانش به زودی نامـــراد شد
***
از زادگـاهــم ...
[ مارچ ٢٠٠٨ ]
در کهــکــشان عبــور سبــزت برگ و بار دیـــدم
آنگاه ئی که به پیشواز لاله به کوهسار رسیدم
بــال ز پــروانــه گرفــتم بــوی یاســـمن جُستم
چون نسیم بوسه ز رخسار چمنزار چشیدم
طــراوتــی کــه نــو بــهــار بــه ارمغــان آورد
ز چشمه ســار گذشتم به جــویبــار رسیدم
تصــویـرگر طبیـعـت چـه شِــگــفت آفــریــده
گــلِ مشابــه و همــرنــگ به گـلــزار ندیـدم
عجــب رویـش و آمیــزش در گلستان است !
گلاب را همه وقت همـنـشیـن خـار بـدیــدم
از زادگاهــم برکند توفــان حـوادث چندیست
غبـــار شــدم ابـــر وار بــر آســـمــان دویـدم
شب و شهاب سوزان نتوان شد مانع پـروازم
به نور خورشــید پس از عمر انتظار رسیــدم
***
به یک تن از اسطوره های مقاومت ( مجید
)
اعــــــدام ...
(*)
جلوه گر در چشمـم ، شگردِ رزم ِ تصویـرم
یأس و جنون گردد نا امــید زفکرتســخـیرم
کـشیدندم در این دخمه ، چیست راه نجاتم
آرزویـم رزم است ، زندان نتوان کرد اسـیرم
از نیاز رهائی خلق ، چشمم جهان بین شـد
دژ و دژبان لــرزنــد ، از شــرنـــگ زنــجــیــرم
اندیشم به راه خویش ، بر سهـو و خطای خویش
بـــاشــد شـکـنــم روزی ، زولانــــه و زنــجـیـــرم
از درد بخــود پـیـچــم ، به آزادی انسـان اندیشم
نســازد زمـیـن گـیرم ، ایــن غُــل و ز زنــجـیــرم
تا نشنوند دژخیمان ، از درد فغــان من
خفه در گلو سازم ، ناله های شبگیرم
چون سرو بلند قامتم ، ریشـه در زمیـن دارم
خم نتوان کرد توفانم ، چونکه سخت تعمیرم
جـولان گـهـی نباشــد ازبـرای پــروازم
مـی پـرد ز رخـنه هـای قـفـس پر ِتیـرم
ز اعدامم شاد مگرد پای مکوب ، جلاد مزدور
اعـدام ، نـام دیگــریسـت بـرتـداوم تـکـثـیـرم
***
تقدیم به کارگرانی که بر ای رهائی بشریت
از یوغ سرمایه ، دلیرانه می رزمند.
ای کــــار گــــر...
(**)
ای کـارگر، ای دهـقـــان ، ای بـزگـر، ای رنجـــبـر !
بخشی حیات و نیرو به انسان و حـیوان و شجــر
بـا عـــرق ریـزی جبـیـن ، بـر زمـین کـاری بذر
فـــدای آبـلـــه دســتـت ، کـه دارد بـرگ و بــر
رنـج فــراوان می کــشـی ، دگـران گیـرنـد ثـمـر
خونت مکـد سـرمایه ، امسـال و سالـهـای دگـر
باشد سـلاح دستـت ، پتـک و داس و بـیل وتـبـر
هـرگـز مبـاش از تـرفـنــد سـرمـایـه بـی خـــبــر
شوری داری بـر سـرت ، بـر دلـت داری شـرر
یـوغ استثـماربشـکـن بـرده گـی آیـد بـه سـر
هـرروز تهـی دست می شـوی بیشتراز روز دگـــر
بـنـیـاد سـتـم بـر کـن جـزء ایـن نـیـسـت راه دگــر
برخیـز ، خروشـان شـو ، عالمی به جـوش آور !
من یـار تــوام ، در رزم و در زنجــیر و در سنگـــر
ای کارگــر، ای دهـقــان ، ای بـزگــر، ای رنجـبـر !
زین ورطـه نیست رهی نجات ، جزء انقلاب ِدیگـر
*****
دخـــترک ...
(***)
شـبی بود پـر اضــطراب و درد انگــیز و ظـلمـتـبـار
مشاطه تزئـین می کرد ، دخترک با نقـشه و نگار
فـضــای خــانه آگـنده از سـاز و رقـص و سـرود
پیره مرد بهر رام کردن صیدش می خواند درود
همه داشتـند نجوا و سر گوشی هـا
کـه عقــد ِدخـتـر نـابـالــغ نبـاشـد روا
اشک ندامـت وغـم ، زچشــمان مــادر چکــیـد
از آن لحـظه که چـین های جبین ِ دامــاد بـدیـد
زحیـرت و وحشـت ، مـو بر تنـش راست شد
سـرا پـایـش ، آتـش گـرفـت و بفـریــاد شــد
نگاه پیره مـرد چون دشنه ، قلـب دردمنـدش درید
دریغا که از فقر و تنکدستی ، کـودکش به زر خرید
چنگ بر رخسـار زد ، غریو و غوغا کرد
اهل محفل از " راز نهـانش" آگـاه کرد
مرا فقر و ظلم شوهـر ، وادار بدین کـار کرد
مرا خویش وقوم و بیگانه ، ملامت سار کرد
مــلا کـگ نـکاح پـیـره مـرد با کـودک بسته کرد
کین وصلت ، پدر را سرافـگـنده و شرمـنده کرد
لحــظـه یی زفــاف ِ کـفـتـار ، با دخـتــرک رسید
سپیده با خنجری خشم ، خرگـاه ی شب درید
مـرغکی بـال بسـتـه ، زچـنگــال کــرگــس رســت
سحرگه بر چشم بازش قـطره خـونی حلقه بســت
(((
(((((((
(*) -
اعـــدام :
[ ١ فبروری ٢٠٠٨ ] به مناسبت شهادت
مجید آغا سروده شد بر روی سایت های وزین [
www.payameazadi] و
[
www.baaba.eu
] برقرار گردیده است .
(**)
ای کــار گـر:
) ٢٢ اپریل ٢٠٠٨) به مناسبت روز جهانی کارگر سروده شد وبر روی سایت های وزین [www.payameazadi ] ؛ [www.baaba.eu ] و [ www.siahkal.com ] درج گردید .
(***)
" دخـــترک " :
به تاریخ ١٦ اگست ٢٠٠٨ سروده شد. و در پایان مقاله ( «
درنگی گذرا بر جایگاه زن از دید ادیان» ) در سایت های وزین
[
www.payameazadi ] ؛ [ www.baaba.eu] و
[www.rowshangar.com ]
شماره ١٩ درج گردیده است