www.baaba.eu

 

 

       

نوشته: ا. انیس

"از کوزه همان تراود که در اوست" پاسخی میباشد به اظهاراتی که به امضای هیئت تحریر نشریه 7 اکتوبر ــ شماره دوم، زیر عنوان "صحبتی با قطب نما نویس" به نشر رسیده است.

صحبت هیئت تحریر نشریه مزبور، بقول خودشان با قطب نما نویس(؟!)، ظاهرا پیرامون دو موضوعیست که در "قطب نمای" شماره  اول به عناوین "یادداشتی پیرامون یک انتقاد اصولی" و "نقدی بر دیدگاه ضد امپریالیستی هواداران جنبش انقلابی مردم افغانستان (هجاما)" چاپ شده اند.

"صحبتی با قطب نما نویس" به معنای واقعی کلمه، تلاشی است بیهوده و بسیار ناشیانه برای سرپوش گذاری برعملکرد های انحرافی و انحلال گرایانه ایکه انشعاب در "جبهه ..." ماحصل منطقی شان میباشد.

البته تردیدی نمیتوان داشت که صحبت و تبادل نظر، بحث و جدل، تضاد و بالآخره نقد و مناظره در هر مورد و مسئله ای، چه بسا پیرامون مسایل سیاست انقلابی، یک امر بدیهی و یک ضرورت اجتناب ناپذیر میباشد. بتأسی از همین درک و ضرورت  است که "قطب نما" مسئله بحث، جدل و انتقاد را که یک اصل اساسی در تکامل اشیاء  و پدیده ها میباشد، بعنوان یکی از بنیادی ترین شاخص های تبیین کننده سیاست نشراتی خود دانسته، طوریکه با گنجانیدن همین نکته در یک ستون همیشگی، میخواهد که بدینوسیله ضمن تأکید بر ضرورت انتقاد، همچنان دعوت خود از خوانندگان را برای کاربرد عملی این سلاح مبارزاتی، پیوسته تجدید نماید.

به باور ما، چنانچه مبرهن هم ساخته ایم، از تضاد و اصطکاک افکار و کاوش در اعماق واقعیت هاست که نور حقیقت تجلی می نماید و ...

با این وجود اما، خاطر نشان باید ساخت که، هر "صحبت" و هر اظهار نظری را، آنچنان که ما استنباط می نماییم، نمیتوان و نباید انتقاد  یا دقیقتر بگوییم نقد  نامید.

میان نقد بمثابه یک عنصر اساسی بررسی واقعیت جهت دسترسی به حقیقت، و یک ابزار اساسی برای اصلاح، تغییر و تکامل، و میان یک اظهارنظر اغواگرانه، یک صحبت عامیانه و یک اتهام و برچسپ، خط تمایز قرمزی وجود دارد که به هیچ معیاری نمیشود از آن تخطی نموده یا آنرا مخدوش گردانید. البته درخود متن، باردیگر به این موضوع برخواهیم گشت.

در اینجا اما، برای نشان دادن مرز میان صحبت عامیانه و نقد علمی، گذشته از همه میشود که به خود موضوع مورد بحث، یعنی به "صحبت ..." هیئت تحریر 7 اکتوبر، و نوشته مورد نظر در "قطب نمای" شماره  اول بعنوان "نقدی بر "دیدگاه ضد امپریالیستی هواداران ..." بمثابه یک نمونه ابژکتیف و گویا برای قضاوت، بسنده کرد.

نیازی نیست که به مجموعه مقالات "قطب نما"، و یاهم دورتر رقته و به نوشته های نگارنده  مراجعه شود. با صراحت باید اذعان داشت که اگر پای خوانندگان و قضاوت شان در میان نبود، ارزش آنرا نداشت که یک سطری هم برای هیئت تحریر 7 اکتوبر بنویسیم، زیرا گذشته از اینکه "صحبت ..."  شان، چه از نظر شکل و چه مضمون، در یک سطح فوق العاده نازلی قرار دارد، باید گفت که ما تا ایندم، بقدر کفایت برای اینان گفته و نوشته ایم و از آنجمله میباشد سند 109 صفحه ای "ادعا ها و واقعیت ها" نوشته ا. انیس، که نه تنها یک نمونه عملی از نقد و بررسی را بدست میدهد، بلکه همچنان خواننده علاقمند را، بطور زنده و مستند به عمق قضایا و  خاستگاه اصلی  اختلاف بویژه با آن دو تن از اعضای سابق "جبهه ..." رهنمون میگردد که اینک در پشت نام "هیئت تحریر 7 اکتوبر" خود را پنهان نموده اند.

همینجا باید قید نماییم که ما در ادامه گفتار پیرامون "صحبت ..." همین دو عضو سابق، از عبارت  مخاطبین ما  و از ضمایر اشاره مثل  آنها  و  اینان  ... استفاده خواهیم کرد، چون مخاطبین ما، در پای "صحبت ..." خویش، امضای مشخصی نکرده اند.

باری، گفتنی های ما با اینان از "قطب نما" شروع نمیشود؛ سرنخ این کلاوه  در جای دیگریست، و کارنامه های "درخشان" این حضرات، دیگر اعجابی هم برنمی انگیزد!

آنها که زمانی در کنار ما در "جبهه ..." حضور داشتند، با کارنامه های ماندگارشان که اصول و موازین سیاست انقلابی را تخطئه می نمایند؛  با پشت کردن به سنت مبارزه درونی، که اصل مبارزه طبقاتی در همه زمینه ها و چه بسا در یک تشکل مبارز دموکراتیک از قماش "جبهه ..." بدان تمکین می نماید؛  و بالآخره با فرار از سنگر، که ما به همه دلایل متذکره، آنرا گران آمدن بار مبارزه  ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی برایشان، تعبیر نموده ایم ... عملا اتمام حجت کرده اند.

اما آنها این قضاوت ما را که بدوا و بطور علنی رسمی، در همان اعلامیه سیاسی چهار صفحه ای بتاریخ 23 نوامبر 2002 تصویب و انتشار یافت، اینک در نشریه 7 اکتوبر، اتهام و برچسپ خوانده  اند و نه بیان حقیقت!

عنوان "از کوزه همان تراود که در اوست"  اسمی میباشد با مسمی که مصداق عملی خود را در همین اظهاریه  ایشان نشان میدهد؛ انتظار دیگری هم نمی رفت که از کوزه مخاطبین آزموده شده ما، چیز دیگری بتراود!

حق با کیست؟ کی ها راست می گویند و چه کسانی واقعا برچسپ می زنند؟ مبانی اثبات حقیقت در تئوری و پراتیک چیست، و مدارک و براهین آن کدام اند؟

موضع "قطب نما" در قبال (هجاما) چه بوده، و مخاطبین ما در 7 اکتوبر، از آن چگونه استنباط نموده اند؟ ...

"از کوزه همان تراود که در اوست" در اینجا میکوشد که عمدتا به همچو سوالاتی پاسخ داده ، و قضاوت راهم، به خوانندگان واگذارد. لازمه یک قضاوت همه جانبه و منصفانه، البته برعلاوه  "7 اکتوبر"  و نوشته های مورد نظر در "قطب نما"، همچنان مطالعه باقی اسناد و مدارکی میباشد که در خود متن و در ارتباط با موضوعات مورد نقاش، به آنها اشاره خواهد شد.

"از کوزه همان تراود که در اوست" صحبت مخاطبین ما در 7 اکتوبر را که متضمن اظهاراتی پیرامون دو موضوع متفاوت میباشد، بناگزیر به دو بخش تقسیم، و بنابراین هرکدام را بطور مستقل و جداگانه ای مورد مداقه قرار میدهد:

بخش اول ناظر برمسایل درونی "جبهه ..." در زمانی که آنها عضویتش را داشتند میباشد؛  "از کوزه همان تراود که در اوست" اینک با همین  بخش، آغاز نموده است.  

بخش دوم "از کوزه همان تراود که در اوست" مختص به ارزیابی موضع "قطب نما" در قبال (هجاما) و استنباط مخاطبین ما از آن میباشد، که نشر آن، به شماره آینده موکول میگردد.

افزون برآن، نوشته های تازه و آماده دیگری هم یرامون روده درازی های مخاطبین خویش در 7 اکتوبر و اظهار نظرهای کسانی دیگر هم داریم، که نشر شانرا بدلیل تراکم مطالب این شماره، به ناچار می بایست به شماره آینده "قطب نما" و نشریه احتمالی دیگر "جبهه ..." موکول کرد.

البته ممکن بود که بجای ارزیابی یک "صحبت معمولی"، صفحات "قطب نما" را به دیگر مسایل بسیار مبرم و ارزشمندی اختصاص می دادیم؛ مگر در آنصورت آمادگی ما برای شنیدن اظهار نظر ها، پیشنهادات ... و درخواست ما از خوانندگان برای انتقاد مواضع "قطب نما" نقض میگردید.

زمانی مخاطبین ما، پا را از گلیم خویش فراتر گذاشته و بما گویا اندرز داده بودند که نباید در بیان افکار و نظرات خویش واهمه داشت!  ما این "اندرز" را در همان زمان هم، با جان و دل پذیرفته و اینک بازهم، بروفق آن عمل نمودیم!

جدا امکان داشت که پاسخ مخاطبین خویش را در چند سطری ارائه میکردیم؛ یعنی اعترافات شانرا با جملات و عبارات خودشان نقل کرده و بنابراین، مسئله را انجام یافته تلقی می نمودیم. اما در آنصورت نمی شد، دیگر مدعی تحلیل، ارزیابی و نقد به هدف شناسایی حقیقت و آنهم در خدمت اصلاح، تغییر و تکامل گردید.

باری، اگر قرار باشد که به شیوه مخاطبین عمل نه نماییم، راه دیگری جز بحث، تحلیل و نقد در امر مبارزه باقی نمی ماند؛ و این آن شیوه، وسیله  و محملی است که "قطب نما" خودش را بدان متعهد میداند، اگر بنا باشد که واقعا قطب نما، و زبان گویای هر فرد آزادیخواه  و انقلابی گردد.

خلاصه از آنجاییکه ما به اصلاح، تغییر و تکامل باور داشته و بقدر توان برایش خواهیم رزمید، شاید مخاطبین ما بالآخره  از خر دجال ــ از کاربرد این عبارت معذرت می خواهم ــ و مرکب لجاجت پایین جسته، به واقعیت خشن و حقیقت هرچند تلخ تمکین نموده و در نتیجه، "صراط المستقیم" را گزینه خویش سازند!

"از کوزه همان تراود که در اوست" بریک چنین زمینه، و برای تحقق اهدافی از این قبیل، نگارش یافته است.

 

درآمدي بر موضوع

« صحبت » مخاطبين ما بقول خودشان با « قطب نما » نويس، چنانچه تذكار يافت، يك صحبت بسيار معمولي، و يك اظهار نظر عاميانه و مبتذل ميباشد و نه بيش؛  مخاطبيني كه هنوز قواعد « صحبت » را فرانگرفته اند، فقط كوشيده اند كه قلم را با كاغذ آشنا ساخته و بدينسان مشق تحرير نمايند.  عجب كوششي رهگشا و چه صحبتي بليغ و جاندار! 

آري، افراد شناخته شده ايكه در پشت نام هيئت تحرير خود را پنهان نموده و جراُت امضاي خود شانرا در پاي اظهاريه شان نداشته اند، هيچ ضرورتي را براي توضيح و تشريح پيش زمينه هاي موضوع مورد مناقشه نمي بينند، توگويي كه فعل و انفعالات سياسي، جدا از ديگر رويداد هاي و پديده هاي اجتماعي و بنابرين فارغ از هر  نوع قانونمندي اي باشند!

آنها اصل عليت را كه عام و ذاتي همه اشيا و پديده هاست، مثليكه قبول نداشته باشند، زيرا ما قبلا هم، بخصوص در نوشته « ادعا ها و واقعيت ها » ايشان را بخاطر عدم رعايت همين اصل، سرزنش نموده ايم كه باز هم طرفي بدان نبسته اند!  يا اينكه برعكس، آنها در حرف همه را قبول داشته، ولي در برقراري رابطه ميان حرف و عمل عاجز، و يا هم بدتر از همه، از كاربرد آن، بويژه آنجاييكه منافع شان اقتضا نمايد، عامدانه طفره ميروند!

علت هرچه باشد، ولي چشم پوشي از روابط متقابل ميان پديده ها، ناديده انگاشتن پل ارتباطي ميان علت و معلول، انگيزه و نتيجه … نمايانگر بينش، منطق و شيوه عمل متافزيكي ميباشد كه با اتكا بدان، نميتوان بر هستي يك پديده تدقيق كرد، علل آشكار و نهاني آنرا كشف نمود، ماحصل تحقيق خود را دوباره در بوته آزمون پراتيك تجربه و به اثبات رسانيده و بر اين مبنا، سرانجام قانونمندي وقوع، تغيير، تحول و تكامل همان پديده را تدوين نمود.  براي اينكار شاق در پروسه شناخت، برعلاوه آگاهي و اطلاع بمفهوم عام، دانش ديالكتيك و قابليت كاربرد خلاقانه آن در عمل، لازمي ميباشد كه اصل عليت، يك ركن اساسي و تفكيك ناپذير آنست.

باري، ما مخاطبين خود را بدين مناسبت قبلا سرزنش نموده و بازهم سرزنش مي نماييم؛  آنها در « صحبتي با قطب نما نويس » بخوانندگان توضيح نمي دهند كه چرا كساني بر ايشان برچسپ و اتهام مي زنند؟  آخر همان به اصطلاح اتهام و برچسپ عنوان شده بايد از خود دليل و دلايلي داشته باشد كه اين حضرات همه را مسكوت گذاشته و نمي خواهند فاش شود!  چه بي هيچ دليل و بدون علت و انگيزه اي، نمي شود كه بر كسي تهمت زد؟

آنها براي روشن نمودن برچسپ هاي ديگران و بطلان شان، هيچ دليل و برهان و هيچ مدرك و سند اثباتي ارائه نمي كنند!

اينان چگونه مبارزيني هستند كه براي اثبات حقانيت ادعاي خويش و تخطئه اتهام ديگران، هيچگونه استدلال علمي و منطقي نمي نمايند؟!  خوانندگان، يعني آنانيكه ناظر عيني رويداد ها نبوده اند، بدون كدام مدرك ملموس و بدون استدلال علمي و منطقي، چطور و چگونه بايد قادر گردند تا برچسپ را از واقعيت تشخيص داده و سرانجام قضاوت نمايند؟ …

با يك چنين شيوه نگرش و عمل كه نميتوان به تتبع و تفحص در واقعيت پرداخت؛  با چنين شيوه اي نمي شود هيچ رويداد و پديده اي را تحليل و بررسي كرد؛  با يك چنين شيوه اي ممكن نيست كه بلاخره حقيقت امور را شناخته و بر مبناي يك درك و شناخت عيني و مستدل، به قضاوت رسيده و حكم خويش را صادر نمود.

با همه اين ملاحظات بسيار اساسي، چنانچه مبرهن است، مخاطبين ما يا اصلا آشنايي نداشته و در نتيجه معذور ميباشند،  و يا اينكه بدلايلي كه در اين مقال بدان خواهيم پرداخت، به شيوه تفكر علمي و عمل اصولي وقعي نگذارده و بيهوده ميكوشند كه آفتاب را با دو انگشت پنهان نمايند! پس ادعاي مبني بر اتهام و برچسپ توسط ايشان، كه بازهم البته با ارائه فاكت و مدرك، بطلان آنرا ثابت خواهيم كرد، فاقد هرگونه پايه عيني و موضوعيت علمي ميباشد.

بتاُسي از همه اين ملاحظات، و براي اينكه خواننده علاقمند بموضوع، بلاخره بتواند قضاوت نمايد كه حق با كيست؛  و براي اينكه جديت و اصوليت « قطب نما » را در همين زمينه هم مبرهن ساخته و نشان داده باشيم كه « قطب نما » اسمي با مسمي بوده و وظايف و مسؤليت هايي در قبال دارد، لازمي دانستيم تا برخي از نكات مجهول در اظهاريه ايشان و آنچه را كه آنها آگاهانه مسكوت گذارده اند، توضيح و تشريح نمايم؛   پس صحبت را از همين عنوان اظهاريه شان آغاز نماييم:

 

"صحبتي با قطب نما نويس"

مخاطبين ما به اظهاريه خويش، همين عنوان را داده اند!  اين عنوان  چه چيزي را افاده مينمايد و ارتباط آن با واقعيت عيني چيست؟  چرا آنها به چنين كاري مبادرت ورزيده اند و قصد و نيت شان چه ميباشد؟

« صحبتي با قطب نما نويس » فقط « قطب نما نويس » را مخاطب قرار ميدهد، يعني فردي كه « قطب نما » را بايد بنويسد؛  هر احتمال ديگري در اين عنوان، منتفي است.  البته مضمون « صحبت » ايشان، چيزيست كه ما در ادامه اين مقال بدان خواهيم پرداخت؛  اما در اينجا مي بايد توضيح نمود كه « قطب نما نويس » كيست؟  آيا همچو چيزي امكان پذير ميباشد؟ آيا حقيقت دارد كه فردي « قطب نما » را مي نويسد؟ آيا چنين امري اگر درست هم باشد، از نظر عملي امكان پذير خواهد بود؟ …

پاسخ به همه اين پرسش ها هم، بايد مدركي باشد كه بر مبناي آن، جديت و مصداقيت آدم ها را به آزمون گرفت.

باري،  « قطب نما »  ارگان  نشراتي چه بسا   مركزي    « جبهه متحد ضد امپرياليسم و ارتجاع ـ افغانستان » ميباشد؛  بدين معنا كه اين نشريه نه ملكيت خصوصي مربوط به يك شخص معين، بلكه متعلق به يك تشكل سياسي و چه بسا متعلق به هر انسان آزاديخواه و انقلابي ميباشد.  پيشبرد امور نشراتي « جبهه… » و بويژه « قطب نما » امري نيست كه انجام آنرا فرد معيني ـ حتي اگر اين فرد قادر بدان هم باشد! ـ  به عهده داشته باشد.  اين مهم، وظيفه همگاني«جبهه…» بمقتضاي درك نيازمندي هاي مبارزاتي اش ميباشد؛  بنابرين نشر « قطب نما » ملهم از اراده جمعي و تبلور مساعي عملي و مشترك اعضاي « جبهه … » و علاقمندان و در مجموع، رهروان راه آزادي، دموكراسي و عدالت اجتماعي ميباشد.  از همين جهت است كه « قطب نما » بحق به هر فرد آزاديخواه و انقلابي تعلق داشته و زبان گوياي وي ميباشد.

« قطب نما » زير نظر كميته نشرات، يكي از ارگان هاي تشكيلاتي « جبهه متحد ضد امپرياليسم و ارتجاع ـ افغانستان » به نشر مي رسد.  پيشبرد كار هاي عملي نشراتي « قطب نما » را هيئت تحرير منتخب آن به عهده دارد كه اعضاي آن در قبال « جبهه … » و در روابط خارجي، مسؤليت فردي و جمعي دارند.  مسؤليت هر مطلبي را  كه  در پاي آن  « هيئت تحرير »  يا   « قطب نما » امضا شده باشد، هيئت تحرير، و باقي خود نويسنده هر مضمون، متقبل ميگردد.

نويسندگان « قطب نما » به هيئت تحرير خلاصه نگرديده، بلكه از داخل و خارج « جبهه … » هم، به      « قطب نما » مطلب مي نويسند. از شماره دوم به بعد است كه در پاليسي نشراتي « قطب نما » تغييري مبني بر نشر مضامين نويسندگان به امضاي خود شان رونما گرديده است.

همه اين ملاحظات متذكره در اينجا كه از امور بديهي در كار نشر و چه بسا يك نشريه دموكراتيك ميباشند، تنها بخاطري بوده است تا بدينوسيله نشان داده باشيم كه « صحبت » مخاطبين ما تا چه حد بي پايه و بدور از واقعيت عيني ميباشد، زيرا آنها با كاربرد عبارت قطب نما نويس  خواسته اند  بخوانندگان القا نمايند كه  « قطب نما » را گويا يك فرد  معين مي نويسد!!!  و اين در حكم چشم پوشي عامدانه از واقعيت و تحريف آن، و بلاخره يك دروغ محض ميباشد.

اگر قرار بود كه، بنا به ادعاي اين عالي جنابان، « قطب نما » را ـ چنانچه اين كار اصلا ممكن باشد ـ يك فرد بنويسد، پس در آن صورت چه ضرورتي ميتوانست براي كميته نشرات، هيئت تحرير و در نهايت براي يك نهاد سياسي بنام « جبهه… » وجود داشته باشد؟ اگر ممكن بود كه « قطب نما » را يك فرد بنويسد، پس چرا مطالب آن، بنام هاي متعددي نشر شود، و حكمت و ضرورت اينكار در چيست؟ در حاليكه برعكس، امضاي همان شخص موهوم در پاي همه مطالب و نوشته هاي منتشره در « قطب نما » مي توانست در خدمت شهرت طلبي هاي انديويدوآليسم خرده بورژوايي قرار گيرد؛  پس ديده ميشود كه « قطب نما نويس » موهوم و خيالي، كه فقط تراوش ذهني و اختراع ناموفق مخاطبين ما ميباشد، حد اقل از همين شهرت طلبي هم مبرا ميباشد، چون مضامين خود را بنام ديگران مي نويسد!!!

اگر « قطب نما نويسي» وجود داشت، پس « قطب نما » ميتوانست بگونه شماره اول، بدون امضاي نويسنده  يا نويسندگان، چنانچه معمول هم ميباشد، نشر شود؛  در حاليكه « قطب نما » برعكس، چنانچه اشاره شد، از شماره دوم به بعد، پاليسي نشراتي خود را تغيير داده و در نتيجه، مطالب آن بنام نويسندگانش نشر ميشود.  اگر مخاطبين، همان شماره اول « قطب نما » را هم مد نظر داشته اند، همين نكته باز هم، كوته نظري سياسي شان را مبرهن ميسازد، زيرا اينان اصلا به اين نيانديشيده اند كه نشريه يك جريان سياسي، به يك شماره پايان نمي يابد؛  اگر حاصل كار يك فرد در يك شماره، بيشتر از ديگران باشد؛  اگر نوشته هاي يك فرد به امضا هاي مختلفي هم انتشار يابند، بازهم اين دليل نميشود كه نشريه يك جريان سياسي را به يك فرد نسبت داده و نويسندگان ديگر، و يك ارگان مشخص بنام « هيئت تحرير » را سبكسرانه انكار، و بدين نهج، واقعيت را جعل و تحريف كرد!

اگر ميسر باشد كه با دروغ، تحريف و توطئه، هستي نويسندگان « قطب نما » و موجوديت هيئت تحرير آنرا ، از صحنه گيتي حذف و بدينوسيله ، حاصل كار شان را با عبارت قطب نما نويس به فرد يگانه اي نسبت دهيم، پس با آنانيكه از بيرون « جبهه… » و با امضاي خود شان براي « قطب نما » مي نويسند، چه بايد كرد؟!  كسانيكه بعضا با ارسال نامه، نه تنها به عنوان و مضمون نوشته ها، بلكه حتي به صفحات شان هم اشاره مينمايند.

اگر هيچ دروغ و تحريفي نتواند يك واقعيت عيني را نفي نمايد، پس عنوان « صحبتي با قطب نما نويس » حتي از نظر زباني و اصول نگارش هم، بي معني ميباشد زيرا قرين  به حقيقت بود، چنانچه نوشته بودند صحبتي با قطب نما نويسان.

چرا مخاطبين ما، در مبارزه سياسي، هماره به همچو شيوه هاي مرموز و مبتذلي متوسل ميگردند؟ « از كوزه همان تراود كه در اوست » در واقع ميكوشد تا با تحليل، و برهان مستند، به اين سوال و سوال هاي مشابه پاسخ دهد. اما فشرده ترين پاسخ در اينجا عجالتا، در شناسايي اين واقعيت ميباشد كه ايشان بجز دروغ، جعل و توطئه  چيز ديگري در چنته ندارند!  واقعيتي كه در همان هنگام حضور شان در « جبهه … » با فاكت و مدرك، عملا به اثبات رسيده است.

مخاطبين ما در « صحبتي با قطب نما نويس » بيهوده كوشيده اند تا بر همين واقعيت كه پيشينه« درخشان » اين عده را  در « جبهه … » متجسم ميسازد، پره ساتر گسترده و نقطه عزيمت را « قطب نما » معرفي نمايند!

افزون بر همه اينها، بايد گفت كه مبادرت ورزيدن مخاطبين ما به همچو اعمالي، از يك كينه شتري شان مايه ميگيرد، بدين معنا كه ما در همان سند نامبره « ادعا ها و واقعيت ها » ، در كنار مقدمه و پيشگفتار، همچنان در همان آغاز، مطلبي را به عنوان سخني با نامه نويس درج نموده و در آن قبل از وارد شدن به بحث، نكاتي را با نويسنده نامه در ميان گذاشته بوديم. اما آنها با گزينش عنوان « صحبتي با قطب نما نويس » نه تنها به دروغ پردازي و تحريف واقعيت مبادرت ورزيده اند،  نه تنها كه يك تقليد بيمورد و كوركورانه نموده اند، بلكه بجاي بحث، استدلال و مناظره سياسي كه اينان از اين رهگذر متاُسفانه بي مايه ميباشند،  كين توزي را گزينه خويش ساخته و بر اين مبنا، به مساُله ، برخورد شخصي نموده اند!!!

                                                        

واقعيت و تحربف

براي اينكه بدانيم ، مخاطبين ما ، رويداد هاي حادث در « جبهه … » را چگونه تصوير نموده و استنباط شان از واقعيت عيني چه ميباشد، بهتر است به متن « صحبتي با قطب نما نويس » وارد شويم كه با عبارات زير آغاز مييابد:

« ما چشم براه بوديم تا آنعده افرادي كه بتاريخ 9. 11. 2002 از «جبهه متحد ضد امپرياليسم و ارتجاع( افغانستان) »… خود را كنار كشيدند و متعاقب آن يك اعلاميه هم بر ضد اين «جبهه…» به نشر سپردند. اين حركت خود را چگونه توجيه مي نمايند و سياست آينده خويش را  بر كدام تحليل و معيار ها استوار و وضع مي نمايند؟ تا كه نشريه شان زير عنوان « قطب نما » پخش گرديد و ما را قادر ساخت بطور مختصر هم كه شده پيرامون بعضي مسايل مندرجه در آن ابراز نظر كنيم، تا گوشه از حقايق روشن شود. »  (  تاُكيد ها از من است )

از قديم الايام گفته اند كه دروغگوي حافظه ندارد؛  بياييد ببينيم در همين چند جمله ايكه اين حضرات بلاخره به بسيار زحمت و مشقت سرهمبندي نموده اند، چگونه و بدست خود شان، حلقوم خويش را به طناب دار حقيقت آويخته اند!

فرض   مي نماييم كه بقول ايشان، ما بتاريخ 9. 11. 2002  خود را از « جبهه… » كنار كشيده ، و بر ضد همين « جبهه…» يك اعلاميه هم انتشار داده باشيم!!! به همين علت بوده است كه اين بيچاره ها، ماه ها و ماه ها چشم براه مانده اند، تا ببينند كه ما ، كنار كشيدن خود را از جبهه چگونه توجيه نموده و مهمتر از آن، سياست هاي آينده خود را بر چه معيار هايي استوار مي سازيم!!!

فرض كنار كشيدن از « جبهه… » را در پايين بررسي خواهم كرد؛  اما بايد پرسيد ، زمانيكه ايشان اذعان ميدارند كه ما متعاقب همان جلسه 9. 11. 2002 يك اعلاميه بر ضد « جبهه… » ( ؟! ) انتشار داده ايم ، پس چشم براه ماندن ايشان ديگر چه معني مي تواند داشته باشد؟!  اگر اينان با گذشت مدت بيش از دو سال از انتشار آن اعلاميه، هنوز هم قادر به موضعگيري در قبال مندرجات آن، نبوده و نخواهند بود ، پس اين ديگر تقصير ما نيست.  همان اعلاميه سياسي چهار صفحه اي كه ايشان، انتشار آنرا نتوانسته اند انكار نمايند، متضمن چه مطالب و كدام مواضع سياسي  بوده و به چه نامي انتشار يافته است؟

خواننده ايكه ناظر عيني رويداد هاي « جبهه… » نبوده و آن اعلاميه ،  اسناد و نوشته هاي ديگر ما را هم مطالعه نكرده باشد، حتما تصور مي نمايد كه « مخاطبين بيچاره ما » مدت ها بايد انتظار مي نشستند تا راز كنار كشيدن ما  از « جبهه… » را كشف ، و بلاخره بر ابهامات موجود پيرامون معيار ها و مباني سياست آينده ما هم، وقوف حاصل نمايند!!!   اما  اينك كه « قطب نما » بميدان  آمده ، اميدواريم كه ديگر هيچ ابهامي در زمينه برايشان باقي نمانده ، و بر مواضع سياسي ما هم ، كه گذشته از اسناد و مدارك بي شمار  همين شماره هاي منتشره « قطب نما » مي توانند از آن نمايندگي كنند ، بخوبي وقوف حاصل نموده باشند!

باري ، اينان با نگارش عبارت چشم براه بوديم بطور كاملا آگاهانه كوشيده اند تا پاره اي از واقعيت ها را انكار، گوشه ديگري را تحريف ، و بلاخره با فرو بردن سر به زير برف تخطي شان از اصول و موازين سياست انقلابي ، از اساسنامه « جبهه… » و در نهايت، ناتواني شان در پيشبرد يك مبارزه اصولي را پنهان نمايند!  هر خواننده علاقمندي كه بخواهد بيطرفانه قضاوت نمايد، به محض خواندن همان اعلاميه سياسي نامبرده، به دروغگويي هاي « مخاطبين ما » پي خواهد برد. من آگاهانه ، از وارد شدن به متن بسيار مفصل همان اعلاميه در اينجا، صرفنظر مي نمايم؛ هر خواننده علاقمند اما مي تواند آن اعلاميه را از آدرس « قطب نما » بدست آورد. چنانچه« مخاطبين ما » به دروغ پردازي شان اصرار ورزند، « قطب نما » چاره ديگري نخواهد داشت، مگر آنكه خود اعلاميه را در صفحات خود چاپ نمايد تا خوانندگان ما ، از اينطريق بر موضوع وقوف حاصل نموده و قضاوت نمايند   با اين وجود، براي اينكه خوانندگان بيش از حد انتظار نمانده باشند، مي خواهم تنها گوشه يي از همان اعلاميه را در اينجا عينا اقتباس نمايم ؛  همين اقتباس بايد اولا نشان بدهد كه آيا آعلاميه مزبور، از « جبهه…» و بنام « جبهه … » بوده است، يا طوريكه « مخاطبين» ادعا مي نمايند، بر ضد « جبهه… » ؟  ثانيا اين اقتباس بايد روشن سازد كه اعلاميه نامبرده، از كدام اصول و موازين مبارزاتي حركت نموده و بدفاع برخاسته است ؛  و آيا درست است كه « مخاطبين » چنانچه مدعي گرديده اند، براي روشن شدن معيار ها و سياست هاي ما ، بايد مدت ها چشم براه مي نشستند؟ علاوتا اين اقتباس، بر هدف ما از انتشار اعلاميه  هم ، بايد پرتو افگند؛  البته همينجا ناگفته نبايد گذاشت كه اعلاميه مورد نظر، برخلاف دروغ بي شرمانه آنها، با عنوان « اطلاعيه جبهه متحد ضد امپرياليسم و ارتجاع » آغاز و با همين عنوان هم، پايان مي يابد؛ چنانچه در متن مفصل اعلاميه هم ، بارها و بار ها ، يعني ده ها بار، نام « جبهه… » بقلم آمده است. پسوند افغانستان در آنزمان بنام « جبهه… » اضافه نه شده بود؛ اين نكته ايست كه پس از كنار كشيدن آنها از « جبهه… »،  بنام « جبهه… » البته توسط هر دو طرف، علاوه ميگردد.  اينك به خود اقتباس توجه نمايم؛  بعد از يك مقدمه كوتاه ، در پاراگراف سوم، از صفحه اول اعلاميه مي خوانيم: 

« از آنجاييكه تلاش براي حل تناقضات دروني و براين مبنا، زدودن موانع دست و پاگير عملي در پيشبرد امر مبارزه « جبهه… » با توسل به شيوه هاي اصولي متعارف ، در درون « جبهه… » متاُسفانه بجايي نرسيد، زيرا عده اي بدليل باز شدن مچ دست شان، عرصه پيشبرد يك مبارزه اصولي را براي خويش تنگ يافته و در نتيجه، با عدول از اصول انقلابي و زير پاگذاردن موازين تشكيلاتي ، به كار شكني، خرده كاري، محفل بازي و سرانجام انحلال طلبي گراييدند، بنابران در همچو حالتي مبارزه علني در قبال چنين شيوه هاي منفي ، آن محمل عملي ايست كه با اتكا بدان مي بايست مبارزه اصولي را به پيش راند. اتخاذ اين سياست رويهمرفته دو هدف اساسي را نشانه ميگيرد:

1 ـ  پيشبرد مبارزه انقلابي ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي، نمي تواند و تحت هيچ شرايطي، جدا از مبارزه اصولي و قاطع عليه اپورتونيسم و انارشيسم در تمامي جلوه ها و مظاهر آن باشد. يك چنين مبارزه اي چه در تئوري و چه در عمل، چنانچه تاريخ گواهي ميدهد، نه تنها صفوف انقلابيون راستين و شرافتمند را پاكيزه نگهميدارد، بلكه ممد وحدت اصولي، استحكام تشكيلاتي و در نتيجه، قوت عملي مبارزاتي يك جريان جدي سياسي هم ميگردد.

2 ـ  مبارزه دروني در يك تشكيلات انقلابي، چنانچه وجهه بارزش توسل به حيله، خدعه و توطئه گردد، پادزهر لازم و اصولي آن نهايتا، همانا علانيت و تمكين بلا انصراف به آرا و قضاوت مردم ميباشد. با اين معيار است كه سرانجام خوب و بد، صحيح و سقيم، اصولي و غير اصولي، جايگاه متناسب خودش را مي يابد. به مصداق سخن معروف، باركج هيچوقت بمنزل نمي رسد. ». اين بود گوشه كوچكي از اعلاميه «جبهه… ».  

اعلاميه «جبهه متحد ضد امپرياليسم و ارتجاع ـ افغانستان»  تمام انحرافات ايدئولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي « مخاطبين » را كه در تداوم خود، عملا به انشعاب و اعلام جبهه اي در جبهه توسط ايشان منتهي گشت بشكل نكته وار به بحث كشيده ، عملكرد هاي شان را محكوم، و بر همين زمينه، نتيجتا با ايشان قطع علابق سياسي مي نمايد. 

اين اعلاميه ، با وفاداري و تمسك به اصول سياسي اعلام يافته « جبهه… » بگونه ايكه در اساسنامه و ديگر اسناد آن درج گرديده، نگاشته شده ، و برخلاف دروغ بي شرمانه مخاطبين، چنانچه مي بينيم، بنام « جبهه… » انتشار يافته است. بنابرين ادعاي مضحك، بي پايه و رسواي مخاطبين مبني بر اعلاميه بر ضد جبهه چيري غير از يك دروغ بي شرمانه و تحريف محض نمي باشد. پس از همه اظهارات تا كنوني نتيجه ميگيريم كه:

1 -  چشم براه بودن مخاطبين، مطلقا واقعيت ندارد، زيرا اعلاميه ما چند روز پس از همان جلسه نامبرده 9. 11. 2002 يعني بتاريخ 23. 11. 2002 تصويب و بلافاصله انتشار علني يافته است.

2 ـ  آن اعلاميه ، نه بر ضد « جبهه… » ، چنانچه ادعا مي شود، بلكه بنام « جبهه… » و در تقبيح و محكوميت انشعابگران كودتاچي ( همان مخاطبين )  انتشار يافته است.

3 ـ  آن اعلاميه با انگشت گذاري روي انحرافات و تخطي هاي مخاطبين از اصول سياست انقلابي ، در نتيجه مقاطعه با ايشان و عملكرد هاي زيانبار شان را با استناد عملي به مواد اساننامه « جبهه… » استدلال و توجيه مي نمايد.

4 ـ  اعلاميه از اصول اعلام شده در فراخوان كميته تدارك، در اساسنامه « جبهه… » و سياست هاي عملي « جبهه »  بدفاع برخاسته ، و بر اين اصل قويا تاُكيد ميدارد كه مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، به هيچوجه و تحت هيچ شرايطي نمي تواند جدا از مبارزه عليه اپورتونيسم و ساير گرايشات انحرافي از قبيل بلانكيسم، و انارشيسم باشد.

همه اين اصول و موارد متذكره بالا، مطالبي ميباشند كه با عمق و تفصيل مقتضي، درج همان اطلاعيه نشر شده توسط « جبهه… » گرديده و هر خواننده علاقمند كه تا ايندم  موفق بمطالعه آن نگرديده باشد، مي تواند آنرا مطالعه و بر اساس آن، قضاوت نمايد؛  چون فقط بر اساس بررسي واقعيت است كه مي توان به حقيقت رسيد.

اما مخاطبين ما متاُسفانه با واقعيت و راستكاري پيوند خوبي نداشته، و اتكا به مبارزه اصولي هم، نمي تواند ايشان را بمقصود برساند؛  از اينجاست كه براي ايشان، هدف، وسيله را توجيه مي نمايد!  ما همين درك و شناخت خود از آنها را در زمان عضويت شان در « جبهه… » و آنهم با صراحت و بدون هيچ ملاحظه، نه تنها بيان ، بلكه همه را در همان سند نامبرده « ادعا ها و واقعيت ها » تحرير هم نموده ايم .  اما اينان نه تنها در هنگام حضور شان در « جبهه… » نتوانستند در قبال آن موضع گيري نمايند، كه تا همين اكنون هم كه بيش از دو سالي از آن ميگذرد، همه را گويا ناخوانده و ناشنيده پنداشته ولي با اين وجود، بازهم چشم براه مانده اند تا ببينند كه ما، سياست هاي آينده خود را بر چه موازيني استوار مي نماييم؟!

آنها در قبال اعلاميه انتشار يافته ما كه همه سياست ها و موازين سياسي مورد طلب شانرا احتوا مينمايد، سكوت مرگبار نموده ، اما با اين وجود، بقول خود شان، چشم براه مانده اند تا ببينند كه ما، مقاطعه با ايشان را چگونه توجيه، و سياست هاي آينده خويش را، چگونه و بر چه موازيني استوار مي نماييم؟!

آنها اسناد و نوشته هاي ما را بگونه اي تبليغ، و از جمله همين اساسنامه « جبهه… » را زيور گوش خود مي سازند، ولي فراموش مي نمايند كه نويسندگان آن ، كي ها هستند؟!  فراموش مي نمايند كه سياست هاي عملي ما، مبتني بر همان اصول و موازين استراتژيك مندرج در همان اساسنامه ميباشد!  آنها هرچند عملا بر همين اساسنامه پاگذاشته و پيهم از آن تخطي نموده اند، ولي در حرف هنوزهم آنرا قبول داشته و گويا از آن، پيروي مي نمايند!!

بلاخره براي درك سياست ها و اصول و موازين مبارزاتي ما، آنها « قطب نما » را مي بايد، با امعان و تاُمل لازم مطالعه نمايند! اگر مراد از معيار ها و سياست آينده كه آنها مطرح نموده اند، همان اصول و موازين دموكراتيك « جبهه… » يعني مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ميباشد، پس آنها مكلف هستند تا نمونه ديگري را نشان بدهند كه اين اصول و موازين را به عمق، وسعت، قاطعيت ، صراحت و پيگيري « قطب نما » نمايندگي نمايد؛ هرچند خود مسولين « جبهه… » و هيئت تحرير    « قطب نما » از كمبود ها و محدوديت هاي نشريه شان، غافل نبوده و بدان معترف هستند، با اين وجود، چنانچه « مخاطبين »  نتوانند نمونه اي بمثل آن ارائه نمايند، تقاضاي خالصانه ما از ايشان فقط همين خواهد بود كه از اين پس، بايد برابر دهن خود حرف بزنند و پاي خود را از گليم خويش فراتر نگذارند!  و بدانند كه « قطب نما » فقط اسم نيست، بلكه اسمي با مسمي ميباشد.  كه برعلاوه ستيز با دشمنان ، ياري و همرزمي با دوستان … همچنان گمراهان را نيز به « صراط المستقيم » رهنمون ميباشد؛ بلاخره  آنها نبايد از ياد ببرند كه همان كسانيكه ابتكار فراخوان براي كميته تدارك و سپس انديشه تاُسيس « جبهه… » را داشته اند، امور محوله آنرا هم كماكان، در راستاي همان اهداف ترسيم شده در اساسنامه، به پيش مي برند…

همينجا و در همين رابطه، لازم مي نمايد تا بر يك نكته بازهم جالب در اظهارات « مخاطبين » ، انگشت بگذاريم و آن عبارت از تقليد هاي كوركورانه شان از بيانات و اظهارات ما ميباشد؛ همانگونه كه من اين تقليد شانرا در عنوان « قطب نما نويس » نشاني  نمودم، اينك همبن تقليد را همچنان، در چشم براه بودن شان بهدف گويا شناسايي معيار ها و سياست هاي آينده ما نيز ميتوان ملاحظه كرد. تقليد اينان، از اظهارات مندرجه ما در « قطب نما » شماره اول ميباشد، آنگاه كه در پايان نوشته كوتاهي بعنوان   « يادداشتي در پيرامون يك انتقاد اصولي » مي نويسيم:

« هيچ چشم تنگي اي وجود ندارد كه چه كساني خود شان را « جبهه… » خوانده و چند « جبهه… » اي عملا موجود است؛ بلكه مهم و تعيين كننده آنست كه چه سياستي بر فكر و عمل اين « جبهه ها » حاكم، و مبارزه شان را در راستاي خدمت بمنافع توده هاي زحمتكش مردم عليه امپرياليسم و ارتجاع هدايت مي نمايد… »

آري ، « مخاطبين » در « پاسخ » به همين نوشته « قطب نما » شماره اول، روح اظهارات نقل شده آنرا ، دزديده و با اين افاده كه « ما چشم براه بوديم تا آنعده … سياست آينده خويش را بر كدام تحليل و معيار ها استوار و وضع مي نمايند؟… » در واقع حرف ما را بخود ما ميگويند، و اين بدور از مروت ميباشد!  آنها مي توانند از ما بياموزند ، همانگونه كه ما حاضر به آموختن ازهمه، چه بسا از انحرافات « مخاطبين » ميباشيم؛  آنها حق دارند و بايد انتقاد كنند، همانگونه كه ما ، اين حق را بخود داده و به اين ضرورت تمكين مي نماييم؛  اما آنها نبايد و بناحق، حرف ها و سخنان ما را ، از سر كين توزي و لجاجت ، بخود ما برگردانند!  چه در آنصورت مرز حقانيت، اصوليت و انتقاد بجا و سازنده مخدوش گرديده، و در نتيجه شكل و مضمون و در نهايت، هدف از نقد، جدل و مناظره هم ، قرباني خصومت ، ديده درايي و پنبه پهلواني ها خواهند شد!!! و اين نصيحتي است از ما به « مخاطبين » نازك طبع ما!   حال وقت آن فرا رسيده است تا بر ادعاي كنار كشيدن از « جبهه… » هم ، اندكي مكث نماييم:

آيا اين درست است كه عده يي از افراد خود شان را از جبهه كنار كشيدند؟!  يا اينكه آنها در تداوم مبارزه دروني ، بازهم براي حفظ « جبهه… » و پاسداري از موازين اعلام شده آن، سعي نمودند تا جلو تركتازي، فراكسيون بازي … و بلاخره انحلال طلبي را  بگيرند؟  آري ، آنها در دفاع از همان اصول و موازين رسما اعلام شده « جبهه… » كه قيد اساسنامه هم گرديده است، عليه تخطي كنندگان از آن، بمبارزه برخاستند؛  به همين خاطر بود كه آنها تجمع تني چند از اعضاي « جبهه… » بتاريخ 9. 11. را كه با زير پا گذاردن اصول اساسنامه « جبهه… » و بر ضد مصوبه قبلي آن، بعمل آمده بود، يك حركت خودسرانه ، كودتاگرانه و انارشيستي ارزيابي نموده و از مسببين همان حركت انحلال طلبانه خواستار آن گرديدند تا با انتقاد از خود، پابندي عملي خويش به اساسنامه « جبهه… » را ثابت نمايند؛  آنها از همان آعاز ، بارها و بار ها بر اين نكته تاُكيد نمودند كه حضور شان در همان جلسه 9. 11. ، نه بخاطر قبول آن تجمع، بلكه براي اعتراض بر دعوت بدان توسط متخلفين ميباشد.  اما پس از آنكه تلاش هاي شان بي نتيجه ماند ؛ چون تخلف كنندگان بدلايلي كه در ادامه اين نوشته بدان خواهيم پرداخت، انشعاب در « جبهه… » را قبلا برنامه ريزي نموده بودند، ايشان هم جلسه 9. 11. را ترك، و متعاقبا در يك فاصله كوتاهي، رسما جلسه قانوني « جبهه… » را در حضور دو تن از هيئات مسولان برگزار نموده و طي آن ، به اتفاق آرا، اطلاعيه چهار صفحه اي را در محكوميت حركت كودتاگرانه همان اعضاي سابق « جبهه… » كه بعد ها  خود شان را 7 اكتبر ناميدند، انتشار داده و حركت شان را بمفهوم اعلام جبهه اي در جبهه شناسايي و معرفي نمودند.  اين نشان ميدهد كه آن افراد ، برخلاف ادعاي مخاطبين، نه اينكه خود شان را از « جبهه… » كنار نكشيدند ( چگونه ميشود كسانيكه بنيانگذاران اين حركت ميباشند، خودشان را از آن كنار بكشند؟! ) بلكه براي پاسداري از اصول و موازين آن هم، بدفاع برخاستند.  بنابرين آنها ، نه « جبهه… » بلكه همان جلسه 9. 11. 2002 را كه توسط مخاطبين برگزار شده بود، ترك نموده اند زيرا:

نشست 9. 11. ، يك حركت خودسرانه و انارشيستي تني چند از اعضاي « جبهه… » بود كه هيچ اعتبار قانوني نداشته و نمي توانست داشته باشد، زيرا آن نشست، برخلاف مصوبه قبلي « جبهه… » و با تخطي صريح و آشكار از اصول اساسنامه  تشكيلاتي « جبهه… » داير شده بود!  مصوبه قبلي « جبهه… » چه بود؟ :

آخرين جلسه عمومي « جبهه… » ضمن بررسي مسايلي ديگر، همچنان مسئله تدوين پلتفرم « جبهه » را كه ميبايست سنتزي از سه طرح پيشنهادي ارائه نمايد ، مورد مداقه قرار داده و براي پيشبرد اين مهم، كمسيوني مركب از سه عضو را ماُمور انجام اين امر ساخت؛ جلسه همچنان، زمان نشست بعدي را كه در آن، پلتفرم پيشنهادي كمسيون مي بايست به بحث گرفته مي شد، و همينطور محل جلسه را به اتفاق آراء به تصويب رسانيد. اما اين نشست در همان موعد مقررش اصلا داير نه شد!  زيرا « مخاطبين ما » ، اگر بار قبل بدون كدام معذرتي، به جلسه « جبهه… » حاضر نشدند،طوريكه مسول تشكيلاتي را تا آخرين ساعات قبل از انعقاد جلسه، در انتظار مانده بودند، اينبار با اين بهانه كه مي خواهند براي حل معضله موجود در « جبهه… » كه خود مسببين آن بودند، راه حلي پيدا نمايند، پيشنهاد به تعويق انداختن جلسه را نمودند؛  با وجود اعتراض برخي از اعضا ، اما با اين پيشنهاد بخاطري موافقت شد كه آنها بلاخره گويا      « همت » نموده و خواستار حل مشكلي شده بودند كه بدست خود، ايجاد نموده بودند.  ولي « همت » اينان متاُسفانه نه در آمادگي براي حل معضله، كه مفهومي از انتقاد از خود را تداعي نمايد، بلكه در تدارك براي يك توطئه ديگر كه انشعاب در « جبهه… » را در دستور كار قرار ميداد، نمايان گشت!  يعني آنها از فرصت ايجاد شده سؤ استفاده نموده ، و به نحوي كاملا خود سرانه  بدون هيچ حق و مجوزي و بدون اطلاع و موافقت هيئات مسولان ، در يك محل ديگري ، جلسه اي را بنام « جبهه… » ( ؟؟!! ) داير نمودند كه دوتن از  سه عضو هيئات مسولان، و بسياري از اعضاي « جبهه… » فقط دوشب قبل از انعقاد آن، اطلاع حاصل نمودند!!!   زماني هم كه از عضو سوم هيئات مسولان، يعني از كميته تشكيلات در زمينه استفسار بعمل آمد، نامبرده به مسول كميته فرهنگي ميگويدكه « وي هم از موضوع تغيير محل جلسه فقط شنيده است كه اين عمل هرگز برايش قابل پذيرش نيست، زيرا اين حركت ، يك حركت مطلقا انارشيستي بوده و بنابرين غير قابل قبول ميباشد».

بهر حال نشست 9. 11. 2002 برخلاف مصوبه قبلي ، و با زير پا گذاردن اصول اساسنامه توسط همين « مخاطبين » يعني بدون هيچ صلاحيت تشكيلاتي، فراخوانده شده و بنابرين غير قانوني و بي اعتبار بود.  اساسنامه « جبهه… » در فصل ششم، بند 6 ـ تشكيلات، زير عنوان جلسات عادي سراسري، در دو نكته ب ، ج  تصريح ميدارد كه:

ب: انعقاد رسمي جلسات عادي كه  هيئات مسولان فرا ميخوانند، با نصاب اكثريت ( دو ثلث ) اعضاي       « جبهه…» صورت مي پذيرد.

ج: تصاميم و مصوبات هر جلسه براي پيشبرد وظايف عملي « جبهه… »  اعتبار رسمي داشته و مرعي الاجرا ميباشند.

چنانچه ملاحظه ميشود ، « مخاطبين ما » با حركت مطلقا انارشيستي خويش، آشكارا و آگاهانه اصول اساسنامه را زير پا گذاشتند كه نمي توانست و نمي تواند به هيچ عنواني قابل قبول باشد.  البته در جاي مناسبي در اين مقال، اعتراف خود 7 اكتبر را بدين امر ، به عينه نقل خواهيم نمود تا خوانندگان بمصداق قول شاعر:

 

        خوش بود گر محك تجربه آيد بميان                 تا سيه روي شود هركه در او غش باشد

 

 بتوانند، افزون بر همه موارد ياد شده، با استناد به اعتراف خود 7 اكتبر هم ، در زمينه قضاوت نمايند.

باري ، « مخاطبين » با استناد به اظهارات « قطب نما » شماره اول زير عنوان « يادداشتي پيرامون يك انتقاد اصولي » نتيجه گيري مي نمايند كه طرفداران « قطب نما » به نيرو هاي جبهه  ( ؟؟!! )  دو اتهام و برچسپ زده اند ؛  آنها اظهارات « قطب نما » را ضمن اضافاتي از خود شان، و همچنان با حذف عباراتي از آن، چنين نقل نموده اند:

در قطب نما مي خوانيم:  « آنها ( منظور از نيرو هاي «جبهه…» ـ هفت اكتبر ) فقط و فقط پس از نشر فراخوان   « كميته تدارك… » جذب شدند تا اينكه بار پيشبرد مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي كه لازمه آن، پابندي انصراف ناپذير به اصول و موازين سياست انقلابي ميباشد، براي شان گران آمده و بنابرآن در نهايت « جبهه … » ( يعني طرفداران قطب نما ـ هفت اكتبر ) را به شيوه ايكه به هيچ معياري قابل قبول نمي باشد، ترك نمودند، يعني اعلام ( جبهه اي در جبهه ) نمودند … »

« مخاطبين ما » پس از نقل اظهارات « قطب نما » موضع خود شان را چنين اعلام مي نمايند:

« در اين گفتار طرفداران « قطب نما » دو اتهام و برچسپ ( تاُكيد از من است ) به نظر مي خورد. اول اينكه طرفداران     « جبهه… » را متهم مي كند كه از مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي كه بار آن براي شان گران آمده و آن را پيش برده نمي توانند، جبهه را ترك نمودند. ـ واقعا كه نويسنده اين عبارات چقدر در دستور زبان دري متبحر، و در انشاي آن، توانا ميباشد، طوريكه كوشيده است تا عبارات صحيح « قطب نما » را با يك انشاء غلط بازتوليد نمايد!  نگارنده ـ  براي اينكه روشن شود كه واقعا همچو مسئله در ميان است ، به پلاتفرم جبهه كه در اولين ارگان نشراتي آن ( هفت اكتبر ) ـ البته ما نمي دانيم كه مخاطبين، چند ارگان نشراتي دارند كه از اولين آن در اينجا صحبت مي نمايند!  همچنان نمي دانيم كه اين ارگان ها در كجا ميباشند؟! ،  نگارنده ـ  به نشر رسيده مراجعه شود، قضاوت را دراين باره به خوانندگان مي گذاريم تا ثابت سازند همچو اتهامي بجاست يا نه؟ و درعمل هم ديده شود كه در طول يكسال از تاُسيس اين جبهه، در فعاليت هاي روزمره خويش براي پيش برد اين ماُمول چه دست آورد هائي داشته اند و در كناركدام نيروهاي افغاني و بين المللي احراز موقف نموده و چطور و مشتركا اين بار را حمل نموده است »   ( تاُكيد از من است )

  البته در همينجا بر اين نكته بايد تاُكيد كرد كه داشتن انتظار املا و انشاء درست از« مخاطبين » كاري بيهوده خواهد بود، زيرا آنها در همين چند جمله ايكه در اينجا، و آنهم به بسيار زحمت و مشقت در كنار هم رديف نموده اند، استادي خويش را در فن نگارش و دستور زبان، همانند مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي شان، كاملا مبرهن نموده اند!  با قيد همين اشاره ، بايد گفت كه از اين پس به همچو مهارت هاي ايشان، ديگر كاري نخواهيم داشت.

در اينجا پيش از اينكه مسئله دو اتهام و برچسپ عنوان شده توسط « مخاطبين » را به بررسي بگيرم ، لازم مي بينم كه يك اشاره « ظريف » ايشان را به زير ذره بين برده و مورد شناسايي و آزمون قراربدهم؛  منظور ، تصرف آنها در اظهارات نقل شده از « قطب نما » ميباشد، طوريكه كلمه يا عبارت آنها  را ، چنانچه در بالا ملاحظه نموديم ، چنين ترجمه و توضيح نموده اند: « آنها ( منظور از نيروهاي        « جبهه… » ـ هفت اكتبر )

خير!  اين حرف « قطب نما » نيست ، بلكه تصرف ، ترجمه و توضيح غلط و ناموفق « مخاطبين » ميباشد!  « قطب نما »  با كاربرد كلمه آنها بمثابه ضمير اشاره ،  همان دو تن از اعضاي سابق « جبهه… » ، يعني « مخاطبين » را مشخص ميسازد كه با پاگذاري روي اصول و موازين سياست انقلابي، جبهه ضد امپرياليسم و ارتجاع را به انشعاب كشانيده و در نتيجه، جبهه اي در جبهه ، اعلام نمودند!

مخاطبين انشعابگر، البته در پيروي از همچو اساليب و شيوه هاي مبتني بر جعل ، تحريف و توطئه ، پيشينه تاريخي ، حرفه  يي و علمي دارند كه « جبهه… » هم ، همه را به تجربه دريافته و مي تواند اسناد و مدارك اثباتي غير قابل انكار آنرا، به قضاوت خوانندگان بگذارد ؛  صفات تاريخي ، حرفه يي  و علمي صفات و خاطره فراموش نشدني يي ميباشند كه « مخاطبين » ، زماني  بنا به جعل و تحريف خويش دريك مورد ديگري در « جبهه… »، از خود بيادگار گذاشته، طوريكه مهارت هاي شان را در آنزمان، با همين صفات و عبارات، بدست خود، در سندي مسجل  نموده اند!   بنابرين ما هم، همين شاهكارهاي ايشان را در همان زمان عضويت شان در« جبهه… » ،  در سند « ادعا ها و واقعيت ها » قيد نموده و بر آن، تبصره هم نموده ايم؛  خواننده علاقمند مي تواند اين مسئله را در سند نامبره مطالعه نمايد.  اينكه اما « مخاطبين » ترجمه و توضيح مي نمايند كه مراد از ضمير اشاره آنها    همانا  نيرو هاي جبهه  ميباشد ( ! ) ايجاب مي نمايد تا بر اين نكته هم ، اندكي مكث نموده و بدينوسيله، بر هر تفسير، ابهام و استفساري در زمينه، نقطه پايان بگذاريم، زيرا برخي ها در همان مرحله آغازين، يعني پس از انتشار فراخوان و اولين نشست كميته تدارك، اين ذهنيت را بنا به عدم آگاهي از موضوع و يا آگاهانه و با نيت سو ، اشاعه بخشيدند كه گويا در عقب كميته تدارك و سپس « جبهه… »كدام حزب و يا نيروي ديگري از اين قبيل قرار دارد!  كه اين امري كاملا بي پايه و عاري از صحت ميباشد.  در اولين نشست كه نتيجه اش همان انتشار فراخوان بود، چند فرد افغانستاني و غير افغانستاني يعني دوستان انترناسيوناليستي، شركت داشتند؛    « مخاطبين ما» در اين جمع حضور نداشتند؛ تا اينموقع ما آنها را نه بنام مي شناختيم، نه با قيافه شان آشنا بوديم و نه با تعلق گروهي و سازماني شان، چون آنها تنها در پاسخ به فراخوان بود كه همانند بسياري افراد ديگر، به جمع ما پيوستند.  هم كميته تدارك ، و هم خود « جبهه… » كه بعد ها تاُسيس شد، چه از نظر خصلت سياسي و چه از نظر تركيب ارگانيك خود، داراي يك كركتر انترناسيوناليستي بود كه در فعاليت هاي عملي هردو نهاد، دوستان انترناسيوناليستي حضور فعال داشتند. همين مسئله ، علاوتا در خود اساسنامه ، كه نويسنده و مدونش بمثل فراخوان ، بازهم ما بوده ايم،  به روشني بازتاب يافت. در اولين نشست كميته تدارك بود كه « مخاطبين » هم البته با پيام هاي تحريري شان، كه بيانگر تعلقات گروهي و سازماني شان بود،  حضور يافته و براين اساس، عضويت كميته و سپس « جبهه… » را حاصل نمودند؛  عضويت  در « جبهه… »، چنانچه در اساسنامه درج است، فردي بوده و ميباشد نه گروهي و سازماني. هرچند در اساسنامه ، « جبهه … »، بعنوان يك نهاد دموكراتيك انقلابي همه افراد و نيرو هاي انقلابي مترقي و آزاديخواه تعريف شده است، ولي عضويت در آن، فردي ميباشد؛ و اين مسئله در تمامي فصول، بند ها و ضوابط اساسنامه بطورمثال در بند عضويت در « جبهه… » ، حقوق و وظايف اعضا، اخراج اعضا و … به وضاحت كامل تصريح گرديده است. براين مبنا ، بقطع نظر از تعلق يا عدم تعلق سازماني اعضا،  هويت و شخصيت هر عضو، بعنوان يك عضو فرد تشخص يافته  و متناسب بدان، همين شخصيت فردي ، در پراتيك عملي « جبهه… » مقام خود را دارا بوده و ميباشد. بنابرين زمانيكه ما در هر موردي، از اعضاي « جبهه… » صحبت مي نماييم، مراد همان فرد، و افرادي ميباشند كه عضويت « جبهه… » را داشته باشند، نه گروه ها، سازمان ها، احزاب يا بقول « مخاطبين » نيروهاي جبهه ؛ ـ بگذريم از اينكه فرد و افراد غير سازماني هم، نيرو بوده و نيرو به شمار مي أيند ـ  گروه ها ، سازمان ها ، احزاب و بلاخره همان كتگوري بكارگرفته شده توسط مخاطبين  يعني نيروهاي جبهه ( ؟! )  در پراتيك عملي « جبهه… » نه حضور فزيكي داشته اند، و نه حقوقي و نه هيچ چيز ديگري ؛ اين فقط افراد آنها بوده اند كه در كنار افراد مستقل غير سازماني، با هويت فردي، با حقوق و وجايب فردي و با مقام و موقعيت فردي مشابه و يكسان با اعضاي غير سازماني، عضويت فردي متساوي الحقوق داشته اند و بس؛ اسماي سازمان هاي آنها فقط بعنوان حمايت كننده در پاي فراخوان درج گرديد، نه چيزي بيش از اين؛ بنابرين  از اينجا به روشني استنباط ميشود كه ضمير اشاره  آنها  در نقل قول گرفته شده از « قطب نما »، عملا به افراد مشخصي اشاره دارد و نه به كدام نيرو و يا نيرو ها در مفهوم سازمان ها و احزاب ؛  به همين علت هم ميباشد كه ما عملكرد هاي زيانبار و انحرافات عضو يا اعضاي « جبهه … » را هيچوقتي به سازمان ها يا احزاب مربوطه شان، نسبت نداده ايم،  با اين باور كه ، عملكرد هاي ايشان بخود شان ارتباط ميگيرد و نه به گروه هاي شان؛ چون گذشته از همه،  گروه هاي شان ، هيچ مسوليت حقوقي در قبال« جبهه… » نداشته اند، چه آن گروه ها در محدوده يك فرد واحد خلاصه شوند، چنانچه برخي از آنها گهگاهي، در عقب برخي ديگر، با همين عبارات و اشارات مسخره آميز، سخن ميگفتند!  و چه بيش از آن. بنابرين ترجمه و توضيح ضمير اشاره آنها در اظهارات نقل شده از « فطب نما» توسط « مخاطبين » كه آنرا چنانچه ديديم، نيروهاي جبهه ، ترجمه نموده اند، بهر دليلي بي پايه و گمراه كننده ميباشد!

اينكه اما « مخاطبين » خود شانرا به چه نيروهايي منسوب مي دانند، و چه اسم ، لقب و عنوان واقعي و غير واقعي را برخود ميگذارند، مسئله ايست مربوط بخود شان و بدور از علاقه و كار « جبهه… » ؛  ما چنانچه قبلا هم متذكر شده ايم، اين حق را بخود نداده و نميدهيم كه موجوديت ديگران را نفي، و يا هم مانع القاب و عناوين گروه ها و تشكلات شويم ؛ هيچ چشم تنگي اي هم در زمينه وجود ندارد. ما در رابطه خود « جبهه… » هم ، نه مدعي حق مالكيت فئودالي بوده ايم و نه بورژوايي و خرده بورژوايي ؛  ما حرف ها، شعار ها ادعا ها و ديگر تمايلات و مكنونات قلبي آدم ها را ، نه آنطوريكه خود شان راجع بخود، ميگويند، بلكه اساسا در پيوند عملي و مستقيم با كردار ها و عملكرد هاي آنان مدنظر گرفته ، و براين مبنا برآن قضاوت مي نماييم.  براي ما معيار حقيقت ، پراتيك ميباشد؛  ما از طريق بررسي واقعيت هاست كه مي خواهيم به حقيقت برسيم.  بر اساس همين واقعيت هاست كه ما عمل و حركت انشعابيون را از نظر سياسي، بلافاصله ، يعني در همان زمان انشعاب، در يك اعلاميه بسيار جامع و مفصل ، به نقد گرفته و محكوم نموده ايم ، و اين چيز جديدي نيست كه « قطب نما » شماره اول، آنرا اختراع نموده باشد.  اين را هم بگوييم كه نه فقط « قطب نما » بلكه ( تعجب نكنيد! ) خود 7 اكتبر هم،  اينك همين حرف را گفته و تاُييد مي نمايد؛ يعني قضاوت و حكم « جبهه… » در خصوص آنها   همان « مخاطبين انشعابي و انحلال طلب » را كه با زير پا گداردن اصول و موازين سياست انقلابي عملا جبهه اي در جبهه اعلام نمودند، خود 7 اكتبر ، با جملات و عبارات ديگر ، تاُييد نموده است.  ما اين واقعيت انكارناپذير را بمثابه سياه روي سفيد، در ادامه اين مقال و در جاي مناسبش ، به اثبات خواهيم رساند كه قضاوت را هم بخوانندگان ميگذاريم. اما قبل از اينكه به بررسي مسئله اتهام و برچسپ عنوان شده توسط   « مخاطبين » بپردازيم، بگذاريد از همين حضرات بپرسيم كه منظور شان از نيروهاي جبهه چه بوده است؟ ما كه بجز خود ايشان بمثابه اعضاي « جبهه… » كه عدد شان هم، در طول مدت عضويت، نه كم شد و نه بيش، هيچ نيرو هاي ديگري را ملاحظه ننموده ايم!  خوانندگان و بلاخره مردم در مجموع، با خواندن همچو عبارات و مقولات دهن پركن، حق دارند بپرسند كه اين نيروها كي ها هستند؟ نيرومندي و توانايي هاي آنها در چيست؟  كيفيت و كميت آنها در چه سطحي ميباشد؟  اين نيرو ها كجا هستند؟  بلاخره همان دروغ شاخدار شان يعني همان  جبهه متحد خلق افغانستان كه « مخاطبين » خود شانرا نماينده رسمي آن ، معرفي نموده بودند كجا شد؟ و … به اين دروغ شاخدار اخير، در جاي ديگري در اين نوشته، برخواهيم گشت تا با سند و مدرك عيني و غير قابل انكار ، بازهم ثابت نموده باشيم كه « مخاطبين ما » براي جعل، تحريف، دروغ و توطئه ، هيچ مرز و مانعه اي را به رسميت نه شناخته و از هيچ اقدامي هم فروگذار نمي كنند!!!!  اينكار كذشته از ملاحظات علمي انقلابي، و خدمت به حقيقت ، به اين دليل هم لازمي ميباشد تا بدينوسيله ، اگر ميسر گردد جلو آدم هايي گرفته شود، كه عادت كرده اند، با جعل و تحريف، با دروغگويي و تبليغات بي پايه و نادرست، با لاف زدن ها و بزرگنمايي هاي بي اساس و غير لازم،  خودشان را گويا در سايه پيل، بزرگ پندارند!

باري ، « مخاطبين » در اظهاراتي كه از « قطب نما » شماره اول نقل نموده اند، گويا دو اتهام و برچسپ را در حق خويش، شناسايي مي نمايند:  يكي« اتهام » گران آمدن بار مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي و عدم پابندي به اصول و موازين سياست انقلابي ، و ديگري « اتهام » ترك « جبهه… » !

پيرامون « اتهام » دوم  ، اينكه با توطئه قبلا طراحي شده ( طرح توطئه ايشان را در ادامه و در جاي ديگري افشا خواهيم كرد ) « جبهه… » را در برابر يك عمل انجام شده مبني بر انشعاب، و اعلام جبهه اي در جبهه قرار دادند، ضمن توضيحات گذشته، بقدر كفايت و از زواياي گوناگون سخن زده شد كه ضرورت تكرار آنرا نمي بينم ؛ اما در رابطه با به اصطلاح اتهام اول مبني بر گران آمدن بار مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي و عدم پابندي به اصول و موازين سياست انقلابي هم، بايد بگويم كه علاوه بر توضيحات و اشارات تاكنوني، من اين موضوع را در ادامه اين مقال، بصورت بسيار مشرح و كنكرت، و آنهم در مبحث جداگانه اي، بررسي خواهم كرد. اما پيش از اين بررسي،جالب است بدانيم كه « مخاطبين ما » چرا اظهارات ما در« قطب نما »  شماره اول را  اتهام  دانسته و  « پاسخ » خويش را چگونه و برچه اساسي، بنا مي نمايند؟  آنها مي نويسند:

« براي اينكه روشن شود كه واقعا همچو مسئله در ميان است، به پلاتفرم جبهه كه در اولين ارگان نشراتي آن ( هفت اكتبر ) به نشر رسيده مراجعه شود، قضاوت را در اين باره به خوانندگان مي گذاريم تا ثابت سازند همچو اتهامي بجاست يا نه؟ و در عمل هم ديده شود كه در طول يكسال از تاُسيس اين جبهه در فعاليت هاي روزمره خويش براي پيش برد اين ماُمول چه دست آورد هائي داشته اند و در كنار كدام نيروهاي افغاني و بين المللي احراز موقف نموده و چطور و مشتركا اين بار را حمل نموده است.» (تاُكيد از من است )

« مخاطبين ما » كوشيده اند، با همچو عباراتي، نه تنها « اتهام » بالا را گويا تخطئه نمايند ، بلكه همچنان سندي   « معتبر»  در اثبات مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي خويش ارائه كنند و آنهم با نشان دادن « پلتفرم » شان در 7 اكتبر و  احراز موقف  شان در كنار نيروهاي افغاني و بين المللي!!!  اينست اتمام حجت ايشان!  اتمام حجتي كه بيش از سطح استدلال يك بچه دبستان و انشاء دبستاني ، نمي باشد!  اميدوارم كه با اين گفته، ناخواسته به بچه هاي دبستاني، اهانت نكرده باشم!

اينكه به اصطلاح پلتفرم اينان چيست و چه سطح و محتوايي دارد؟ بهتر است قضاوت را به خوانندگان بسپاريم ؛ اما با اغتنام فرصت در اينجا، همچنان بنوبه خويش از خوانندگان تقاضا مي نماييم كه ، در حين مطالعه پلتفرم آنها، قبول زحمت فرموده و پلتفرم بسيار ناچيز و متواضع نشر شده در    « قطب نما » شماره اول را نيز، كه آنها ضمن مدح و ستايش، ولي از زير بار آن، شانه خالي نمودند، يكبار مرور نمايند!  پلتفرمي كه ، چنانچه شرح آن در سند « ادعا ها و واقعيت ها » آمده است ، خودش داستاني براي خود دارد!

اين ديگر امري كاملا بديهي ميباشد كه برافراشتن يك شعار، در دست داشتن يك پلتفرم، يك سند، يك منشور، يك مانيفست … و بلاخره يك كتاب مقدس ، هيچ چيزي را به تنهايي ثابت نمي نمايد؛ معيار تعيين كننده در اثبات صحت و سقم يك ادعا، يك امر و يك پديده و در قبول حقانيت و اصوليت يك موضع، پراتيك ميباشد و بس؛  هر پلتفرم و برنامه مدون مبارزاتي، به هر اندازه اي هم كه عميق،  كامل، پرمحتوا، گويا، زيبا و دل انگيزباشد ، ماداميكه بازتاب واقعي خود را به عينه، در عمل مبارزاتي نشان ندهد، ارزشي بيش از يك مشت كلمات و عبارات بي روح ، متروك، مهجور و مدفون در دل كاغذ، نخواهد داشت ؛  واي به آن حالتي كه عمل و حركت آدمي، با روح و مضمون همان پلتفرم مبارزاتي هم، مغايرت داشته باشد! كساني كه ضمن عضويت در يك تشكل سياسي و  با برافراشتن شعار انقلاب و مبارزه انقلابي، اما عملا به دروغگويي، جعل، تحريف و توطئه متوسل گرديده و اساسنامه تشكيلاتي همان جريان را زير پا نمايند، حرف، شعار و پلتفرم شان هم، مثل خودشان فاقد هرگونه ارزش و اعتبار عملي ميباشند؛ اين اصل كلي، عام و جهانشمول، در هر موردي صادق است ، بقول شاعر:

 

  واعظان اندكه جلوه برمحراب و منبرميدهند                   چون  به خلوت  ميروند ، كار  ديگر  ميكنند 

        

پس « مخاطبين ما » نبايد همان توصيه و هوشدار صميمانه قبلي ما را فراموش ميكردندكه در شماره اول « قطب نما » براي شان گوشزد شده بود و آن اينكه:  با شعار زنده باد و مرده باد، با نحوه عمل عميقا ارتجاعي و زيانمند بمبارزه انقلابي و بلاخره با هيچ حيله و خدعه يي ، نمي توان ره خود را به جلو گشود، زيرا بار كج هيچ وقت بمنزل نمي رسد!

اما فضل فروشي و مباهات اينان را كه بقول خود شان، در طول يكسال در كنار نيروهاي افغاني و بين المللي احراز موقف نموده اند، چگونه بايد فهميده و بررسي كرد؟ و اين تمسك هم به تنهايي، چه چيزي را مي تواند ثابت نمايد؟

تاُكيد من بر عبارت احراز موقف  در اينجا، دو معني دارد:  اول ظاهر اين عبارت بسيار گنده ( گنده به ضم گ و نه به فتح ) ميباشد؛  يعني از ترس اينكه مبادا خداي نخواسته به ناسپاسي و عدم شكران متهم گردم، لازم دانستم تا بر ايجاز و بلاغت بكار رفته در اين عبارت، و بر ظاهر آراسته و دل انگيز آن ،  به تكرار تاُكيد نموده و آفرين بگويم!  شوخي نيست؛   بعضا يك كلمه، يك عبارت، يك شاه بيت … و بلاخره يك وجيزه ، بيش از عالمي از كتاب و موعظه هاي بي پايان به دل آدمي چنگ مي زند. زمانيكه من اين عبارت هرچند معمولي و متعارف را مگر با شيوه كاربرد « بديع! » و آنهم از دهن افراد شناخته شده اي همچون « مخاطبين ما» خواندم ، ضمن تبسمي معني دار، ناخواسته و غير ارادي، ناگهان تومار دور بدراز كارنامه هاي« درخشان» و پيشينه ماندگار« مخاطبين » آشناي ما ، بسان تصاوير صامت فيلم هاي سينمايي، در جلو چشمانم بحركت درآمدند؛  هرگاهي هم كه خاطره آن ايام خوشبختانه سپري گشته ، همچون كابوسي مشمئزكننده و تهوع آور، بر مخيله آكنده از آرمان ها و ايده آل هاي برخاسته از درك نبض زمان و پاسخ به نيازمندي هايش، تگرگ وار هجوم ميآوردند، بازهم، همين مشاهده و مطالعه عبارت احراز موقف بود كه بي اختيار، شگفت و حيرتم را برانگيخته و ناخواسته مرا  مكررا و مكررا به تبسم وا ميداشت! توگويي كه در آن لحظه، مرا گزير ديگري نبوده است!  از اينجاست كه نخواستم اعجابم را از اين عبارت  و پيرامون آن، پوشيده و براي خودم نگهدارم.

آنها البته براي اثبات همان احراز موقف  خود در طول يكسال دركنار نيروهاي افغاني و بين المللي، خواننده بيچاره را كه شاهد عيني و ناظر بر هيچ رويدادي نبوده است، بي جهت زحمت داده اند؛ يعني آنها از خوانندگان خواسته اند كه اين احراز موقف ايشان را به استناد پلتفرم و همچنان به استناد قرار داشتن ايشان در كنار نيروي هاي معيني، ثابت نمايند!!!   توجه نماييد، وقتي كه آنها مي نويسند:  « براي اينكه روشن شود كه واقعا همچو مسئله در ميان است، به پلاتفرم جبهه كه در اولين ارگان نشراتي آن ( هفت اكتبر ) به نشر رسيده مراجعه شود، قضاوت را در اين باره به خوانندگان مي گذاريم تا ثابت سازند همچو اتهامي بجاست يا نه؟ و در عمل هم ديده شود كه در طول يكسال … در كنار كدام نيروهاي افغاني و بين المللي احراز موقف نموده … »  ( تاُكيد ها همه از من ميباشند )

من با قرار گرفتن در مقام يك خواننده ، فقط مي توانم و آنهم به رويت اسناد ، مدارك ، شواهد و قراين لازم ، بر يك امر ، يك ادعا ، يك پديده و يك موضوع مورد جدل و مناقشه ، قضاوت خودم را نمايم و نه اثبات؛  اثبات امري و ادعايي، قبل از همه مربوط و منوط به مدعي و مدعي عليه ، يا مربوط به متهم يا اتهام زننده ميباشد.  در محاكم قضايي و حقوقي هم ، شخص قاضي بر مسند قضاوت مي نشيند و نه اثبات؛  قضاوت نسبي است ، اما اثبات مطلق؛  لازمه ارتقاي قضاوت بدرجه اثبات، در طي يك پروسه مبتني بر مراحلي چند، همچنان ورود عناصري ديگر، مثل شهود عيني و هيئت منصفه، به جريان پروسه ميباشد.  اما در اين ميان،  ارتقا و تكامل قضاوت به اثبات ، شرط انصراف ناپذير حضور مستقيم يا غير مستقيم دو طرف يك تضاد را حتمي و لازمي ميسازد. بدون مداخله مدعي عليه ، ادعاي مدعي هم ، در حكم ادعا باقي ميماند و نه اثبات. اين منطق ديالكتيك است كه مي بايست آنرا فرا گرفته در هر مورد و زمينه يي بكار بست؛  « مخاطبين ما » برخلاف ، از آنجاييكه به قوانين اين علم ، و به چگونگي كاربرد اين متدولوژي آشنايي نداشته و ضرورت آنرا هم ، احساس نمي نمايند ، كار خود شان را بنابرين، ساده ساخته ، و در نتيجه خواننده را به عملي كه خود بايد انجام مي دادند ( همان مسئله اثبات ) موظف مي سازند؟!  سنتز اينان،  فقط خود تز ميباشد و نه چيز ديگري!   آنها خواننده را اصلا به نظر مخالف، رجعت نمي دهند و نمي گويند كه براي قضاوت صحيح از سقيم، براي تمييز واقعيت از ادعا ، مي بايست موضع، يا ادعا و اتهام مدعي را هم در دايره محاسبه و پژوهش خويش شامل ساخت! چون اينكار براي شان خيلي گران و ناگوار تمام ميگردد و پراگماتيسم شان، به هيچ صورتي بدان رضايت نميدهد!  افزون بر همه اينها،  ايشان خواننده را حتي به كيف و كان درفشاني هاي خود شان هم بطور كامل، راه نداده و در نتيجه، او را بدنبال نخود سياه ، سرگردان ميسازند، يعني نمي گويند كه آن نيروهاي افغاني و بين المللي كيانند؟  توجه نماييد:

« … و در عمل ديده شود در طول يكسال از تاُسيس اين جبهه… در كنار كدام نيروهاي افغاني و بين المللي احراز موقف نموده و چطور مشتركا اين بار را حمل نموده است. »  ( تاُكيد بازهم از من است )

باري ، چنانچه ملاحظه ميشود، بازهم ، اين خواننده بيچاره است كه مي بايست با يك تكاپو و پژوهش خستگي ناپذير  ثابت نمايد كه اين حضرات، در طول يكسال در كنار كدام نيرو هايي احراز موقف نموده اند!!!

  هرگاه براي اثبات اين احراز موقف ، جبري و ضرورتي در كار است، اگر آنها در اين امر جدي ميباشند، پس چرا خود شان براحتي نمي گويند كه اين نيروهاي افغاني و بين المللي كي ها هستند، تا اينكه بار اين كار را بر شانه خواننده بگذارند! و نمي پرسند كه آيا خواننده براي باري كه خود بايد حمل نموده و مي نمودند، دلچسپي و ضروتي مي بيند يا خير!  آري ، آنها بدينوسيله، خواننده را به ابهام و سرگراني درگير ساخته و چنانچه گفته شد، بدنبال نخود سياه مي فرستند، چون در غير اينصورت، مچ دست خود شان باز شده، و خواننده هم، قضاوت تواُم با حكم خواهد نمود كه در نتيجه، طناب دار حقيقت، به گردن شان آويخته خواهد شد ، چنانچه آويزان هم گرديده است!

بنابرين اگر پلتفرم اينان به تنهايي، نمي تواند چيزي را بيان نمايد، احراز موقف شان در كنار نيرو هاي افغاني و بين المللي هم، نمي تواند بخودي خود، دليلي باشد بر اثبات صحت گفتار ، كردار و حقانيت شان؛  و اين احراز موقف بنابرين ، نمي تواند ايشان را غسل تعميد بدهد.

در واقع اينان با تمسك به چنين منطقي، هستي و ابراز وجود شانرا به احراز موقف در كنار ديگران مشروط ساخته و در نتيجه، مي كوشند كه« حقانيت » خويش را از بيرون و از ديگران بعاريت گيرند،  يعني در سايه پيل خود را گويا بزرگ مي پندارند!      در حاليكه در هستي، در شكل گيري و در تعيين خصلت يك پديده و در پراتيك ، اساسا و در مقام اول، ويژگي هاي دروني خود همان پديده تعيين كننده ميباشند، تا نقش عوامل بيروني؛   با احراز موقف در كنار ديگران ، صفات ناشايست ، يعني انحرافات فكري و عملي « مخاطبين ما » نمي توانند بخودي خود و بطور حتم، منتفي گردند، زيرا پروسه اصلاح ، تغيير و بهبودي حالت اينان، بگذاريد بگوييم، تجديد تربيت ايشان، ديناميسم خودش را ، در عزيمت شان براي تغيير، در انتقاد و انتقاد از خود، در راستي و درستكاري، در خودآگاهي و درك عيني از شرايط و الزامات، در تاُثير پذيري و تاُثير گذاري ، در مبارزه و وحدت، و آنهم در يك كلام ـ بر زمينه يك پراتيك فعال بايست افاده نمايد ، نه در احراز موقف نمايشي، صوري، فزيكي و عاطفي در حاشيه و يا حتي ، در متن روابط با ديگران!  در اينباره لازم مي افتد تا بازهم براي جلب توجه بيشتر اين حضرات، اشاره كوتاهي نمايم، به چند مورد ايضاحي و مورد علاقه ايشان:

قافله سالاران انارشيست هم، زماني در بين الملل اول، در كنار پيشوايان پرولتارياي جهان احراز موقف نموده بودند؛ اما با اين وجود، انارشيست بودند، انارشيست ماندند و سرانجام هم ، با طرد از بين الملل، جايگاه حقيقي خود شان را در تاريخ احراز نمودند!

 پدران رويزيونيسم ، و اپورتونيست هاي با نام و نشان هم، زماني بعنوان بزرگترين اوتوريته هاي وقت، در بين الملل دوم احراز موقف نموده بودند، تا اينكه ارتداد شان در بستر پراتيك مبرهن گشته و تاريخ هم، ثابت نمود كه واقعا به كجا تعلق داشتند!

بودند رهبران سياسي زيادي كه در رده هاي بالايي حزب پيشآهنگ طبقه كارگر و در پست هاي كليدي در دولت كارگري احراز موقف نموده بودند، ولي سرانجام، تاريخ نشان داد كه چگونه در فرصت مساعدي، عليه هر آنچه بظاهر ادعا مي كردند، عمل نمودند! 

همين اكنون عده بي شماري از احزاب سياسي با منشاء كارگري و غيركارگري را شاهد هستيم،كه القاب كار، كارگر، سوسياليست، سوسياليست دموكرات، سوسيال دموكرات، كمونيسم، كمونيسم كارگري و … را حمل نموده ، طوريكه برخي از آنها در راُس قدرت دولتي نيز احراز موقف نموده ، و درميان طبقه كارگر هم ، داراي نفوذ ميباشند؛  با اين وجود اما، مي بينيم كه نقش حقيقي و يگانه نقش شان را ، پرستش سرمايه وخدمت به سرمايه امپرياليستي تشكيل ميدهد، كه از آن به قوت نمايندگي مي نمايند!

« رهبران » بسيار زيادي در ميان طبقه كارگر وجود دارند كه  با ريشه كارگري، برخاسته از موقعيت كارگري، و در اتحاديه هاي كارگري احراز موقف نموده اند؛ كه در واقعيت امر  به اشرافيت كارگري تعلق دارند، طوريكه عملا با دشمنان طبقه كارگر عليه كارگران و منافع شان، هم پيمان شده و متناسب بدان، در اتحاديه هاي زرد كارگري فعاليت مي نمایند! …

مي بينيد كه احراز موقف هم به تنهايي و همه وقت، نمي تواند سندي بر مشروعيت، حقانيت و اصوليت كسي يا امري باشد؛ پس نبايد به همچو احراز موقف هايي، دلخوش نموده ، و جهت تاُييد و جلب حمايت ديگران، چه بسا براي كتمان واقعيت ها و انحرافات خود، بدان تمسك جست!

حال كه « مخاطبين ما » نتوانسته اند با تمسك به احراز موقف و پناه گزيني بيمورد در كنار ديگران، براي خود شان وجهه يي كمايي نموده و رد به اصطلاح « اتهام و برچسپ » نمايند، بازهم و افزون بر همه نكات ، موارد و توضيحات تا كنوني در اين نوشته، ايجاب مي نمايد تا يكبار ديگر، مسئله « اتهام يا حقيقت » را  بطور مشرح و كنكرت، مورد مداقه قرار داده و اينبار، عمدتا نه با حركت از اساسنامه تشكيلاتي يك جريان سياسي دموكراتيك و از زاويه عام حقوق، بلكه از پايگاه اصول و موازين سياست انقلابي بوجه خاص، مباني تئوريك و عملي مسئله را ، تصريح و تشريح نماييم ؛  و اينهم مستلزم يك مبحث جداگانه و خاص ميباشد كه مطالعه آنرا ، به شماره آينده « قطب نما » موكول بايد كرد.

          

حقيقت يا بهتان

در شماره قبلي موارد تخطي « مخاطبين »  از اصول و موازين سياست انقلابي را ، تا جاييكه ايجاب مي نمود، تشريح و مبرهن ساختيم ، كه اين تخطي ، يك واقعيت عيني اثباتي ميباشد و نه برچسپ .

ضمنا وعده داده بوديم كه مباني تئوريك و عملي اين تخطي را ، يكبار ديگر و بطور جداگانه و مشرح ، مورد مداقه قرار دهيم؛  يادداشت كنوني به همين منظور ، نگارش يافته است.

آيا با عدم پابندي به اصول و موازين سياست انقلابي ، اصول و موازين لازمي و انصراف ناپذير ، ميشود كه بار مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي را به پيش برد؟

اگر جواب به نفي باشد ، پس« قطب نما » حق را گفته و بر يك حقيقت بديهي انگشت گذارده است كه بنابرين هيچ جايي براي جدل باقي نمي ماند.

اگر پاسخ مثبت ، يعني ممكن باشد كه با عدم پابندي به اصول و موازين لازمي و انصراف ناپذير سياست انقلابي ، بار مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي را به پيشبرد !  در اينصورت ، ضرورت انصراف ناپذير بحث و جدل پيش ميآيد كه مي بايست بر زمينه يك مناظره و مناقشه اصولي ، به پرسش مطروحه ، پاسخ علمي و منطقي مبتني بر اصول شناخته شده انقلابي ، كه شواهد و قراين عملي تاريخي هم ، آنرا ثابت نمايند ، ارائه كرد. تنها بدينوسيله ميباشد كه ، ميتوان مرز تمايز ميان صحيح و سقيم را ترسيم ، و واقعيت و حقيقت را از اتهام و برچسپ تميیز داد ؛  اما « جبهه… » در همان اعلاميه سياسي و متعاقبا در شماره هاي قبلي « قطب نما » به اين پرسش ، پاسخ داده و گفته است كه با زير پا گذاردن اصول و موازين سياست انقلابي ، نمي توان بار مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي را به پيش برد.  اين عين حقيقت است كه علما و عملا به اثبات رسيده است.

حال كه « مخاطبين ما » از قبول اين حقيقت علمي اثباتي ، مصرانه سركشي نموده ، و برآن لفظ برچسپ را اطلاق نموده اند ، لازم مي افتد تا براي تنوير اذهان مبارك اين انقلابيون پرمدعاي خويش، همين نكته را اندكي توضيح و استدلال نماييم ، و قضاوت را هم بارديگر بخود شان ، و بويژه بخوانندگان بسپاريم. از آنجاييكه ما به تغيير و تكامل باور داريم ، شايد آنها لجاج فئودالي خود شانرا كنار گذاشته ، و در نتيجه ، بر يك واقعيت سرسخت و يك حقيقت هر چند تلخ ، تمكين نمايند!

باري، اين حضرات بايد دانسته باشند كه جامعه انساني ، همانند هر موجود جاندار ، يك ارگانيسم زنده ، متحرك ، پويا و بنابرين ، در حال تغيير و تكامل ميباشد؛

اينها بازهم ، بايد فراگرفته باشند كه حركت و تغيير اين ارگانيسم ، نه تصادفي ، نه ملهم از مشيئت آسماني  ( ماوراي طبيعي ) ، بلكه برحسب ديناميسم دروني ، يعني بروفق قانونمندي هاي عيني تكامل صورت مي گيرد. با كشف همين قوانين است كه انسان ها ( اعضاي جامعه ) بطور آگاهانه و هدفمند ، در امر تغيير و تحول و در تسريع روند تكامل ، نقش خود شانرا ايفا ، و در فرايند آن نيز ، هماره به مراحل پيشرفته شناخت نايل ميگردند؛  شكي نمي توان داشت كه اين مسئله را ، هر دانش پژوه ، بويژه هر مبتدي در سياست و انديشه انقلابي بايد بداند ، زيرا ندانستن يا بگذاريد بگوييم ، نفي و انكار آن ، جزء كوايتيسم ، متافيزيسم ، … و در يك كلام ، ايده آليسم ناب ارتجاعي ، معناي ديگري نخواهد داشت.

با كشف همين قانونمندي تكامل اجتماعي ، با كاربرد خلاقانه و هدفمند آن بعنوان يك ضرورت انصراف ناپذير در امر تغييرو تحول است كه بشريت مترقي ، از آن حالتي كه در آن مقهور اوضاع و شرايط طبيعت و وابسته به مواهب آن بود ، بيرون جهيده و به قلمرو اختيار پا ميگذارد؛  با پيمودن آگاهانه و هدفمند ، با تكاپوي خستگي ناپذير و مجاهدت مستدام براي تسريع همين روند تكامل جامعه است كه ، انسان آگاه و پيكارگر ، همه قيد و بند هاي بازدارنده بجلو را بدور افگنده ، نيرو هاي طبيعت را مهار نموده و در نتيجه ، از بندگي طبيعت ، از فرودستي و زنجير هاي اسارت در جامعه ، به سروري و آزادگي ميرسد.

همه اين تلاش ، تكاپو و مجاهدت براي غلبه بر موانع و محدوديت ها و براي رهايي از زنجير هاييكه سد راه رشد و حركت پيشرونده بشريت مترقي ميگردند ، فقط و فقط بر حسب ضرورت بعنوان يك جبر مقاومت ناپذير ، يك انگيزه و بلاخره موتور همين حركت و تكاپوي آزاديخواهانه ، صورت مي پذيرد؛  از همين جاست كه ميگويند ، آزادي ، درك ضرورت است؛  يعني ضرورتي كه به آگاهي و آزادي مبدل ميگردد.  اكنون ميكوشيم انطباق همين تفكر آمده در مقدمه موجز بالا را ، بطور مشخص در رابطه با موضوع مورد بحث خود ، نشان داده ، و برپايه براهين علمي و منطقي و با ارائه مدارك اثباتي ، بلاخره آن حكم صادره خويش را مستدل نماييم كه ابتدا در اعلاميه سياسي « جبهه… » و سپس در « قطب نما » درج شده است.  در « قطب نما » آمده است:

آنها ( يعني انشعابگران ) فقط و فقط پس از نشر فراخوان « كميته تدارك… » جذب شدند، تا اينكه بار پيشبرد مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، كه لازمه آن ، پابندي انصراف ناپذير به اصول و موازين سياست انقلابي ميباشد  براي شان گران آمده و در نهايت « جبهه… » را به شيوه ايكه به هيچ معياري قابل قبول نمي باشد ، ترك نمودند ، يعني اعلام ( جبهه اي در جبهه ) نمودند.

اين گفته را « مخاطبين ما » به زعم خود شان ، اتهام و برچسپ دانسته اند!

اين نظر همين حضرات ميباشد؛  و بمصداق همان سخن معروف ، هيچ   « كسي » نمي گويد كه دوغ من ترش است!

البته مراد كساني ميباشند كه بخاطر منفعت خودي ، چشمان شانرا بر واقعيت ها بسته و در نتيجه ، با حقيقت كه فقط بر اساس جستجو در واقعيت ، قابل دسترسي و شناخت است ، هيچ پيوند و مراوده اي نداشته باشند. به همين علت است كه من عبارت كس را در ضرب المثل بالا ، در ميان گيومه آورده ام.

اما براي اينكه خوانندگان بتوانند قضاوت كنند كه در اين ميان ، دوغ كي ها ترش است ، ايجاب مي نمايد تا موضوع مورد نقاش را ، توضيح ، استدلال ، و مدارك اثباتي خود را هم، ارائه داشت؛  در غير آن، شناخت و اثبات حقيقت و براين مبنا ، قضاوت چه بسا براي كسانيكه ناظر بر واقعيت هم نبوده اند ، ميسر نخواهد شد.

حق با كيست؟  كي ها راست مي گويند؟ و چه كساني برچسپ مي زنند؟

براي پاسخ به اين پرسش ها ، لازم مي افتد تا ابتدا جنبه تئوريك موضوع را تا جاييكه لازم باشد ، شگافته و سپس عملكرد انشعابگران را در پرتو آن ، به ارزيابي گرفته و مدارك اثباتي آنرا هم ، ارائه نماييم؛ اين روش ، چنانچه روشن است ، شيوه و متدولوژي علم ميباشد كه ما خود را به پيروي از آن ، موظف و متعهد ميدانيم ، زيرا حرف مفت ، ادعاي محض ، شعار توخالي و بلاخره  برچسپ و بهتان را ، هيچ عقل سليمي نمي پذيرد.

باري ؛  ما گفته ايم كه لازمه پيشبرد مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، پابندي انصراف ناپذير به اصول و موازين سياست انقلابي ميباشد.

پيروي از همين اصل غير قابل اجتناب كه خود محصول شناخت علمي جهانشمول و پراتيك انقلابي بشريت مترقي و آزاديخواه ميباشد ، بر هرنيرويي كه خودش را مبارز و انقلابي مي داند ، حتمي و ضروري ميباشد؛ تخطي از آن ، به هيچ معياري ، قابل توجيه و پذيرش نمي باشد. چنانچه اين تخطي توسط فرد يا نيروييكه مدعي پيشبرد مبارزه آزاديخواهانه انقلابي ميباشد ، صورت پذيرد ، در آنصورت ادعاي همان فرد يا همان نيرو ، چيزي بيش از حرف و لاف زني ، معناي ديگري نخواهد داشت؛  و به همين لحاظ است كه اين قماش آدم ها و نيرو ها را ، در ادبيات انقلابي ، در بهترين حالت ، انقلابيون لفظي مي نامند ، يعني در حرف شعار انقلابي ، ولي در عمل چيز ديگري!  كه اين خود ، رويهمرفته يكي از جلوه هاي اپورتونيسم ميباشد ، زيرا آن فرد يا نيروي مدعي ، پيوند ميان حرف و عمل را ، مطلقا ناديده گرفته و يا هم آگاهانه و نا آگاهانه ، تخطئه نموده است.

وحدت ديالكتيكي حرف و عمل ، دانستن و عمل كردن ، تئوري و پراتيك ، يك اصل اساسي شناخت ميباشد.  با شناسايي و كاربرد عملي همين اصل است كه بشريت مترقي ، در پروسه پراتيك ـ شناخت ـ پراتيك … هماره مرزهاي ناشناخته اي را درنورديده و با گشودن افق هاي نوين  هردم به قلمرو اختيار ميرسد.

ديالكتيك دانستن و عمل كردن ، استنباط علمي همين حركت شناخت بعنوان يك پروسه و تبلور گوياي آن ميباشد؛  اين دو ركن مرتبط بهم و تفكيك ناپذير شناخت است كه ندانستن ، تغافل يا ناديده انگاشتن هر يكي از آن در زندگي عملي ، يا بعبارت علمي در عرصه پراتيك كه حوزه هاي آزمون علمي ، توليد اجتماعي و مبارزه طبقاتي را احتوا مي نمايد ، انسان را سرانجام ، اسير ايده هاي اوهام پرستانه ، فتاليسم و متافيزيسم ميسازد.

آري ، در همه اين عرصه ها ، فهم ديالكتيك دانستن و عمل كردن و تمكين عملي برآن ، شرط انصراف ناپذير تئوري شناخت ميباشد. دراين رابطه ، هرچند نقش پراتيك بعنوان عنصر تعيين كننده و اساسي ، بلامنازع و بدور از جدل است ، زيرا با حرف محض ، موعظه ، لاف زني و باد در غبغب انداختن ها ، هيچ تغييري بعمل نيامده و هيچ شناختي هم ، حاصل نمي گردد. با اين وجود اما ، تنها برزمينه تاُمين عملي همين دو ركن است كه ، تئوري شناخت عملا بعنوان يك تئوري علمي ، عينيت مييابد.

همين استنباط علمي است كه بازهم ، مصداق گوياي خودش را در اين اصل يا فرمول علمي جهانشمول نشان ميدهد كه هيچ جنبش انقلابي نمي تواند ، بدون تئوري انقلابي وجود داشته باشد. يعني نمي شود بدون پابندي به اصول و موازين سياست انقلابي ، مبارزه آزاديخواهانه ضد امپرياليسم و ضد ارتجاع را به پيشبرد.

« مخاطبين » بفوريت خواهند گفت كه ما اين گفته را فراگرفته ايم و بدان باور داريم!

حقا كه اينان اين اصل را شنيده اند ، ولي افسوس صد افسوس كه آنرا اما ، هضم نكرده و فرا نگرفته اند؛  و اين كافي نيست ، زيرا ما در سطور بالا، چنانچه ملاحظه مي نماييم ، از وحدت ديالكتيك دانستن و عمل كردن بمثابه يك كل لايتجزا در پروسه مبارزه طبقاتي صحبت نموده و چه بسا ، تاُكيد نموديم كه در اين رايطه ، عمل كردن ، يعني پراتيك ، نقش اساسي و تعيين كننده را ايفا مينمايد.

حال اينان هرقدر كه بر فهم اين مقوله تاُكيد نمايند ، ماداميكه اما ، بدان عمل نكرده و يا عمل شان با گفتار شان متناقض باشد ، نتيجه اش ، نفي همان پرنسيپ علمي انقلابي ميباشد ؛ و اين امريست كه ما ، در همان نشست غير قانوني 9. 11. 2002 و متعاقبا در اعلاميه رسمي « جبهه… » برآن انگشت گذارده و بخاطرش ، ايشان را سرزنش نموده ايم كه اينان اما ، متاُسفانه هنوز هم كه هنوز است ، آنرا نفهميده يا نمي خواهند بفهمند ، چون مرغ شناخت شان ، يك لنگ دارد! و اين ريشه در سوبژكتيويسم و در دوآليسم خرده بورژوايي ايشان دارد كه در عرصه سياست  در شكل اپورتونيسم تبلور مييابد.

اگر « مخاطبين ما » واقعا فهميده و پذيرفته بودند كه هيچ جنبش انقلابي ، نميتواند بدون تئوري انقلابي وجود داشته باشد ( عكس اين معادله هم درست است ) حكم ما را كه گفته ايم « لازمه پيشبرد مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، پابندي انصراف ناپذير به اصول و موازين سياست انقلابي ميباشد » بايد درك نموده و آنرا برچسپ نمي دانستند ، زيرا همين گفته ما ، بيان گوياي تز بالاست كه ميگويد: هيچ جنبش انقلابي ، بدون تئوري انقلابي نمي تواند وجود داشته باشد.

لازمه پيشبرد يك مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، در دوراني كه ما به سر مي بريم ، بدون هيچ ترديدي ، گزينش يك سياست انقلابي رهايي بخش ملي و پراتيك متناسب بدان ميباشد؛  اينجا هيچ اما و اگري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد.

 براي ثمر بخشي يك چنين مبارزه انقلابي ، از نظر من، حتي همين دو عنصر ياد شده هم ، كافي نيست ، زيرا ايجاب مي نمايد تا نكته ديگري را نيز، بعنوان يك فكتور مستقل ، وارد معادله كرد ، تا برزمينه ترابط همه اين جوانب مورد بحث ، و انطباق عملي آن بر شرايط عيني ، بتوان در تئوري ، به نتايج كار و پيكار انقلابي اميدوار بوده و براين مبنا ، عملا هم ، در كنار ساير نيرو ها ، سهم خويش را براي رشد و ارتقاي شعور سياسي توده هاي زحمتكش و تحت ستم ، و بسيج شان در راستاي يك مبارزه آزاديبخش ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، ايفا نموده و به دورنماي آنهم اميدوار بود.

آري ، مي خواهم بگويم كه تنها دانستن و عمل كردن حتي با داشتن نيت خوب و عالي ، در امر پيشبرد و پيروزي يك مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، كافي به نظر نمي رسد، زيرا افزون بر اينها ، بايست آن مهارت و درايت لازم براي كاربرد عملي و خلاق دانستني  در واقعيت عيني را ، در خويش پرورانيده و در عمل به اثبات رسانيد؛ تا بدينوسيله ، دانستني ها ، در پروسه انطباق عملي بر اوضاع و شرايط عيني به اثبات رسيده و براين زمينه ، خود درك و شناخت ما هم تكامل يابد؛  به سياق ديگر ، بايد بتوان بر زمينه تحليل مشخص از اوضاع مشخص ، دانستني هاي خود را با اتخاذ روش ها و تاكتيك هاي مناسب در هر مقطع و شرايطي ،  و دستيابي به ابزار هاي لازم ، در جهت تغيير واقعيت نامطلوب كه عبارت از پيشرفت و پيروزي در امر مبارزه ميباشد ، بكار بست.

آنانيكه به مبارزه انقلابي در امر آزادي انسان و تكامل جامعه ، بمثابه يك علم مي نگرند ، مي پذيرند كه عناصر و فكتور هاي ياد شده بالا ، جزئي از همان اصول و موازين سياست انقلابي ميباشند كه ما ، پابندي بدان را ، حتمي ، ضروري و انصراف ناپذير ارزيابي نموده ايم.

اين اصول و موازين اما ، با منش انارشيستي و توطئه گرانه ، با دغلكاري و دروغگويي و بلاخره با نگرش و عمل اپورتونيستي ، هيچگونه پيوندي نداشته و نمي توانند داشته باشند .  اين حقيقت بديهي را برچسپ و اتهام قلمداد كردن ، آنطوريكه « مخاطبين ما » در 7 اكتبر مي نمايند ، يا بيخبري از الفباي اصول و موازين سياست انقلابي است ، و يا هم ببازي گرفتن همان اصول!

 آنكه نميداند و خطا ميكند ، خطاكار است ؛ اما آنكه مي داند كه خطا ميكند، و در پوشانيدن آن اصرار مي ورزد ، تبهكار است !

در همين جا ، بارديگر بايد قيد نمود كه ما« مخاطبين » خويش را ، نه در پشت سر و در غياب و بعد از مقاطعه سياسي ، بلكه قبل از انشعاب ، يعني در هنگام حضور شان در كنار ما در « جبهه… » ، به دروغگويي ، جعل كاري و توطئه متهم نموده ، و حقيقت آنرا هم در همان زمان ، به اثبات رسانيده ايم ؛  ما نه تنها اين مسايل را در مباحثات سياسي در نشست 25 ماه مي با ايشان در ميان گذارده ايم ، بلكه براي متقاعد ساختن ايشان از خلال پيشبرد يك مبارزه دروني ، همچنان سند متذكره ادعا ها و واقعيت ها را در اگست 2002كه هنوز در « جبهه… » حضور داشتند ، نگاشته و در دسترس اينان و همه اعضاي « جبهه… » قرار داده ايم ؛ دراين سند در مبحثي بعنوان « تبيين مفاهيم در قلمرو انديشه و عمل » اساس تئوريك مفاهيمي از قبيل دروغ جعل كاري ، و توطئه را تا جاييكه ايجاب مي نمود ، شگافته و كاربرد آنها را در قبال ايشان ، مستدل نموده و به اثبات رسانيده ايم. همه اينها بخشي  از مبارزه دروني در « جبهه…» بوده است كه به همين لحاظ ، انتشار بيروني نيافت ؛  اما اينان در تحت تاُثير همين مبارزه كه ما طي آن ، دزد را بمعناي واقعي كلمه با پشتاره گير كرده بوديم ، يعني با روشدن ماهيت حقيقي عملكرد هاي شان ، عرصه را براي خود تنگ يافته و بنابرين ، فرار را بر قرار ترجيح دادند؛ اينان بجاي گزينش شيوه انقلابي انتقاد و انتقاد از خود ، به توطئه متوسل گرديده و در يك حركت انارشيستي و كودتاگرانه ، « جبهه… » را در برابر يك امر انجام يافته قرار دادند كه مفهومش غير از همان( اعلام جبهه اي در جبهه )  چيز ديگري نمي توانست باشد ؛  و اين مسئله ايست كه ما ، ضمن نشاندادن عوامل و انگيزه ها ، آنرا بطور همه جانبه طي يك اعلاميه مفصل سياسي ارزيابي و در قبال آن ، موضعگيري سياسي نمود ايم.

اينان اما ، با ناديده انگاشتن همه اين اسناد و روند مبارزه دروني«جبهه… » فقط و فقط به « قطب نما » شماره اول اشاره نموده ، و بدينوسيله جريان مبارزه دروني در « جبهه… » و اسناد مربوطه آن ، يعني پس منظر مسايل مورد نقاش را عملا مسكوت گذارده و به خواننده گويا تلقين مي نمايند كه ما در « قطب نما » به ايشان برچسپ زده ايم !!!

بهرحال در ارزيابي كنوني ، بيش از اين بمسايل گذشته اشاره نمي كنيم.

در اينجا قبل از اينكه به جنبه ديگر بحث ـ همانطوريكه قبلا در آغاز اين نوشته وعده داده ايم ، يعني به  ( ارزيابي عملكرد ها ) وارد شويم ، بايست توضيحات تا كنوني پيرامون جنبه تئوريك مطلب مورد بحث را بطوري فشرده جمعبندي كرد:

استنباط نهايي از اين جنبه بحث ، اينست كه رابطه ديالكتيك ميان حرف و عمل ، دانستن و عمل كردن و تئوري و پراتيك را نبايست در تمامي مسايل زندگي ، چه بسا در رابطه با مسايل مبارزه انقلابي ، هيچگاه و تحت هيچ شرايطي مخدوش كرد.  جديت و مصداقيت هر فرد ، نيرو و جماعتي انساني بطور عام ، فرد ، نيرو و جماعت انقلابي بطور خاص ، به رعايت انصراف ناپذير اين اصل جهانشمول بستگي مييابد.  معيار اثبات جديت و مصداقيت هم ، نه حرف مفت ، لاف زني و شعار پردازي ، بلكه سعي و عمل انساني يعني پراتيك ميباشد. از اينجاست كه ميگويند پراتيك ، معيار حقيقت است ؛  همين مسئله را ما در اعلاميه سياسي و سپس در « قطب نما » شماره اول ، با عبارت « لازمه پيشبرد مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ، پابندي انصراف ناپذير به اصول و موازين سياست انقلابي ميباشد» بيان و بازهم در اينجا ، برآن تاُكيد مي داريم.  معناي اين عبارت ، همان حقيقت علمي جهانشمول است كه مي گويد:

بدون تئوري انقلابي ، هيچ جنبش انقلابي اي نمي تواند وجود داشته باشد.  نمي شود كه در حرف به تئوري و اصول و موازين انقلابي اذعان داشته بهترين و زيباترين برنامه هاي مبارزاتي ن و دقيق ترين اساسنامه هاي تشكيلاتي را همانند وسايل آرايش بدست گرفته ، اما در عمل همه را مخدوش و زيرپا گذارد.  مبادرت به اينكار ، توسط هركسي كه باشد ، نقض رابطه حرف و عمل ، دوآليسم ، موعظه گري محض ، روده درازي و اپورتونيسم ميباشد.

اكنون براي اينكه خواننده بتواند قضاوت نمايد كه كي ها راست ميگويند و چه كساني برچسپ مي زنند ، ناگزيريم ــ چنانچه وعده داده ايم ــ به ارزيابي مشخص از عملكرد « مخاطبين » در رابطه با موضوع مورد مناقشه بپردازيم؛  اينكار مي بايد در اينجا ، بطور كنكرت و با ارائه دليل و برهان اثباتي بعمل آيد.

بحث كنوني پيرامون عملكرد اينان ، منحصر به همان جلسه غير قانوني اخير در 9. 11. 2002 ميباشد كه نتيجه اش ، انشعاب يا  اعلام جبهه در جبهه بوده است.  ما همين عملكرد كودتاگرانه اينان را ، بلافاصله طي اعلاميه اي رسمي ، نقض اصول و موازين سياست انقلابي دانسته و محكوم نموديم.  ما در آن اعلاميه ، از حركت كودتايي ، بلانكيسم ، انارشيسم و اپورتونيسم … صحبت نموده و همه را نافي اصول و موازين انقلابي مندرج در اساسنامه «جبهه » ارزيابي نموده ايم.

آيا ما در اين حكم و قضاوت خود حق بجانب ميباشيم ، و يا اينكه اين قضاوت ، چنانچه آنها ميگويند ، يك اتهام و برچسپ است؟

پاسخ به همين سوال ، مسئله را روشن ميسازد؛  احتمال ديگري نمي تواند وجود داشته باشد.

هيچ ترديدي وحود ندارد كه توطئه گري و بلانكيسم ، انارشيسم و اپورتونيسم ، چنانچه ما قبلا هم در همان اعلاميه سياسي بيان داشته ايم نه تنها كه هيچگونه پيوندي با اصول و موازين انقلابي نداشته و نمي توانند داشته باشند ، بلكه برعكس پيشبرد مبارزه اصولي انقلابي ، بطور اجتناب ناپذير با مبارزه بر ضد همه همين گرايشات انحرافي پيوندي ناگسستني دارد؛  بعبارت ديگر مبارزه انقلابي ضد امپرياليسي و ضد ارتجاعي ، نميتواند جدا از مبارزه عليه اپورتونيسم و ديگر گرايشات انحرافي مشابه آن باشد.

اعلاميه سياسي « جبهه… » مدتها قبل از تآسيس « قطب نما » با بيان صريح همين اصول و با تآكيد قاطعانه بر آن ، عملكرد همين اعضاي سابق   « جبهه… » يعني « مخاطبين » را مغاير اصول و موازين سياست انقلابي دانسته و آنرا محكوم نموده است كه با سكوت ايشان مواجه شده است.

برخي از همين عملكرد هاي اينان را ، بطور آشكار و مستند در نشست هاي رسمي « جبهه… » به نقد كشيده ايم كه با اعتراف ضمني ، با سكوت و با پناه گزيني اغواگرنه ايشان در پشت شعار تعلق به يك مليت تحت ستم مواجه شده است.  متعاقبا آنها نامه اي به اعضاي « جبهه… » نوشته و در آن مدعي گرديدند كه ايشان به ناحق به دروغگويي ، جعلكاري و توطئه گري متهم گرديده و بنابرين ، همه را اهانت در حق خويش قلمداد نمودند!

در پاسخ به اظهارات همين نامه و براي تآكيد بر جديت و ضرورت پيشبرد يك مبارزه اصولي دروني كه يك امر مسلم در يك تشكل سياسي چه بسا انقلابي ميباشد ، ما سند « ادعا ها و واقعيت ها » را نگاشته و در دسترس همه اعضا و مسئولين « جبهه… » قرار داديم كه « مخاطبين » ما هم ، هنوز اعضاي   « جبهه… » بودند ؛ يعني سند نامبرده ، نه پشتگويي و نه در غياب ايشان و پس از مقاطعه ، بلكه در موجوديت ايشان در     « جبهه… » نگارش يافته و درون « جبهه… » پخش گرديده است.  در اين « سند » ضمن مباحث بسيار مفصل ، مبحثي هم به عنوان « تبيين مفاهيم در قلمرو انديشه و عمل » آمده است كه در آن ، همان مفاهيم مثل دروغ ، اتهام ، توطئه… كه ايشان همه را در حكم اهانت بخويش تلقي نموده بودند ، از نظر تئوريك بررسي گرديده و وجوه انطباق آن بر عملكرد هاي اينان در « جبهه… » نشاني و مستدل گرديده است.  در تحت تآثير همين نوشته ميباشد كه ايشان بجاي مبارزه ، به بهانه جويي ها متوسل گرديده و با تعويق انداختن جلسات « جبهه… » بلاخره همان جلسه 9 . 11 . 2002 را دزدانه ، برخلاف مصوبه قبلي « جبهه… » و برخلاف اصل اساسنامه آن ، و آنهم به شيوه ايكه در پايين بدان خواهيم پرداخت ، فراخواندند؟؟!!

ما مخاطبين خويش در 7 اكتبر را زمانيكه عضويت « جبهه… » را داشتند ، به انارشيسم متهم ساخته ايم؛ 

چرا ؟ دليل و مدرك اثباتي اين « اتهام » چيست ؟ بلاخره آيا اين فقط حرف ماست يا اينكه 7 اكتبر خودش بدان معترف ميباشد ؟

آنها با برگزاري جلسه غير قانوني 9 . 11 اصول و موازين سياست انقلابي و از جمله اساسنامه خود « جبهه … » را بطور كاملا بي شرمانه زير پا گذاردند كه اين عمل ايشان ، بدون هيچ اما و اگري ، يك حركت به تمام معنا انارشيستي بود.

انها آخرين نشست « جبهه… » يعني جلسه ماقبل 9 . 11 را بطور اعلام نيافته اي تحريم نمودند ، تا شبي كه فرداي آن جلسه برگزار مي شد ، هيچگونه دليل و معذرت حاكي از عدم حضور در نشست قبلا به تصويب رسيده توسط « جبهه… » پيشكش ننموده ، طوريكه مسول تشكيلاتي ، تا آخرين لحظات ، انتظار اطلاع ايشان را داشته است ، چون معمولا يكجا باهم به مجالس « جبهه… » مي آمدند.

مسول تشكيلاتي با حضور تنهايي در نشست « جبهه… » آن حركت ايشان را با عصبانيت آشكار كه از جريحه دار شدن غرور خود هم ياد مي نمود ، علنا انتقاد نمود ؛

به هر حال ، اين نشست بدون حضور آنها ، بروفق اصول اساسنامه « جبهه… » ، در حضور هيآت مسولان برگزار گرديده و يكي از مصوبات مهم آن ، تشكيل كمسيوني بود براي تدوين پلتفرم « جبهه…» كه از سه طرح پيشنهادي استفاده نموده باشد تا بررسي و تصويب آن در نشست بعدي كه بر زمان و محل آن ، رسما توافق بعمل آمد ، عملي گردد. 

اما « مخاطبين » با ناديده انگاشتن آخرين نشست « جبهه… » كه خود شان در آن حضور نداشتند ، با ناديده گرفتن مصوبه پيرامون كمسيون تدوين پلتفرم و زمان و محل برگزاري نشت بعدي ، جلسه غير قانوني 9 . 11 را بطور كاملا خودسرانه و آنهم در يك محل ديگري برگزار نمودند؟؟!!

آنها براي اينكار ، هيچ دليل ، حق و مجوزي نداشتند ، زيرا بموجب اصول اساسنامه ، فراخواني جلسات « جبهه…» فقط و فقط از وظايف هيآت مسولان ميباشد ، نه اينكه هر عضو « جبهه… » به ميل و سليقه خودش ، هر زمان و در هر جايي كه خواسته باشد ، نه تنها دعوت به جلسه نمايد ، بلكه تصاميم قبلا به تصويب رسيده توسط « جبهه… » را نيز بدور انداخته و زير پا نمايد!!!

در فصل ششم اساسنامه ،  بند 6 ـ تشكيلات ، ماده هاي ( ب و ج ) مي خوانيم :

ب :  انعقاد رسمي جلسات سراسري كه هيآت مسولان فراميخوانند، با نصاب اكثريت   ( دو ثلث ) اعضاي « جبهه… » صورت مي پذيرد.

ج :  تصاميم و مصوبات هر جلسه براي پيشبرد وظايف عملي « جبهه… » اعتبار رسمي داشته و مرعي الاجرا ميباشند.

همچنان در فصل چهارم زير عنوان وظايف اعضا ، ماده ( ب ) آمده است :

ب :  پيروي از تصاميم و خواست اكثريت در « جبهه… » وظيفه هر عضو ميباشد.

باري ، عملكرد ايشان ، تخطي آشكار از هر نظم ، دسيپلين و هر پرنسيپ يك حركت سازمانيافته جمعي و چه بسا ، از اساسنامه تشكيلاتي يك جريان دموكراتيك انقلابي بوده و بنابرين ، يك عمل و حركت مطلقا انارشسيتي ميباشد كه نه تنها موجوديت و تحمل آن در يك تشكل انقلابي ، نافي خصلت انقلابي ميباشد ، بلكه مدارا يا همراهي با چنين طرز نگرش و شيوه عمل هم ، اصول سياست انقلابي را نقض و مبارزه انقلابي را هم ، سرانجام قلب ماهيت مي نمايد؛  و اين امريست كه ما با صراحت و قاطعيت لازم در قبال آن ، موضع خود را اعلام نموده ايم كه اعلاميه سياسي « جبهه… » بيان گوياي آن ميباشد.

و اين همان مسئله ايست كه « قطب نما » شماره اول هم ، بدان اشاره مي نمايد؛  اما نه فقط « قطب نما » بلكه خود 7 اكتبر ، كه « مخاطبين » ما  خودشانرا هيئت تحريرش معرفي نموده اند!

باري ، در همان 7 اكتبر شماره دوم ، صفحه 35 ضمن گزارشي به نشست سالانه ( كنگره ) ، زير عنوان گزارشي مختصر از فعاليت هاي « جبهه… » از بدو تآسيس ، مي خوانيم :

تاريخ تدوير آن جلسه ( 19 ) اكتبر معين شده بود كه بنا به پيشنهاد عده اي از اعضاي « جبهه… » بتاريخ ( 26 ) اكتوبر به تعويق افتاد و بعد خلاف اصول تشكيلاتي مندرج در اساسنامه ، تاريخ و محل تدوير جلسه بدون كدام دليل موجهي از جانب عده اي از اعضا « جبهه… » بتاريخ 9 0 11 0 2002 به شهر فرانكفورت ، تغيير يافت.   ( تآكيد از من است )

آري ، اين همان جلسه غير قانوني 9 . 11 0 2002 ميباشد كه ما با حضور در آن ، بار ها و بار ها خاطر نشان نموديم كه آنرا نه پذيرفته و حضور ما هم ، فقط براي موظف نمودن متخلفين بقبول و رعايت اصول اساسنامه ميباشد و نه بيش .

اينست اعترافي كه 7 اكتبر مي نمايد!

و اين هم ، همان مسئله ايست كه ما ابتدا در اعلاميه ، و سپس در « قطب نما » شماره اول آنرا بيان نموده ايم .

حال پرسش اينست كه گفتار ما برچسپ و اتهام است ، يا اعترافات خود 7 اكتبر؟!

از قديم الايام گفته اند كه دروغگو حافظه ندارد.  ممكن است با دروغ ، حيله ، نيرنگ و توطئه ، چند صباحي زندگي نموده و چند نفري را هم براي مدتي بتوان فريفت؛  ولي به يقين كه نمي شود همه را و براي هميشه گول زده و تحميق كرد.  اينگونه اخلاقيات و شيوه هاي عمل ، نه تنها با سياست و مبارزه انقلابي هرگز خويشاوندي اي نداشته و نمي تواند داشته باشد ، بلكه آدمك هاي متصف به چنين سجاياي زشت هم ، شايسته هيچگونه تقدير و احترام انساني نمي گردند.

ما مخاطبين خود در هيئت تحرير 7 اكتبر را به توطئه گري و بلانكيسم متهم ساخته ايم ، چرا و دليل آن چه ميباشد؟

بايد مجددا خاطر نشان ساخت كه عملكرد هاي « مخاطبين » در رابطه با چگوني فراخواني جلسه 9 . 11 . 2002 كه منجر به انشعاب در« جبهه… » گرديد ، تداوم عملكرد پيشينه شان مبني بر دروغ ، تحريف ، جعلكاري  و توطئه در « جبهه… » ميباشد ؛  در آنزمان دزد با پشتاره بدام افتاده و افشاگري هاي جلسه 25 ماي 2002 جايگاه حقيقي شان ، يعني اوج سقوط و انحطاط سياسي آدم هاي پرمدعا و از خود راضي را ، به نمايش گذاشت كه سند « ادعا ها و واقعيت ها » بيان اثباتي و مدون گذشته اينان در « جبهه… » ميباشد.

با سير عملي رويداد هاي جلسه 25 ماي و متعاقبا با نوشته « ادعا ها و واقعيت ها » براي اين آدم ها عملا ديگر هيچ وجهه شايسته و هيچ قابليتي براي بقا و مانور ــ مگر انتقاد صادقانه و شرافتمندانه از خودشان ــ باقي نمانده بود.  از همين جا به بعد است كه با چند فريب خورده كه با هم يكجا به « جبهه… » آمده بودند ، در جستجوي راهي براي فرار بودند و سرانجام با برگزاري توطئه گرانه همان جلسه بقول خود 7 اكتبر ، فاقد هر گونه اعتبار 9 . 11 . 2002 روند انحلال تكميل شده و آنها بدينوسيله  ( جبهه اي در جبهه ) را اعلام نمودند!!!

اين جلسه ، چنانچه ما بارها بدان اشاره نموده و خود 7 اكتبر هم بدان اعتراف نموده است ، بخاطري غير قانوني و بنابرين فاقد هرگونه اعتبار عملي بود ، كه با زير پاگذاردن مصوبات جلسه قبلي و مهمتر از آن ، برخلاف اصول اساسنامه « جبهه… » داير شده بود ، طوريكه ما از همان آغاز بار ها بر اين مسئله تآكيد نموديم كه حضور ما ، نه به خاطر همراهي با انارشيست ها و انحلال طلبان ، بلكه براي جلوگيري از يك حركت انحرافي و غير انقلابي  و متقاعد ساختن متخلفين به رعايت اصول اساسنامه    « جبهه… » ميباشد ، و اساسنامه     « جبهه… » چنانچه مي بينيم ، دعوت ، تدارك و برگزاري جلسات « جبهه… » را از وظايف و مسوليت هاي هيآت مسولان ميداند ، نه هر فرد عضو كه به ميل و هوا و هوس خود ، جلسات را برگزار و تصاميم و مصوبات رسمي قبلي را بدور انداخته ، و بدينسان خواست و اراده خودش را اعمال نمايد!

باري ، اين تخطي غير قابل انكار كه حتي خود 7 اكتبر بدان معترف شده است ، توسط آنها عملا بوقوع پيوست و ما هم ، آنرا  در همان « جلسه 9. 11 » آشكا را يك حركت انارشيستي و كودتاگرانه ارزيابي نموده و مرزبندي خويش را با متخلفين ، اعلام و آن جلسه را ، چنانچه از همان آغاز خاطر نشان نموده بوديم ، فاقد اعتبار دانسته و ترك نموديم ، زيرا اگر آن جلسه براساس نقض صريح اساسنامه و با پيريزي يك توطئه روشن برگزار گرديده است ، بنابرين نمي تواند هيچگونه اعتبار رسمي داشته و در آنصورت ، جلسه « جبهه… » هم نمي باشد؛  و ما هم همين « جلسه » را ترك نموده ايم نه غير.

اما اين توطئه ايكه قبلا طراحي شده بود كدام است؟

يكي از « مخاطبين » دو مرتبه با درخواست به تعويق انداختن عملي نشست « جبهه… » و آنهم به بهانه هاي واهي ، ولي در عين حال تلاش مينمايد تا عده اي از اعضاي « جبهه… » را با طرح كودتايي خود همنوا سازد. وي هدف خود را بنا بر مراوده شخصي قبلي ، با يكي از اعضاي « جبهه… »  با اين عبارت صريح كه بياييد فلاني ها را از « جبهه… » بيرون بياندازيم ! در ميان ميگذارد.

اين طرح توطئه اما ، توسط عضو « جبهه… » با قاطعيت رد و تقبيح ميگردد؛  بنابرين اعضاييكه از اين طرح اطلاع حاصل نموده بودند ، اصلا در نشست 9. 11 حاضر نگرديده و متعاقبا اين مسئله را ، به اطلاع « جبهه… » رسانيدند.

توطئه گران ، براي نيل به هدف خويش ،  يكي از اعضاي « كميته تدارك » را كه ديگر هيچوقتي در جلسات « جبهه… » حضور نداشت ، به جلسه 9. 11 آورده بودند!  آنها يكي از شاملين فراخوان را كه بعلت مريضي عملا در « جبهه… » نقشي نداشته و اصلا عضويت « جبهه… » را نداشت به « جلسه » 9. 11 آورده و جالب اينكه در پاسخ به اين سوال كه چرا محل جلسه را تغيير داده اند، مريضي همان شخص را بهانه آوردند كه بايست جلسه در محل سكونت وي داير ميگرديد؟؟!!

آري ، ما در خود همان جلسه ، و با استناد به اصول اساسنامه ، عمل « مخاطبين » را يك حركت انارشيستي كودتاگرانه و يك توطئه رسوا ، ارزيابي نموده و آن جلسه را ، چنانچه از همان آغاز بيان نموده بوديم  ترك كرديم.  سپس در فاصله دوهفته جلسه برهم خورده                        « جبهه… » را رسما داير نموده و در آن ، حركت 9. 11 اعضاي سابق را به بررسي گرفته و به اتفاق آرا تصاميمي اتخاذ گرديد كه همه را بغرض اطلاع عمومي ، ضمن اعلاميه مفصلي به نشر رسانيديم.

براي مسولين آن حركت انارشيستي و توطئه گرانه كه عملكرد هاي قبلي شانرا نيز ، همه بخاطر داشتند ، نمي توانست ديگر جايي در « جبهه… » وجود داشته باشد.  براي اين عده ، چنانچه بار ها يادآور شده ايم ، هدف وسيله را توجيه مي نمايد.  اين شيوه نگرش و عمل توطئه گرانه ، در ادبيات سياسي ، به بلانكيسم شهرت دارد كه ما هم در اعلاميه ، از آن صحبت مي نماييم.

به همين سان ، ما « مخاطبين » را به اپورتونيسم متهم ساخته ايم ، چرا ؟

ارزيابي و قضاوت ما در اينجا ، به اصول و موازين يك حركت دموكراتيك انقلابي استناد دارد كه توسط ايشان ، بكرات نقض گرديده است؛  آنها در حرف شعار هاي دهن پركن انقلابي ميدهند و در پاي اساسنامه انقلابي امضا ميكنند، اما عملا زمانيكه منافع فردي ، گروهي و قومي شان اقتضا نمايد ، همه آن اصول را بدور انداخته و قيافه ديگري بخود ميگيرند.

آنها در حرف اصول و اساسنامه يك جريان دموكراتيك را قبول مي نمايند  ولي در عمل زمانيكه فضا را طور ديگري مي يابند ، با تخطئه همان اصول ، خود را نماينده رسمي خلق افغانستان جا مي زنند و براي اينكار از تحريف نام و خصلت اصلي « جبهه… » هم ، ابا نمي ورزند!!!

به چنين طرز نگرش و شيوه عمل كه اصول و موازين اعلام شده را هردم در پاي منافع آني شخصي يا گروهي قربان مي نمايد ، اپورتونيسم ميگويند.

با تبيين خصلت ذاتي همين پديده و با آزمايش تبارزات گونه گون همين گرايش در پراتيك سياسي يا بهتر بگوييم ، در تجربه عملي زندگي ميباشد كه آنرا در اصطلاح شايع ، با نان خوردن به نرخ روز مرادف ميدانند كه ترجمه آن در لغت ، عبارت از فرصت طلبي ميباشد.  اما آنها اين قضاوت ما را كه با مدارك اثباتي غير قابل انكار توآم ميباشد ، برچسپ و اتهام نام مي گذارند!!!

اين را ديگر همه ميدانند كه مچ دست اپورتونيست ها را گرفتن كار آساني نمي باشد؛  اپورتونيست ها مردماني از قماش خاصي هستند. آنها بگونه شتر مرغ عمل مي نمايند؛  اگر بگويي شتر هستي بار ببر ؛  ميگويند مرغ هستم ، بال هايم را نمي بيني ! اگر بگويي پرواز كن!  ميگويند شتر هستم  هيكلم را نگاه كن!

يكي ديگر از انحرافات خطير اپورتونيستي « مخاطبين » همانا تخطي آنها از اصول سنتراليسم دموكراتيك ميباشد.  اين اصل نه فقط بمثابه يك پرنسيپ حايز اهميت اساسي در مبارزه يك تشكل انقلابي و دموكراتيك بطور عام ، بلكه همچنان بعنوان يك اصل بنيادي در اساسنامه خود « جبهه… » ، مورد نظر ميباشد كه توسط « مخاطبين » به نحوي آشكار نقض و بدور انداخته شد .

آنها مصوبات نشست رسمي قبل از 9. 11 « جبهه… » را كه در صدر همه ، همان انتخاب كميسيون تدوين پلتفرم و جريان كار عملي آن ميباشد ، مطلقا ناديده گرفتند ؛  آنها با سركشي عيان از تصويب « جبهه… » ، نشست 9. 11 را توطئه گرانه به محل ديگري انتقال دادند ؛  انتقال جلسه 9. 11 توسط آنها ، بطور كاملا خود سرانه و انارشيستي عملي گرديد، يعني آنها براي اينكار هيچ حق و مجوزي نداشتند ، زيرا چنانچه تذكار يافت ، تاريخ و محل برگزاري اين نشست ، از مصوبات جلسه قبلي بود كه توسط ايشان به بهانه هاي واهي دوبار به تعويق افتاد ؛  و اين به تعويق افتادن  ها چنانچه بعدا روشن شد ، همه بخاطري بوده تا با تأمين شرايط مساعد و با انتقال محل جلسه ، بلاخره همه را در برابر يك عمل انجام شده كودتا قرار ، و بر اين مبنا ، انشعاب در « جبهه… » را به يك واقعيت اجتناب ناپذير در آوردند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍!

تغيير زمان و محل جلسه ، در هر فرصتي در صورتيكه دلايل منطقي برايش وجود داشته باشد ، بازهم بموجب اساسنامه ، از وظايف و مسوليت هاي هيآت مسولان ميباشد ، نه ايكه هر عضوي بميل و رغبت فردي ، تصاميم و اراده جمعي قبلي را زير پاگذارده و خواست و اراده خودش را حاكم نمايد!

مخدوش نمودن اصل سنتراليسم دموكراتيك در مبارزه يك تشكل انقلابي را ، جز با يك حركت انارشيستي و اپورتونيسي ، با هيچ معيار ديگري نمي توان توجيه نمود .  كرنش و همراهي با مسولين همين حركت هم ، توسط هركسي كه باشد ، در حكم اپورتونيسم ميباشد ؛ هيچ تعبير و توجيه ديگري براي اين عملكرد رسوا وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد.  چگونه ميتوان امر وحدت در « جبهه…. » را بدون رعايت تصاميم رسمي آن كه با اراده جمعي اتخاذ گرديده اند ، تآمين نموده و از آن حفاظت نمود ؟  چگونه ميتوان بدون پيروي از تصاميم و مصوبات مركزيت متمثل در هيآت مسولان كه بطور دموكراتيك انتخاب شده اند ، مبارزه اصولي انقلابي و سازمانيافته را به پيشبرد ؟

چگونه ميتوان اراده فردي خود را مافوق اراده جمعي قرار داده و بدون هيچ حق و مسوليت تشكيلاتي ، دعوت به جلسه و تغيير محل جلسه نموده ، و بدينوسيله هيآت مسولان منتخب را ، سلب مسوليت و صلاحيت نمود ؟؟!!

مفهوم اساسنامه چيست و اهميت آن در امر سازماندهي يك مبارزه آگاهانه و متشكل در يك نهاد سياسي دموكراتيك و انقلابي چه ميباشد ؟

نقض سنتراليسم دموكراتيك ، يعني گزينش انديويدوآليسم بورژوايي، يعني تمكين به هوسراني هاي انارشيستي خرده بورژوامآبانه ؛ زير پاگذاردن اصول اساسنامه ، يعني توسل به لاقيدي ، خودسري و محفل بازي؛

با تمسك به چنين گرايشات ناسالم و شيوه هاي عمل ، بازهم فكر پيشبرد مبارزه آزاديخواهانه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي را در خيال خود پرورانيدن ، يك سفاهت عريان ميباشد كه در تاريخ در اشكال انارشيسم ، بلانكيسم و در يك كلام ، اپورتونيسم تبارز يافته است.

كرنش يا همراهي با همچو انحرافات خطرناك ، به همان پيمانه اي بحال مبارزه اصولي انقلابي مضر و مسموم كننده ميباشد كه سكوت در برابر آن. زيرا بقا و مجال دادن به همچو انديشه ها و گرايشات انحرافي ، مبارزه انقلابي را از مضمون اصلي آن تهي ، و تشكلات انقلابي را به محفل هاي هوسبازي ، خيمه شب بازي و كلوپ هاي توطئه مبدل ميسازد.

اينست بنيان اساسي همه دلايلي كه بموجب شان، ما با حاملين گرايشات انحرافي ، در همان نشست 9. 11 مقاطعه سياسي نموده ايم ؛  چون همه تلاش هاي اصلاح گرايانه ما متآسفانه كه به ثمر نه نشست ، پس براي حفظ « جبهه… » و براي دفاع از اصول اساسنامه و بلاخره به همان دلايلي كه در اعلاميه منتشره بنام « جبهه… » انتشار يافته است ، تقبل موقعيت تازه ايرا كه بر پايه آن ، انشعاب در     « جبهه… » برنامه ريزي شده بود ، اجتناب ناپذير دانستيم ؛  و انشعاب هم در موقعيتي معين ، و تحت شريطي مشخص ، تنها مي تواند بر نيرو و شادابي يك حركت انقلابي بيافزايد.

 

پايان بخش اول

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تذکر:

بخش دوم "از کوزه همان تراود که در اوست" ، چنانچه در دیباچه این مقال آمده است، مختص به نگاشته من بعنوان "نقدی بر دیدگاه ضد امپریالیستی هواداران جنبش انقلابی مردم افغانستان (هجاما)"  میگردید؛  در این بخش ضمن رسیدگی به اظهاریه "مخاطبین" ما، که نمایانگر عدم فهم ایشان از ایده اساسی و سیاست حاکم  بر آن "نقد ..."  و قبل از همه، از الزاماتی که در پاسخ بدان،  نقد مزبور  نگارش یافته است، میباشد؛  همچنان می بایست به بازخوانی خود نقد، مبادرت می نمودیم.  این کار برای نشاندادن مبانی فکری انحرافی، استنباط غلط، و بویژه نحوه برخورد  مغرضانه و غیر علمی ایشان، ضروری می نمود که خود رویهمرفته، میراثی بجا مانده از یک بیماری مزمن و شناخته شده مختص به دوران طفولیت "چپ سنتی" در کشور میباشد.

 ولی از آنجاییکه "مخاطبین" ما، به همان سرعتی که بعنوان یک "جمع انشعابی و انحلالگر" تبارز  نموده بودند، چنانچه انتظار می رفت، به همان سرعت هم ــ البته عمدتا بعلت تناقضات درونی خودشان ـــ عملا از هستی تشکیلاتی ساقط گردیدند؛  بنابراین ضرورت نگارش (بخش دوم )  "از  کوزه همان تراود که در اوست" هم، بخودی خود منتفی گردید.

ا. انیس

 

Copyright © 2007 by baaba.eu