آیا جنایات ایالات متحده امریکا و دیگر امپریالیست ها
در افغانستان با تجاوز نظامی 7 اکتوبر آغاز یافت؟
نوشته: ارمان
هنوز آدمكشان پرچمي و « خلقي » و باداران امپرياليستي شان ـ شوروي سابق ـ در افغانستان سرگرم جنايت و غارت بودند كه موسيقي نواز توانا وبلند آوازه كشور ، استاد بزرگ سرآهنگ ، در يكي از آهنگ هاي جاودانه اش ، احتجاج و نفرت خود را در قبال دشمنان سوگند خورده افغانستان و واقعيتي را كه مشاهده ميكرد ، چنين ابراز داشت :
وطن داران وطن ويرانه گشته
وطن منزلگه بيگانه گشته
به ملك ما تجاوز هاي اغيار
پيش خلق جهان افسانه گشته
آري ، ميهن بلاكشيده ما ، بعد از كودتاي ننگين هفت ثور 1357 باند هاي وطنفروش پرچم و « خلق » يعني همان گماشتگان سرمايه سوسيال امپرياليسم شوروي ( در حرف سوسياليست ولي در ماهيت و در عمل امپرياليست ) ، مورد تجاوزات پياپي قرار گرفت .
دو كودتاييكه در يك فاصله زماني كمتر از پنج سال ، يكي در 26 سرطان 1352 و ديگري در هفت ثور 1357 در افغانستان بوقوع پيوست ، اگر از يك سو تشديد جنايت و بربريت روزافزون بر خلقهاي افغانستان را بدنبال داشت ، از سوي ديگر تلاش كشور هاي امپرياليستي ، مرتجعين منطقه و ايادي شان مبني بر به اسارت كشانيدن مردم افغانستان را به نمايش مي گذاشتند .
در رابطه با سلطنت چهل ساله ظاهرشاه ، ميشود در جايش به تفصيل صحبت كرد ، ولي بخاطر اجتناب از يك سؤ تفاهم احتمالي بايد گفت كه با سقوط دولت ملي امان الله ، تمام مبارزات و جانفشاني هاي مردم افغانستان عليه استعمارگران متاُسفانه بدون نتيجه مانده ، طوريكه امپرياليزم انگليس ، بار ديگر ار طريق گماشتگان خود ـ آغاز دوره اغتشاش حبيب الله ( مشهور به بچه سقا ) و نادرخان پدر ظاهرشاه ـ امكان دست درازي بر سرنوشت مردم افغانستان مي يابد ! همانطوريكه ثمره مبارزه توده هاي مردم بر ضد اشغالگران شوروي را ، امپرياليست هاي غربي و مرتجعين به يغما بردند !
باري ؛ قبل از كودتاي داود كه با همدستي حزب نام نهاد دموكراتيك خلق ، يعني همان پرچمي ها و « خلقي » هاي جنايتكار و بدنام با سرهمبندي ك،ج،ب آنزمان صورت گرفت ، افغانستان ميدان غارت همه امپرياليست ها بود. خانواده سلطنتي غرق عياشي و خوشگذراني و فارغ از هرگونه حس مسؤليت در قبال مردم و وضع ناهنجار توده ها بود.
شوروي امپرياليستي در اواسط دهه پنجاه قرن گذشته ، با سبقت جستن از امپرياليست هاي ديگر اقدام به صدور تا آنزمان بزرگترين سرمايه خارجي در افغانستان مي نمايد . اين قرضه اسارت آور 100 مليون دالري ، محكم نمودن زنجيرهاي وابستگي در همه رشته هاي حيات اجتماعي را در افغانستان پيآمد داشت .
نشاندادن عمق و وسعت وابستگي افغانستان به شوروي امپرياليستي در اينجا ( در آينده مجبوريم بدان بپردازيم ) هدف اصلي اين مقال نميباشد كه تجاوز امپرياليزم امريكا و ديگر امپرياليست هاي غربي را مي خواهد نشاني كند ، با اين وجود ، مسلم است كه وقايع و رويداد هاي سياسي بخصوص در سطح يك كشور ، نه يك بعدي ، بلكه گذشته ، حال و آينده اي دارند ؛ بنابران اگر قادر نشويم ريشه هاي اسارت و وابستگي را ، همانطوريكه بوده اند ، ارزيابي كنيم ، در محاسبات و ارزيابي هاي آتيه ، به ناگزير دچار بسا اشتباهات فلاكتبار خواهيم شد .
چنانچه ميدانيم ، در اواخر سلطنت ظاهرشاه ، موسي شفيق صدراعظم افغانستان بود ؛ شخصي كه بخش آخر تحصيلات خود را در امريكا بپايان رسانيده بود. بر افراد آگاه سياسي در همان زمان روشن بود كه موسي شفيق يك فرد اخواني و گماشته امريكا ميباشد همبن جا بايد قيد نمود كه اين حرف چنين معني نمي دهد كه هرگاه شخصي در كشوري تحصيل كند ، بخودي خود گماشته آن كشور ميگردد ، بلكه پيروي از سياست هاي يك دولت بطور مثال امپرياليستي براي تحقق منافع آن در كشور خودي ، از دلايل گماشتگي فرد يا يك جريان سياسي مي باشد . بعد ها حتي در سطح مردم عامه هم ، اين ذهنيت اشاعه يافت كه موسي شفيق ، با وصف آرايش ظاهري به سبك زندگي مد روز غربي ، اما اخواني و مدافع منافع امرياليزم امريكا ست.
قدر مسلم است كه صدور سرمايه و براين مبنا ، نفوذ اقتصادي ، سياسي … امپرياليست ها در كشور هاي تحت سلطه ، از سويي هم مستلزم موجوديت و حضور فعال اشخاص و نيروهاي بومي در اين كشور ها ميباشد تا از منافع باداران امپرياليست شان دفاع ، و براي تاُمين سود هاي مافوق انحصاري شان تلاش نمايند. نصب كردن اشخاصي در پست هاي مهم دولتي كه از منافع و سياست هاي يك كشور مشخص امپرياليستي دفاع و نمايندگي نمايند ، يكي از پيآمد هاي منطقي نقوذ امپرياليست ها مي باشد.
در اواخر سلطنت ظاهرشاه ما شاهد نفوذ روز افزون شوروي در بخش هاي مهم جامعه افغانستان بوديم. ارتش افغانستان انحصارا ، چه از لحاظ سلاح و مهمات ، و چه در رابطه با افسران نظامي كه تعداد زياد آنها در شوروي تحصيل كرده بودند ، در تحت نفوذ شوروي قرار داشت ، به اضافه مشاورين و جواسيس خود شوروي كه در اردوي افغانستان فعال بودند ، در وزارت معادن و صنايع هم بخصوص در رابطه با مسايل نفت و گاز ، طوريكه گاز دربست بوسيله شوروي به يغما مي رفت ، زياد ترين نفوذ را روس ها داشتند ، و همينطور در ساحه هاي ديگر. ولي در راُس قدرت دولتي ، هنوز بدان صورتي كه دلخواه شوروي ها بود ، افراد سرسپرده و منحصر با آنها نصب نشده بودند . نتيجه منطقي اين عدم توازن ، يعني نفوذ اقتصادي ولي نبود افراد دلخواه بقدر كافي در پست هاي مهم دولتي ، بايست بگونه اي حل مي شد. نبايد چنين استنباط نمود كه شوروي ها در زمان سلطنت ظاهرشاه ، از نفوذ سياسي در افغانستان برخوردار نبوده و يا افراد دلخواه و سرسپرده شان در پارلمان نظام سلطنتي ، به نفع شان كار نمي كردند؛ برعكس از اناهيتا راتب زاد و ببرك كارمل ميهن فروش در اينجا مي توان بعنوان نمونه نام گرفت .
حس سيري ناپذيري در يغما و چپاول كشور هاي عقب نگهداشته شده بوسيله امپرياليست ها ، آنها را وادار مي سازد كه بطور هميشگي و به هر نحوي كه شده ، ابعاد نفوذ خود را گسترده تر ساخته و كشور را در بست در انحصار و استيلاي خود بياورند ، چون خصلت اين مرحله سرمايه داري ، انحصار است و اين روند ـ طولاني مدت ـ در هيچ بخشي ، خارج از قانونمندي خود ، عمل نمي كند.
در بالا متذكر شديم كه ، موسي شفيق بعنوان نماينده سياسي امريكا ، سمت صدراعظم افغانستان را داشت . بياد داريم كه در آنزمان ، يك پروسه داغ هرچه بيشتر سياسي شدن فعال مردم بخصوص روشنفكران كشور در جريان بود. محصلان و شاگردان مدارس ، مامورين پايين رتبه ، كارگران ( با كميت اندك ولي با روحيه مبارزاتي بالا ) فابريكه ها ، كسبه كاران و بخشي از دهقانان و… بر اوضاع فلاكتبار كشور انگشت انتقاد مي گذاشتند و بوسيله تظاهرات ، اعتصابات ، مارش ها و… خواست هاي برحق خويش را بيان ميداشتند ؛ بيم آن ميرفت كه اگر از اين پروسه جلوگيري نشود ، مردم بنياد خانواده حاكم و نفوذ غارتگران جهاني از جمله شوروي سوسيال امپرياليستي را براندازند ، چون جريان خود جوش ولي انقلابي ضدامپرياليستي و ضد سوسيال امپرياليستي و ضد حاكميت ارتجاعي موجود ، خطر جدي را به نمايش مي گذاشت كه بايد هرچه زودتر سركوب مي شد ؛ سركوب شدن اين جريان ، خواست طبيعي كليه مرتجعين بود!
از سوي ديگر جدال داغي ميان امپرياليست هاي غربي و شوروي براي غصب قدرت دولتي در جريان بود ، از آنجاييكه شوروي در اقتصاد افغانستان نفوذ بيشتري داشت ؛ و برعلاوه آن قادر شده بود كه دست به سرهمبندي نيرو هاي مزدور و وابسته بخود بخصوص پس از بنيانگذاري حزب دموكراتيك خلق يعني همان باند هاي خيانتكار پرچم و « خلق » بزند، در نتيجه موفق ميشود كه برزمينه كودتاي 26 سرطان داود ـ پرچم و« خلق » ، اوضاع را به نفع خود بچرخاند.
قدرت طلبي و حس خودخواهي افراطي داود ، البته در پهلوي مسايل ديگر، او را به همكاري و همسويي با شوروي و گماشتگان پرچمي و « خلقي » اش مي كشاند ؛ بخاطر بايد داشت كه اولين صدور سرمايه شوروي اي كه ديگر سوسياليستي نبود ، چنانچه به چپاول و غارت خلقهاي تحت ستم آغاز كرده بود ، در زمان صدارت داود 1963 ـ 1953 صورت ميگيرد.
شوروي با سرهمبندي و پشتيباني اين كودتا ، حد اقل دو هدف مهم و عمده خود را توانست جامه عمل بپوشاند. هم رقباي امپرياليست خود را در افغانستان به عقب زد و هم توانست جنبش انقلابي مردم را بوسيله حكومت اختناق داود ـ پرچم و « خلق » سركوب كند . امپرياليست هاي غربي هم دست روي سينه نه نشسته و بيكار نماندند. اگر به زمان سلطنت ظاهرشاه يكبارديگر نظري اجمالي بياندازيم ، در ارتباط با نيروهاي سياسي كه در جامعه برآمد فعال خود را داشتند ، مي توان بطور عمده از سه جريان سياسي نام برد ، كه هر كدام اين نيروها مواضع و فعل و انفعالات مشخصه خودشان را داشتند:
ـ باند هاي وابسته به شوروي ، يعني همان پرچمي ها و « خلقي » هاي رسوا و ميهن فروش كه بار مسؤليت جنايات نابخشودني حداقل سه دهه اخير را بدوش دارند.
ـ اخوان المسلمين كه قبل از كودتاي 26 سرطان 1352 در بين مردم گاهي « اخوان الشياطين » و زماني هم « اخواني » ياد مي شدند. اخواني ها ، آنطوريكه بعد از كودتاي 26 سرطان برملا شد، در ارتباط مستقيم غرب و يكي از پايگاه هاي منطقه اي شان ، يعني پاكستان قرار داشتند و براي منافع امپرياليست هاي غربي جانفشاني ميكردند.
ـ جريان دموكراتيك نوين معروف به شعله جاويد. اين جريان خودجوش مولود قانونمندي تضاد هاي عصر خود بوده و خواهان نقد و حل انقلابي مناسبات غيرعادلانه در جامعه افغانستان بود، طوريكه اين امر را در ارتباط با مسايل جهاني و جنبش هاي انقلابي آن برهه زماني مي ديد ؛ اين جريان از سياست ضد امپرياليستي و ضد سوسيال امپرياليستي چين آنزمان هم الهام گرفته و خواهان انقلاب اجتماعي بوسيله توده هاي مردم بود و سياست و مواضع آشكار بر ضد كليه امپرياليست ها و ارتجاع داخلي داشت . در مورد سياست شوروي امپرياليستي ، جريان دموكراتيك نوين واژه « مدافعين استعمار نوين » را بكار مي برد ؛ بي فايده نخواهد بود ، اگر در آينده در مورد گذشته و موضعگيري هاي عملي جريان دموكراتيك نوين نبشته اي تهيه گردد ، حال برگرديم به بررسي نفوذ و دخالت امپرياليست هاي غربي در افغانستان : مبرهن است كه بعد ازمرگ استالين رهبرشوروي سوسياليستي مارچ 1953 ، بخصوص بعد از كنگره بيستم حزب كمونيست يك تغيير ماهوي در سياست داخلي و خارجي شوروي بوجود ميآيد كه پيآمد آنرا در تغيير سياست شوروي در قبال افغانستان هم مي توان بوضاحت مشاهده نمود:
صدور سرمايه ، دفاع از سلطنت ارتجاعي وابسته به امپرياليسم وتقويه همه جانبه يكي از مهمترين ارگان هاي سركوبگر آن يعني ارتش افغانستان ، عارت مواد خام ، بنيانگذاري باند هاي ضد انقلابي وابسته بخود يعني ميهن فروشان پرچمي و « خلقي » …
اين نفوذ شوروي امپرياليستي ، چنانچه در بالا اشاره شد ، در سالهاي بعد از 1955 پس از مسافرت رهبري شوروي ، خرشچف و بولگانين روي دست گرفته ميشود؛ ولي نفوذ امپرياليست هاي غربي و ايادي داخلي شان قدامت خيلي بيشتر دارد . اگر پرچمي ها و « خلقي » ها براي بدنام كردن انقلاب و جنبش هاي واقعا انقلابي و فريب روشنفكران ، از واژه هاي سوسياليسم ، ماركسيسم وغيره براي مقاصد شوم استعماري شوروي ، خواستند سؤ استفاده كنند و اين مفاهيم و كتگوري ها را قلب ماهيت نمايند ، استعمار كهن غرب ، تجربه بسا بيشتري در سؤ استفاده از اعتقادات مذهبي مردم دارد ؛ ما در افغانستان بار ها شنيده ايم و تاريخ گواه آنست كه چطور انگليس ها از مذهب اسلام و ملا ها و متنفذين مذهبي براي مقاصد استعماري خود استفاده كرده اند.
اگر در گذشته ، ملا هايي بودند كه آگاهانه و نا آگاهانه در خدمت انگليس هاي استعمارگر قرارگرفتند ، اما ديگر بخصوص از اواخر ده سي قرن بيستم ، تاُسيس و گشايش مؤسسات و ادارات مدرن تعليمي و تربيوي علمي ، فرهنگي و اجتماعي ، بايست نحوه استخدام ، فعاليت و نفوذ گماشتگان استعماري هم دستخوش تغييراتي مي شد. براي غرب ، ديگر فعاليت فقط ملا هاي سنتي در مساجد تكافوي پيشبرد مقاصد شان را نمي كرد ؛ بايد بنا بر اقتضاي زمان ، به شكل مدرن تر ، از نيرو هاي عقبگرا در افغانستان سربازگيري مي شد ، تا بتوانند در سطح دانشگاه ها ، مدارس ، ارتش ، ادارات دولتي وغيره دست بفعاليت هاي ارتجاعي خود زنند. ما شاهديم كه در زمان صدارت موسي شفيق ، « اخواني » ها در سطح دانشگاه ، از نظر سازماندهي و گسترش فعاليعت هاي خود و سركوب نيرو هاي انقلابي مردمي ، موفقيت هايي داشتند.
يكي از اهداف كودتاي 26 سرطان ، چنانچه تذكار يافت ، علاوه بر سركوب جنبش مردم ، همانا عقب زدن رقباي امپرياليستي و ايادي شان بود ؛ داود و همكاران پرچمي و « خلقي » اش در پهلوي سر به نيست كردن نيرو هاي وطندوست و انقلابي ، همچنان دست به زنداني نمودن، تعقيب و حتي كشتار رقباي هم فطزت خويش نيز زدند. يك تعداد از رهبران اخواني را دستگير، و تعداد ديگر شان موفق بفرار از افغانستان شده ، در ارتباط با سازمان هاي جاسوسي عرب ، بخصوص سي، آي ، اي ، بدامان دولت پاكستان پناه بردند. گلبدين معروف ، رباني ، مسعود كه بعد ها به آمريت رسيد ، از جمله افرادي هستند كه در زمان حكومت داود ـ پرچم و « خلق » به پاكستان فرار كردند و در آنجا ، چنانچه گفته شد ، بوسيله غرب بخصوص امريكا از كليه امكانات براي پيشبرد فعاليت هاي گوناگون بهره مند گرديدند. آنها در آنجا ، تحت سرپرستي دولت پاكستان ، تعليمات متعددي از جمله تعليمات نظامي كسب نمودند ؛ در دوران حكومت داود ـ پرچم و « خلق » ، آنها در داخل افغانستان دست به سلسله فعاليت هاي خرابكارانه تروريستي و ضد دولتي مانند عمليات نظامي در پنجشير وغيره زدند . اما چون از پشتيباني توده هاي مردم محروم بودند ، در تمام فعاليعت هاي خود ايزوله ومنزوي ماندند ؛ تا اينكه افغانستان مورد تجاوز مستقيم ارتش اشغالگر شوروي امپرياليستي قرارگرفت. اين رويداد ، چنانچه در پايين ملاحظه خواهد شد ، شانس طلايي را براي غرب ، بخصوص اضلاع متحده امريكا مهيا ساخت تا دست به مداخلات بيشتر و تجاوز هاي پيهم در افغانستان بزند. البته قبل از آنكه به بررسي اين واقعيت بپردازيم ، بي مناسبت نخواهد بود ، اگر در رابطه با سرنوشت دولت داود ـ پرچم و « خلق » اشاراتي فشرده و كوتاه داشته باشيم :
همانطوريكه دولت ظاهرشاه ، يك دولت ضد مردمي و ضد ترقي بود ، دولت داود ـ پرچم و « خلق » نيز ماهيت ديگري نداشت ، چنانچه تكيه گاه اصلي اش را ارتشي كه سرتا پا زير نفوذ شوروي قرار داشت ، پوليس و ديگر نهاد هاي سركوبگر تشكيل مي دادند . البته مشاورين چند هزار نفري نظامي و ملكي و جواسيس شوروي و بلك شرق در افغانستان هرچه بيشتر زنجير هاي وابستگي به شوروي را محكم تر و طولاني تر مي ساختند.
وابستگي واتكاء به امپرياليست ها و مرتجعين عاقبت بس اندوهگين را بدنبال دارد ، نه تنها براي خلقهاي كشور وابسته ، بلكه براي خود گماشتگان و خدمتگذاران امپرياليست ها هم. ما بسا افرادي را كه در راُس دولت هاي مرتجع و وابسته قرار داشتند سراغ داريم كه روزي همدست و همكار امپرياليست ها بوده اند ، اما زمانيكه ديگر بدرد آنها نمي خوردند ، و يا اندكي سرپيچي از اوامر ارباب نموده اند ، مغضوب خشم بادار امپرياليستي شده و سربه نيست گرديده اند كه نمونه هاي داود ، تركي ، حفيظ الله امين ، ببرك و… سرانجام اميرالمومنين ملا عمر را در خود افغانستان همه به چشم وسر ديده و تجربه كرده اند
صدام حسين نيز زماني با امپرياليست ها بخصوص امپرياليسم امريكا همكاري و همسويي داشت و ما در همين اواخر شاهد آن بوديم كه امريكا و متحدين امپرياليستش با چه بيرحمي و بربريت نه تنها در قبال مردم بيگناه و زحمتكش عراق ، كه در مقابل صدام نيز برخورد كردند ، چنانچه به فرزندانش هم رحمي نشد !
خاطرنشان بايد كرد كه هدف تجاوز امريكا و متحدين بخاك عراق ، نه شخص صدام ، بلكه نفت و موقعيت استراتيژيك عراق بود ، همانطوريكه القاعده و طالبان هم فقط بهانه اي بودند براي تجاوز نظامي به افغانستان و اشغال كشور ! باري ؛ سرنوشت مزدوران امپرياليسم و دولت هاي دست نشانده شان سرانجام ديگري نخواهد داشت . در واقع هر دولتي كه از اقليتي طفيلي تشكيل شده باشد ، چه اين دولت از پشتيباني امپرياليست ها برخوردار باشد يا نه ، مجبور است بوسيله ترور و اختناق حكومت كند تا بتواند بدينوسيله ، حاكميت اقليت را بر اكثريت جامعه استوار نگهدارد .
البته در خود كشور هاي امپرياليستي ، وسايل و شيوه هاي ظريفتري براي تحميق توده ها بكار گرفته ميشود كه بحث آن در اينجا از محدوده اين نبشته خارج خواهد بود ؛ ولي همينقدر بايد خاطر نشان ساخت كه در همين كشور هاي متمدن و پيشرفته هم ، زمانيكه منافع قدرتمندان ايجاب نمايد ، دست به برقراري حكومات فاشيستي مي برند . نمونه هاي بارز آنرا ما در آلمان نازي ، ايتالياي … در نيمه اول قرن بيست مشاهده كرديم .
زمانيكه امپرياليست هاي غربي به زعامت اضلاع متحده امريكا ، در كوريا مشغول جنايات امپرياليستي بودند و در آنجا آتش تجاوز شان بيداد ميكرد ، در داخل خود اضلاع متحده ، بنيادي را تاُسيس كردند كه «كمسيون دائمي سنا براي مسايل امنيت داخلي» نام گذاري شده بود. آنزمان در امريكا مانند امروز يك فضاي ترس و خوف بيمارگونه اي را بوجود آورده بودند. رهبري اين مرجع تفتيش عقايد را Mc Carthy معروف به عهده داشت . اين سياستمدار مرتجع از فضاي موجود سؤ استفاده نموده و به بهانه هاي واهي و اتهام زني هاي بي اساس ، دست به تعقيب و پيگرد شديد و گرفتاري نيروهاي مترقي و جملن عناصر و افراد صلخواه و انسان دوست زد. امتداد همان سياست و شيوه عمل زمان Mc Catrhy را، ما اينك چه در سطح جهاني و چه در سياست داخلي امريكاي آقاي بوش، به عينه مشاهده مي نماييم:
در زمان Mc Carthy – دوران جنگ كوريا- در اضلاع متحده يك موج تعقيب و پيگرد ضد كمونيستي را براه انداخته بودندو بنابران، مخالفين را هركه ميبود، بنام كمونيست سركوب مي نمودند.
امروز بخصوص بعد از واقعه 11سپتامبر، يك موج نژادپرستانه، بازهم با چاشني ايدئولوژيكي- اينبار بظاهر ضد اسلام – براه انداخته شده است.
در زمانMc Carthy گرايشات ناسيوناليستي و ضد يهودي، با ضد كمونيسم هستري گونه اي آميخته شده بود.
امروز تمكين برحس تفوق و عظمت طلبي تمدن غرب، با ناسيوناليسم ساخته اضلاع متحده امريكا مخلوط شده و بنابرين در اذهان توده هاي مردم، تصويري خيالي از يك دشمن خارجي اختراع ميشود، تا بدينوسيله از يك سو تجاوزات متعدد اضلاع متحده به كشور عاي ديگر بطور مثال- افغانستان و عراق – را توجيه كرده باشند، و از سوي ديگر انظار مردم را از درك گنديدگي داخلي نظام آدمخوار امپرياليزم اضلاع متحده منحرف سازند!
بعنوان مثال امروز از مجموع جمعيت اضلاع متحده كه به 280 مليون تخمين زده ميشود، حدود 90 مليون آن تقريبا بي سواد هستند؛ 40 مليون امريكايي در فقر به سر مي برند و 40 مليون بيمه صحي ندارند. البته در اينجا مجال آن نيست تا از فقر روزافزون، بيكاري، اشاعه فحشا بدلايل اقتصادي، گسترش اعتياد… و ديگر بيماري هاي مشخصه نظام حاكمه سرمايه داري اضلاع متحده به تفصيل صحبت نماييم.
در شرايط كنوني در اضلاع متحده ، بنيان هاي شبيه زمان Mc Carthy و حتي بدتر از آنزمان ايجاد شده تا به هر وسيله ايكه باشد، انسان هاي صلح طلب، مترقي و انسان دوست را سركوب نموده و از اينطريق، اگر ميسر گردد، به زعم خود شان، به نظام جنايتبار خويش ابديت بخشند!!
بايد خاطر نشان ساخت كه نمونه هاي مشابه همين سياست اضلاع متحده دوران Mc Carthy را – البته به شكل ملايم تر آن – ميتوان در بسياري از كشور هاي امپرياليستي در مقاطع مختلف بويژه در همان نيمه دوم قرن گذشته مشاهده كرد. مثلا در زمان اعتلاي جنبش روشنفكري 1968 در آلمان، با قانون اضطراري Notstandgesetz حكومت مي شد، چنانچه بر رخ روشنفكران انقلابي حتي سلاح كشيدند!
از اظهارات بالا و نمونه هاي ياد شده بنابرين چنين استنتاج مي نماييم كه امپرياليست ها ، تا زمانيكه با وسايل جذاب، فريبنده و مدرن مثل پارلمان و واژه هاي « دموكراسي » ، « انتخابات آزاد »،« آزادي مطبوعات » و ديگر ابزار هاي فريب صاحبان زر و زور حكومت كرده بتوانند، در كشور هاي چهره دموكراتيك بخود ميگيرند و با مكر و فريب و ريا حكومت ميكنند؛ اما زمانيكه منافع اقليت طفيلي سرمايه داران اندكي تحت سوال قرار گيرد، چهره اصلي شان را كه ديكتاتوري ميباشد برملا ساخته و از تكيه گاه هاي واقعي خويش مثل ارتش ، پوليس، قضات… برضد مردم استفاده نموده و برآنها ميتازند.
بهر حال با اين تذكرات ضروري برگرديم به اصل مطلب و بحث خود را در بررسي كوتاه و فشرده از دولت كودتاي 26 سرطان 1352 داود- پرچم و خلق دنبال نماييم:
دولت كوتا ، چنانچه گفته شد، وابسته به شوروي بوده و بنابرين از پشتيباني مردم محروم بود. البته بياد داريم كه از زمان صدارت داود ميباشد كه وابستگي افغانستان به شوروي سوسيال امپرياليستي ، آغاز ناميمون خود را مي نمايد.
دولتي كه از يك اقليت طفيلي تشكيل شده باشد، در نتيجه مجبور است كه بوسيله ترور و اختناق حكومت كند تا توانسته باشد حاكميت خود را بدينسان پابرجا نگهداشته و تداوم بخشد. دولت كودتاي « شهزاده سرخ» هم - لقبي را كه پرچمي ها و خلقي ها به داود داده بودند – از اين قاعده مستثني نبود.
داود، اين شهراده سرخ اما در ميان مردم به سردار ديوانه معروف بود، چون در مقاطع مختلف حكمراني اش، قساوت قلب و بسا رفتار هاي ديگر ضد انساني وي را مردم بچشم خود ديده و يا شنيده بودند؛ مثلا انداختن يك نانواي بينوا در تنور سوزان!
آري ، دولت كودتا از
پشتيباني و حمايت
توده هاي مردم بكلي
محروم بود، بجزء يك
مشت پرچمي و خلقي
بدنام و ضدخلق و چند
مرتجع ديگر، هیچ كسي
هوادار دولت و حكومت
داود نبود.
انقلاب 26 سرطان 1352 – بخوان كوتاي 26 سرطان – بدور از انظار و پشتيباني توده ها انجام يافت. با آنكه انجام عملي كودتا يعني رهبري نظامي آن بوسيله خلقي ها و پرچمي ها صورت گرفت، اما براي اكثريت مردم هنوز مشهود نبود در پشت پرده ، همين پرچمي ها و خلقي ها و بالاخره K G B قار دارند! داود كه مربوط بخانواده سلطنتي بود، بعنوان سمبول در راُس دولت قرار گرفت.
در سال هاي آخر سلطنت ظاهر شاه، در افغانستان يك دموكراسي قلابي كه بعضي ها همچون مؤرخ بزرگ افغانستان غبار، آنرا « دموكراسي تاجدار » مي ناميدند، چهره ظاهري حكومت را آرايش ميداد.
بدون اينكه در خصلت ضدمردمي دولت شاهي ظاهر، اندك ترين شك و ترديدي داشته باشيم، يادآور بايد شويم كه در آن دوره ( البته در مقايسه با زمان داود – پرچم وخلق ، يعني دولت كودتاي 26 سرطان 1352 و متعاقبا دولت فاشيستي كودتاي 7 ثور 1357 ) يك سري امكانات هرچند محدود براي اظهار نظر و بيان ، مطبوعات، تجمعات، اعتصابات و تظاهرات وجود داشت. در شهر كابل 30 روزنامه و نشريه غير رسمي به چاپ ميرسيد؛ هرچند بسا روزنامه ها و نشراتي، قرباني زورگويي و اختناق دولت و بنابران ، مصادره مي شدند، ولي با آنهم همان روزنامه ها و نشرات مختلف ، با داشتن مضامين و ماهيت مترقي ، در تنوير اذهان توده هاي مردم نقش مثبتي بازي مي نمودند.
اما برعكس، با به پيروزي رسيدن كودتاي 26 سرطان مطابق جولاي 1973 داود- پرچم و خلق ، از همان روز هاي اول كودتا ، در فضاي سياسي كشور، حالت خوف و خفقان عجيبي حكمفرما گرديد! هرچند در يكي دو روز اول كودتا ، بعضي از افراد نا آگاه سياسي همانند اكثريت مردم ، دست به خوشحالي و شور و شعف زدند، چون دل خوشي از سلطنت 40 ساله ظاهرشاه نداشته و براين زمينه توهماتي را با خود حمل مينمودند، توگويي ديگر شرايط عوض شده و در تحت حاكميت جمهوري داود-پرچم و خلق ، وضع فلاكتبار زندگي شان بهتر خواهد شد!
اما ديري نگذشت كه مردم شاهد حاكميت اختناق و ترس و رعب شديدي در سراسر افغانستانگرديدند. ديگر از روز نامه هاي متعدد غير رسمي خبري نبود؛ و به همين سان جرئت و شهامت سرتيرانه اي در كار بود، تا دست به اعتصاب و تظاهرات زد.
در اين دوره هرگونه فعاليت و برآمد سياسي ضد رژيم ممنوع اعلام گرديد! بنا به قانون جزاي دولت، گردهمآيي بيش از پنج نفر، يك عمل جنايي محسوب ميگرديد؛ دعوت به چنين گردهمآيي و بنابران، مرتكبين يك چنين « عمل جنايي! » حد اقل با يك زندان دوساله مجازات ميگرديدند!
باوجود اين اختناق حاكم بركشور، اما انقلابيون و زحمتكشان هيچگاهي تسليم اين رژيم فاشيستي مشرب نگرديدند؛ اوضاع و شرايط رقتبار زندگي آنها را واميداشت كه دست به اعمال روشنگرانه و اعتراضي از قبيل اعتصابات بزنند كه اين عملكرد هاي سرتيرانه شان، البته درج تاريخ مبارزاتي مردم ميباشد. بعنوان مثال در اينجا ميتوان به اعتصابات كارگران فابريكه نساجي بگرامي، اعتصاب پرسونل شركت هواپيمايي آريانا، اعتصاب كارگران شركت پنبه هرات… اشاره كرده ، بدون آنكه اما وارد تفصيل رويداد هاي آن شويم كه قرباني هاي جاني متعددي را به همرا ه داشته، طوريكه قبر هاي دسته جمعي اين قربانيان ، بعد ها توسط مردم كشف.
باري، دولت كودتاي 26 سرطان در مقايسه با زمان ظاهر شاه، كميت و كيفيت ضدانقلابي بمراتب شديدتري را به نمايش ميگذاشت؛ هركسي كه صداي احتجاج و انتقادي را بلند ميكرد به عناوين مختلف سركوب ، سربه نيست و يا حد اقل روانه زندان ميگرديد.
يك مثالي را بعنوان نمونه كه بعضي ها هنوز خوب بياد دارند، در اينجا يادأور ميشويم:
در زمان داود – پرچم و خلق ، شايع شد كه دولت كودتا احمد ظاهر أوازخوان نسل جوان پراستعداد و باهمت را – بعد ها خلقي ها و پرچمي ها در تحت حاكميت حزب دموكراتيك خلق، او را بخاطر پايداري و وطن پرستي اش ، به قتل رسانيدند – بجرم زنبارگي به زندان انداخته است. اما واقعيت طوري بود كه اين هنرمند با همت و با استعداد، در واكنش به اختناق حاكم برجامعه
و بطور مشخص در ضديت با همان قانون استبدادي جمهوري داود – پرچم و خلق و استهزاي أن ، أهنگي سرود كه به زودي بعد از انتشار توسط دولت مصادره شده و احمد ظاهر هم، اما به اتهام زنبارگي روانه زندان شد!!!
البته شرايط اختناق و عدم موجوديت مطبوعات نسبتا آزاد و به همين سان، كمبود آگاهي سياسي عمومي، باعث ميگرديد كه برخي ها، فريب تبليغات مزورانه جمهوريت كودتايي را بخورند؛ تعصبات مشخصه جامعه افغانستان و بسا آوازه هاي دروغين ديگري هم كه در مورد احمد ظاهر صورت گرفته بود، ممد تبليغات ضدمردمي دولت گرديدند؛ به عبارت ديگر، دولت از همه اينها، بهره جويي ارتجاعي و ضدمردمي نمود. البته اين تبليغات سؤ تنها در مورد احمد ظاهر صورت نگرفت.
يكي از قهرمانان ملي ميهن ما و مبارز انقلابي كه از دوران جواني ، دست به مبارزه برضد سلطنت ظاهرشاه ، عليه جمهوري داود- پرچم و خلق و در تداوم آن، عليه كودتاي 7 ثور خلق و پرچم و تجاوز مستقي شوروي، حتي در عالي ترين شكل مبارزه – مبارزه مسلحانه آزاديبخش – پرداخته بود، يعني مجيدكلكاني را در انظار مردم بعنوان دزد و رهزن معرفي كرده بودند!
تاريخ گواه برآنست كه هم مجيد و هم احمدظاهر ، هر كدام به شيوه خودش ، بخاطر وطن پرستي و پايداري شان برضد استبداد حاكم در كشور، توسط خلقي ها و پرچمي ها سر به نيست شدند!
اما مرتجعين كور خوانده اند، هم مجيد و هم احمد ظاهر و به همينسان ده ها هزار انسان تشنه و راهرو راه آزادي، بخاطر آرمان والاي انساني شان، در دفتر تاريخ و در تار و پود انسان هاي آزاديخواه ، ابديت يافته اند!
اميدواريم مبارزين و رهروان راه آزادي مؤفق شوند زندگينامه مبارزين واقعي كشور را ، و از آنجمله از مجيد و احمد ظاهر را ، آنطوري كه بوده – البته بدون اينكه از آنها موجودات رؤيايي و بت هاي پرستيدني تراشيده باشيم- به رشته تحرير در آورند تا نسل هاي آينده از آن بهره مند گردند!
باري، سال ها بعد براي مردم روشن شد كه احمدظاهر بنابر مخالفت با دولت كودتاي داود روانه زندان شده بود و آنهم بخاطر يكي از آهنگ هاييكه شرايط اختناق حاكم تحت قانون استبدادي حكومت نظامي را به زير سوال مي كشيد، آهنگي كه مطلع اش « اين چه قانوني ، چه آييني، چه تدبيري، عاصي ام ديگر، عاصي ام ديگر » بود!
البته اين ديگر نيازي به استدلال و اثبات ندارد كه در دوره مورد نظر يعني از كودتاي 1973 تا كودتاي اپريل 1978 ، خلقي ها و پرچمي ها بعلت شراكت رسمي و عملي شان در جمهوريت كودتايي داود، شريك و مسؤل همه جنايات اين دوره ميباشند. فقط در سال 1978 است كه ميانه داود و همكاران و همكسوتان خلقي و پرچمي اش و به همينسان آقاي مشترك سوسيال امپرياليستي شان بهم ميخورد، طوريكه در طي چند هفته معدود، شهزاده سرخ ديروزي آنها ، اينك به داود جلاد مبدل ميگردد!
علل و عوامل اين بهم خوردگي چه بوده و بر اين چرخش « عظيم » پرچمي ها و خلقي ها و اين « كشف خارق العاده » شان چه اسمي ميتوان گذاشت؟
تا اينجا و آنهم بطور مختصر به علل بروز كودتاي 26 سرطان 1352 پرچم و خلق – داود و سرانجام به كشيدگي جدي سياسي و انشقاق در روابط دروني دولت كودتا، پرداخته شد. در اين ارزيابي ، به فكتور اقتصادي كه پايه واقعي فعل و انفعالات سياسي را تشكيل ميدهد، چنانچه بايد توجه اي مبذول نشد. اينك بطور مشخص برنكات و ملاحظاتي در اين زمينه اندكي مكث مينماييم:
همانطوريكه قبلا متذكر گرديديم ، افغانستان در زمان سلطنت ظاهرشاه ، ميدان كشمكش ها و غارت و نفوذ تقريبا همه امپرياليست بود كه در اين ميان اما، شوروي در به بندكشيدن مردم كشور از ديگران سبقت جسته بود.
براي جلوگيري از سرنگوني خاندان سلطنتي بدست توده هاي مردم، شوروي ها و گماشتگان پرچمي و خلقي شان، با داود يعني همان « شهزاده سرخ» ، يار و ياور، هم خصلت و همداستان شدند تا بر اين زمينه ، يعني بر زمينه كوتاي 26 سرطان، بيش از پيش و بطور مستقيم ، نفوذ سياسي خويش را گسترش دهند.
از لحاظ اقتصادي شوروي بازهم نفوذ خود را بيشتر توسعه بخشيد ، اين در حاليست كه امپرياليست هاي ديگر، نه تنها مناسبات اقتصادي شان را با دولت كودتا قطع نكردند، بلكه به نوبه خويش در صدد بسط و توسعه آن نيز بودند.
يك نگاه اجمالي و گذرا به قرارداد هاي اقتصادي ايكه دولت داود- پرچم و خلق بعد از كودتاي 26 سرطان ، با كشور هاي مختلف بسته است، نه تنها بر پيش زمينه ها و عوامل اقتصادي كودتاي 7 ثور روشني ميافگند، بلكه در حد خود پاسخي خواهد بود به همان سوال مطروحه بالا در رابطه با « چرخش « عظيم » و كشف خارق العاده خلقي ها و پرچمي ها.
باري ، در سه سال اول جمهوري كودتاي داود- پرچم و خلق، قرارداد هاي مهم آتي با شوروي سوسيال امپرياليستي و كشور هاي اقمارش به امضا رسيد:
- قرارداد در مورد ادامه غارت و چپاول گاز توسط شوروي.
- قرارداد خريد سلاح از شوروي به ارزش 600 مليون دالر.
- بنيانگذاري بانك افغان- شوروي در كابل.
- بنيانگذاري يك شركت سهامي افغان- شوروي براي ترانسپورت و حمل و نفل.
- قرارداد در مورد تبادل پنبه و شكر.
- قرضه ( صدور سرماليه امپرياليستي ) از شوروي به ارزش 388 مليون روبل براي مصرف پلان هفت ساله داود- پرچم و خلق.
-
قرارداد خريد سمنت
افغاني. در حاليكه
خود افغانستان مجبور
بود سمنت مورد نياز
خود را با كيفيت
خرابتر در مقابل
اسعار از پاكستان و
يا
از خود شوروی وارد
کند.
- قرارداد خريد ماشين آلات براب پروژه برق- و آب از شوروي به ارزش 8 مليون دالر.
- قرارداد با شوروي در مورد خريد 510 پايه ماشين نساجي در هرات.
- قرارداد با چكوسلواكيا در باره ساختمان ترم برقي در كابل.
- قرارداد با چكوسلواكيا در مورد فروش 1750 تن پنبه به ارزش 2/345 مليون دالر.
- قرارداد با چكوسلواكيا و شوروي در باره ساختمان زندان منفور پلچرخي.
به همين سان و در دوره مورد نظر، مناسبات اقتصادي با دولت هاي ديگر امپرياليستي و اقمار شان ، عرصه هاي ذيل را در بر ميگرفت:
- وعده كريدت 700 مليون دالر توسط دولت ايران.
- وعده قرضه 10 مليون دالر به موجب بنيانگذاري يك بانك سرمايه گزاري افغاني- ايراني.
- قرارداد در مورد استخراج نفت در جنوب افغانستان توسط كمپني نفت فرانسوي TOTAL
- قرارداد با فرانسه در مورد ساختمان خط آهن بطول 1800 كيلومتر.
- قرارداد با جاپان در باره ساختمان يك مركز تلويزيوني . تلويزيون هاي مورد ضرورت ميتوانستند فقط از جاپان خريداري شوند!
- كريدت 10 مليون مارك از آلمان فدرال.
- قرضه 9 مليون دالري از بانك جهاني.
- قرضه 50 مليون دالري از عربستان سعودي.
- قرضه 14 مليون دالري از بانك انكشاف آسيايي.
- قرارداد با اضلاع متحده امريكا در مورد ساختن 50 مركز تفريحي در افغانستان.
- تاُسيس يك فابريكه چرمگري با سهم 49% سرمايه سويسي.
- پروژه اي براي براي استخراج عصاره نباتات با سهم گيري 49% سرمايه اضلاع متحده.
- كريدت 50 مليون دالري از عراق.
- كريدت 50 مليون دالري از كويت.
اسناد و مدارك ارئه شده ، بدون آنكه نيازي به تحليل و تفسير داشته باشند، نفوذ خارجي و در تحليل نهايي وابستگي اقتصادي- سياسي دولت داود- پرچم و خلق بويژه به امپرياليست ها را بطور كويا مبرهن ميسازند.
ار آنجاييكه وابستگي به امپرياليست ها، بگواهي تاريخ، عاقبت نيك نداشته و نخواهد داشت، در نتيجه وضع زندگي اجتماعي و اقتصادي در كشور هم- بيكاري روز افزون، فقر و محروميت هرچه بيشتر توده ها … - بيش از پيش رو به وخامت نمود. بعنوان مثال قوانين گمركي را كه دولت مودتا به سود شوروي وضع كرده بود، باعث آن باعث آن گرديد تا تجار وابسته به غرب از پرداختن محصول گمركي – يك بخش عمده بودجه دولت – خود داري نمايند؛ اين امر ضمن عواملي ديگر موجب گرديد تا دولت ديگر به آنصورت قادر نباشد كه حتي معاش مامورين خودش را بپردازد!
از سوي ديگر در همين مدت پنجسال دولت داري مشترك داود- پرچم و خلق ، شبكه هاي سركوبگر استخباراتي رشد و وسعت قابل ملاحظه اي يافته و شبكه هاي ديگري هم در ارتباط با KGB ايجاد گرديدند.
نفوذ پرچمي ها و خلقي ها در ارتش و تمامي ارگان هاي مهم بوروكراتيك دولت، بسط و عمق بيشتري يافته و در نتيجه ماشين دولتي براي يورش تازه ايادي شوروي امپرياليستي در آينده ، جهت تاُمين قدرت انحصاري سياسي ، آماده ساخته شده بود.
چنانچه همه ميدانند ، چند ماه قبل از كودتاي هفت ثور 1357 ، داود رسما مسافرت هايي به چند كشور، از جمله آنهاييكه در ارتباط و وابستگي با امپرياليست هاي غربي قرار داشتند ، انجام داده و از آنها وعده همسويي و همكاري بدست آورد؛ در تحت تاُثير همين مراودات تازه است كه داود دست به موضعگيري هايي مي زند كه از آن بوي گرايش به غرب و دوري جستن از شوروي بمشام ميرسد، بطور مثال طي مسافرتي به پاكستان ، در مورد يكي از اقمار مهم شوروي يعني كوبا چنين اظهار نظر ميكندكه:
كوبا در مسايل داخلي كشور هاي افريقايي (اين گفته ميتوانست هم چنان بمفهوم مداخلات خود شوروي تعبير گردد) مداخله ميكند و از اين جهت بايد از جرگه كشور هاي « غير منسلك » اخراج گردد!
يكي از فكتور هاي تمايل براي فاصله گيري داود از شوروي ، مي تواند نگراني وي در رابطه با نفوذ و دست بالا يافتن هرچه بيشتر پرچم وخلق در ارگان هاي دولتي باشد.
خودخواهي، جاه طلبي و خودكامگي همواره يكي از خصايل جنون آميز كركتر و شخصيت مستبد داود بود كه در روابط و مناسبات داخلي ، موجب ميگرديد تا هيچ دستي را بالاتر از دستان خود، تحمل كرده نتواند. از اينجاست كه ظاهرا در صدد آن بود تا با اتكاء به غرب و در همسميي با كشور هاي غرب، موقف خودش را در قبال پرچم وخلق ، در چهارچوب همان اتحاد ناميموني كه لنگر شوم آن عملا بر پيكر توده هاي در بند كشيده مردم سنگيني مينمود، بهتر ساخته و تقويت نمايد. اما ديگر دير شده بود ، زيرا گماشتگان شوروي امپرياليستي ، يعني پرچمي ها و خلقي ها بوي مجال اينكار را نداده ، ط.ريكه با انجام كودتاي ننگين دومي در هفت ثور 1357 ، تومار زندگاني شخص داود و جمهوريت كودتايي را درهم پيچيدند؛ اكثريت رهبران نظامي اين كودتا را هم، همان كودتاچيان حرفوي تشكيل ميدادند كه در سرهمبندي و اجراي كودتاي 26 سرطان 1352 هم نقش تعيين كننده اي را ايفا نموده بودند!
باري، ارتش ارتجاعي ، طفيلي و وابسته سوسيال امپرياليستي ، يكبار ديگر وسيله اي شد بدست پرچمي ها و خلقي ها تا به اتكاي آن، اينبار قدرت تركتازانه و انحصاري خويش را بركشور تحميل نموده و در نتيجه ، زمينه ساز وضعيت رقتبار كنوني جامعه گرديدند!
آري، با همين كودتاي ننگين هفت ثور است كه صفحه تاريك ، اندوهگين و جنايتبار تازه اي در تاريخ سياسي ربع آخر قرن بيستم افغانستان باز ميگردد!
نيرو هاييكه تا آخرين لحظه وقوع كودتاي هفت ثور، در همه جنايات پنجساله دولت داود- پرچم وخلق شريك بودند، به يكبارگي مخالف سرسخت و آشتي ناپذير و فردي شدند كه حتي قبل از كودتاي 26 سرطان، با همكاري و زد و بند هايي داشتندمثل همكاري ببرك كارمل با داود.
پرچمي ها و خلقي ها ، چنانچه گفته شد، اينبار قدرت دولتي را دربست به قبضه در آوردند؛ نام كودتاي خاينانه، خونبار و ارتجاعي خويش را كه با توپ و تانك ارتش ارتجاعي افغانستانو سرنيزه قواي نظامي شوروي امپرياليستي ( شواهدي در همان زمان دال بر آن بود كه در بمباردمان قصر رياست جمهوري داود ، هواپيما هاي جنگي كه پيلوت هايش مربوط به ارتش شوروي بودند شركت داشتند) انجام يافت، « انقلاب برگشت ناپذير » ، « انقلاب كبير ثور » … گذاشتند!
پرچمي ها و خلقي ها هنوز هم بعنوان مردگان متحركي( چون در اصل اينان ديگر زنده بحساب نمي آيند و جاي شان در زباله دان تاريخ است ) كه با بي ننگي ، بار بدن هاي مملو از كثافت، خيانت و جنايت خويش را حمل و در پا بوسي حريفان ديروزي ، يعني ارتجاع اسلامي و اربابان غربي شان، تمامي مرز هاي زبوني و بي آبرويي را پشت سر گذارده اند، در رابطه با همان شعار هاي ديروزي خود چه ميگويند؟!
كجاست آن انقلاب كبير ثور كه براي نگهداري آن ، دو مليون انسان آزاده ميهن را سر به نيست و جامعه را به اين حال و روز كشانيدند؟!
چه بود آن « انقلاب برگشت ناپذيري » كه اينك جهادي ها ، طالب ها و چهره هاي كريه و بدنامي مثل گلبدين ها، رباني ها، مجددي ها، ملا عمر ها، و بالاخره كرزي ها ثمره آن ميباشند؟!…
کودتای هفت ثور ١٣٥٧ مطابق 27 اپریل 1978
یکی از انقلابیون متعهد و در عین حال شاعر توانای ما داود "سرمد" ، در وصف کودتای ثور، پارچه شعری نوشته که بخشی از مطالب آن میتواند، حتی بیانگر وضع رقتبار کنونی نیز باشد.
فریب
چون قصه های ماضیه تحریر میکنند گویی که وضع جاریه تصویرمیکنند
در وصف سرنگونی اهریمن پلید از بهر خنده است که تقریر میکنند
مام ستمکشیده ما را به صد فریب بنگر چگونه پای به زنجیر میکنند
جزء کودکان، رمیده همه از کنار شان "عیب جوان سرزنش پیر میکنند"
آنانکه بود وحشت شان از صدای تیر امروزه اتکاء به سر تیر میکنند
بنگر نبوغ را که بنای جهان نو با حرف مفت یکشبه تعمیر میکنند
"سرمد" مانند هزاران هزار بخون خفته راه آزادی به ابدیت پیوست؛ ولی اینبار نیز ننگ کشتن او را ضد انقلابیون پرجمی و "خلقی" بدوش دارند، و خون پاک او هم، نمایانگر دامن پر از لکه های خون باند های پرچم و "خلق" است.
سرمد از مرگ، بخاطر آرمان زحمتکشان، باک نداشت و می دانست که آزاده کشان پرچمی و "خلقی" تحمل وجود هیچ نیک اندیش را ندارند؛ ولی او بی باکانه تا پای جان به مبارزه بی امانش پرداخته، تا اینکه او را زندانی و بوسیله شکنجه، به قتل رسانیدند. (سرطان ١٣٥٨ سرمد را پاسداران شب گرفتار میکنند).
بلی، صفحه دیگری از بربریت و جنایت پیشگی در تاریخ سیاسی افغانستان باز گردید و یک مشت افراد مزدور و بدنام که تا آنرمان، بجزء خیانت به منافع مردم، توشه دیگری نداشتند، اینبار بدون سردار داود برمسند قدرت دولتی و با پشتوانه امپریالیستی، بجان و مال مردم تاختند.
آنان بنام "انقلاب" و "دولت انقلابی" و واژه های چپ نما، به عربده جویی و زورگویی پرداختند. برای بدنام ساختن علم انقلاب و واژه های آن، مفاهیم م ــ ل را به لجن کشانیدند. همانطوریکه ارباب سوسیال امپریالیستی شان در سطح جهانی، در بدنام ساختن سوسیالیزم و کمونیزم خدمات بی پایانی برای استثمارگران و استعمارگران انجام می دادند، مزدوران پرچمی و "خلقی"، نظر به خصلت و طبیعت شان، در افغانستان نیز مصدر این خدمات شدند!
از همان روز های اول، کودتاچیان دست به تعقیب، ترور، زندان، شکنجه و اعدام بخصوص وطنپرستان و آزادیخواهان زدند. دیری نگذشت که زندان های پلچرخی، زیرزمینی های صدارت و صدها جای دیگر، پر از روشنفکران انقلابی و میهن دوستان گردید. البته در پهلوی این نیروها، افراد دیگر را راست و دروغ بجرم اخوانی بودن، نیز به زندان انداختند، شکنجه و قتل نمودند.
ما در این نبشته، قصد نداریم به بررسی جنایات نابخشودنی دوره حکومات پرچم و "خلق" بپردازیم، چون هدف این مقال، مرور فشرده بر مداخلات امپریالیست های غربی، بخصوص ایالات متحده در قلمرو افغانستان، از دهه هفتاد قرن بیست، یعنی بعد از کودتای ٢٦ سرطان ١٣٥٢ ( جولای ١٩٧٣ ) تا امروز میباشد.
اما باید یادآور شد که عملکرد های ددمنشانه دولت کودتای هفت ثور در مقابل توده های زحمتکش مردم از یکسو عکس العمل های خودجوش توده ها را در سراسر کشور بوجود اورد. همزمان بدان، نیروهای ضد امپریالیستی و انقلابی هم، به فعالیت های خود عمق و وسعت هرچه بیشتری دادند، و در مقابل فاشیزم پرچم و "خلق" دلیرانه و جانبازانه دست به مبارزه زدند؛ از تظاهرات محصلین پوهنتون، تا شاگردان مکاتب گرفته، حتی تا بالاترین شکل مبارزه، یعنی به مبارزه مسلحانه بر ضد دولت کودتا پرداختند.
دیری نگذشت که این عکس العمل و مبارزات مردم، لرزه تب مرگ را به اندام رژیم کودتا مستولی ساخت. در سراسر افغانستان، نیروهای ملی و مردمی با سلاح هاییکه سنتا مردم در خانه های شان داشتند، مضاف با سلاح هاییکه از دولت به غنیمت گرفته بودند، در شرف آن بودند که کشور را از نعش متعفن رژیم کودتا پاک کنند. چون رژیم کودتای هفت ثور، هیچگاهی پایه مردمی نداشت، که این مأمول نه به دادن رشوه و مکر و ریا و فریب، و نه به اکراه و زورگویی و یا شعار میان تهی میسر میگردد. برای بدست آوردن حمایت و پشتیبانی توده های زحمتکش، رعایت و بکاربرد صادقانه اصول و قوانین انقلابی، شرط اولیه ابن امر میباشد. این افتخار سترگ را فقط و فقط نیروهایی می توانند کمایی کنند که در قدم اول، یا خودشان از بطن توده های زحمتکش جامعه برخاسته باشند و همزمان از منافع توده های محروم در حرف و عمل نمایندگی و دفاع کنند؛ و یا اینکه روشنفکران صادق و انقلابی که پایگاه شانرا منافع زحمتکشان و محرومان جامعه بسازد، و در پروسه مبارزه طولانی مدت برای توده ها قدم به قدم ثابت ساخته باشند که هم پیمان و همسنگر شان هستند و منافع و آرمان شان با هم عجین گردیده و ...
ولی پرچمی ها و "خلقی" هاییکه حتی از مدح ظاهرشاه دریغ نورزیده بودند و از بدو پیدایش شان ( بنیانگذاری حزب نام نهاد دموکراتیک خلق در ماه جنوری 1965 نشانی شده ) از منافع و سیاست استعماری شوروی سوسیال امپریالیستی باتمام امکانات، دفاع بدون قید و شرط می نمودند و در دوره اختناق حکومت مشترک شان با شهزاده مرتجع داود، از هیچ جنایتی در حق مردم کمی نیاوردند، چگونه و بکدام منطقی خواهند توانست از محبوبیت و پشتیبانی توده ها بهره مند گردند. با نشر چند فرمان، از مسند قدرتی که بوسیله کودتای نظامی خونین بدست آورده بودند و ... بکاربرد شعارهای چپ نما، نمی توان به گفته مردم، یکشبه انقلابی شد و دولت انقلابی را برپا ساخت و پشتیبانی توده ها را جلب کرد.
با لجاجت، پررویی و بی شرمی خاصه خود شان، خواستند با اکراه و زور کودتای خود را "انقلاب" جا بزنند. آنها مردم را مجبور ساختند که به "اعجاز" شان، "انقلاب کبیر ثور" بگویند و ...
برعلاوه این فکتورها، همانطوریکه ذکر شد، عملکردهای بعد ازکودتای ثور پرچم و "خلق" در پهلوی دیگر جنایات شان، اهانت به سنن و اعتقادات مردم، انزجار و نفرت هرچه بیشتر توده ها را در پی داشت و حتی آنانیکه تا آنزمان از وجود این گروه مزدور شناختی نداشتند، این عملکرد های پرجم و"خلق" باعث آن شد تا دامنه مخالفت بر ضد شان، عمق و وسعت بیشتر پیدا کند.
تجاوز عریان شوروی امپریالیستی به افغانستان (٢٧ دسمبر ١٩٧٩ )
گفتیم نیروهای ملی و مردمی در سراسر کشور، مسلحانه با دولت کودتا در ستیز بودند. در داخل افغانستان یگانه پشتیبان و تکیه گاه دولت پرچم و"خلق"، اردوی افغانستان بود. البته آنجاهم همه ارتش افغانستان طرفدار آنها نبودند. ما شاهدیم که در داخل ارتش هم حتی قیام هایی صورت گرفت. ( قیام بالاحصار و ... ما در اینجا به بحث این پدیده نمی رویم، اما در کل میتوان گفت، هر حرکت نظامی ای که جدا از جنبش توده ای باشد، اولا اینکه اصولا نادرست است و دیگر اینکه طولانی مدت محکوم به شکست خواهد بود ) ارتش آنزمان افغانستان هم رو به انحلال میرفت. عسکرهای معمولی حاضر نبودند بر روی مردم خود سلاح بکشند، همانگونه صاحب منصبان با گرایشات ملی. در پهلوی این همه مسایل، اختلافات درونی در حزب نام نهاد دموکراتیک خلق دوباره بالا گرفته و بخاطر کسب مقام و ... حتی از کشتار و زندانی کردن همدگر دریغ نورزیدند ( استفاده شوروی از این پدیده که خود بانی آن بود، بحث جداگانه ای را نیاز دارد. )
همان بود که دولت کودتا در تنگنای مرگ قرار گرفت. از دیدگاه شوروی و گماشتگانش، راه و چاره دیگری دیده نشد، بجز اینکه با سیل مخالفت مردم بوسیله تجاوز عریان ارتش امپریالیستی، جواب گفت. مبرهن است که برای پرچم و "خلق" از بدو پیدایش، یکی از اساسی ترین وظایف شانرا، دفاع و تحقق منافع آزمندانه شوروی امپریالیستی تشکیل میداد.
شکست دولت دست نشانده معنی از دست دادن و یا حداقل صدمه دیدن منافع شوروی را در افغانستان و منطقه در پی داشت. از اینرو شوروی با زیر پا نهادن کلیه موازین بین المللی، به کشوری که رسما یکی از بنیانگذاران، یا حداقل عضو کشورهای غیرمنسلک بشمار میرفت، لشکرکشی نمود. و این جنایت شوروی در سطح جهانی، عکس العمل های شدیدی را باعث شد و نکته قابل غور و در عین حال تعجب آور اینجاست که دولت های غربی و سازمان های جاسوسی شان مثل سازمان سیا، از جابجایی و حرکت نیروهای ارتش شوروی در سرحد افغانستان واقف بودند، ماه ها قبل بخشی از نیروهای نظامی شوروی در افغانستان جابجا شده بودند، البته قبل از حمله رسمی دسامبر ١٩٧٩. ولی خبر لشکرکشی عساکر شوروی زمانی پخش میشود ــ آنهم توسط آژانس خبرگزاری تاس ــ که شوروی سرباز های خود را حتی در پایتخت افغانستان پیاده کرده است!
امکان اینکه غرب، همان نیرنگی را که در مورد صدام حسین بکاربرد، یعنی چراغ سبز نشاندادن به صدام در مورد حمله به کویت، در مورد شوروی نیز بکاربرده باشد، بعید نیست. (قبل از حمله عراق به کویت، سفیر ایالات متحده امریکا به صدام می گوید که معضله عراق و کویت، مسئله بین این دو کشور است و امریکا در آن مداخله ای نخواهد کرد. البته اینجا مسئله از لحاظ مفهوم بازگو شده و نه نقل قول! ) امپریالیست های غربی، اقمار و ایادی شان اینرا می دانستند که اگر دولت کودتای ثور توسط نیروهای ملی و مردمی شکست داده شود، دولتی در افغانستان بنیان خواهد یافت که بر ضد منافع کلیه امپریالیست ها و مرتجعین خواهد بود. این نکته هم میتواند یکی از دلایل مهم عکس العمل نشاندادن غرب در مقابل شوروی بعد از وقوع تجاوز نظامی در قلمرو افغانستان باشد. برعلاوه امپریالیست های غربی می دانستند و می خواستند که شوروی، یعنی رقیب بزرگ امپریالیستی شانرا، در ماجرای مانند ویتنام ــ امریکا مصروف نگهدارند و از همه مهمتر اینکه زمینه تجاوزات خود را، البته در ابتدا بوسیله گماشتگان شان، یعنی احزاب و نیروهای اسلامیست فراهم سازند!!
شانس طلائي و فرصتي رويائي براي مداخلات امپرياليستهاي غربي، بخصوص امريكا
در شماره گذشته قطب نما در مورد اين نكته بصورت خيلي فشرده نوشته شد كه رژيم كودتاي هفت ثور نظر به خصلت ضد مردمي و ارتجاعي اش - باوجود آنكه باتمام امكانات، مذبوحانه تلاش ميورزيد در سطح جهاني خود را بعنوان يك دولت مترقي معرفي كند- و در نتيجه دولتمداري نهايتاً فاشيستي اش، در اثر مبارزات نيروهاي ملي و انقلابي در بحبوحه اي سرنگوني حتمي قرار گرفته بود، با آنكه امپرياليزم شوروي با فرستادن سلاح وديگر مهمات جنگي، مشاورين نظامي، جواسيس ك.گ.ب. و… از هيچ جنايتي در اين زمينه دريغ نميورزيد تا دولت كودتا را كه نظر به خصلت اش ، فاقد هرگونه محبوبيت و پشتيباني توده ها بود، از پرتگاه مرگ محتوم نجات دهند .قراريكه در نوشته هاي مختلف درج گرديده، در بهار سال 1979 از جمله 29 ولايت كشور، 23 آن در تصرف خود مردم قرار داشت !
امپرياليستهاي غربي وبخصوص امريكا و«دستكش» وهمدست جنايات او در همسايگي افغانستان، پاكستان، ناظر و نگران روند اوضاع سياسي و مبارزات مردم در افغانستان بودند. دولتهاي غربي و نويسندگان مزدور آنها هنوز كه هنوزاست بيشرمانه ادعا ميكنند كه امپرياليستهاي غربي از فعل وانفعالات سياسي در داخل افغانستان بيخبر بوده اند! ما خوب بياد داريم كه چه سان چريكهاي شهري دركابل سفير امريكا( Dubs«Spike» Adophe )را گروگان گرفتند(بتاريخ 14 فبروري 1979).چريكها در هوتل كابل سنگر ميگيرند. دولت پرچم و « خلق» به همكاري مشاورين نظامي شوروي، هم چريكها و هم سفير امريكا را زير رگبار گلوله بقتل ميرسانند. گفته ميشود كه چون سفير امريكا از اسرار زيادي اطلاع داشت، از آنرو شوروي ها و ايادي شان، به هر صورتي كه بود، نميخواستند كه سفير زنده بماند.
اين گروگانگيري طوري تعبير ميشود كه مبارزين افغانستان با اين اكسيون خود در پهلوي خواست آزاد ساختن زندانيان سياسي ، همچنان درعمل بـه جهانيان خواستند نشان دهنـد –برخلاف ادعاي شوروي و دولت دستنشانده اش كه مخالفين دولت « انقلاب كبير ثور» را بيشرمانه بعنوان گماشته گان امريكا وغرب وعربستان سعودي و پاكستان معرفي ميكردند- كه آنها غلامي و وابستگي هيچكدام از بلوكهاي امپرياليستي را قبول ندارند واز امريكا و گماشتگانش همانقدر متنفر و بيزاراند، كه از شوروي سوسيال امپرياليست وپرچم و «خلق» !
گفتيم كه رهبران اخوان( گلبدين، رباني، مسعود و… ) بعد از كودتاي26 سرطان 1352 پرچم و «خلق»ـ شهزاده داود از افغانستان فرار نموده و در پناه و دامان دولت پاكستان و سي آي إ از مكانات هرچه بيشتر آموزش جنايت پيشگي مستفيد گرديدند. آنهااز آنجا با سلاح و كمك هاي مالي اي كه از خوان امپرياليزم و ارتجاع پاكستان بدست مي آوردن در رقابت با همخصلتان پرچمي و«خلقي» شان دست به فعاليت هاي هرچند نامؤفق و كودتاگرانه اي زدند. چون اين نيروها از پشتيباني و حمايت توده ها محروم بودند، فعاليت هايشان نيز نميتوانست ماهيت و كيفيت ديگري داشته باشد، كه به هر صورت اين تلاش هاي شان بي ثمر ماند. اگر احياناً، مؤفق هم ميشدند، دو لت شان(چانيكه بعدها بر همگان برملا شد) خصلت ديگري نميتوانست داشته باشد، بجزء از دولت كودتاي هفت ثور!
بهترين مثال از فعاليت هاي اخوان را ميتوان در عمليات نظامي شان در زمان حكومت پرچم و «خلق» - سردار داود، در پنجشير به بررسي خيلي كوتاه گرفت.
رهبران فراري اخوان بدامان دولت پاكستان، البته در ارتباط با سازمان جاسوسي ايالات متحده امريكا، C IA ، افرادي را مسلح نموده و بداخل قلمرو افغانستان ميفرستند . در رأس اين گماشتگان مزدور، همين احمد شاه مسعود كه بعد ها بوسيله زر و زور ارتجاع و امپرياليزم و دسيسه هاي پي در پي در كشتار مبارزين راستين و تخليه رهبري جبهات از وطنپرستان راستين، “ شخصيت بزرگ” از وي ساخته شد، قرار داشت ! ( براي معلومات بيشتر در مورد گذشته مسعود و فعاليت هاي سراپا ارتجاعي، تخريبكارانه و ضدمردمي اين اسلاميست بزرگ، رجوع شود به جزوه : “خورشيد خراسان از شخصيت سازي دروغين تا قهرمان پرستي تهوع آور” ، بقلم سهراب ، تاريخ چاپ : 1381 ، ناشر : نشر آزادي ) .
اين افراد مسلح وظيفه دارند كه در پنجشير دست به عمليات نظامي بزنند، تا توانسته باشند بوسيله آن از نفرت برحق مردم برضد دولت پرچم و «خلق» - داود براي منافع شوم خود، بهره جوئي كرده باشند. اين اخواني هاي فرستاده شده ازپاكستان، به زندان پنجشير حمله ور ميشوند، تا زندانيان را آزاد ساخته و به ذعم خودشان، همدست با زندانيان آزادشده و مردم محل به كميت خود افزوده و به دولت رقيب شان ضربه وارد سازند.
چنانچه گفته آمديم، چون اين نيروهاي مزدور پايه و اعتباري در بين توده ها نداشتند، نتنها اينكه مردم محل – با وجوديكه توده ها از دولت پرچم و «خلق» ـ داود دل خوشي نداشتند – همدست شان نشده، بلكه خود مردم محل، اين گماشتگان غرب و دولت پاكستان را خلع سلاح نمودند !
اما تاريكي وحشت زائي را كه حكومت كودتاي هفت ثور و بخصوص در ادامه آن تجاوز عريان و لجام گسيخته امپرياليستهاي شوروي، در فضاي كشور حاكم ساختند، آنقدر تيره وتار بود و شرايطي را بوجود آورد كه بر پيكر زخم خورده جامعه افغانستان، همه كرگسان و كفتار صفتان مجال حمله و تجاوز را يافتند!
اگر عمليات نظامي، (بخوان مداخله نظامي نيروهاي امريكائي با قبأ و قيافه افغاني، اخوان در نيمه اول سال 1970 ) نيرو هاي مزدور امريكا، البته با همكاري و همدستي دولت پاكستان، بوسيله خود مردم منطقه خنثي ساخته و به شكست مفتضحانه انجاميد، اين بار، ديگر براي غرب، بخصوص امريكا و قمر منطقه اي اش پاكستان ودر كُل ارتجاع منطقه دوره طلائي اي آغاز يافت !
فضاي بسا تيره و تار كشور كه پيآمد جنايات پرچم و «خلق» و بادار امپرياليستي شان بود، از يكسو و تبليغات همه جاگير، زيركانه و ُمحيل امپرياليست هاي غربي و ايادي شان با تمام امكانات گسترده مالي و تخنيكي در دست داشته( دستگاههاي فرستنده راديو، تلويزيون، روزنامه ها، مجلات، كتابها و… ) از سوي ديگر؛ و مزيد برآن سطح آگاهي مردم(بخصوص بعد از كودتاي 26سرطان 1352 شرايط اختناق فاشيستي اي در كشور حاكم ساخته شده بود، كه براي نيروهاي انقلابي امكان تبليغ و ترويج افكار مترقي و روشنگرانه به پيمانه وسيع، آنچنانيكه در بالابردن سطح آگاهي توده ها مُمد واقع شود، قريب به ناممكن گرديده بود. طور مثال با كودتاي مشترك داود و باند پرچم و«خلق» چاپ و نشر و حتي داشتن هرگونه نوشتجات سياسي، چه كتاب روزنامه، مجله، اعلاميه و شبنامه و… به شديدترين وجه مجازات ميشد، اگر اين نوشتجات به طرفداري و به زعم دولت نبود ! فقط تجمع پنج نفر، بر وفق قانون اساسي دولت، ممنوع و مورد پيگرد و مجازات شديد قرار ميگرفت ! ساختن و يا داشتن سازمان، اتحاديه، سنديكاي كارگري، و حزب بطور كلي ممنوع بود ! اما بودند نيروهاي خائني كه نظر به ملا حظات ضد مردمي، داوطلابانه حزب خود را منحل اعلام كردند ! فراكسيون پرچم ، از حزب نامنهاد “ دموكراتيك خلق افغانستان” در آن زمان اعلام داشت : از آنجائيكه مرام استراتيژيك جمهوري افغانستان با حزب پرچم يكي ميباشد، ما حزب خود را منحل اعلام ميداريم ! اما زمانيكه ديگر داود جلاد، اين“شهزاده سرخ” و همكار ديروزي پرچم و«خلق» قصد آنرا گرفت كه قبله عوض كند، يعني بيشتر رو به امپرياليست هاي غربي ومتحدين منطقه اي بلوك غرب نمايد، سياست شوروي و برمبناي آن گماشته گانش در افغانستان در قبال سردار داود تغيير كرد !! اگر داود مرتكب اين خطا نميشد- باوجود همه جناياتش در مقابل مردم افغانستان- براي پرچم و «خلق» دليلي براي فاصله گرفتن وقطع همكاري، و دشمني با داود، وجود نداشت!!
در سال 1977 دوباره فراكسيون هاي پرچم و «خلق » به امر بادار سوسيال امپرياليستي شان، ادغام داده ميشود، تا صفحه ديگري از خيانت و جنايت پيشگي را اين مزدوران بيمقدار، باز كرده توانسته باشند !
بعد از كودتاي هفت ثور شرايط اختناق بمراتب شديدتر شده و اينبار انبوهي از روشنفكران وطنپرست و آزاديخواهان كه وظيفه و رسالت بردن اگاهي در بين توده ها را داشتند، يا سر به نيست شده و يا در زندانهاي قرون اوستائي پرچم و«خلق» در زير شكنجه و عذاب قرار داشتند و آنعده اي كه سر به سلامت برده بودند، يا در جبهات نبرد مشغول پيكار برضد سوسيال فاشيست هاي پرچمي و «خلقي» و يا در داخل شهر ها تحت سخت ترين شرايط تلاش و سعي در كار سازماندهي و تدارك براي سازمنهاي انقلابي داشتند) نظر به رشد ناموذون جامعه افغانستان و عقب نگهداشتگي توده ها، كه خود فرآورده مناسبات ارتجاعي حاكم در كشور و ستم امپرياليستي است، ابزار تجاوز امپرياليستهاي غربي و ارتجاع منطقه، يعني احزاب پشاور نشين و ايران نشين، آنگونه كه خصلت واقعي آنها براي نيروهاي انقلابي مشهود و قابل لمس بود، در ابتدأ براي توده ها، آنطوري كه بايد ميبود، نشاني شده نتوانستند.
توده ها زماني به ماهيت اصلي اين ابزار تجاوز امپرياليستهاي غربي بصورت درست پي بردند، كه در پراكتيك روزمره با آنها طرف گرديدند. اين زالوصفتان رياپيشه مبلس به قباي اسلام پناهي و اسلام خواهي و با سؤ استفاده از اعتقادات مذهبي توده ها و زور و اكراه خود را در صف جنبش مقاومت ضد شوروي تحميل كردند!
از همان آغاز، گرايشات و عملكردهاي نهايتاً ستمگرانه و ضد مردمي آنها براي مبارزين ملي ايكه در وابستگي امپرياليزم و ارتجاع قرار نداشتند و در منطقه و محل بود و باش خود دست به مبارزه مسلحانه بر ضد تجاوزگران شوروي و ايادي داخلي شان ميزدند، قابل لمس بود و بار ارتجاع اخوان بر شانه هايشان سنگيني ميكرد. مبارزين ملي مجبور بودند در دو جبهه بجنگند. بر ضد اشغالگران شوروي و ايادي داخلي شان پرچم و «خلق» . در عين حال، مبارزين ملي و ديگر نيروهاي انقلابي، از پشت سر بوسيله گماشتگان غرب و ارتجاع منطقه(جمهوري اسلامي جنايتكار ايران، دولت پاكستان، عربستان و…) يعني احزاب وابسته، خنجر ميخوردند.
كم نبودند افغانهائيكه ميگفتند: براي احزاب اسلامي، بخصوص حزب اسلامي حكمتيار، جمعيت اسلامي و احزاب وابسته به جمهوري اسلامي ايران، مسئله مبارزه بر ضد متجاوزين شوروي از لحاذ ارزش در قدم دوم قرار دارد!
ماخوب بياد داريم نامه سري اي را كه حزب اسلامي گلبدين براي قومندانهاي خود فرستاده بود و محتواي آنرا اگر خلاصه ساخته باشيم، چنين بود: مناطقي را كه از زير تسلط روسها توسط مبارزين آزاذ ساخته شده اند، در زير نفوذ حزب اسلامي بياوريد و حاكميت خود را در آنجا استوار سازيد. افراد مسلح را خلع سلاح نمايد و سلاحهاي شانرا ضبط كنيد. در صورتيكه خودتان مؤفق نشويد، آنها را شكست دهيد، جاي دقيق جبهه، تعداد افراد… و ديگر معلومات را در اختيار روسها قرار دهيد، تا آنها را شكست دهند. بعد از آن شما آن منطقه را تصرف كنيد!!
تخريب مبارزه آزاديبخش و ديگر جنايات احزاب وابسته، بخصوص حزب اسلامي حكمتيار، اين نوكر برگزيده آنزمان امپرياليزم غرب و ارتجاع وابسته بدان، بحدي بود كه مردم را به اين نظر رسانيده بودكه: “حكمتيار با روسهاي متجاوز همكاري و همسوئي دارد” و از اين جهت مبارزين واقعي و ملي را مورد حملات بسي خصمانه قرار ميدهد!
“حزب اسلامي آنقدر كه مجاهدين راستين را كشته، روسها و پرچمي ها و خلقي ها را نه كشته! ”اين امر تصادفي نبودكه تعداد زياد ي از افغانها از اين جهت هم متنفر از اسلاميست ها بودند، بخاطريكه تاكتيك اسلاميست ها طوري بود كه اول كشور را تحت كنترول خود بياورند و بعداً بر ضد روسها بجنگند.
قدر مسلم است، همانطوري كه ذكر رفت، اين تنها احزاب پشاور نشين نبودند كه جنبش آزاديبخش مردم را مورد حملات كشنده قرار دادند و انرا از مسير اصلي و پوياينده و قانون مندش به قهقرا كشانيدند. احزاب وابسته به ايران نيز بنوبه خود در قلع و قم نيرو هاي ملي و انقلابي و ضربه زدن جنبش برحق خلقهاي افغانستان، مرتكب بسا جناياتي گرديدند. از آنجهت ما در اين نوشته، بدان به تفصيل نميپردازيم. چون هدف اين مقال ارزيابي مداخلات و تجاوزات امپرياليستهاي غربي، بخصوص امپرياليزم ايالات متحده امريكا ميباشد.
سنت مبارزاتي توده هاي افغانستان و احزاب وابسته به امپرياليزم و ارتجاع
تاريخ گواه آنست كه جنبش سراسري كشور بر ضد دولت مزدور پرچم و «خلق» و در امتداد آن بر عليه تجاوزگران شوروي امپرياليستي، برحق بوده و خصلت خود جوش و ملي و مترقي را داشت. انگيزه ها و زمينه آنرا پرچمي ها و «خلقي» هاي خائن بخلق، ظالم و ستمگر و در ادامه آن بادار سوسيال امپرياليستي شان بوجود آورده بودند. اين امر، مسئله بكر و تازه اي نبود، كه توده ها برضد ظلم و تعدي حاكمان دولت مركزي، دست به تمرد و قيام مسلحانه زدند و يا زمانيكه لشكريان متجاوز خواسته اند پا در خطه مردمان سلحشور اين مرز و بوم بگزارند، وخشم و نفرت بي پايان باشندگان آنرا كمائي نكنند!
سراسر تاريخ مبارزاتي پر افتخار اين ديار گواه اين حقيقت انكار ناپذير مي باشد. از مبارزات مردم بر ضد سپاهيان اسكندر مقدوني(حدود 330 سال قبل ازميلادمسيح) تا حملات لشكريان عرب ( حمله اولين عرب به افغانستان 642 ميلادي تا آغاز حملات دولت اموي 662 ميلادي نشاني شده)، مبارزات مردم برضد تجاوز چنگيز خونخوار(1221 ميلادي) تا سه جنگ برضد متجاوزين انگليس(بين سالهاي 1839 تا 1919 ). امپراتوري انگليس كه در آن زمان، مانند امپرياليزم ايالات متحده امروزي تقريباً يكه تاز در شرارت پيشگي و جنايت بود و بزرگترين قدرت اقتصادي و نظامي وقت خود بشمار ميرفت. همچنان مبارزات مردم بر ضد لشكر بيشتر از 125000 چكمه پوش متجاوز سوسيال امپرياليزم شوروي. مبارزات برحق توده هاي پابرهنه برضد اين ييغماگران، داشت دوباره از اين آزمون بزرگ قرن، باز هم قهرمانانه و با اتكأ به نيروي خود – بگونه مبارزاتش در مقابل امپراتوري انگليس- بيرون برآيد، ليك حيف كه ابزار تجاوز امپرياليست هاي غربي و ارتجاع منطقه، يعني احزاب وابسته اسلاميست، درعين زمان اين مبارزين را چه از جنبه سياسي، نظامي، اقتصادي، فرهنگي و… مورد تجاوزات پي درپي قرار دادند.
رهبران جيره خوار اخوان كه چندين سالي را در آغوش ارتجاع پاكستان و با كمك همه جانبه امپرياليستهاي غربي، بويژه امريكا غنوده بوده و منتظر لحظه مناسب بودند، با سؤ استفاده از سنت مبارزاتي توده هاي افغانستان، مانند گله دزدان مسلح با كليه سلاحهاي مخرب، دست اندر كار شدند؛ تا از فاجعه اي را كه تجاوز شوروي در ادامه و امتداد فاجعه كودتاي هفت ثور، بوجود آورده بود، بنفع قدرت پرستي خود، كه مشروط و منوط به خدمتگذاري به منافع امپرياليستهاي و ارتجاع منطقه و در پيوند ناگسستني با منافع آزمندانه امپرياليستها و مرتجعين قرار داشت، بهره جوئي كرده باشند.
باز هم ما تكيه ميكنيم به شعري، كه در همان زمان بوسيله استاد با شهامت و وطنپرست معروف، باباي موسيقي، سرآهنگ، سروده شده بود:
وطن داران وطن ويرانه گشته
وطن منزلگه بيگانه گشته
بخاك ما تجاوز هاي اغيار
بري خلق جهان افسانه گشته
واقعيت تلخ آنگونه بود كه افغانستان در عين زمان از جانب هر دو بلوك امپرياليستي، مورد تجاوز ها و تاخت و تاز قرار گرفت!
تجاوز مستقيم عساكر شوروي بر همه برملا و مشهود بود، ولي تجاوز امپرياليستهاي غربي خيلي زيدركانه تر و محيل تر صورت گرفت. كاري را كه سربازان امريكائي بايد انجام ميدادند، احزاب گماشته شده و مزدور آنها، يعني احزاب اسلامي پشاور نشين انجام دادند!
احزاب اسلامي به نمايندگي از بلوك غرب، بعنوان“دوست” و “دشمن، دشمن” ، خود را بسا محيلانه با قباي اسلام وسيله اي* ، با زور و تزوير و ريا بر جنبش مقاومت ضد شوروي تحميل كرده و مانند مار ميان آستين، زهر هاي كشنده خود را در جنبش مقاومت پخش نمودند. اين تراژيدي افزوده اي گشت بر تراژيدي تجاوز شوروي امپرياليستي !
يكي از نتايج ناميمون و مصيبت آور اين تهاجم دومي نا ملموس آن بود، كه جنبش آزاديخواهانه وبر حق مردم از مسير اصلي اش منصرف ساخته شد و ثمره همه جانفشاني ها و ازخود گذري هاي توده هاي زحمتكش را مرتجعين و امپرياليست ها به يغما بردند!
اگر ارتش سوسيال امپرياليزم شوروي - در ويتنامي كه رقباي امپرياليستي اش خواستار پادرگيري او را در آن داشتند- مفتضحانه شكست خورد، نتيجه مبارزات خود گذرانه توده هاي زحمتكش مردم بود، ولي بهره و منفعت آن را امپرياليست ربودند. قسمي كه بمشاهده رسيد، باگماشتن احزاب وابسته، زمينه سازي ها براي تجاوز عريان بعدي نيز زمينه چيني شد!
* اسلام وسيله اي: ترجمه اي ازمفهوم آلماني instrumentalisierter Islam ميباشد. اين طرز تفكر وارداتي امپرياليسم غرب، همان ايديولوژي فاشيستي مذهبي ايست كه در افغانستان در زمان حكومت ظاهر شاه( اواخر دهه شصت قرن بيست) علناً در صحنه اي جريانات سياسي در افغانستان عرض اندام نمود و توسط باند “اخوان المسلمين” ، پخش و ترويج ميشد.
از همان ابتدا يكي از ويژگي هاي برآمد عملي اين جريان را، كه بوسيله عقبمانده ترين و مرتجع ترين عناصر نمايندگي ميشد، همانا عقب نگهداشتن مردم، ايجاد فضاي خوف و ترس، توطئه و ترور تشكيل ميداد. همه بياد داريم كه همين اخواني ها بودند كه بر رخ زنان تيزاب ميپاشيدند و حتي بالاي زنان با تفنگچته فير ميكردند، بجرم اينكه اين زنان به ميل عالي جنابان اخواني، مبلس نبوده ا ند!
ما همچنان بياد داريم كه همين باند اخوان در صحن پوهنتون(دانشگاه) كابل، دست به ترور و قتل شاعر مردمي سيدال «سخندان»، يكي از مبارزين راستين و رهنورد جريان دموكراتيك نوين، ميزند!
اين اسلام وسيله اي وارداتي امپرياليزم را بعد ها “بنيادگرائي” ياد كردند و از چند سالي بدين سو بدان واژه “ اسلاميست” اطلاق ميشود.
اگر از يكسو بخاطر ايجاد فضاي ترس و خوف، جهت توجيه، بسط و توسعه ارگانهاي سركو بگر، بخاطر تحت كنترول داشتن روزافزون شهروندان و محدود نمودن هرچه بيشترحقوق دموكراتيك شان – مسلماً همان حقوقي ديموكراتيك كه سيادت بورژوازي آنرا مجاز ميداند - در خود كشور هاي امپرياليستي، بيمارگونه از خطر تروريزم اسلاميست ها، از شام تا بام بوسيله ارگانهاي نشراتي شان موعظه ميگردد، از سوي ديگر و در عين حال ما مشا هده ميكنيم كه چه سان اسلاميست هاي ديرينه و معروف، كه قاتل هزاران افغانستاني بيگناه و مسؤل و يراني كشور و هزاران جرم ديگر ميباشند، در اشغال و مستعمره نمودن افغانستان، همدم و همدست و يار و ياور همين امپرياليستهاي متجاوز در كشور ما هستند!! مگر سیاف، … قانوني، رباني و حزب جمعيت اسلامي چيز ديگري بوده اند، بجز از اسلاميست ها افغاني؟!!!
اسلام وسيله اي، اكنون و سيله ديگري نيز براي امپرياليستها گرديده است، آن اينكه زير نام مبارزه بر ضد تروريست هاي اسلاميست و به بهانه آن به هر كشوري ميخواهند تجاوز كنند و هر بيگناهي را به گلوله و توپ وراكت بمباردمان عامدانه محروم حيات سازند!! نمونه هاي آنرا ما در افغانستان، عراق، فلسطين و فليپين ميتوانيم به وضاحت مشاهده كنيم!
البته ما در جاي ديگر اين نوشته بصورت خلص در مورد تفاوت هاي اسلام و سيله اي و اسلام توده ها يا اسلام سنتي، چند سطري خواهيم نوشت.
ادامه دارد