چوپاني به پسرش
جان پدر تو شوكت شاهان نديده اي نور ديده تو خيل غلامان نديده اي
بر شانه هاي لخت غلامان سست كار شلاق و تازيانه ميران نديده اي
تو زخم سيخ داغ زن كدخداي شهر بر چهره و جبين كنيزان نديده اي
جان پدر تو سفره بي نان نديده اي نورچشمي تو گريه طفلان نديده اي
گرمي و تشنگي بيان گهي تموز پاي برهنه خار مغيلان نديده اي
تو تب لرزه بر تن و رمه چراندن خودرا بمرگ دست وگريبان نديده اي
در خانه ها
نخورده اي تو
نان
نوبتی تو خواب در طويله و كادان نديده اي
تو انتظار خوردن پس خورده هاي خان
ماندن بكنج مطبخ و دالان نديده اي
نور ديده تو حمله فرزند خان و بيگ
بر كودكان خادم و دهقان نديده اي
آيات قدسي از دهن شيخ و
محتسب در وصف شاه و منزلت شان نديده اي
نا ديده تو حمله گرگان برمه را
فرياد و اشك و گريه چوپان نديده اي
از بهر گوسفند كه گرگان دريده اش تو فحش و چوب ناظر خانان نديده اي
يكساله حق زحمت چوپاني كردنت دادن بختم سال ، بتاوان نديده اي
« حافظ » مشو غمين كه ستم سرنگون شود
تو خشم
خلق و
خيزش ايشان
نديده اي
حافظ هزاره