
نوشته: سمیر
حکام مستبد و جمله ستمگران تاریخ، همواره و در همه جا، عمدتا با تکیه بر زور و اعمال فشار، اجحاف و اختناق، سلطه جابرانه و حاکمیت قهار ارتجاعی شانرا بر توده های زحمتکش مردم تحمیل، و بدینسان تا جاییکه میسر بوده است، به زندگی ننگین خویش ادامه داده اند. واکنش طبیعی و قانونمند به همین وضعیت هم که جبر تاریخ میباشد، همواره و متناسب با مقتضيات زمان ، بگونه هاي مختلفي از جمله درخيزش هاي آزاديخواهانه و شعله هاي سركش مقاومت مردمي تبلور يافته است؛ نوشته كنوني مروريست گذرا بر همين كنش و واكنش سياسي كه در حد خود، جلوه اي از مبارزه اضداد يعني استبداد و مقاومت را ، در مقطع مشخصي از تاريخ افغانستان به نمايش ميگذارد.
از امير عبد الرحمن اين مستبد خون آشام و عامل استعمار انگليس آغار و با كار نامه هاي ددمنشانه و ننگين اخلاف روسي تبار و امريكايي تبار وي ختم كنيم؛ در مصاف خونين و مستدام با همين استبداد سياه شرقي با پشتوانه استعماري ، سوسيال امپرياليستي و امپرياليستي است كه ، اسطوره هاي مقاومت هم آفريده مي شوند:
باري ، استعمارگران انگليسي پس از آنكه پوزه شان در افغانستان بخاك ماليده شده و در نهايت ، سرافگنده خاك كشور را ترك كردند ، در صدد برآمدند تا شخصي را دريابند و بقدرت نصب نمايندكه پاسدار منافع شان باشد؛ عبد الرحمن شخص مناسب و مطلوبي بود براي برآورده ساختن خواسته هاي آنها.
با چنين تاج بخشي است كه امير بر تخت سلطنت جلوس ، و پست هاي حكومتي چون صدارت ، وزارت هاي دفاع ، داخله و خارجه را هم در قبضه خويش نگهميدارد. اين شخص خودكامه و جبار ، سياست داخلي و خارجي دولت را ، كاملا مطابق به خواست انگليس ها عيار ساخته و براي استقرار حاكميت خويش ، از هيچ نوع ظلم و تعدي در حق مردم دريغ نكرد. مردم هم با شناسايي از وابستگي امير و حكومتش به انگليس و فشار رو به تزايد آن ، بجان آمده و در بسا نقاط كشور ، به مقاومت و ايستادگي دست زدند. حتي محمد اسحق كه والي بلخ و از خانواده خود امير بود ، از اعمال وي به ستوه آمده ، طوريكه مردم را بدور خويش جمع ، و عليه حكمراني امير قيام نمود. اما نيروي هاي حكومتي ، اين خيزش را به شدت سركوب و شورشگران اسير آنرا ، يوميه پانزده پانزده نفر در مرادخاني كابل ، با شمشير قطعه قطعه كردند.
قتل هزاران نفر از مردم ستمكش و مظلوم هزاره و اعمار دو كله منار از قيام كنندگان مردم شينوار ، نمونه هاي بارزي از آدمكشي و سياست خشونت بار اين مستبد خودكامه و خون آشام ميباشد. از آنجاييكه اين شاه خونخوار ، مورد تنفر عميق همه مردم قرار گرفته بود ، مردم و اطرافيان وي بنابرين ، خواستند به هر گونه ايكه باشد ، وي را سر به نيست كنند.
اينست كه شخصي بنام ابراهيم شاه باشنده ولايت هرات ، امير را كه مصروف ديدار رژه عسكري بود ، هدف قرار ميدهد كه متاُسفانه وي از اين حادثه جان به سلامت برده و در نتيجه خود ابراهيم ، بدست گارد محافظ شاه ، با يك درندگي كم مانندي قطعه قطعه ميگردد. روزي يك قاضي ، در ميان مردم از مرگ امير كه گويا به مرض كولرا جان داده است صحبت نموده ، و مخبري اين خبر را به امير رسانيد. امير قاضي را احضار كرده ميگويد: ببين ، من زنده هستم ، اما تو خواهي مرد! آنگاه امر ميكند تا وي را به درختي حلق آويز كنند. سرانجام زمانيكه شاه مريض شد ، چون هيچ كس از وي دل خوش نداشت ، جام زهري را بعنوان داروي شفابخش كه پلان آنرا حبيب الله پسرش چيده بود ، بوي نوشانيدند. شاه مرد و مردم هم ، از شر وي آسوده شدند. مردم از جور و ستم اين امير خونخوار سخت كينه بدل بودند ، بحدي كه پس از چند روز ، قبر وي را به آتش كشيده تا بدينسان ، روان خويش را تسكين بخشيده باشند.
پسر امير ، حبيب الله در 1901 به كرسي قدرت تكيه زد. وي كه شخص خوشگذران و عياش بود ، سياست پدر را ادامه داده و با انگليس ها روش سازشكارانه اي را در پيش گرفت. در تمام مدت زمامداري ، بگونه پدر شيوه هاي جابرانه و تبعيض طلبانه اي را پيشه كرد. در ارتباط با زنان طالب وار اعلام نمود كه زنان بدون محرم ، در كوچه و بازار اجازه گشت و گذار را ندارند!
هندو ها عمامه زرد به سر بسته و زنان ايشان ، از چادري هاييكه رنگ زرد داشته باشد ، استفاده نمايند تا از مسلمانان تمييز گردند! طالبان نيز با همين ژست اسلامي فرمان صادر نمودند كه هندو ها بر خانه هاي خود ، بيرق هاي زرد نصب ، و در بيرون از منازل ، دستار هاي زرد و زنان شان ، برقه هاي زرد را به سر كنند ، تا بدينوسيله ميان هندو و مسلمان فرق شود!
آنچه بعنوان اصلاحات بنام امير قيد ميگردد ، در چند فقره خلاصه ميشود:
بموجب اصلاحات جزائي كه امير حبيب الله در محاكم بوجود آورد ، عوض كور كردن ، 12 سال حبس ، بجاي بريدن گوش ، 6 سال و بعوض قطع دست ، ده سال زندان اجرا مي شد. سياه چال هاي پدر را در هرات و قندهار تخريب ، و زندانيان را كه با تن هاي استخواني و چشمان كم بينا ، شباهت به مردگان داشتند ، از زندان بيرون كرد؛ تنها در سياه چال هاي بالاحصار كابل ، تعداد آنها به 544 زنداني مي رسيد.
تحولاتي كه در آنزمان در عرصه جهاني رونما گرديده بود ، بر افغانستان نيز اثر گذاشت ؛ در تحت تاُثير همين عامل كه هدف اساسي اما ، حفظ پايه هاي سلطه و قدرت شخص امير بود ، وي شعار ترقي و پيشرفت را بدست گرفت ،كه بايست با گسترش علم و دانش به تحقق برسد! به اين خاطر تجويز نمود كه جهت فراگرفتن سواد و دانش ، دروازه هاي مدارس در كشور باز گردند؛ اين شعار هم ، با گشايش مكاتب حبيبيه و حربيه ، گويا به تحقق رسيده و در عرصه مطبوعات ، اجازه نشر سراج الاخبار داده شد!
باري ، فهم ، باور و قابليت تحمل امير براي اصلاحات ، بگونه تمام شاهان و زمامداران خودكامه ، وابسته و دست نشانده ، در همين محدوده خلاصه ميگرديد.
روزي شخصي كه تازه از ماورالنهر برگشته بود ، خواب مي بيند كه با لباس سرخ و بالاي اسپي نشسته است؛ وي از خواب خود در جمع يارانش قصه ميكند. دوستان وي خوابش را چنين تعبير مينمايند كه وي روزي پادشاه خواهد شد. امير از اين قصه آگاه شده و دستور ميدهد تا اين شخص را دستگير ، و در باغ ارگ سنگسار كنند؛ بيچاره جوان ، اين چنين ظالمانه كشته ميشود!
روش هاي سفيهانه شاه ، آهسته آهسته ، مردم و درباريان وي را به ستوه آورده و در نتيجه ، قيام هايي در قندهار و پكتيا برپا ميشوند كه به شدت سركوب ، و صد ها نفر كشته مي شوند. از اينجاست كه بسياري از مخالفين و بويژه روشنفكران ، ناچار ميگردند تا بمبارزه مخفي روي آورند. عده اي از روشنفكران با تباني درباريان ناراضي ، جمعيت مشروطه خواهان را بنام « حزب سري ملي » تشكيل دادند كه هدف آن ، تبديل شاهي مطلقه به شاهي مشروطه بود. ديري نمي گذرد كه جواسيس دولت ، در حزب نفوذ كرده و ليستي از اعضاي آنرا آماده ، و به شخص شاه مي سپارند. شاه اعضاي برجسته حزب را كه مجموعا 45 نفر مي شد ، اعدام و يا به دوره هاي طولاني حبس محكوم مي نمايد.
محمد عثمان خان كه يكي از اعضاي برجسته همين مشروطه خواهان بود ، نزد امير آورده شده و امير شخصا ، با عصبانيت حكم مرگ او را ابلاغ ميكند. محمد عثمان در جواب ميگويد: « زحمت مرگ ما چند دقيقه اي بيشتر نيست؛ ولي زحمت محاسبه با شما ، ابدي است.»
در جمع اعضاي محبوس حزب ، شاعر جواني به اسم عبد الرحمن لودي وجود داشت. نامبرده در ضديت با استبداد فئودالي و مطلقيت عنان گسيخته امير، در نكوهش سياست مزدورمنشانه وي در قبال انگليس و سياست تباني وي در زمان جنگ عمومي اول ، در ميان درد و رنج و نارضايتي از اوضاع سياسي اجتماعي حاكم در آنزمان ، پارچه شعري طولاني اي را بعنوان « نعره » مي سرايد كه بازتاب روشن مبارزات ضد ارتجاعي و ضد استعماري مبارزين همان دوره ميباشد؛ چند مصرعي از اين شعر را بعنوان نمونه در اينجا مي آورم:
نعره
اي ملت از براي خدا زودتر شويد از شر مكر و حيله دشمن خبر شويد
تا ازصداي صاعقه اش گنگ وكر شويد وانگه چو رعد نعره زنان دربدر شويد
مانند برق جلوه كنان در نظر شويد
از يكطرف نهنگ و زديگر طرف پلنگ هر دو بخون ما دهن خويش كرده رنگ
اكنون كه گشته اند بخود مبتلا زجنگ جهدي كنيد بهر چه هست اينهمه درنگ
درحفظ راه حق همه تيغ و سپرشويد
خصم بزرگ خويش شناسيد انگليز زان پس عدوي ديگرتان است روس نيز
در اين زمانه عهد نيرزد بيك پشيز داريد ملت و وطن خويشتن عزيز
با اتحاد جمله چو شير و شكر شويد
عبدالرحمن كه تا آخر به جرگه چپ آزاديخواه كشور وفادار ماند ، در 1930 بجرم سياسي آزاديخواهي، بقول مورخ شهير غبار كه معاصر وي بود ، گلوله باران ميشود.
« حزب سري ملي » در سال 1918 تصميم ميگيرد كه امير را بقتل برساند؛ اما تطبيق اين پلان ، بنا به ملحوظاتي بتاُخير مي افتد تا اينكه سرانجام ، امير حبيب الله در 1919 در شكارگاه كله گوش لغمان كشته شده و امان الله بر تخت سلطنت جلوس ميكند. امان الله سياستي مستقل از انگليس را در پيش گرفته كه با اينكار، از حمايت روشنفكران آزاديخواه و منورين كشور برخوردار گرديد. وي متعاقبا پلان هاي انكشافي اي را روي دست گرفته كه بخواست و ميل انگليس ها سازگار نبود؛ به اين بهانه است كه انگليس ها بارديگر با قشوني منظم به افغاستان حمله و بازهم شكست مي خورند؛ سرانجام انگليس ها سياست محيلانه ديگري را برمي گزينند ، طوريكه بوسيله روحانيون مزد بگير خويش ، شاه را در خطبه هاي نماز ، لاتي و كافر خوانده و توده ها را عليه وي به سركردگي شخصي بنام حبيب الله بچه سقا شوراندند كه نهايتا به سقوط دولت ملي اماني منجرگرديد.
حبيب الله كه خود ، شخصي بي سواد بود ، بخشي از منورين دولت اماني و كساني را كه قصد ترور وي را كرده بودند ، اعدام ، و برخي را زنداني و متواري ساخت؛ جهالت مجددا بر اوضاع حاكم شد. ظلم و تعدي سراسر كشور را ملتهب ساخته و فرياد مردم بازهم رساترگرديد. روشنفكران مبارز به شيوه هاي گوناگوني ، مردم را تشويق بمبارزه و قيام مي نمودند.
اينك شعري از يك روشنفكر آزاديخواه همين دوره را بعنوان نمونه در اينجا ، اقتباس مي نمايم؛ مضمون مترقي و آزاديخواهانه اين شعر بطور شگفت انگيزي ، بر اوضاع و شرايط حاكم كنوني كشور هم ، تطبيق ميكند كه بذات خود ، درسي ميباشد آموزنده براي همه توده هاي زحمتكش و ستمديده مردم ، تا از گذشته هاي دور و نرديك همواره عبرت بگيرند؛ و پيامي ميباشد آزاديخواهانه و الهام بخش به ايشان و بويژه براي نسل جوان امروزي ، تا به آنعده از جوانان رزم ، ستيز و پيكار ضد ارتجاعي و ضد امپرياليستي ، بپيوندند كه عهد بسته اند ، در اين دنياي مشحون از ظلم ، ستم ، محنت ، خيانت ، ترس و جبن و تسليم طلبي ، درفش گلگون و پر افتخار آزادي را در سنگر پرافتخار مبارزه رهايي بخش انقلابي ، به اميد يك آينده روشن و تابناك ، مسولانه و سرفراز ، با رسالت و با شرافت ، تا سرزمين زيباي آزادي و عدالت اجتماعي ، محكم ، استوار و پر اهتزاز نگهدارند! :
تا كي از جور و ستم شكوه و فرياد كنيد سعي بر هم زدن منشاء بيداد كنيد
دست ما دامن تان باد جوانان غيور كه از اين ذلت وخواري همه آزادكنيد
صد هزاران چو منت آتش بيداد بسوخت نه نشينيد زپا دم بدم ارشاد كنيد
فتنه انگيخته تبعيض نژادي در خلق فكر آينده ملك خود و اولاد كنيد
چندي از خوان نعم سرخوش و شيرين كامند گريه بر فاقه كشان خود و فرياد كنيد
خانمان كرد تبه تا شود آباد خودش خانه ظلم و ستم يكسره برباد كنيد
تا شود برهمگان امن و عدالت قايم عالمي نو ز مساوات و حق ايجاد كنيد
اي جوانان ستم مرتجعان چند كشيد تا بكي رحم به اين دسته شياد كنيد
ننگ دارد بشريت ز چنين كهنه رژيم طرح ويراني اين بنگه ز بنياد كنيد
آشيان همه مرغان ز ستم آتش زد قصد آتش زدن خانه صياد كنيد
ندهند ارزش كاهي به حقوق بشري تكيه به برخود و بازوي چو فولاد كنيد
غازه سازيد ز خون شاهد آزادي را تا ز خود روح شهيدان وطن شاد كنيد
سوخت اي هم نفسان آتش استبدادم شرح اين سوخته را برهمه انشاد كنيد
چشم اميد به تو نسل جوان دوخته ام درخور شاُن و شرف مملكت آباد كنيد
روزي آيد كه شود خلق به خلق حاكم و ما رفته باشيم ازين ورطه ، زما ياد كنيد
مي برم در دل زار حسرت آزادي را كاش خاكم به بر سايه شمشاد كنيد
شعر من لاله باغ دل خونين منست مهوشان زيب لب وحسن خدا داد كنيد
هر كجا لاله رخي با قد سروي ديديد
يك نفس ياد از اين « جلوه » ناشاد كنيد
نادر در زمان سلطنت شاه امان الله سفير افغانستان در فرانسه بود ، وي كه بنا به اختلافش با شاه ، از پست سفارت معزول ، و در « نيس » فرانسه به سر مي برد، همواره انتظار فرصت مساعدي را ميكشيد. اينست كه چنين فرصتي بلاخره دست داده و او به ياري انگليس ها وارد نواحي مرزي افغانستان شده و سرانجام با همين پشتوانه ، با سرنگوني حاكميت حبيب الله بچه سقا، در اكتبر 1929 زمام امور را در كابل بدست ميگيرد! راستي نادر كي بود؟
نادر فرزند يحيي خان معروف ميباشد كه جهت محفوظ ماندن تاج و تخت در خانواده اش ، محمد يعقوب خان داماد خود را ، براي امضاي معاهده ننگين گندمك با انگليس ها ، تشويق نمود. يحيي خان هم ، فرزند سلطان محمد طلائي است ، شخصي كه در خدمت دولت سكهاي پنجاب قرار داشته و ايالت پشاور را در بدل پول ، به انگليس ها واگذار كرد. زمانيكه اين خانواده در هند بريتانوي مسكون بودند، نادر متولد و به پول انگليس ها پرورش مي يابد . نادر اين فرزند خلف استعمار انگليس ، زمانيكه به تاج و تخت رسيد ، برادر خود هاشم جلاد را مامور تشكيل كابينه ساخت. نادر پس از كشتار طرفداران حبيب الله، بفكر جمع آوري افرادي ميشود كه در دولت اماني مشغول كار بودند؛ يكي از سرشناس ترين آنها غلام نبي خان چرخي بود. نادر غلام نبي خان را حيله گرانه به نزد خود در قصر دلكشا خواسته و در خطاب بوي ، ميگويد:
خوب غلام نبي ؛ افغانستان به شما چه كرده است كه به آن خيانت ميكنيد. چرخي در جواب ميگويد: افغانستان بخوبي مي شناسد كه خائن كيست! نادر با شنيدن اين جواب ، به محافظين خود دستور ميدهد كه چرخي را آنقدر بزنند تا جان بدهد!
چرخي در زير لت و كوب ، از اينكه مبادا صدايش را كسي بشنود ، دستمال خودرا بدهن ميگذارد. پس از كشتار بربرمنشانه چرخي ، نادر خونخوار ، شصت نفر از همبستگان او را نيز شهيد ، و باقي اعضاي خانواده او بشمول اطفال و پيره زنان را به زندان مي افگند.
منورين و روشنفكران ديگري چون غلان محي الدين آرتي ، تاج محمد پغماني ، فيض باروت ساز ، عبدالرحمن ، محمد اسمعيل شير احمد و مهدي جان را حلق آويز يا به توپ مي پراند؛ ميرزا عبدالرحمن ، سعدالدين خان ، انور بسمل ، ميرزا رحمت الله خان غلام محمد غبار ، سرور جويا … را به دوره هاي طولاني زندان محكوم مي نمايد. نادر مي گفت:
« در ميان مليون ها نفوس افغانستان ، موجوديت چند صد جوان تحصيل يافته ارزش ندارد. »
با همين بينش و طرز تفكر بودكه امين جلاد و باند دموكراتيك خلق نيز ، بارها اعلام نمودند كه ، آنها براي حكومت كردن ، بغير از چند مليون نفر مورد قبول خود شان ، نيازي به جمعيت بيشتر در افغانستان ندارند؛ و با همين باور هم بود كه آنها در هنگام زمامداري خويش ، عملا در كشور ، جوي هاي خون را جاري ساختند!
چند روز قبل از آنكه سرور جويا و يارانش را روانه زندان كنند ، نادر در يك انجمن ادبي، به ايشان گفته بود :
« شما آزاد هستيد كه اين چنين محافلي را داير كنيد؛ اما اگر كسي در مسايل سياسي مداخله نمايد ، ولو اگر فرزندم ظاهر هم باشد ، چشمانش را با انگشتان خودم از حدقه بيرون آورده و سرش را از تنش ، جدا ميسازم.»
با چنين سياست ارتجاعي ضد بشري و عملكرد هاي عريان فاشيستي است كه نادرشاه ، نفرت و انزجار عميق توده هاي مردم را در قبال خود برانگيخته ، طوريكه مردم اين خشم و انزجار شان را ، به اشكال و شيوه هاي مختلفي متبارز ساختند. اينست كه مبارزه عليه استبداد نادري ، در دو جبهه گشوده ميشود، در داخل و در خارج كشور:
محصلان افغاني در خارج كشور ، براي اينكه ضديت و نفرت مردم در برابر دولت ارتجاعي نادر و حاميان انگليسي وي را ، براي جهانيان نمايان ساخته باشند ، يكي از آنها به اسم سيد كمال ، به ترور برادر بزرگ نادر ، محمد عزيز پدر محمد داود ، كه در برلين سفير بود ، اقدام مي نمايد. كمال زمانيكه در محكمه برلين احضار شد ، چنين بيان كرد:
« سلطنت موجوده افغانستان كه محمد عزيز ، سفير آن بود ، وابسته به انگليس بوده و افغانستان را ويران مي نمايد. من كه يك نفر افغانم ، با عقل، هوش و حواس كامل ، اين شخص را كشتم، تا بدينوسيله هم كه شده ، خشم و نفرت مردم خود را در قبال اين سلطنت و نفوذ انگليس ها در افغانستان ، به دنيا نشان داده باشم.»
محكمه جرمني اما ، حكم اعدام سيد كمال را صادر و عملي ساخته و نام سيد كمال هم ، بعنوان يك مبارز آزاديخواه ، ثبت تاريخ گرديد!
در ضديت با ارتجاع حاكم و اربابان استعمارگر آن، همچنان محمد عظيم جوان سي ساله ديگري كه تحصيل يافته آلمان بود ، با تفنگچه اي وارد سفارت انگليس در كابل شده ، و سه نفر را مي كشد؛ با اين عمل، عظيم بنوبه خويش بنيان لرزان سلطنت را تكان داده و خود ، راهي اعدامگاه گرديد ، تا اينكه اين شيوه تك روانه را، عبدالخالق جوان وطنپرست و با شهامت ديگري ، به ثمر رسانيد. عبدالخالق روزي بيان داشته بود كه « سيد كمال و عظيم ، دم مار را بريده اند؛ اكنون نوبت من است كه ، خود مار را بكشم »
اينست كه دو ماه بعد از عمليات جسورانه سيد كمال و محمد عظيم ، بارديگر كانون وحشت ارتجاع سخت تكان خورده ، طوريكه مغز نادر ، اين مرد ظالم و خون آشام را پاشان ساخت. عبدالخالق ، جوان 17 ساله ، متعلم مكتب نجات و از مليت تحت ستم هزاره و پسرخوانده غلام نبي چرخي بود.
چند روز پس از كشته شدن نادر است كه كانون وحشت و ترور ارتجاع حاكم، عبدالخالق را نيمه جان در برابر چشمان جمعي از مردم قرار داده ، و براي ارعاب شان ، اين صحنه را به نمايش ميگذارند:
از عبدالخالق مي پرسند كه براي تير اندازي به سوي نادر ، با كدام چشم نشانه گرفت ؛ آنگاه با خنجري همان چشمش را از حدقه بيرون مي نمايند! مي پرسند با كدام انگشت ماشه را فشار داده است؛ سپس همان كلكش را قطع مي نمايند! متعاقبا پيكر نيمه جان و خون آلود عبدالخالق قهرمان را ، با خشم و كيني وصف ناپذير ، با رگباري از گلوله سوراخ سوراخ نموده و به همين سان ، پانزده جوان ديگري را نيز ، به دار مي آويزند!
پس از كشته شدن نادر ، پسرش محمد ظاهر در 1933 و بطور سمبوليك ، پادشاه اعلام ميگردد ، يعني تمام قدرت و اقتدار مملكت ، در قبضه برادران نادر تمركز يافته ، و ظاهر همانند شاه شجاع از خود اختيار و اراده اي نمي داشته باشد؛ تنها تفاوتي كه ميان اين دو وجود داشت ، اين بود كه شاه شجاع تحت الحمايه مكناتن بود ، و ظاهر اسما زير نظر عمو هايش سلطنت ميكرد. اين حالت چهارده سال تمام دوام يافت. با تمركز قدرت سلطنت در دست هاشم جلاد بحيث صدراعظم ، زندان ها هم بيش از پيش ، مملو از زندانيان گرديده ، ترور ، شكنجه ، وحشت ، تهديد ، تخويف و اختناق ، به شكل كم سابقه اي بر همه جا مستولي ميگردد. در واكنش برحق و اصولي به همين وضعيت ناگوار و اختناق آميز است كه رزم آزاديخواهانه و مقاومت مبارزين ضد ارتجاع و ضد استعمار هم ، بهتر انسجام مي يابد. درك اين ضرورت بطور مثال ، در شعر يكي از شاعران پيكارجوي همين دوره ، چنين انعكاس مي يابد:
ز ظلم جان بلب آمد چه انتظار كشيد بياد سوختگان شمع سان شرار كشيد
كنيد معركه برپا بضد ظلم و ستم ز خاك مرتجعان بر هوا غبار كشيد
در اين زمانه كسي نديد و نشنيد حكومتي كه وطن را به چاله زار كشيد
جنايتي كه بملك اين وطنفروشان كرد خميد چرخ چو آن بار ننگ و عار كشيد
گذشت دور شكيب و رسيد فرصت آن چه خوش زحرف عمل را به كارزار كشيد
باين و آن نشود رفع قهر خلق مگر كه انتقام به شمشير آبدار كشيد
زنيد دست بيك انقلاب ظلم شكن كه يك بيك سر اين خائنان بدار كشيد
زمن مپرس ز بيداد اين رژيم خبيث چه ديد ديده ، و اين قلب داغدار كشيد
كنيد روي وطن پاك ازين پليدان تا بروي از خود و بيگانه افتخار كشيد
از نظر تشكيلاتي ، همين درك و ضرورت ، در ظهور سه حزب ـ حزب ويش زلميان ، حزب وطن و حزب خلق ـ متبارز گرديدكه روشنفكران آزاديخواه كشور ، در صفوف آنها متشكل گرديدند. در مقابله و ستيز با همين احزاب است كه ، حزبي دولتي بنام حزب دموكرات ملي ، بوجود مي آيد. اما ديري نمي گذرد كه عده اي از رهبران ويش زلميان ، با دست كشيدن از مبارزه آزاديخواهانه و سازش با ارتجاع حاكم ، مناصب برجسته اي را در دولت اشغال مي نمايند.
در رهبري حزب خلق ، دوكتور عبدالرحمن محمودي قرار داشت كه مبارز سلحشور ، مقاوم و پراطلاعي بود. وي بنابه مقاومت و ايستادگي در برابر حيل و دسايس ارتجاع حاكم ، سال هاي زيادي را هم در زندان گذرانيد كه بلاخره در تحت تاُثير فشار ها و شكنجه هاي جسمي و رواني زندان كه بر صحت وي اثرات ناگواري بجا گذاشت ، نيمه جان رها گرديده و در نتيجه ، در يك فاصله كوتاه پس از رهايي ، چشم از جهان مي پوشد. اعضاي ديگر حزب ، با سپري نمودن دوره هاي مختلف زندان ، بعضا به زندگي عادي روي آورده ، ولي اكثريت كماكان با ثبات و استقامت ، بمبارزه خويش ادامه دادند.
از جمع آنانيكه در حزب وطن گرد آمده بودند ، سرشناس ترين شان ، مير غلام محمد غبار ، سرور جويا و براتعلي تاج بودند. مير غلام محمد غبار ، كه علاوه بر مبارزه فعال سياسي حزبي در راه آزادي و عدالت اجتماعي كه در نتيجه آن ، سال هاي زيادي از عمر خود را در زندان و در تبعيد بسر برد ، آثار گرانبهاي زيادي هم به رشته تحرير درآورد كه « افغانستان در مسير تاريخ » يكي از آنها ميباشد ، اثري كه نگارنده ، در تدوين نكات مهم اين نوشته ، از آن بهره مند گرديده است.
براتعلي تاج ، محمد خان ميرزاد ، سرور جويا ، غلام حيدر پنجشيري ــ پنجشيري در اولين ماه هاي حاكميت مزدوران شوروي در زندان جلادان خلقي و پرچمي به شهادت رسيد ــ و بسياري ديگر از اعضاي فعال حزب وطن ، سال هاي زيادي را در زندان هاي آل يحيي سپري نمودند؛ بطور مثال سرور جويا ، جمعا 24 سال آزگار در برابر شكنجه ، رنج و عذاب زندان ايستادگي و مقاومت نمود كه در نهايت ، وي را در همان دوران زندان ، به شهادت رسانيدند. براي آشنايي بيشتر با هويت اين بزرگمرد با ثبات و با صلابت و آگاهي از كارزار مبارزات آزاديخواهانه اين انقلابي نستوه و اسطوره مقاومت ، لازم مي آيد تا در زمينه قدري درنگ نماييم.
سرور جویا ــ بزرگمرد با صلابت!
در بخش نخست این مقال
ضمن مرور بر کارنامه
های مبارزاتی برخی از
آزادیخواهان نامی
جنبش مشروعیت کشور،
اشارتی هم داشتیم به
سرور جویا بمثابه
سمبولی از مقاومت و
استواری در سنگر دفاع
از آزادی که ۲۴ سال
آزگار در برابر رنج،
عذاب و شکنجه های
قرون وسطایی در زندان
خاندان طلایی
ایستادگی نموده، و
سرانجام هم در همان
زندان به شهادت رسید؛
روحش شاد و یادش
گرامی باد!
راستی
این انقلابی نستوه و
پرچمدار با شهامت
مبارزه آزادیخواهانه
کی بود؟
سرور جویا در سال ۱۲۷۷خورشیدی در محله اندرابی کابل چشم به یک جهان پرآشوب گشود؛ وی از همان دوران صباوت با زندگی آکنده ازدرد، رنج و مشقت مردم خود آشنا گشته، که برای فهم عمیق علل و اسباب و در نتیجه خلاصی از آن، پیوسته در تلاش و تکاپوی همیشگی و خستگی ناپذیر به سر برده و مبارزه نمود. در جوانی با افکار و اندیشه های آزادیخواهانه زمان خود آشنایی پیدا نموده و دوستدار شعر و ادب گردید. او به زبان های عربی، انگلیسی و روسی بسیار روان صحبت میکرد. جویا یک ادیب و شاعرمردمی، یک ژورنالیست ژرف نگر و فعال و یک مبارز سیاسی شجاع، نترس، مقاوم و نام آور زمان خود بود؛ از همان عنفوان جوانی بود که جویا پا بمیدان مبارزه فعال آزادیخواهانه سیاسی گذاشته و تا آخرین لحظات زندگی درفش پرافتخار مبارزه ضد ارتجاعی وضد استعماری، یعنی مبارزه علیه زمامداری آل یحیی وحامیان انگلیسی شان را ، برافراشته و پراهتزاز نگهداشت.
در عرصه مطبوعات مردمی، فعالیت های پیگیر جویا با نگارش نوشته های انتقادی ترقیخواهانه و رزمجویانه سیاسی، حایز اهمیت زیادی میباشند. وی شخصا مسئولیت پیشبرد نشریه اتفاق اسلام در هرات و مدتی هم، سرپرستی نشریه انیس در کابل را به عهده داشت. مقالات آموزنده سیاسی، انتقادی و روشنگرانه وی بلاخره موجب شد تا شخصی معروف به ملا عبد الله سلجوقی، عملا برای قتل جویا توطئه چینی نماید؛ ملای مرتجع با سرهمبندی اتهاماتی پوچ، بی پایه و ساختگی و گردآوری به اصطلاح شهودی قسم خور، در صدد برآمد تا با سو استفاده از سلاح مذهب، جویا را توسط دستگاه حاکمه ارتجاعی آنوقت سنگسار نماید! اما سرورجویا با شجاعت، هوشمندی و درایت خاصی که داشت، موفق به خنثی نمودن این توطئه بی شرمانه گردید؛ باردیگر عمال ارتجاع حاکم در پی آن شدند تا جویا را مسموم سازند؛ از این حادثه نیز، جویا جان بسلامت برد!
زمانی جویا عملا مورد سوقصد قرار میگیرد، طوریکه حین بازگشت از منزل یکی از دوستان خود، در میان راه، ناگهان صدای شلیک گلوله ها سکوت شب را شکسته و مرمی های تفنگچه یک آدمکش بزدل و بی ایمان، ران و سینه فراخ جویای مبارز را، که سرشار و مالامال از عشق آتشین به آزادی، ترقی وخدمت بمردم زحمتکش و تحت ستم بود، شگافتند! جویای عزیز اینبارهم از پا درنیفتاده کشان کشان و غرقه بخون خودش را تا درب منزل بهرام علی، مستخدم دفتر کارش میرساند؛ نامبرده هم با دیدن جویا، بسرعت دست بکار شده و با آوردن یک طبیب جراح برای رسیدگی به زخم های خونچکان جویا، او را از مرگ حتمی نجات می بخشد!
سرانجام، جویا بنا به فعالیت های پیگیر آزادیخواهانه سیاسی علیه زمامداری نادرغدار و حکمرانی جانشینان بدسگالش، " مقهور" ارتجاع حاکم گردیده و به زندان می افتد؛ حتی فرزندان جویا نیز، همانند سرنوشت بسیاری دیگر از خانواده های مبارزین آزادیخواه، از خشم و کین این حاکمیت قهاراستبدادی ومزدور استعمار انگلیس درامان نمانده و از مدرسه اخراج گردیدند. برادر جویا که با زندانی شدن خود جویا، یگانه نان آور و رازق خانواده بی سرپناه بود، همچنان محکوم به حبس گردید!
جویا در سلول تار و مخوف زندان میباشد که از سرنوشت برادر خود نیز آگاهی یافته، و برای تقویت روحیه مبارزاتی وی، طی نامه ای خطاب به او می نویسد:
شهپرو زاغ و زغن محتاج قید و بند نیستند
این سعادت قسمت شهباز و شاهین کردند
دوره حبس جویا خیلی طولانی و چنانچه گفته شد، ۲۴ سال آزگار ادامه یافت! در یازدهمین سال زندان بود که وی اثری بنام « ره آورد پردرد » و در سال سیزدهم « ناله های بی اثر » را به رشته تحریر درآورد که بازگو کننده ظلم، استبداد، اجحاف و بربریت دولت نادری میباشند.
روزی خانم با شهامت و وفاشعار جویا، بلاخره فرصت دیدار و ملاقات با شوهر دربند و اسیر خود را بچنگ آورده وبا یک جهان اشتیاق و آرزومندی، بوی میگوید:
اگر اجازه باشد که عریضه ای غرض رهایی شما ترتیب بدهم، تا اگر میسرگردد شما از زندان آزاد، و مشقات زندگانی ما هم، اندکی تقلیل یابد! جویا در پاسخ بدرخواست خانم و فرزند خود علی جویا میگوید:
من میکوشم با همین دو نان خام و ریگدار سرکاری ادامه بدهم؛ توقع دارم که بخاطر آزادی ام، به کسی التجا و التماس نکنید!
جویا پس از مرخصی خانم و پسرش، به سلول خود رفته و شعری را می سراید که آغازش چنین است:
پافشاری بنمودیم که این خاک ماست
مولد و مدفن ما این وطن پاک ماست
گر خماریم یا نشه همین تاک ماست
سند ملکیتش سینه ی صد چاک ماست
سرانجام جویا پس از سپری شدن چهارده سال، از بند رها میگردد؛ زجرها و شکنجه های طاقت فرسای دوره طولانی زندان و دوری از خانواده، اما نتوانستند برعزم و اراده راسخ و روحیه و ایمان خلل ناپذیراین مبارز ثابت قدم و استوار راه آزادی و عدالت اجتماعی، اثر منفی گذارده و او را از راهی که برگزیده بود، بازدارند. روزی دوستی بدیدن وی آمده ، همینکه جویا را کماکان زنده دل، پرشور، مستانه و مصمم می یابد، با آهنگی صمیمانه و ستایش آمیز بوی چنین خطاب مینماید:
آقای جویا؛ زخم گلوله و چارده سال حبس، تک سلولی و غل و زنجیر و فشار ها و شکنجه های جسمی و روانی نادری هم، نتوانستند اندک اثری خورد کننده و منفی، بر روح سلحشور و تن زنده و زخمی شما بجا گذارند!
جویا در پاسخ، ضمن تبسم معنا داری میگوید: من جرمی نداشتم که وجدانم مرا رنج میداد؛ سپس این سروده خودش را برای دوستش زمزمه می نماید:
دل پریش کرده و شوقی برد ازخویشتنم
هرکجا بینم وخوانم ورقی از وطنم
عاشق این وطنم بلبل این چمنم
نام پیری نبرم ترک دلیری نکنم
سالها عشق وطن باخته ام بازم باز
من جوان هستم و با نیش قلم یک سرباز
هرکه با ما زسر صلح و صفا آید پیش
هرچند بیگانه بود هموطنی سازد خویش
ای خوشا آنکه بهمسلکی و ملت و کیش
همه یکدل شوند توده پاشان و پریش
تا به بهبودی ملت شوند هم آواز
بکنند مشق دموکراتیک کشور آغاز
جویا از عشق بمردم، خدمت به میهن و افشای مداوم سیاست ها و اعمال خیانتبار دولت هرگز رو برنتافته، و با زمام داران جبار آن روزگارهم، هرگز حاضر بمصالحه و سازش نگردید. استواری و قاطعیت جویا در حرف و عمل، کم نظیر و خصیصه ای متعلق بمردان بزرگ بود. روزی شاه محمود صدراعظم، از جویا و رفقای همرزم وی، طلب همکاری با دولت را می نماید. جویا در پاسخ و در صحبت رویا روی که رفقایش هم حضور داشتند، بدون هیچ هراسی میگوید:
شما کسانی هستید که بدون کار و زحمت ، بدون کدام ابتکار و خدمت عملی، مفت بر مسند قدرت تکیه نموده اید؛ تمام دارایی های مادی و معنوی ملت را به بانک های خارج انتقال داده و حیف و میل شخصی مینمایید؛ ما نماینده های مردم را بخاطر دفاع از حقوق مردم، در سلول های تاریک زندانی مینمایید؛ اگرما چهارده سال آزاد می بودیم، تا چه حدی ممکن بود بمردم و وطن خویش خدمت کنیم! پس از سپری شدن چند ماه، بازهم شاه محمود صدراعظم از جویا طلب همکاری نموده البته با این تهدید که در صورت عدم موافقت، دوباره به زندان افگنده خواهد شد! جویا بدست قاصدک شاه محمود این پیغام را می فرستد: من چیزی را که به شما گفته بودم، بازهم تکرار می نمایم. اما شما از آنچه میتوانید انجام بدهید، از زندان، زولانه، شکنجه ، اعدام... فروگذار نکنید.
در این میان، تحولاتی که درعرصه جهانی در جریان بود، خواه ناخواه بر اوضاع در افغانستان نیز اثر گذاشته، طوریکه شاه محمود هم با ملاحظه کاری های خاصه خاندان حکمران، تلاش می نماید، مشق گویا دموکراسی کند! دموکراسی قلابی تاجدار و آنهم با راه اندازی انتخابات فرمایشی شورا ( پارلمان ) ، شهرداری ها و شوراهای ولایتی. با این وجود، مردم با علاقمندی خاصی بپای صندوق های راًی رفته و نمایندگان خودشان را انتخاب کردند. غلام محمد غبار، عبدالرحمن محمودی و سرور جویا نیز، چنانچه انتظار می رفت، به نمایندگی پارلمان و شهرداری کابل انتخاب شدند. با دایر شدن مجالس پارلمانی، آنهاهم در نقش اپوزیسیون مردمی ظاهر و از این طریق ، برای اصلاحات در تمامی ساحات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی ... در جامعه، بر رژیم وقت اعمال فشار نمودند که با مخالفت و عکس العمل شدید مواجه شدند.
از اینجاست که در دور بعدی انتخابات که به انتخابات دوره هشتم شورا معروف است، از راه یابی مجدد غبار، محمودی ، سرور جویا و دیگر همرزمان شان بعنوان نمایندگان واقعی مردم بشدت جلوگیری میشود که مردم هم از تمام لایه ها واقشار اجتماعی زحمتکش، در اعتراض به این عمل استبدادی و ضد دموکراتیک رژیم، دست به تظاهرات بزرگ خیابانی زده و شعارهای آزادیخواهانه و دموکراتیک و صدا های مرگ بر شاه محمود! و مرگ بر دولت! در همه جا طنین انداز گردید. دولت خودکامه و ضد دموکراتیک هم ضمن چنگ و دندان نشان دادن وسرکوب تظاهرات مردمی، رهبران آن مثل غبار، محمودی، جویا و پانزده تن دیگر را باردیگر و آنهم بدون برگزاری دادگاه و صدور حکمی، به زندان افگنده که بعضی از آنها بطور مثال جویا، بازهم از یازده تا چهارده سال دیگراز عمر خویش را در زاندان بسر بردند! پس از سپری شدن سال ها، وزیر داخله حکومت دوره اول داود که حکیم نام داشت، برای ملاقات جویا به زندان رفته و پیام حکومتش را بوی ابلاغ می نماید: آقای جویا؛ فرمان رهایی شما صادر شده، در صورتیکه شما تعهد نمایید که دیگر، دست بفعالیت سیاسی نزده ، از حضور و شرکت در اجتماعات خود داری نموده و در سیاست دولت مداخله نمی کنید، همین حالا آزاد میشوید. جویا پس از اندکی تاًمل میگوید: لطفا شما دادگاهی را فرا بخوانید؛ و چنانچه دراین دادگاه بطور اثباتی مجرم شناخته شوم، من حاضر خواهم شد بعقب مگروفون رفته و عملا و علنا توبه نمایم تا تمام جهانیان از جرمم آگاه گردند؛ اما برعکس، در صورتیکه جرمی را مرتکب نشده باشم، پس چرا بی جهت پوزش بخواهم؟! وزیر داخله میگوید، آقای جویا؛ اگر توبه نکنی، از حبس نجات نخواهی یافت. جویا در پاسخ میگوید: برو حکیمجو و به ارباب خود بگو! صد بار زندان را نسبت به آن آزادی خفت باری که شما دارید، ترجیح میدهم؛ سپس جویا به سلول خود رفته و شعر زیر را بعنوان « خوی پلنگ » می سراید که چند بیت آنرا در اینجا نقل می نماییم:
رهایی نیرزد به گردن پتی ها
ز آزادگان پیش هر کور و لنگی
نیرزد چو روباهی سوراخ جستن
بخویش آنکه پرورده، خوی پلنگی
فتح تا نجوییم مردانه یاران
خوشست مر ترا گوشه دهمزنگی
باری، جویا این بزرگمرد با صلابت و اسطوره جاودانه مقاومت راه آزادی، استقلال، دموکراسی وعدالت اجتماعی، ۲۴ سال آزگار از زندگی پر ارج خود را در زندان آل یحیی سپری نمود؛ تطمیع، تهدید، تخویف، شکنجه، غل و زنجیر، سلول انفرادی و دیگر مصایب و مشقات زندان و بلاخره محرومیت از دیدار زن و فرزند و خانواده... هیچکدام نتواستند روحیه عالی و اراده مقاوم و خلل ناپذیر این رزمنده پرشورو استوار مقاومت و آزادی را سست و ضعیف ساخته و او را به سازش یا تسلیم بکشانند! اینست که دشمنان زبون و سوگند خورده آزادی، دیگر حتی در زندان و در اسارت هم، نتواستند حضور پربار و پرافتخاراین سمبول شکست ناپذیر مقاومت و آزادگی را تحمل نموده و سرانجام وی را در خلوت مرگبار زندان و در ظلمت دخمه هایش، ناجوانمردانه به شهادت رسانیدند. روحش شاد و یادش گرامی باد!
جویا آخرین نفرت خویش در قبال خاندان ستم پیشه و مزدور طلایی را در پارچه شعری بعنوان « بدنامی صیاد » بیان میدارد که چند مصرع آنرا در اینجا نقل می نماییم:
من ندارم هوسی کز قفس آزاد شوم
یک نفس روی گلی دیده و دلشاد شوم
نیست باک ار شدم آواره و خاشاکی سوخت
خوبست که باعث بدنامی صیاد شوم
نه من آن عنصر سستم که ز تحریک بهار
پیش ارباب فرومایه به فریاد شوم
شیوه عشق و وفا پیش برم در ره عشق
تا چو پروانه به سربازیم استاد شوم
آبرویست گر از ظلم به آتش سوزم
یا به زندان سیه مرده و برباد شوم
یا ببرم دم صیاد و دو گوش گلچین
از چمن رانده و برهمزن بیداد شوم
جویا با بجا گذاشتن آثاری گرانبها و یک سنت انقلابی افتخارآمیز و غرورآفرین برای رهروان راه آزادی و انقلاب، به جاودانگی و ابدیت پیوست!
اینست که رهروان و رادمردان دیگری، درفش خونین و پرافتخار این آزاده انقلابی و مبارز نستوه و نترس را به زمین نگذاشته و به پیروی از سنت والای انقلابی جویا و یارانش، در همه دوره های بعدی، در برابر جمله ستم پیشگان و ستمگران رنگارنگ از بازماندگان خاندان طلایی تا مزدوران حقیر سوسیال امپریالیسم شوروی یعنی خلقی ها و پرچمی های جنایت پیشه و میهن فروش، بمبارزه و مقاومت انقلابی رو نموده و در این راه بهمان شیوه جویا، از هیچ چیزی و از هیچ کسی نهراسیده و جان های عزیز خویش را در پای مقاومت، آزادی، عدالت اجتماعی و در یک کلام ، در راه انقلاب قربان نمودند که روح شان شاد و یاد شان گرامی باد!
برای گرامی داشت یاد و خاطره همین مبارزین جانباخته راه آزادی و انقلاب و بپاس جانبازی های غرورآفرین ایشان است که من وظیفه خود می دانم تا با استفاده از فرصت، نام های والای شانرا ، البته در محدوده اطلاع و آگاهی خودم، در اینجا ذکر نمایم؛ لازم بیادآوری می دانم که من شخصا با بسیاری از این شهدای سربکف راه عزت، شرافت و عظمت، یعنی راه پرافتخار آزادی و انقلاب، آشنایی و همرزمی داشته ام:
دوکتور سید کاظم دادگر، دوکتور سید ظاهر رزبان، دوکتور صادق یاری، دوکتورسید هاشم مهربان، جانبازخان، اکرم یاری، مجید کلکانی، شاپور روئین، نادرعلی، یحیی آذرخش، دوکتور فاروق آذرخش، علی حیدر لهیب، خداد خروش، عبدالصمد، عبدالواحد، ببرک محمودی، محمد نسیم، مسبح الله ، سید نادر، سید ابراهیم شاه، محمد نبی، محمد عظیم سیاه، عبدالعلا رستاخیز، دوکتور جعفر طاهری، دوکتور شاه محمود، سید بشیر بهمن، انجنیرلطیف محمودی، میرمسجدی، محمد یونس، نجیب الله، شیرعلم، اسدالله پنجشیری، میرویس، ناهید صاعد، جمیله، بسم الله رنجبر، محمد انور فیاض و تعداد بسیار زیاد دیگری که من با ایشان آشنایی مستقیم نداشتم.
اینک گوشه ای از جریان محاکمه چند همرزم آزاده و انقلابی را در اینجا بازگو می نمایم:
سید بشیر بهمن را به دادگاه جلادان خلقی و پرچمی احضار نمودند؛ در صورت دعوی ایکه علیه او اقامه شده بود، چنین تحریر شده بود: شما ضد دولت فعالیت کرده و دولت را دست نشانده و وطنفروش خوانده اید. بهمن شهید در پاسخ، ضمن دفاع از عقاید سیاسی خود، اظهار داشت:
بلی، این دولت وابسته به شوروی و دست نشانده آنست؛ و شما کسانی که اکنون می خواهید ما را محاکمه نمایید، از جمع غلامانی هستید که از خود هیچ اراده ای نداشته و مطابق بدستور اربابان تان عمل میکنید. بهمن علاوه کرد: جرم من اینست که علیه شما و اربابان تان دست بمبارزه آزادیخواهانه ملی و طبقاتی زده ام؛ از منافع خلق های ستمدیده و از موضع کارگران و سایر اقشار زحمتکشی که توسط سوسیال امپریالیسم شوروی سرکوب و استثمار میشوند دفاع نموده و می نمایم؛ با شرف زیسته و هرگز سرتعظیم بدرگاه شما خاینین و روس های تجاوزگر نخواهم سایید؛ حلقه ننگ و غلامی را همچو شما بگردن نه آویخته، و برعکس به مردم خود و به تاریخ حماسه آفرین شان اندیشیده و می اندیشم. بفرمایید، هر فرمان و دستوری را که اربابان تان صادر نموده اند، در مورد من اجرا نمایید؛ یقین دارم تاریخی را که فرزندان غرورآفرین کوهپایه های میهن خواهند نوشت، در مورد ما حکم و قضاوت میکند. مرگ بر سوسیال امپریالیسم این دشمن خونخوار بشریت! مرگ بر وطنفروشان جنایت پیشه خلقی و پرچمی!
سپس استاد مسجدی از جا برخاسته، با قیافه و ژست پرغرور خود و با خواندن این شعر:
من فداکارم و جان باختن آیین منست
خدمت برزگران و کارگران دین منست
قلب اعضای بی شرم محکمه را داغان ساخته و به دفاعیه خود چنین آغاز کرد: شما جناب که بر مسند قضا نشسته و در مورد ما گویا قضاوت مینمایید، یقین دارم افغان نیستید و فقط با پوشیدن کالای افغانی و دایر نمودن یک محکمه مسخره نمایشی که فیصله آن صادرشده میباشد، عملا به سند وطنفروشی خویش مهر صحه میگذارید. اگر شما افغان باشید، آیا گاهی از خود پرسیده اید که این طیارات غول پیکری که در فضای کشور طیران دارند، چکار میکنند؟! منکه افغانم میدانم که طیاره های روسی بوده که بخاطر تجاوز بر حریم کشور ما، بخاطر سرکوب مردم آزاده و وطنپرست ما، برای ریختن بمب های آتش زا، برای سوختاندن و تخریب خانه های مردم و کشتار توده های فقیر و زحمتکش این دیار، وبلاخره غرض کسب و غارت نعم مادی کشور ما به اینجا آمده اند.
ما از موضع دفاع از میهن و مردم خویش و از منافع شان دست به مقاومت آزادیخواهانه زده ایم. ولی شما در بدل پول، عیاشی و شرابخوری لال و کورشده و همه چیز را فروخته اید. شما افغان نبوده و نیستید. منکه افغانم ، در مملکت خودم ، توسط شما که روسی هستید و تجاوزگر، محاکمه میشوم!
دولت شوروی، تجاوزگر، غارتگر، و عملش آدمکشی، جهانسوزی و جهانخواری میباشد. ما ازمبارزه آزادیخواهانه مردم قهرمان خویش، از منافع طبقاتی زحمتکشان، دفاع نموده و جنایات روس ها و نوکران خلقی و پرچمی شان را قاطعانه افشا و محکوم می نماییم. ما محکوم تاریخ نیستیم و مانند شما ، ننگ ابدی را کمایی نکرده ایم. من خدمتگذار مردم هستم و نه وطنفروش و تسلیم طلب. تاریخ در مورد ما و شما قضاوت خواهد کرد و سنگ و چوب این کشور که خوشبختانه با تعهدی که کرده ایم، خون ما روی آن می ریزد، از شما و اربابان کثیف تان انتقام میگیرد.
بعد از استاد مسجدی نوبت به انجنیر لطیف محمودی، نجیب، محمد یونس و شیرعلم رسیده که در برابر قضات یک محکمه فرمایشی دستوری، به دفاعیه خویش پرداختند. آنها با رد اتهامات وارده و با تحلیل روشن از اوضاع آنوقت، تمام جنایات و آدمکشی های آنان را بطور مستند و مستدل بیان داشتند که قضات از خجالت و شرمساری سکوت نموده و سربلند نکردند.
آنها گفتند که شما آقایان از خود هیچ اراده ای ندارید. شما کشور خود را با همه غنا و فرهنگ درخشانش، به ودکا فروخته و به این مناسبت، نشان افتخار وطنفروشی را از برژنف کثیف و آدمکش بگردن کرده اید. شما با چشم باز می بینید و می گذارید که نفت و گاز، یورانیوم، پنبه، طلا، زمرد، لاجورد، سمنت، آهن، مس... توسط اربابان تان بغارت می رود و شما در کیف نشه ودکا میباشید.
نجیب در اظهاریه خود پرسید: شما که دم از انقلاب می زنید، بفرمایید بگویید که چه طبقه ای را و توسط کدام طبقه سرنگون کرده اید؟ غلامی را کشته اید، و طوق غلامی او را خود بگردن نهاده و مردم را در قید استعمار سوسیال امپریالیسم گرفتار کرده اید.
در این محکمه دو آزاده مرد دیگر نیزبه افشای اعمال شوم باند های وطنفروش خلقی و پرچمی پرداختند. قضات وجدان باخته اما در نهایت، حکم اعدام همان پنج نفر اول را صادر نمودند.
آدمکشان خلقی و پرچمی میراث کثیف وطنفروشی خویش را برای سران مجاهدین و طالبان و اینک برای کرزی و یارانش گذاشتند. اکنون هم شانه های مردم ستمدیده کشور، زیر بار ظلم این وطنفروشان امریکایی خم شده و روزانه خون دها انسان زحمتکش و مظلوم ریختانده میشود!
این وطنفروشان و جلادان هم که زیر نام آزادی و دموکراسی امریکایی، کشور را به اربابان خویش فروخته اند، در اثر کار و پیکار انقلابی فرزندان پابرهنه این سرزمین مردخیز که درفش پرافتخار آزادی واقعی ، دموکراسی مردمی و عدالت اجتماعی را برافراشته اند، به جزای اعمال شان خواهند رسید.