درد نهاني
رام
آن دوچشم شوخ و فسونگر نمي شود
دل از كفم ربوده و دلبر نمي شود
جان در بهاي وصل نهادم به مقدمش
جانم گرفت وعده او سر نمي شود
در محفل عروسي براي عروس
و شاه
افراد ناشناخته شاپر نمي شود
تقدير ناشناس خصومت بود بدوست
اين شيوه جز زمرد بد اختر نمي شود
بيگانگان اگرچه بود خوب و مهربان
ايستاده پشت ما چو برادر نمي شود
قادر كسي كه نيست بدرمان درد خويش
آن
كس طبيب مردم ديگر نمي شود
هركس كه كج نهاد كلاه و نشست راست
شايسته مقام چو رهبر نمي شود
آرمان انقلاب
و
رهايي خلق ها با دادن شعار ميسر نمي شود
خوي و صفات خاص بود هر پديده را
تحليل
آن ز عهده هر سر نمي شود
از خون بلبلان چمن تا جهان بود
سيراب كام خشك ستمگر نمي شود
جان را فداي خلق كند عاشقان خلق محبوب خلق مردم بي سر نمي شود
پيكار ما بدشمن و يارش ز عقده نيست
اين تهمت حريف ثمرور نمي شود
باشد براي محو ستم انقلاب ما
حق جز بزور تيغ ميسر نمي شود
اين داستان سينه پر درد
"حافظ"
است
تفسير كج ز سوي سخن
ور نمي شود
حافظ هزاره
10
. 2 2005