در تلاش دموكراسي
تا سحرگه سپيد ماند ديده پندار من
گفتند : افق گشت پديد و سپيده پديد
ديدم آسمان هنوز هم اشك ستاره مي باريد
و من … تا هنوز در بستر خواب هايم
سپيده مي جويم
با ديده پندار
ميدرم سياهي را با دست الهام
ليك افق روشن ناپديدست هنوز
مرغ سحر بانگ برگشود : كو ؟ كري ، كو ؟
آزادي ، دموكراسي ، عدالت اجتماعي
و من بيدار نشده ام هنوز شايد …
خون من گرم نشده هنوز شايد …
من در خواب سحرم هنوز شايد …
زين روست كه خاموشم هنوز شايد …
وهمي بگرد من حلقه ميزند برهم
ميپرسم ز آن سياهي خاموش : تو كيستي ؟ كيستي ؟
ميلغزد آواز پندار من لرزان : من …
من ملت ام …
نه من جز ملتم ، من فردم
خاموش فروخفته در آغوش وسوسه ها …
چيست انجام من بگو ؟ چيست انجام من بگو … ؟
و من در بستر خوابهايم با ديده بيدار مي بينم
هر لفظ قلم را كه خون ميشود
كه ميچكد قطره قطره از قلب آرزو از دامن اميد…
و ميزند فرياد مرغ سحر هنوز : كو ؟ كري ؟ كو ؟
آزادي ، دموكراسي ، عدالت اجتماعي
و من پنجه ميزنم تا بدرم پرده اوهام را
دامن خون آلود اميد
هنوز بدست منست
ميكشم آنرا بلند تر
و مي جويم در ميان شفق سرخ
سپيدي سحر را
آري من ملتم من فردم !
ميدرم دامن پندار واهي را
سپيده مي جويم
سوما كاوياني
8 دسمبر 2004 ـ اسلام
آباد