www.baaba.eu

 

 

 

 

نوشته: ا. انیس

سرآغاز

"در تکاپوی هویت ..." مطلبیست مختص به بررسی گوشه ای از نوسانات سیاسی در محدوده جنبش روشنفکران آزادیخواه  و مترقی موسوم به "چپ" افغانستان، که یک فاصله زمانی از پایان "جنگ سرد" تا ایندم را احتوا می نماید. این نوشته، هرچند توجه خود را به ارزیابی نمود عملی این نوسانات و آنهم در ساحت مشخصی از رویدادهای افغانستان معطوف میدارد؛ با این وجود، تأکید بر بستر زمانی در اینجا، خود اشاره ایست به خصلت فراملیتی این پدیده که ریشه در وقایع جهانی دارد. بنابراین ایجاب می نماید تا از همین دریچه هم وارد مطلب شد.

فروپاشی اتحاد شوروی سابق و نظام های سیاسی وابسته بدان، سرآغاز روندی از یک سلسله تحولات در مقیاس جهانی گردید که گستره آن در ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی، ساختاری ...، شاخص هایی از برپایی آنچه اصطلاحا به "نظم نوین جهانی" مسمی میگردد، را بدست داد.

گلوبالیزاسیون که یکی از مظاهر بارز این دگرگونی در عرصه اقتصاد میباشد، نقطه اوج پروسه جهانی شدن شیوه تولید سرمایه داری را در مقطع کنونی نمایندگی می نماید؛ پیش زمینه های مادی آن، بر بستر پیشرفت های چشمگیرعلمی، تکنیکی، الکترونیکی، قبلا طی یک دوران طولانی فراهم شده بود، که با فروپاشی نظام شوروی سابق، این پروسه با غلبه عملی بر سری از موانع در راستای اعاده وحدت بازار جهانی سرمایه داری، بطور بی سابقه ای تسریع گردید.

شکست سرمایه داری انحصاری بوروکراتیک دولتی در شوروی، که اغواگرانه بنام سوسیالیسم تبلیغ میگردید؛ افزون برآن، فریبندگی ایده آل گلوبالیزاسیون و جاذبه کالاهای مرغوب و ارزان، محرک های مساعدی بودند در پرورانیدن رویاهای شیرینی، که اشتهای سیری ناپذیر بویژه قشر روشنفکران خرده بورژوا را، تا مرزهای نامحدود سیاسی ــ ایدئولوژیک آن، اشباع می نمود. متبارزترین جلوه سیاسی ایدئولوژیک این گرایش، موج مهارناپذیر دموکراسی خواهی لیبرال در مقیاس جهانی بود، که با یک فرصت طلبی عنان گسیخته، بر زمینه نفی اراده گرایانه "هویت" گذشته، و نفرین فرستادن به هر آنچه در خارج از حیطه کارآیی اقتصاد بازار قرار میگرفت، بعمل آمد!

ریاکاری های احزاب به اصطلاح کمونیستی، که دهری بود قیافه اصلی خویش را با ماسک پیشآهنگی طبقه کارگر و دفاع از اندیشه و آرمان انسان زحمتکش، پنهان نموده بودند، اینک یکشبه با آرایش شان در یک پیرایه "دموکراتیک"، برهمگان برملا گردید:

جای مارکسیسم، مبارزه طبقاتی، رهایی برده نوین از یوغ ستم و استثمار نظام کارمزدی و براین مبنا، برپایی یک دنیای فارغ از هر نوع بیعدالتی و نابرابری، اینک با نعره های مستانه دموکراسی، آزادی، دفاع از اصول انسان انتزاعی، و ایجاد جهان رویایی ماورای طبقاتی، تعویض شد، که ابزارهای تحقق عملی آنهم، همانا پلورالیسم سیاسی، پارلمانتاریسم بورژوایی، و اقتصاد بازار، قلمداد میگردید؛ یعنی جهان آرمانی مافوق طبقاتی شان ــ و به تعبیری پایان تاریخ! ــ عملا در یک کلام، با همان "نظم نوین جهانی" تداعی میگردید، که پرچمش را، فاتحین "جنگ سرد" به سردمداری امپریالیسم امریکا، به اهتزاز درآوردند!

اما برعکس، سیر عملی اوضاع که از قانونمندی های ذاتی حرکت سرمایه مایه میگیرد، به زودی و بی رحمانه شیشه آرزوهای بسیاری را شکسته و در نتیجه، رومانتیسم خرده بورژوایی هم باردیگر، در ورطه هولناکی از نومیدی، افق گم گشتگی، و بی هویتی، غوطه ور گردید.

رشد بی سابقه تولید بر بستر تکامل نیروهای مولده، نمیتوانست در یک تناسب همآهنگ با مناسبات تولیدی و ساختارهای روبنایی، در مقیاس جهانی به پیش رود، که دگرگونی های بنیادین اجتماعی، اقتصادی، سیاسی به سود اقشار و لایه های اجتماعی زحمتکش جهان را، در محراق توجه داشته باشد؛ زیرا تشدید پروسه تمرکز سرمایه بیش از پیش، قبضه انحصارات مالی را، بر بازار جهانی تحکیم نمود. از اینجاست که گلوبالیزاسیون و نیولیبرالیسم، جز مسکنت و خانه خرابی، برای توده های میلیونی مردم بویژه در کشورهای موسوم به "جهان سوم"، حاصل دیگری نمیتوانست داشته باشد.

افزون برآن، سیاست های نیولیبرالیسم، نه تنها حذف روبتزاید دستآوردهای اجتماعی و براین مبنا، تصاحب آخرین رمق زندگی توده های میلیونی در سراسر جهان را آماج قرار داد، بلکه وابستگی هرچه بیشتر اقتصادی، و ربودن استقلال سیاسی کشورهای تحت سلطه هم، محصول اجتناب ناپذیر آن میباشد؛  پیآمد منطقی چنین وضعیتی، قانونمندانه در رونمایی اعتراضات گسترده توده ای در عرصه های گوناگون حیات اجتماعی ــ از کارخانه و مزرعه گرفته تا خیابان ها و موسسات آموزشی، صحی، ارتباطات ... ــ بظهور رسید، که در این میان بویژه شکل گیری جنبش های آزادیخواهانه انقلابی، جنبش ضد گلوبالیزاسیون، صلح، محیط زیست در همه جا، تبلور گویای آن میباشد.

"نظم نوین جهانی" که بر خاکستر تلاشی ابرقدرت رقیب، رسما اعلام موجودیت نمود، نمیتوانست بیش ازاین، وحدت پایای چندین دهه فاتحین "جنگ سرد" را بر روال همیشگی تمثیل نماید. رشد ناموزون در خود کشورهای امپریالیستی، و از جهت دیگر، بهره اندوزی آزمندانه ازفرصت های پدید آمده درعرصه های اقتصادی، سیاسی، استراتیژیک،  حدت تضادهای درون بلوک سرمایه را تشدید نمود که بر زمینه آن، تبانی استراتژیک پارینه، از نو جایش را به یک رقابت افسارگسیخته بر سر تقسیم مجدد جهان، خالی گردانید؛ با این وجود، همسویی در دست درازی بر مقدرات ملل ستمدیده و اعمال ستم، و بویژه سرکوب یا پیشگیری از اعتلای جنبش های آزادیخواهانه انقلابی، کماکان بعنوان یک گرایش عمده باقی میماند، که هرچند گاهی عملا به بهانه های مختلف، در دستور کار "نظم نوین جهانی" قرار میگیرد.

صلح، آزادی، عدالت، رعایت حقوق بشر، احترام بموازین و نرم های شناخته شده بین المللی، دموکراسی لیبرال بورژوایی  و ... آن ایده آل های سحرانگیزی، که "نظم نوین جهانی" از همان آغاز، بر زمینه تعمیم دستآوردهای گلوبالیزاسیون، نویدش را میداد، در امتداد زمان گیرایی خود را از دست داده، که گذشته از همه، سرانجام اینک در مدل های افغانستان، عراق و فلسطین، به نمایش گذاشته شد، که جنگ، نا امنی، کشتار، ویرانی، محرومیت، زورگویی، خودکامگی، نقض حقوق بشر، پامال نمودن موازین متعارف بین المللی، از جمله به حاشیه راندن علنی و آشکار نفس سازمان ملل، برقراری دولت های دست نشانده ضد ملی و ضد مردمی، یعنی همان دموکراسی ادعایی "نظم نوین جهانی"، که با لشکر کشی امپریالیستی و اشغال نظامی عملی میگردد، همه از مظاهر بارز آن میباشند؛ امری که عکس العمل های شدید بشریت مترقی را در هرگوشه و اکناف جهان برانگیخته است، که قسما فلسفه وجودی و ارکان بنیادین "نظم نوین جهانی" را، نفی و تخطئه می نماید.

گستره اعتراضات میلیونی، که همه گرایشات صلح جویی و آزادیخواهانه مردمی را در خود احتوا می نماید ــ از جنبش کارگری، صلح، ضد گلوبالیزاسیون، محیط زیست، تا جنبش های دانشجویی، شاگردان مدارس و کلیسا ... ــ همه و همه گواه برآنست که، گلوبالیزاسیون، اقتصاد بازار، نیولیبرالیسم، و دموکراسی لیبرال "نظم نوین جهانی"، که بویژه در کشورهای تحت سلطه می باید ــ چنانچه در مثال افغانستان، عراق و فلسطین ــ با اشغالگری نظامی و اعمال فشار مستقیم از بالا، عملی گردد؛ نمیتوانند پاسخی باشند بر رنج ها، نیازمندی ها، و الزامات زندگی در جهان کنونی.

در مواجهه با همین واقعیت های سرسخت و غیر قابل انکار است، که کاخ های خیالی و بنیان آرمان گرایی خرده بورژوایی در مقیاس جهانی، شروع به فروپاشی نموده است؛ عاملی که به بهانه آن، خردگرایی خرده بورژوایی، بازهم می کوشد خود را با سراسیمگی تمام، در قالب هویتی نوینی، پی ریزی کند!  امری که ما از آن بعنوان "آغازی از یک پایان" یاد می نماییم؛ آعازی از پایان پروسه ایکه نتوانست اصلا قوام یابد، یعنی به ثبات و استواری برسد.

روشن ساختن همین نکته، در واقع هدف این مقدمه بوده است، که جمعبندی آن در اینجا و در کمال ایجاز، بگونه زیر فرموله میشود:

از آنجاییکه نوسانات هویتی روشنفکران خرده بورژوای ما، ریشه در تحولات جهانی داشته، بنابراین شعارهای عاریتی خردگرایی، دگراندیشی، و دموکراسی خواهی شان هم، فاقد پایه عینی اجتماعی در جامعه میباشد؛ زیرا این گرایش بی ریشه و بدون هویت، نه ملهم از دینامیسم درونی جامعه و نیازهای مادی زندگی، که برعکس در همسویی با روند رخدادهای شدیدا متغیر و مقتضیات نظم نوین جهانی بظهور رسیده بود؛  از اینجاست که با روشن شدن مضمون آن تحولات و خصلت واقعی خود "نظم نوین جهانی"، نقاب های مندرس تزویر، و هویت های تصنعی خرده بورژوازی مورد نظرما هم، بناگزیر می بایست دریده می شد.

این هویت چیست و مبانی تکوین تئوریک آن کدامند؟

بحران هویت را به رویت چه انگاره هایی میتوان تبیین، و تبارزات عملی آنرا در ساحت جنبش روشنفکران مورد نظرما، نشان داد؟

جنبش دموکراسی چه گرایشات احتمالی را نمایندگی خواهد کرد، و موضع ما چه میتواند باشد؟ ...

پاسخگویی به همه این پرسش ها مستلزم حرکت از خود مفهوم "هویت" میباشد. اما اشاره به یک نکته را در اینجا لازمی میدانیم، و آن اینکه در بحث مورد نظر ( در تکاپوی هویت ــ آغازی از یک پایان )، نه شگافتن ابعاد گونه گون این روند؛ نه ارزیابی از صور فردی حوادث و رویدادها؛ و نه هم وارد شدن به جزئیات، بلکه بررسی گرایش کلی سیاسی دگرگونی ها در عرصه جنبش روشنفکران آزادیخواه و مترقی، مورد مداقه قرار خواهد گرفت، که ما از آن به مفهوم روند "دموکراسی خواهی" در اینجا استنباط می نماییم. بحث نسبتا جامع و مبسوط این دگرگونی ها را، عجالتا در جای دیگری و به آینده موکول باید کرد.

 

هویت چیست؟

در اصطلاح شایع  و در زبان مروج روزمره، "هویت" مترادف با مفهوم ذات، هستی و شخصیت است. زمانیکه هویت شخصی را جویا میشوند، مرادشان دستیابی به ملاک هاییست که تبیین کننده خصوصیت های فرد است، که بر پایه شان شخصیت وی تکوین مییابد؛ در این مفهوم، "هویت" کلا بیانگر کیستی و چیستی فرد مزبور میباشد. یکی چنین تلقی ای بذات خود، منطبق است با تحلیل ها و ارزش های روانشناسی اجتماعی که کنش انسان فرد  و پندارهایش، یعنی فعل و انفعالات فردی ویرا که تبیین کننده شخصیت وی باشد، به تنهایی و یا در یک محدوده تنگ اجتماعی مورد مداقه قرار میدهد. در اینجا چنانچه روشن است، سلوک فرد و امیال وی، محور ارزیابی و قضاوت است.

ولی "هویت" مورد نظرما، نه یک خصیصه روانی که بر محرک های درونی سلوک فرد اتکا دارد، بلکه پدیده ایست اجتماعی که موقعیت اجتماعی یک فرد و یک مجموعه را ــ  هویت اجتماعی شان را ــ به استناد روابط و مناسبات اجتماعی مسلط در یک مقطع مشخص زمانی، بازتاب میدارد؛ چنانچه با حذف این مناسبات، درک ما از شخصیت فرد، تصویری از هویت انسان انتزاعی خواهد بود.

بنابراین بررسی کنونی نه از استنباط عام و شایع در زبان روزمره، و نه از موضع روانشناسانه به مسئله مینگرد، بلکه تبیین خود را بر یک درک عمیقتر فلسفی از پدیده های اجتماعی استوار میسازد، که "هویت" در این سیاق، مشخصا مفهومی از تشابه، تطابق، برابری یا همگونی را افاده میدارد. "هویت" در اینجا، برپایه تحلیل از موقعیت اجتماعی انسان، که متضمن گستره پیچیده ای از فعل و انفعالات متقابل، تعلقات، باورها، روابط و مناسبات تولیدی است، تبیین میگردد؛ یعنی در اینجا، نه ممیزات فردی، بلکه جایگاه اجتماعی انسان بازگو میشود. براین مبناست که هویت اجتماعی فرد، از خلال همسانی و تعلق به یک کتگوری اجتماعی  در مفهوم مثلا یک طبقه، قشر، گروه و لایه اجتماعی عینیت مییابد؛ و این همان استنباط ما از "هویت" در مفهوم فلسفی آن میباشد، یعنی تشابه یا  همگونی جهات متضاد یک پدیده یا یک شیئ، که ضرورت وابستگی متقابل شانرا الزامی میسازد، که یکی نه تنها شرط هستی یا هویت دیگری میباشد، بلکه تحت شرایط معینی هم، یکی به دیگری مبدل میگردد.

"هویت" براین مبنا، همگونی  و مبارزه اضداد است. آزادی و استبداد؛ ترقی و ارتجاع، که هر کدام جهات متضاد یک پدیده را بازگو می نمایند، در یک کل واحد همزیستی دارند، که یکی، شرط اجتناب ناپذیر هستی دیگریست، چه ترقی بدون داشتن تصویر عینی و روشنی از ارتجاع، یک مفهوم موهوم، خیالی و انتزاعی بیش نمیباشد. درک واقعی از آزادی و استبداد هم، فقط در یک وحدت دیالکتیکی این مفاهیم، متحقق میگردد و بس؛ در غیر آن، چنانچه روشن است، خود مفاهیم، کاربرد عملی و چگونگی تکامل شان، فاقد مبنای عملی و موضوعیت علمی خواهد شد.

این مسئله را بکوشیم مشخصتر و در انطباق بر گستره اجتماعی مورد نظر این نوشته، پیگیری نماییم و آن عبارت از همان قشر اجتماعی سیاسی موسوم به "چپ" و مترقی میباشد، که معمولا با ایده آل های آزادیخواهی، دموکراسی طلبی، و عدالت اجتماعی تعریف میگردد. ناگفته پیداست که خصایل فردی، مذهبی، قومی، ملی و ... این جماعت، از عرصه اهتمام این نوشته خارج است.

نفس این پدیده، یعنی "چپ" مترقی و انقلابی بنابر استنباط  بالا، متضمن جهت متضاد خود، یعنی ارتجاع نیز است،زیرا ما عملا از روشنفکر مترقی و انقلابی  و روشنفکر ارتجاعی صحبت می نماییم.

حال پرسشی بمیان میآید که این تنوع و اختلاف، یا اشکال متفاوت "هویت"، برکدام مناسبات و محرک های عملی مشخصی در اجتماع استوار میباشند؟  اینجا پای خاستگاه اجتماعی یا همان شرایط و مناسبات عینی اجتماعی که روشنفکران ما در متن آن زندگی می نمایند، بمیان میآید. طیف های مختلف روشنفکران بمثابه یک قشر اجتماعی حساس در جامعه، بنا به موقعیت و جایگاه طبقاتی خرده بورژوایی شان، نگرش ها، پندارها و بنابراین، عملکرد های متفاوتی از خود تبارز میدهند، که "هویت" شان هم برهمین زمینه شکل میگیرد.

آن طیف این قشر که به ترقی گرایش دارد، بدین علت است که بدرک عینی از قانونمندی تکامل اجتماعی باور داشته، و منافع قشری طبقاتی خویش را در همسویی بدان ارزیابی می نماید. براین مبناست که پندارها، اعتقادات و جهتگیری های سیاسی عملی شان، با سیر بالنده زمان و مقتضیات آن همنوایی نشان میدهد، و این همان قشر روشنفکر مترقی و "چپ" است که پندارهایش، با مفاهیم و ارزش های عینی آزادی، دموکراسی، وعدالت اجتماعی تداعی میگردند؛ مثلا در شرایط حاکمیت و ستم امپریالیستی یعنی در شرایط کنونی مستعمره ای کشور، همین قشر است که همانند توده های زحمتکش مردم، بار ظلم و ستم امپریالیسم را بر دوش خویش احساس نموده  و برای رهایی از آن، در کنار مجموعه توده های خلق، شعار آزادیخواهی ملی را بلند می نماید. همین قشر روشنفکر مترقی و آزادیخواه است که در شرایط حاکمیت و اختناق استبداد طبقات بومی وابسته به امپریالیست ها، مجالی برای رشد و نشو و نمای آرمان های ترقی خواهانه و منافع خویش ندیده  و در نتیجه، در همسویی با منافع توده های میلیونی زحمتکش مردم، پرچم مبارزه ضد ارتجاعی را بلند می نماید که هدف آن، ریشه کن نمودن تمامی مناسبات کهنه و فرسوده اجتماعی میباشد، که رشد و بالندگی نیروهای مولده نوین و براین مبنا، ترقی و پیشرفت اجتماعی تاریخی جامعه را سد گردیده اند. بنابراین تضاد منافع این قشر در مقطع مشخص کنونی، با مناسبات امپریالیستی ــ ارتجاعی حاکم بر جامعه، و مصاف طلبی عملی وی در مبارزه در قبال آنست، که محمل عینی شکل گیری "هویت" شان، بمثابه قشر روشنفکران مترقی و انقلابی میگردد، که با همین "هویت" هم تعریف میگردند.

برعکس، قشر روشنفکران ارتجاعی که منافع قشری طبقاتی شانرا در گرو حفظ مناسبات حاکم می بینند، برای حراست از اوضاع موجود، تلاش و مبارزه می نمایند؛  و براین مبناست که "هویت" شان بمثابه قشر روشنفکران ارتجاعی، تکوین و تعریف میگردد.  اینان نه ضد امپریالیسم هستند و نه ضد ارتجاع؛  از همین خاطر است که در اشغال نظامی کشور بدست قدرت های امپریالیستی، آزادی منشود خویش را جستجو می نمایند!

و به همینسان در رابطه با مسئله حاکمیت ارتجاع مزدور و وابسته به امپریالیست ها، این قشر تبیین ارتجاعی ضد مردمی خویش را با توجیهات ویژه خویش ارائه میدارد، زیرا چنانچه گفته شد، منافع قشری طبقاتی شانرا در همسویی با این مناسبات  و حفظ وضعیت موجود ارزیابی می نمایند.

پس هویت اجتماعی، ریشه در مناسبات اجتماعی دارد؛ و در متن همین شرایط و مناسبات عینی اجتماعی است، که "هویت" مورد نطرما، تکوین یافته و قابل فهم میگردد، و این همان مفهوم فلسفی "هویت"، یعنی همگونی اضداد را تداعی می نماید. آزادی بدون تضاد آن استبداد؛ یا همینطور عدالت اجتماعی بدون درنظرداشت ظلم و نابرابری، به تنهایی مفهومی نمی یابد، زیرا چنانچه تذکار یافت، فقط بر بستر همگونی این جهات متضاد یک پدیده  و مبارزه آنهاست، که مفهوم و ماهیت پدیده  مشخص میگردد؛  و براین مبناست که هویت اجتماعی فرد  و یک مجموعه، بمثابه یک نیروی آزادیخواه، مترقی، عدالتجو، یا وابسته و مزدور، مرتجع  و مستبد وغیره را میشود مطالعه و بررسی کرد؛  ورنه  بفهم نمی آید که پیدایی این "هویت"  و مفاهیم چرا، چگونه  و از کجاست؟

حال که تلقی خویش از مفهوم "هویت"  و چگونگی تکوین آنرا ارائه داشتیم، وقت آن فرارسیده است تا هویت بحران زده  روشنفکران مورد نظر را، مشخصتر بررسی نماییم،  و برای این منطور، همان پرسش مطروحه را به بحث بگیریم که میگوید:

بحران هویت را به رویت چه انگاره هایی میتوان تبیین، و تبارزات عملی آنرا در ساحت جنبش روشنفکران ما نشان داد؟  آری، بحران هویت چیست، و منشاء  پیدایش آن کدام است؟

 

بحران هویت

در نخستین مبحث این نوشته، ضمن بررسی نوسانات هویتی  ــ همان بحران هویت ــ  از جمله در محدوه جنبش چپ افغانستان، سرانجام نتیجه گیری نمودیم، که این پدیده اساسا ریشه در چگونگی تحولات جهانی پس از فروپاشی شوروی سوسیال امپریالیستی داشته است؛  بدین معنا که دگرگونی هویت روشنفکران مورد نظر ما ــ که البته این شامل همه روشنفکران جنبش چپ نمیگردد ــ  نه بروفق قانونمندی تکامل اجتماعی، که در همسویی با روند رویدادها و مقتضیات "نظم نوین جهانی" بظهور رسید، طوریکه با روشن شدن مضمون این تحولات، بویژه افتضاح آفرینی های خود "نظم نوین جهانی"، بحران هویتی روشنفکرانه هم، ابعاد تازه ای یافته و به حساس ترین نقطه و منعطف خود رسیده است، که ما از آن بعنوان آغازی از یک پایان  یاد نمودیم؛ یعنی پایان یک دوره ای از آشفته فکری، سردرگمی، از خود بیگانگی، نهیلیسم، انحراف و بحران هویتی.

البته این حتما بدین معنی نمیباشد که همه روشنفکران گمراه، نتیجتا اینک دوباره  به "صراط المستقیم" که عبارت از قرار گرفتن در یک خط  اصولی برای ایفای نقش و رسالت انقلابی باشد، برمیگردند، چه این مسئله ایست که به عوامل چند دیگری بستگی دارد که بحث آن در اینجا، زاید می نماید.

برعکس منظور این بود که نشان دهیم، این قشر روشنفکر خرده بورژوا، چگونه خودش را هرآن اراده گرایانه متحول میسازد، البته برحسب منافع آزمندانه فردی، و نه بالضروره  در راستای پیشرفت اجتماعی و تکامل تاریخی، که خدمت بمنافع توده های زحمتکش و محروم را نمایندگی نماید.

باری، بررسی مشخص تر "بحران هویت" در اینجا، قبل از همه مستلزم درک اصولی از مقوله "تغییر هویت" میباشد تا براین زمینه بتوان، منطق درونی "بحران"  را با تشخیص فکتورهای تکوین کننده، سیر تکاملی، و تبارزات عملی اش بدست داد.

همانطوریکه در رابطه با خود "هویت" تأکید بعمل آمد که این مقوله، تجسم روابط تولیدی اجتماعی در جامعه است؛  "تغییر هویت" هم به همین سیاق، روندی از مبارزه و ناهمگونی را به نمایش میگذارد.  تغییر در هویت روشنفکران که نتیجه جابجایی اضداد درون پدیده بر بستر مبارزه باشد، ملهم از منافع طبقاتی یا بعبارت دیگر با همان خاستگاه و موقعیت طبقاتی شان، ارتباط لاینفک دارد، زیرا گذشته از همه، تغییر خود محصول مبارزه اضداد است.  یا تغییر مدنظر در اثر شکست بمیان میآید، که عنصر مغلوب نتیجتا ــ در صورتیکه دست از مبارزه کشیده باشد ــ بمقتضای شرایط نوین، با هویت جدیدی ظاهر میگردد که اینجا، عنصر مغلوب جزئی از عنصر غالب است؛ یا اینکه این تغییر، حاصل دگرگونی در پیش شرط ها و ابزار تحقق منافع یا سرخوردگی در مبارزه است، که غالبا در دوره های فروکش جنبش بوقوع می پیوندد که روشنفکران، دیگر خویشتن را بدرک قانونمندی تکامل اجتماعی و ضرورت تغییر، متعهد ندانسته و در نتیجه، تن دادن به مبارزه برای دگرگونی را بیهوده ارزیابی می نمایند، یعنی روشنفکران خرده بورژوا، دیگر نه در جهت تغییر وضعیت ناهنجار اجتماعی حاکم، بلکه در همسویی، سازش یا بی تفاوتی با همان شرایط عمل می نمایند، بنابراین بر متن همین وضعیت و موقعیت اجتماعی طبقاتی است، که هویت شان از نو شکل میگیرد؛ یعنی روشنفکر مترقی و انقلابی دیروزی، اینک به روشنفکر ارتجاعی مبدل میگردد که خود را با موقعیت پدید آمده کاملا وفق داده است.

آن بخشی که قادر به انطباق کامل نیست، در یک حالت نامتعادل میان گذشته و حال گیر میکند، که راه برون رفت از این حالت و غلبه برآن را ندانسته، و در نتیجه معروض به تزلزل، گمراهی، بی افقی، نومیدی وغیره تبارزات سیاسی اجتماعی "بحران هویت" میگردد.

"بحران هویت" بنابراین در مفهوم علمی مورد استناد این نوشته، عبارت از ناهمگونی و عدم تطابق تمایلات و منافع همان قشر روشنفکران خرده بورژوا  با نیازهای تکامل اجتماعی در جامعه میباسد، که در نتیجه این ناهمگونی، هویت قبلی شان بمثابه روشنفکران ترقیخواه و انقلابی ساقط، و یا دچار تزلزل میگردد، زیرا پاسخ شان به نیازهای فوری و تاریخی جامعه و تحولات سیاسی جهانی پس از فروپاشی شوروی، نه پافشاری بر تداوم مبارزه انقلابی و حرکت در راستای تلبیه الزامات آن، که با تغییر وضعیت ساسی در سطح جهانی و جامعه منتفی نگردیده بود، که برعکس در همسویی با آن تحولات بود، که از منافع آزمندانه شان مایه میگرفت.  بنابراین این تغییر در بینش روشنفکران سابقا انقلابی بود که سعی داشتند، از قافله "رستگاران" عقب نمانده، و متناسب با تغییر اوضاع سیاسی بین المللی، جهان درونی خودشان را نیز تغییر دهند؛  پس ملاک ها و عوامل این تغییر، نه نیازهای ترقی اجتماعی در مقیاس جهان و جامعه که کماکان ضرورت پیشبرد مبارزه انقلابی  و مسئله انقلاب اجتماعی را در دستور کار قرار دهد، بلکه همان منافع خرده بورژوامآبانه این قشر فرصت طلب و مصلحت گرا بود که ایشان را در جایگاه مناسب شان قرار میداد. یعنی تغییر هویت شان، نه دیالکتیکی، بلکه مکانیکی، پراگماتیستی و در نتیجه، ارتجاعی میباشد.

در واقع همین پراگماتیسم این روشنفکران است که پایه فلسفی "بحران هویت" شانرا تشکیل میدهد، که در عرصه سیاست عملی، در شکل واقعگرایی مصلحت اندیشانه که خود نمودی از رفرمیسم، سازشکاری و تسلیم طلبی میباشد، تجسم مییابد.

آنها جنگل را می بینند، ولی درختان را نه!  آنها سقوط شوروی سوسیال امپریالیستی را، که خود عمری علیه آن تبلیغ و ترویج نمودند مشاهده کردند، ولی با آهنگ های مد روز رقبای امپریالیستی آن، که ریاکارانه تبلیغ مرگ سوسیالیسم را می نمودند، رقص و پایکوبی نموده  و براین مبنا، برگذشته، به هر آنچه به اندیشه و آرمان انقلابی ارتباط میگرفت، و بر هر آنچه به "ایسم" منتهی می شد، لعنت فرستادند!

آنها خصلت زورگویی و مزدورمنشی نیروهای ارتجاعی اسلامی را خوب دانسته و از آن نهانی، ابراز نفرت و انزجار می نمایند، ولی در عمل در قبال لشکر ارتجاع هار کرنش نموده، نامش را هم مصلحت اندیشی و واقعیتگرایی میگذارند!

آنها سرود آزادی را با لحن ویژه و خفیفی زمزمه میکنند، اما در عین زمان تهاجم امپریالیستی و اشغال کشور را خاموشانه، و در مواردی با صدای جار از طریق آژانس های امپریالیستی بدرقه، و آنرا با منطق واقعگرای خویش دایر بر آنکه امپریالیست ها گویا طالبان را "ساقط" کرده اند، اقتضای زمان و مدرنیته معرفی میدارند!

این تناقضات، خصلت ذاتی و درونمایه بینش پراگماتیستی میباشد.  و چنانچه می بینید، پراگماتیست های ما بالمیدن بر "واقعیت" و واقعگرایی خویش که همانا مصلحت گرایی خودشان است، آنچه را که بیان می نمایند، تنها تصویر مسخ شده  واقعیت میباشد و بس؛  آنها هیچگاهی اما چرأت نظاره بر چهره واقعیت های عینی را ندارند، چه رسد به تغییر شان.

 برعکس، آنها در هر شرایطی، "واقعیت" مورد پسند خودشان را جستجو، و از آن دنباله روی مطیعانه می نمایند  و با اینکار خویش، واقعیت سودمند به حال خویش را نه تنها تقدیس، که آنرا ابدی و جاودانه نیز جلوه میدهند!  در حالیکه مسئله عمده و اساسی، تغییر واقعیت عینی در همسویی با سیر تکاملی و پیشرو زمان میباشد که خود، فهم دقیق و همه جانبه واقعیت، درک دینامیسم درونی، و اتکا بر عوامل محرکه در وجود نیروهای پویا  و بالنده آنرا لازمی میسازد، که با واقعیتگرایی مصلحت اندیشانه پراگماتیست های ما،  اما سازگاری ندارد؛  زیرا  ارزیابی پراگماتیستی از واقعیت، نه  بر تشخیص خصلت درونی و روابط خارجی آن طبعا در یک ارتباط و تأثیر متقابل تکیه می نماید، بلکه برعکس سرشت حقیقی واقعیت را با همه روابط مشخصه اش نادیده انگاشته و بنابراین، به واقعیت، برخورد مکانیکی، تجریدی، و متافزیکی دارد، که در ارتباط با پدیده های اجتماعی سیاسی مثل مسئله مبارزه مردم، تغییر، انقلاب و ... به ایدئولوژی گویا اهمیتی قایل نمیگردد.

آنها حقیقت را نه بر اساس بررسی از واقعیت عینی جستجو می نمایند، بلکه واقعیت  و حقیقت را در تحت هر شرایطی بر محور منافع خودشان، تحریف و تبیین می نمایند، و بدینسان به رنگ زمانه جامه عوض می نمایند، یعنی به نرخ روز نان می خورند!

در نتیجه عملا ملاحظه می نماییم که تمسک پراگماتیست ها یعنی همین روشنفکران سابقا چپ و انقلابی مورد نظرما به ایده های اساسی این مکتب، بیش از همه در نمایشات "جالب" اکروباتیک  ــ دموکراسی لیبرال ــ  شان متبلور میگردد، طوریکه این نقش را بسیار هنرمندانه و با مد روز برابر تمثیل می نمایند که ما از آن مجازا در اینجا، بعنوان اکروباسی پراگماتیستی یاد می نماییم.

اگر قیاس شطارت های ــ  بذات خود ارزنده  ــ  یک اکروبات واقعی، بر زمینه مقدرت هنری وی در ایفای نقش های جالبی فراهم میگردد که درآن، دور و پیچ ها و چرخش های بسیار ملایم ولی تند، رگه های تعیین کننده مهارت فنی وی را مبرهن میسازند، که جمهور تماشاچی هم از رویت ابهت انگیز آن، برای مدتی محظوظ میگردد؛  ولی بکاربرد یک چنین اکروباسی درعالم سیاست و اجتماع  ــ با هر مهارتی هم که توأم باشد ــ  نمیتواند هیچگاهی مایه خرسندی ومباهات گردد، زیرا عرصه کارزار در اینجا، توده ها و سرنوشت شان است، نه تالار نمایشات اکروباتیک.  اینجا نه ظرافت ادا و اطوار هنرمندانه اکروبات های واقعی مبنی بر پیچ و تاب های  180 درجه ای  و با سرعتی مدهوش کننده آن مطمح نظر است، بلکه استواری، تعهد، و پابندی بمنافع حقیقی توده های زحمتکش و ستمدیده خلق، و نمایندگی از آن در کمال صداقت و شرافتمندی؛  زیرا اکروباسی با سیاست  و مبارزه، چه بسا سیاست و مبارزه انقلابی که بر اهداف و معیارهای نبیل انسانی مبتنی باشد، هیچگونه خویشاوندی ای ندارد، مگر اینکه یک چنین سیاست هایی، از تبار دیگری باشند که در ادبیات سیاسی، به اپورتونیسم مسمی، و در محدوه مشخص مورد نظرما، در شکل اپورتونیسم راست تبارز مییابد، که تسمیه درست این اکروباسی هم در زبان مروج مردم، همانا شعبده بازی سیاسی میباشد.

خلاصه که روشنفکران مورد نظرما، با یک چنین زرنگی و زبردستی ای، هماره قیافه عوض می نمایند!

با تشخیص عملی این تغییرهویت طی یک پروسه چندین ساله، و با چشمداشت شیوع تبارزات دیگر سیاسی اجتماعی از قبیل تزلزل، گمراهی، ازخود بیگانگی، بی افقی، نهیلیسم، بی تفاوتی، فرورفتن در زندگی شخصی  و ... میباشد که ما از "بحران هویت" صحبت می نماییم؛ بحرانی که با اشغال نظامی افغانستان و عراق بدست پرچمداران دموکراسی لیبرال،  و در نتیجه با فروپاشی بنیان های ارزشی روشنفکران مورد نظر ما، که دموکراتیسم کاذب شانرا همین "نظم نوین جهانی" شان تمثیل می نمود، اینک به نقطه پایانی خود نزدیک میشود، طوریکه گرایش بعاریت گرفته شده دموکراسی لیبرال، روشنفکران ما را، بر سر یک دو راهی سرنوشت ساز قرار میدهد:

یا اینکه خرده بورژوازی فرصت طلب، با انحلال در خط پرو امپریالیستی و بنابراین، دمسازی با ارتجاع حاکم در افغانستان، روند انحطاط را عملا تکمیل می نماید؛  و یا هم برعکس، با الهام گیری از رویدادها  و تجارب پربار ملی و بین المللی، ره خود را بر زمینه یک نقد اصولی شرافتمندانه، به جنبش در حال حاضر بی رمق انقلابی کشور بازیافته و در جهت شگوفایی و اعتلای آن، سهم خودش را ایفا می نماید.  به عبارت دیگر اینکه، آیا بالآخره  بحران است که این طیف روشنفکران را می بلعد، و یا آنها خود براین موج غلبه می نمایند، مسئله ایست مربوط و منوط به چگونگی رویدادهای عینی در آینده نزدیک و موضعگیری آنان، که در همه حال، تاریخ برآن قضاوت خواهد نمود.

    

 هويت بحران

در مباحث قبلي ، تكاپوي هويت طلبانه روشنفكران را كه خود يك پديده جهاني ميباشد ، تا جاييكه مقدور بود در ساحت جنبش چپ افغانستان مورد مداقه قرارداديم .  ارزيابي ما ازاين پديده ، با نشاندادن زمينه اصلي پيدايي و دلايل آن بعمل آمد كه بذات خود ، استنباط از خود مفهوم « هويت » و نوسانات عملي اش را لازمي ميساخت .

حال كه بحران زده گي در هويت ، چگونگي تكوين ، منطق دروني و مباني فلسفي آنرا نيز تبيين نموده ايم ، وقت آن فرارسيده است تا نمود هاي عملي اش را ضمن مثال هاي روشن بازهم در گوشه مشخصي از جنبش چپ كشور شناسايي كنيم ، زيرا اين    « نوسانات هويتي » يا بحران ، چنانچه از خود عبارت هم پيداست ، هويتي دارند ؛ پس « هويت بحران» كدام است ؟   اينجاست كه پاسخگويي به اين پرسش منطقي ، ضروري مينمايد :

همانطوريكه در سرآغاز بدان اشاره شد ، پس از فروپاشي نطام شوروي سابق  بسياري از احزاب و سازمانهاي سياسي به اصطلاح كمـونيستي و به همينسان خيل برزگـي از روشنفـكران چپ آزاديخـواه و مـترقي در گوشـه و كنار جـهان ، به « مقتضاي» شرايط روزگار ، يكشبه « دموكرات » شدند !  و به هرآنچه به انقلاب و انديشه و آرمان انقلابي انسان زحمتكش ارتباط ميگرفت ، عملا پشت نمودند !  تو گويي كه انديشه و آرمان انقلابي ، آنچه تا ايندم بدان باور داشته و يا هم تظاهر مينمودند ، با مفهوم دموكراسي ، تضاد و تبايني داشته باشد !!!

ذوق زدگي و گرايش به ايده آلهاي دموكراسي ليبرال « نظم نوين جهاني » هيچ مرزي را نمي شناخت ؛  سيل شتابان اين گرايش برق آسا تمامي بنيان هاي سست و لرزان خرده بورژوايي را در همه جا از بيخ و بن جاروب نمود .  يلتسين و احياي تزاريسم در روسيه و باقي كارنامه هاي عملي وي ، از جمله به توپ پراندن پارلمان روسيه ، كه با پوزخند تاُييد آميز و حمايت هاي عملي سردمداران « نظم نوين جهاني »  تواُم بود ، روشن ترين مظهر گوياي اين نوع دموكراسي در مقياس جهاني گرديد كه نمونه هاي مشابه آن در امتداد زمان ، از جمله توسط خود پيشكسوتان « نظم نوين جهاني » به ترتيب در مثال هاي عراق ، بالكان ، فلسطيين…و اخيرا افغانستان و عراق به نمايش گذارده شد .

اما اين گرايش دموكراسي خواهي ، روشنفكر سابقا چپ افغانستان را چرا و چگونه مجذوب گردانيد و نمود عملي آن كدام است ؟   اصولا چرا اين مسئله حيرتي را برانگيزد ؟ …

دليل اين حيرت آنست كه روشنفكر سابقا چپ افغانستان برخلاف جمع بزرگي از همپالگان خود در گوشه هاي ديگر جهان ، بارتوانفرساي كشمكش هاي حريفان « جنگ سرد » را كه در افغانستان در شكل يك جنگ داغ خونين و ويرانگر عملي گرديد ، باپوست وگوشت لمس و اين جنگ از وي قرباني هاي هنگفتي گرفته است ؛ وي كارنامه هاي عملي دموكراسي هاي ليبرال غربي و در راُس شان امريكا را چه مستقيم و چه از طريق متحدين شان در وجود احزاب و نيروهاي اسلامي مجاهدين ، بن لادن ها و طالبان نه فقط در تئوري ، بلكه در عمل هم با خون خود آزموده است . وي چه در دوران جنگ مقاومت در برابر اشغال نظامي توسط شوروي و چه در يك پروسه طولاني قبل از آن ، خصلت واقعي نظام شوروي سابق را شناسايي و عملا در صف مقدم جبهه ، برعليه سياست هاي غارتگرانه و توسعه طلبي كرملين بطور فعال مبارزه نموده است ، طوريكه اين شناخت با خون نسلي از همرزمان خودش و باقي مردم آزاديخواه كشور قوام يافته است ؛  اما با اينهمه متاُسفانه اينك به مقتضاي منفعت طلبي خرده بورژوامآبانه و براي اين كه از قافله به عقب نمانده باشد ، با يك چشم بهم زدن ، جامه عوض نموده و بدينسان با موج ويرانگر دموكراسي  

  "نظم نوين جهاني" و تبليغات حسابگرانه فاتحين« جنگ سرد » دمساز شد كه در فروپاشي شوروي سوسيال امپرياليستي ، شكست سوسياليسم را به جهانيان تلقين مينمودند !

از اين به بعد است كه اپورتونيسم اين قشر روشنفكر _ در تئوري و در عمل _ كه از بينش فلسفي پراگماتيستي شان مايه ميگيرد ، جسته و گريخته و بي رمق در اشكال گرايشات سياسي رفورميستي ، ليبرالي ، اكونوميستي سازشكاري و تسليم طلبي ظاهر مي شود كه ما آنرا اينك بطـور مثال مشخصا در محدوده سازماني   « شـوراي دموكـراسي براي افغانستان » مد نظر قرار ميدهيم .  گزينش اين « شورا…» در اينجا ، دلايل منطقي خود را دارد :

« شوراي دموكراسي » از نظر شكل و مضمون با موضوع مورد بررسي اين نوشته كاملا تطابق ميكند . از نظر زماني اين « شورا » در همين دوران پس از پايان « جنگ سرد » عرض اندام نموده است كه گرايشات مورد مطالعه ما را آيينه وار بازتاب ميدارد . اين « شورا » با وصف محدوديت تشكيلاتي و پايين بودن ظرفيت مبارزاتي ،  اما نمودهايي از گرايشات مختلف سازماني را در خود جا داده است كه در حد خود ، گوشه اي از جنبش چپ گذشته كشور را ميتوانند نمايندگي نمايند ؛ مثل افرادي از هواداران سازمان ها و گروه هايي همچون گوافس ، فازا ، اخگر ، هجاما ، ساما ، رهايي ، املا و ديگر افرادي مستقل .  هر چند  وحدت  هواداران  اين  سازمان ها  در  چهارچوب « شوراي دموكراسي » برمحور همان دموكراسي ليبرال ، گويا جنبه فردي يا شخصي داشته است و نه سازماني ( شايد اينطور استدلال نمايند ! ) ولي همين نكته هم تناقض ذاتي در مفهوم دوآليسم خرده بورژوايي را به نمايش ميگذارد كه از همان بينش پراگماتيستي شان كه دموكراسي ليبرال هم بدان اتكاء دارد مايه ميگيرد .

زمانه سازي ها و چرخش هاي ايدئولوژيك 180 درجه اي آنها رويهمرفته تمامي جنبه هاي حيات سياسي اجتماعي را فراگرفته كه در اينجا برسبيل مثال ابتدا بطور گذرا به نمونه هايي از آن در قلمرو ترمينولوژي اشاره نموده و سپس بينش دموكراسي خواهي شانرا برمحور اصول و مباني بنيادين آن با تفصيل بيشتري به بحث ميگيريم .  اما در همينجا بارديگر بايد قيد نمود كه بحث كنوني ، افكار و مواضع اين روشنفكران را در يك خطوط كلي مدنظر دارد . پس ارزيابي از جنبه هاي مختلف اين گرايش دموكراسي خواهانه را در جزئيات و بشكل مستند ،  به نوشته هاي ديگري در آينده احاله مينماييم .

باري ، اين روشنفكران « دموكرات » ما ، نه تنها با انديشه و آرمان هاي انقلابي ايكه در گذشته آنرا حمل مينمودند قطع مراوده و گسست نمودند كه مفاهيم و مقولات مروجه آن در ادبيات عام سياسي را هم مستقيم و غير مستقيم گويا قدغن نمودند :

از كاربرد واژه ايدئولوژي در ادبيات سياسي شان بيزار شدند ، اما دموكراسي را در مفهومي كه خود استنباط مينمايند ، يعني همان دموكراسي ليبرال بورژوايي را تقديس ميكنند !  آنها به رابطه ميان سياست و ايدئولوژي ظاهرا بي اعتنايي مينمايند و به اين نمي انديشند كه « معبود » دموكراسي شان از نظر تاريخي زاده كدام مناسبات توليدي و تا همين لحظه كنوني در خدمت چه روابط اجتماعي اقتصادي و كدام طبقه يا طبقات اجتماعي ميباشد ؛ بگذريم از اينكه همين دموكراسي ليبرال شانرا در واقعيت امر ، مرهون ظهور عظمت طلبانه وزورگويي هاي فاتحين « جنگ سرد » ميباشند .  كيست كه هياهوي گوش خراش امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شانرا مبني بر خواست دموكراتيزه كردن افغانستان ، عراق وبالاخره كل منطقه و آنهم با لشكركشي ، خانه خرابي ، آدمكشي ، دولت سازي هاي پوشالي و مزدور و تعبئه ارتش ذخيره اي در مفهوم ستون پنجم ،  نديده و نه شنيده باشد ؟

نام طبقه ، طبقات و جامعه طبقاتي را ممكن است تنها با اكراه به زبان بياورند ، توگويي كه اين مفاهيم ، نه بيان روابط و مناسبات توليدي در واقعيت عيني هر جامعه اي ، بلكه اختراع ذهن وتخيل اشخاص ميباشند كه در نتيجه مختار اند ، در بكابرد شان اراده كنند يا نكنند !   اما واقعيت اينست كه ميكوشند با اجتناب از استعمال اين مفاهيم ، دموكراسي ليبرال بورژوايي خويش را محيلانه ، پديده اي ماوراي طبقاتي جابزنند و بدينسان به چشم توده هاي زحمتكش مردم خاكپاشي نمايند ؛  از بكارگيري مفاهيم امپرياليسم ، ملل ستمگر، ملل تحت ستم و تحت سلطه اراده گرايانه دوري مينمايند و بجاي شان مفهوم من درآورد « شمال و جنوب » را كه زبان اكادميك ومتداول در ادبيات پژوهشگرانه مؤسسات تحقيقي و اسناد و مراودات سازمان ملل است برمي گزينند ، چون اين مفهوم ، فاقد خصلت طبقاتي ، بي آزار و در نتيجه مورد پسند و توافق رسمي تمامي زمامداران مرتجع در هرگوشه جهان ميباشد !

از تحليل طبقاتي يعني از تحليل محتواي اساسي مناسبات بين المللي طفره ميروند ، زيرا پراگماتيسم شان بدان اجازه نميدهد ، بطور مثال خصلت حقيقي سازمان ملل را اينكه جزء ابزاري بدست امپرياليسم نميباشد ، ناديده انگاشته و رسيدن به رؤيا هاي شيرين متمتع شدن از قدرت _ نمي گوييم رسيدن بقدرت يا سهمگيري در آن _ را در زدوبندهاي رواق هاي توطئه گرانه آن در خيال خويش مي پرورانند …

رياكارانه از عدالت اجتماعي صحبت مينمايند  ولي درعين زمان«جاودانگي » مالكيت خصوصي و براين مبنا ، ابزارها و نهادهاي اعمال ستم و استثمار را تقديس ميكنند !  دوري گزيني از زور و اعمال خشونت را در حرف موعظه مينمايند ، اما با كرنش و سجده نمودن در قبال زورگويي امپرياليست ها و نيروهاي ارتجاع عملا با زور و خشونت همساني و همراهي ميكنند !

همانند يك واعظ ، يك آخوند ، يك كشيش و يك مصلح اخلاقي منادي « صلح » ميگردند ، ولي در وراي اين مفهوم ، همان نيات مسامحه ، سازش و آشتي با دشمنان مردم را پنهان مينمايند !

در باره أزادي عقيده و بيان پرحرفي و روده درازي ميكنند ، اما برعكس اشغال كشور و موقعيت مستعمره اي آنرا ناديده يا تخطئه نموده و آرزوي برپايي و استقرار « دولت ملي » ، « اقتصاد ملي » و « ارتش ملي » در تحت حاكميت و به سرپرستي مستقيم امپرياليسم را در خيال خويش پرورانيده و از طريق بلندگوهاي خود امپرياليست ها آنرا به ديگران هم به صداي بلند جار ميزنند ! …

اما اينك نمود عملي هويت بحران را با تفصيل بيشتري و آنهم برمحور ايده آل ها و شعارهاي سياسي مبارزاتي همين باصطلاح پيشگامان دموكراسي ليبرال « نظم نوين جهاني » به بحث و ارزيابي بگيريم :

شاخص عمده اين هويت طلبي كه ما آنرا « هويت بحران » نام نهاديم ، همان ايده آل دموكراسي و دموكراسي خواهي ايشان ميباشد كه چنانچه گفته آمد ، پديده اي جهاني و بنابران به روشنفكر سابقا چپ افغانستان هم منحصر نميگرديد .  اما دموكراسي روشنفكران مورد نظرما ، فاقد كوچكترين پايه اجتماعي و از نظرعملي هم ، يك شعار توخالي بود كه هنوز هم آنرا زير عنوان دموكراسي عام تبليغ مينمايند كه چيزي جزء همان دموكراسي ليبرال « نظم نوين جهاني»  نميباشد .

پسوند عام به اين دموكراسي ، اين تلقي را بدست نميدهد كه دموكراسي براي عوام الناس ، مردم عامه يا توده هاي مردم ، چه گفته شد كه اين شعار دموكراسي ايشان در تئوري و در عمل ، فاقد يك پايه اجتماعي مردمي ميباشد .  آنها از نظر عملي ، در ميان توده هاي زحمتكش مردم هيچگونه محلي براي اعراب ندارند ، يعني هيچگونه زمينه عملي ايكه ايشان را بطور مستقيم يا غير مستقيم به واقعيت هاي اجتماعي يا بعبارت ديگر به جريان زندگي روزمره توده هاي زحمتكش مردم پيوند زند نه دارند ؛  در تئوري هم هيچ برنامه ايكه ايده ها ، ديدگاه ها و مواضع ايشان را كه بازتاب منافع واقعي توده هاي زحمتكش مردم يا همان حقوق و خواسته هاي دموكراتيك شان باشد ارائه ننموده ، بلكه جريان دموكراسي خواهي ايشان در محدوده بلند نمودن شعار آزادي عقيده و بيان ، آزادي مطبوعات ، اجتماعات ، پارلمانتاريسم و از اين قبيل شعارهاي بورژوايي و به اصطلاح خودشان عام خلاصه ميگردد كه هيچ مضمون و محتواي مشخص توده اي را افاده نمي نمايند ، زيرا عام اند و بنابران ميشود كه هميشه با هركسي و در همه جا ، اين شعارها را بميان گذاشت ، بدون آنكه مسئوليتي و دردسري ايجاد نمايند، چون عام بودن اين شعارها مطلقا هيچ مرز و تمايزي نمي شناسد ؛ مرز وتمايز ميان دوست و دشمن ، صف مردم و ضد مردم ، حاكم و محكوم ، ستمگر و ستمكش  قايل نيست ، عام است و براي همه !

اين دموكراسي عام و « فراگير » جامعه را يكپارچه و علي السويه ميداند نه طبقاتي . مشكلات ، معضلات و درگيري هاي خونين ميان گروه ها ، اقشار و لايه هاي اجتماعي را نه ملهم از تضاد منافع يا رويارويي و حدت تخاصمات طبقاتي ، بلكه ماحصل ناهنجاري هاي اخلاقي انسان هاي ناشايست ميداند كه با داروي معجزه آساي دموكراسي و آنهم عام ، يعني از طريق موعظه هاي اخلاقي ، كلوپ هاي بحث و گفتـگو و جدل عقلي و منطقي همـگاني ، يعني همان آزادي عقيده و بيان ، دگرانديشي ، كثرت گرايي و سهيم شدن عده معدودي از روشنفكران در نظام سياسي حاكم  قابل درمان ميباشد !

در اينكه بحث و جدل آرام عقلي و منطقي ، آزادي عقيده و بيان يا دگرانديشي ، تعددگرايي يا پلوراليسم سياسي و نه خودكامگي و نظام تك حزبي ، نمود هاي اجتناب ناپذيري از يك فضاي باز و سالم سياسي و بنابران پديده هاي مثبتي هستند، يك اصل بنيادين در نگرش انقلابي ميباشد كه نميتوان با يك چنين بديهياتي، فضل فروشي نموده، قيافه متبارز و حق بجانب بخود گرفته و هويت تصنعي و كاذبي براي خويش تكاپو نمود !  با اين وجود، جذبه آزادي عقيده و بيان، تعددگرايي روشنفكرانه و ايده هاي زيبا، ماداميكه پايه مادي خودرا در بيان منافع واقعي توده هاي زحمتكش مردم نداشته باشد، فاقدكارايي بوده و هيچ گره اي از مشكلات را نمي گشايد كه در نتيجه در حد همان شعارهاي جذاب و سرگرم كننده روشنفكرانه باقي ميمانند وبس .  اينجاست كه عام بودن دموكراسي اين روشنفكران، در حقيقت خاص بودن خودرا در بيان خواسته ها و تمايلات بسيار محدود يك قشرروشنفكران خرده بورژوا و در همسويي با منافع طبقات ستمگر و استثمارگر متبلور ميسازد و آن عبارت از همان دگرانـديشي روشنفكرانه و آزادي عقيده و بيان ميباشد؛ اما اينكه اين شعار جذاب _ دگر انديشي و آزادي عقيده و بيان _ نميتواند شكم گرسنه توده هاي زحمتكش مردم را سير كند؛ اينكه اين شعار نميتواند بنيان هاي اساسي نابرابري و بيعدالتي ملي، اجتماعي و جنسي را به لرزره درآورد؛ بساط زورگويي، خودكامگي، ستم، استثمار و غارت امپرياليسم و ارتجاع را برچيند؛ دست مداخله و تجاوز به مقدرات و سرنوشت باشندگان كشور را قطع نمايد؛ عوامل اصلي جنگ و خونريزي و ويراني كشوررا با صراحت كامل تبيين و بردهشت و ترور و قانون جنگل نقطه پاياني نهد؛ در يك كلام پيششرط هاي ضروري براي پيريزي بنيان هاي محكم يك جامعه آزاد، آباد و دموكراتيك را نشاني و در راستاي تحقق آن، توده هاي مردم را بسيج نمايد… همه و همه دليلي قاطع بر محدوديت و عـدم كارآيي همچو شعـارهايي مي باشـد كه تجارب تاريخ و واقعيت هاي زنده و سرسخت در همه جا بـدان گواهي مي دهند.

علت اصلي، بيگانگي همچو شعارهاي نيم بند با خواست و منافع توده هاي زحمتكش مردم است، طوريكه فقط تمايلات و منافع آني و آزمندانه روشنفكرانه _ البته نه همه روشنفكران _ و طبقات ستمگر و زورگو را مطمح نظر قرار ميدهد .  اين شعار، به فرع پرداخته و اصل را ناديده ميگيرد ؛ دموكراسي را موعظه و تقديس ميكند، مگر به اين نمي انديشد كه دموكراسي به عنوان يك رژيم سياسي، ميبايست بيان گوياي روابط اجتماعي در جامعه يعني محصول شيوه توليد مسلط برآن و در پاسخ به نيازمندي هاي اجتماعي باشد كه نميشود آنرا يكباره از بالا و اراده گرايانه بر توده هاي زحمتكش مردم بعنوان مولدين تمامي نعمات مادي زندگاني، تحميل كرد. آري، دموكراسي و دموكراسي خواهي بايست ملهم از ديناميسم دروني خود جامعه و در پاسخ به اساسي ترين نياز هاي فوري و تاريخي توده هاي زحمتكش مردم باشد، نه از بالا و نتيجه گرد و غبار و هياهوي حاكي از تحولات   و دگرگوني هاي   دوران « جنگ سرد » و اراده امپرياليست ها !

اينكه ما مي گوييم شعار دموكراسي نبايد نتيجه تحولات سياسي در سطح جهاني و نبايد از بالا توسط جمعي روشنفكر از خود راضي ، بلكه از اعماق خواسته ها و نيازمندي هاي مبرم آني و تاريخي توده هاي مردم و به دست خود مردم باشد ، مي خواهيم اين استنباط انقلابي را به پيش كشيم كه محمل مادي دموكراسي همانند همه ايده ها و ضابطه هاي سياسي، اجتماعي ، فرهنگي و… همان روابط و مناسبات توليدي در جامعه ميباشد ، نه الهام و مشيئت آسماني ، و نه هم تحفه اي از بيرون ؛ حال چه با بم افگن هاي امپرياليسم امريكا و متحدينش كه مي كوشند آنرا بر اجساد بخون غلطيده هزاران انسان بيگناه در افغانستان ، عراق ، فلسطين و منطقه عملي سازند و چه با موعظه هاي رياكارانه گروه اي از روشنفكران خادم ايشان !

افزون بر آن ، دموكراسي بايست به نقش خود در سمت دهي و ارتقاي جامعه در مسير تكامل تاريخي ، واقف و متعهد باشد كه لازمه آنهم ، شركت فعال توده هاي زحمتكش مردم در اين جنبش است كه سازندگان اصلي تاريخ ميباشند .

اينجاست كه نقش واقعي و در خور ستايش روشنفكران مترقي و انقلابي برخاسته از آغوش مردم داير بر سعي و تلاش پيگير در اشاعه آگاهي و ارتقاي سطح آموزش توده هاي مردم خودنمايي ميكند كه بر ضرورت اعتقاد راستين به منافع مردم ، اتكاء به مردم ، وفاداري و تعهد بمردم ، در انطباق با مقتضيات زندگي بر وفق قانونمندي تكامل اجتماعي تاُكيد مي دارد و اين در واقعيت عيني كنوني جامعه افغانستان قبل از همه ، در حكم اتخاذ آن تاكتيك ها و اقدامات عملي اي ميباشد كه برچيدن ستم ملي امپرياليسم و سرنگوني دسته هاي ارتجاعي سازمان يافته در دولت دست نشانده و مزدور كابل ، و حركت در راستاي زدودن تمامي مناسبات ارتجاعي پوسيده و فرتوت را آماج قرار دهند .  فقط بر اين مبناست كه ميتوان جايگاه واقعي روشنفكران متعهد به منافع مردم را تشخيص و به نقش سازنده شان اميد وار بود . اما چنانچه ملاحظه مي نماييم ، يك چنين راه شاق و پر مخاطره ، راه مردم و سياست هاي مردمي ، راه پسنديده و برگزيده روشنفكران مورد نظر ما نمي باشد ، روشنفكراني كه ناگهان و به سرعت چشمگيري ، خودرا در قباي ليبراليسم آراسته و نقطه عزيمت را نه منافع مردم ، بلكه ارجحيت منافع و تمايلات آني قشري خويش دانسته و آنرا عملا در همسويي با تحولات و دگرگوني هاي سياسي پس از فروپاشي شوروي سابق تعريف نمودند ؛ و بدينسان يك دورنماي خيالي روشنفكرانه را در برابر خويش قرار دادند كه آنها را گويا كانديداي دستيابي يعني سهمگيري در قدرت سياسي مي نمود !

ابزار عملي رهيابي به اين بهشت خيالي در آن برهه زماني ، در تلاش براي جاب توجه فاتحين « جنگ سرد » به نسخه دموكراسي ليبرال ارزيابي ميگرديد ؛  از اينجاست كه مي بايست تا جاييكه مقدور بود در سرناي خويش نفير دموكراسي را دميد ؛ شعار جزمي دگرانديشي و آزادي عقيده و بيان را در همه جا به اهتزاز در آورد ؛ مسامحه و تساهل ، مصالحه و آشتي ملي با دشمنان مردم در وجود همان خلقي ها و پرچمي هاي وطنفروش و همكيشان جهادي شان را موعظه و در اين راه گام هاي عملي برداشت ! …

اما چنانچه تذكار يافت ، اين نسخه دموكراسي ليبرال روشنفكران ما  علل وجودي خود را اساسا در همسويي با روند تحولات جهاني پس از فروپاشي شوروي سوسيال امپرياليستي تعريف مينمود ؛ و از آنجاييكه با نياز هاي اساسي توده هاي مردم و مقتضيات روند تكاملي جامعه بيگانه و فاقد كارايي و ابزار عملي بوده ، بنابران طبيعتا نميتوانست و نمي تواند پاسخي باشد بر معضلات گرهي و پيچيده جامعه ؛ و اين حقيقتي است علمي كه بار ها و بار ها در تاريخ به اثبات رسيده است :

« بشريت بناگزير فقط وظايفي را در برابر خود مي نهد كه قادر به حل آنست ، زيرا بررسي دقيقتر همواره نشان خواهد داد كه خود مساُله تنها هنگامي مطرح ميشود كه شرايط حل آن قبلا موجود يا دست كم در حال شكل گيري است . »

آري ، شعار آزادي عقيده و بيان بمثابه يكي از شاخص هاي نمادين بورژوازي ليبرال كه اينك پرچم آنرا در واقعيت افغانستان جنگ زده و ويران خرده بورژوازي ليبرال طرفدار امپرياليسم به اهتزاز مي آورد ، نميتوانست و نمي تواند در برابر يك مطلقيت هار مذهبي كه ساليان متمادي چه خونهايي كه برايش و در پايش جاري شده ، پژواكي داشته باشد ، زيرا اين آرمان « روشنفكرانه » نه از واقعيت هاي عيني جامعه برميخاست ، نه از يك درونمايه كافي برخوردار است و نه از ابزار تحقق عملي آن ؛ برعكس تصوير آرزوي اين گرايش در سير مؤقتي تحولات جهاني زير قيادت عظمت طلبانه پرچمداران « جنگ سرد » بازتاب مي يافت كه با دلگرمي بدان ميخواست از موج ملتهب  متلاطم و توفانزاي نفرت و انزجار عمومي برضد ارتجاع اسلامي در داخل افغانستان حسابگرانه بهره جويي نموده و بدينسان آرزوي ـ فقط آرزوي ـ سوار شدن بر توسن مراد خود را بدل مي پرورانيد!  اما چه مي توان كرد آنگاهي كه ميان آرزوي هرچند شيرين و واقعيتي خشن  دره عبور ناپذيري قرار گرفته باشد ؛ منطق علم و تجربه تاريخ به شما مي گويد كه  آرزو و آرمان  را بناگزير بايد با واقعيت  عيني  ( آن طوريكه هست ) همسان و همآهنك كرد ، نه اينكه خيال را بجاي واقعيت نشانيد ، يعني از واقعيت حركت كرد و در تغيير آن همت گماشت ؛ اينست معناي آن استنباط و در عين زمان حكم داهيانه كه تعيين وظايف و آرمان ها را با بررسي دقيق شرايط عيني حل و ابزار تحقق عملي آن تلفيق مينمايد ؛ براين مبنا ، شعار آزادي عقيده و بيان را در ارتباط با حل معضلات پيچيده جامعه ، اساسا نه بعنوان عامل تغيير و دگرگوني در حيات سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي ، كه برعكس نتيجه يك دگرگوني بنيادين اجتماعي بايست مورد مداقه قرار داد و بدينسان از گمراه نمودن مردم ، با اشاعه توهمات و اميدواري هاي كاذب دوري گزيد!  براي دسترسي به اين ماُمول ، بايد واقعيت هاي نامساعد عيني را از ريشه دگرگون ساخت ؛ نه از بالا ، نه توسط مشتي روشنفكر پرمدعاي خردگرا در داخل و خارج ، بلكه از پايين توسط توده هاي زحمتكش مردم و در طي يك پروسه تغيير و دگرگوني راديكال اجتماعي و بس .

اين نه آزادي عقيده و بيان ، نه عامل خرد و انديشه و تراوش هاي ذهني روشنفكرانه است كه چرخ حركت تاريخ را به پيش رانده و متناسب با ذوق ، سليقه و اراده و آرمانهاي عقل گراي شان ، تنوعات فرهنگي و گوناگوني نظام هاي حقوقي ، اجتماعي ، اقتصادي دموكراتيك ميآفريند ، بلكه اين فعل و انفعالات شرايط عيني ( خارج از ذهن ) اجتماعي در پروسه توليد نعمات مادي در هر جامعه است كه گوناگوني نظام هاي اقتصادي و متناسب بدان ، مفاهيم و گرايشات فكري در حوزه هاي مختلف شعور اجتماعي بر بستر آن روبه پيدايي نموده و قوام مي يابند ؛  البته منطق علم و تجربه تاريخ  بطور انكار ناپذيري براين حكم جهانشمول تمكين مينمايد .

بگذاريد خردگرايي همين سنخ روشنفكران را البته با بكارگيري مفهومي از مفاهيم مطنطن و مد روز خودشان مثل مدرنيته يا مدرنيسم ، در آيينه شفاف تاريخ به كنكاش بگيريم ، همان تاريخي كه ايشان با فضل فروشي و تفرعـــن  « روشنفكرانه » از  آن التقاط مينمايند ، يعني تاريخ مدرنيته ، روشنگري يا تجدد در اروپاي قرن هجدهم .

اينطور نبود كه پيشگامان انديشمند آن دوران يكباره و بطور ناگهاني مشعل تابان معرفت خردگراي خويش را بلند و بدينسان ناقوس مرگ نظام كهنسال ارباب رعيتي را به صدا آورده باشند كه دهري بود كليسا آنرا بمثابه يك موهبت الهي جاودان به مردم تلقين مي نمود ، بلكه برچيده شدن بساط فرتوت فئوداليته برزمينه عملي رشد تضاد هاي دروني آن بعمل آمد كه بنيان خود نظام را از درون موريانه وار متلاشي مي نمود ؛ در بستر كشاكش ها و كارآيي عملي همين تناقضات دروني بود كه ايده ها و آرمانهاي نوين نشو ونما مينمايند كه خردگرايي هم مظهر برجسته آن ميباشد .  مبرهن است كه روشنفكران خردگراي اين دوران بنابران مولود بلاواسطه شرايط اجتماعي زمان خويش بودند ، نه عامل محركه يا موجده آن ؛  عقل و خردگرايي آنان نبود كه به جريان حركي زندگي پويايي مي بخشيد ، بلكه اين سير پوياي زندگي اجتماعي و نيازهاي برخاسته از ديناميسم دروني مناسبات مادي جامعه بود كه در دامان خود جوانه هاي خرد ، تجدد و بالاخره مدرنيته را مي پرورانيد كه تكامل هدفمند آن نهايتا در انقلاب كبير فرانسه و همان اعلاميه جهاني حقوق بشر به ثمر رسيد . اين اعلاميه هم ـ آنچه روشنفكران پرمدعاي ما نافهميده برايش گريبان مي درند ـ خود در نتيجه پيروزي يك انقلاب كبير اجتماعي كه پيش زمينه هاي مادي آن قبلا فراهم شده بود به ثمر ميرسد ، در حاليكه روشنفكران ما ميخواهند با تمسك به همان اعلاميه جهاني ، هرچند با جعل و تحريف اراده گرايانه يا ناتواني در انطباق مضمون آن با شرايط زمان ما ، سد راه رشد و تكامل جامعه گردند!

شگفت زده خواهند پرسيد كه چگونه ميتوان مدعي گرديد كه دلبستگي ما به اعلاميه جهاني حقوق بشر سد راه رشد و تكامل جامعه ميگردد ؟!  آخر ميدانيد كه همين اعلاميه جهاني حقوق بشر بود كه براي اولين بار در تاريخ  شعار دوران ساز آزادي ، برادري و برابري را به اهتزاز در آورد!

پاسخ به اين سوال البته كار دشواري نميباشد . مي پذيريم كه نفس آزادي ، برادري ، برابري يا عدالت اجتماعي در روند تكامل انسان اجتماعي ، بنيادي ترين آرمانهاي انساني را نمايندگي مينمودند كه بر تارك گنجينه هاي پربار بشريت مترقي تا ايندم ، پرتو افشاني نموده اند .  اما قصد و وظيفه ما اينست كه به اين پديده برخوردي تاريخي نماييم و آنرا در سياق زماني و مكاني بربستر مناسبات عيني اجتماعي آن ، مورد مداقه و بررسي قرار دهيم ، نه اينكه از پديده هاي تاريخي  استنباط متافيزيكي و ايده آليستي نموده و كاربرد عملي شان را هم در محدوده تنگ منافع قشري خويش ، اراده گرايانه توجيه نماييم .  بيش از يكهزار سال قبل از اعلاميه جهاني حقوق بشر ، سعدي شيرازي « بني آدم اعضاي يكديگرند » را سرود كه در حد خود ، قله رفيعي از آرمان انساني و انديشه خردگرا را به نمايش ميگذارد ، بدون آنكه اما ، نه با واقعيت هاي سرسخت عيني دوران خودش و نه زمان ما ، كوچكترين انطباقي پيدا نمايد . بنابران به هر مقياسي از شيفتگي رواني و پندارگرايانه كه دلتان ميخواهد ، در همساني با اين آهنگ و سروده زيبا و شورانگيز ، برطبل انديشه خردگراي خود بكوبيد ، ولي نهايتا خواهيد  ديد كه طنين  آن ، جزء  ذهنيت هاي معدودي را به   «  محنت » ديگران جلب نميكند ؛  دليل آن چيست ؟

به مجرديكه شما پوسته ايده آليستي اين آرمان قشنگ را بدور اندازيد  چهره  واقعيت هاي خشن را تماشا خواهيد كرد كه به شما ميگويند ، بني آدم در همه احوال اعضاي يكديگر نمي باشند ، چه محنت يكي ، در عمل سعادت ديگري معني ميدهد و تا آندم كه همه با هم برادر و برابر و آزاد گردند ، يك دوران خيلي ها طولاني تاريخي آگنده از دگرگوني هاي  بنيادي و پايا را بايد پيروزمندانه سپري نمود .

شعار آزادي ، برادري و برابري آمده در اعلاميه جهاني حقوق بشر هم بيدريغ  تجلي آرمانهاي متعالي انساني است ، نه بيان واقعيت هاي زندگي شان . اين تجريدات ذهني تنها زماني مضمون و محتواي عملي مي يابند كه با واقعيت هاي عيني مرتبط گردند؛ به سياق ديگر اين واقعيت هاي عيني هستند كه خاستگاه و سرچشمه ايده ها ، ايده آل ها و مفاهيم ما را ميسازند . آزادي ، برادري ، برابري و عدالت اجتماعي در محدوده نظام هاي ماقبل سرمايه داري ، از بردگي تا فئوداليته ، به مفهوم واقعي ايكه ما استنباط مينماييم ، نمي توانستند حتي به عنوان ارزش هاي انتزاعي هم جدي تلقي شوند ، زيرا محمل مادي ايكه به اين مفاهيم و ايده آل ها در مناسبات عملي زندگي روح واقعيت را بدمد ، وجود نداشته و به همين علت هم بود كه برده دار و انسان برده ، شواليه و ارباب با سرف و دهقان را كسي با هم برادر و برابر نمي دانستند كه آزادي يكي ، در بند قرارگرفتن ديگري را تداعي مي نمود ؛ عدالت هم بر زمينه اين مناسبات ، مترادف بود با حفظ و ثبات وضعيت حاكم كه عملا بدينسان هم فهميده مي شد .

آزادي براي برده ايكه صاحبش آزاد بود هر وقتيكه ميخواست حتي ويرا  بكشد ؛ به همين سان انسان سرف كه اربابش به اتكاء «مشروعيت » قانون ، آزاد بود عصاره بدن وي و خانواده اش را بمكد  هرگز عينيت مادي نداشته و نمي توانست داشته باشد .  درست زماني اين ايده ها به مفهوم مروج كنوني كه روشنفكران ما هنوز هم استنباط مي نمايند ، مضمون عيني و عملي مي يابند كه پايه هاي مادي شان بر زمينه مناسبات اجتماعي به پيدايي شروع نمودند و اين همان دوران رشد و تكامل توليد كالايي بر زمينه شيوه توليد سرمايه داري ميباشد .  تكامل تجارت سرمايه دارانه كه مبادله كالايي را بر گستره يك بازار وسيع داخلي لازمي ميساخت ، آن پيش زمينه مادي پيدايش مفاهيم آزادي ، برادري ، برابري و عدالت بورژوايي بود كه اعلاميه جهاني حقوق بشر تبلور گوياي آن ميباشد .

آري ، اعلاميه جهاني حقوق بشر در زمان خودش ، آن درفش گلگوني بود كه مارش شورانگيز بشريت مترقي را بر بستر نفي كامل نظام عبوديت و ظلمت طاقت فرساي ارباب رعيتي در يك منعطف عظيم تاريخي رهنمون مي شد ، اما چنانچه ميدانيم ، ديري نه پاييد كه اين درفش ظفرنمون كه بدايتا از منافع و خواسته هاي فراگير خلق ميخواست نمايندگي نمايد، به زودي و بدست خود پرچمداران اين نظام ـ طبقه بورژوازي بقدرت رسيده ـ به زمين افگنده و بر اين مبنا ، آژير مرگ آزادي ، برادري و برابري نواخته شده كه در نتيجه ، طشت رسوايي عدالت بورژوايي هم بصدا در آمد ، زيرا با تثبيت بنيان حاكميت بلامنازع طبقه بورژوا ، مطلقيت قهار فئوداليته جاي خود را به توتاليتاريسم افسارگسيخته سرمايه خالي نمود ؛  براين مبناست كه مفهوم واقعي آزادي ، برادري ، برابري عنوان شده در اعلاميه جهاني حقوق بشر ، نه آنچنانكه بدايتا بمردم تلقين ميشد ، بلكه در محدوده حفظ مناسبات نظام كار مزدي و منافع طبقه حاكم بازتاب يافته و ديگر برهمگان مبرهن گرديد كه آزادي و عدالت منشود بورژوازي ، جزء آزادي سرمايه و نگهداري از منافع سرمايه دار معني نميدهد كه با خون و باروت از آن در همه جا محافظت بعمل آمده و ميآيد .  از اينجاست كه نياز هاي هردم رو بتزايد بشريت مترقي از جمله همان نياز براي آزادي ، برابري و عدالت اجتماعي را ديگر نميتوان به هيچ مقياسي در محدوده تنگ نظام كار مزدي تلبيه نموده و بدينسان رشد و بالندگي نيرو هاي مولده نوين و در نتيجه سير حركت پيشرونده تاريخ را لگام زد ؛  و از اينجاست كه افسانه جاودانگي نظام سرمايه داري در برخورد با واقعيت هاي نوين ، گيرايي فريبنده خود را از دست داده كه تاريخا امري ميگردد متعلق به اساطير خرافي يك دوراني كه مي بايست سپري شده تلقي گردد.

حتميت زوال نظام كارمزدي و براين مبنا ، ايده آل هاي كاذب آزادي ، برابري و عدالت بورژوايي ـ به ياد بياوريد نوع امريكايي آنرا كه آقاي بوش هماره با اشاره به رويداد هاي خونين افغانستان و عراق به رخ جهانيان مي كشد! ـ  و اينكه سرمايه داري حرف آخر تاريخ نيست از همين جا ناشي ميشود ، امري كه تحقق عملي آن اينك ، در دستور كار تاريخ قرارميگيرد و بنابران نمي شود كه خويشتن را ديگر در يك چهارچوب تنگ و نا متناسب با الزامات پيشرونده عصر قرارداده و اسير ايده آل ها و آرمان هاي يك دوران به سر رسيده گرديد ؛  با چشمداشت يك چنين زمينه مادي و الهام گيري از مقتضيات زماني آن است كه ما ميخواهيم ايده آل هاي آزادي ، برابري و عدالت اجتماعي را در مفهوم واقعي و امروزه آن پرورانيده و تبليغ و ترويج نماييم كه با مضمون بورژوايي شان كيفيتا در تضاد ميباشد.

بنابران ما در تبيين خويش از مفهوم آزادي ، برابري و عدالت اجتماعي  نه از اصول انسان انتزاعي ، بلكه از انسان مشخصي كه در بستر روابط و مناسبات اجتماعي در هر مقطع تاريخي ، جايگاه و هويت ويژه مي يابد حركت مي نماييم .

برهمين مبناست كه برابري و عدالت ميان برده و برده دار  ستمگر و ستمكش ، استثمارگر و استثمار شونده را نه در حفظ مناسبات حاكم ميان طرفين و تقديس آن ـ آنچه كه روشنفكران مورد نظرما با تقديس و جاودانه نشان دادن مالكيت خصوصي بر وسايل توليد و اقتصاد بازار ، تبليغ مي نمايند ! ـ بلكه برعكس در دگرگوني بنيادين اين معادله و انطباق آن در گستره يك كليت اجتماعي مورد مداقه قرار ميدهيم. از اينجاست كه ما ديگر نمي توانيم در تحقق اين امر كه خود يك دوران تاريخي و بناي جامعه اي فارغ از هر نوع زورگويي ، ستم ، اجحاف ، نابرابري و استثمار فرد از فرد را در چشمرس انسان عدالت جو قرار ميدهد ، خويشتن را اسير يك استنباط مكانيكي و متافيزيكي از اصول اعلام شده در ميثاق جهاني حقوق بشر سازيم !  در واقع روشنفكران مورد نظر ما خود حتي به همين اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر هم اعتقادي ندارند ، چه اين بينش پراگماتيستي ايشان است كه آنها را با قرار دادن در جمع ركابداران «نظم نوين جهاني » به جارچيان همچو شعار هايي مبدل ميسازد ، ورنه بايد نشان بدهند كه يك كلمه ، يك سطر ، و يك اظهاريه اي در دفاع از آن اصول و عليه ظلم ، ستم ، تجاوز ، اشغالگري … وبالاخره پامال نمودن حقوق و موازين متعارف جامعه بين الملل بدست سردمداران « نظم نوين جهاني » به زبان آورده ويا نوشته باشند!!!  آيا تهاجم نظامي امپرياليست هاي امريكايي ـ انگليسي به افغانستان و لشكركشي شان به عراق كه هزاران هزار انسان بيگناه تا كنون قرباني آن گرديده اند با اصول جهاني حقوق بشر ارتباط و همخواني داشت؟  تمام بشريت صلحدوست و آزاديخواه و حتي همين سازمان ملل كه اعلاميه جهاني حقوق بشر ، ميثاق رسمي آنرا تشكيل ميدهد ، اين لشكركشي و تركتازي هاي امپرياليست هاي متجاوز امريكايي ـ انگليسي را مغاير موازين شناخته شده بين المللي دانسته وبنابران  آنرا محكوم نمودند ،  پس كجاست  موضع  اين  روشنفكران  « طرفدار حقوق بشر » كه سنگ دموكراسي خواهي و اعلاميه حقوق بشر را به سينه مي زنند؟!  مبادا فكر نمايند كه غير از اربابان امپرياليست شان ، ديگر بشري در اين پهنه گيتي وجود ندارد كه صاحب حقوقي باشند!!! …

باري ، استنباط ما از اعلاميه حقوق بشر كه بر تارك آن همان شعار آزادي ، برادري و برابري ميدرخشد ، نميتواند با منطق امپرياليست ها ، صاحبان زر و زور ، مرتجعين و پادوان از خود بيگانه ، سرگردان و بدون هويت شان ، هيچ سازگاري اي داشته باشد.

چگونه ممكن است كه در تحت حاكميت نظام كار مزدي متقاعد به قبول برابري كارگر مزدور با فرد سرمايه دار گرديم؟ كارگري كه فاقد هرگونه مالكيت بوده و بنابران براي بقاي خود و امرار حيات خانواده اش ، بجز ناگزيري فروش نيروي كار خويش بمثابه كالا ، شانس ديگري براي زندگي ندارد !  در مقابل ، سرمايه داري كه بدليل مالكيت خصوصي بر وسايل توليد و براين زمينه ، تصاحب نيروي كار كارگر مزدور ، نه تنها طفيلي گونه در عيش و عشرت زندگي مينمايد ، كه سرمايه وي هم پيوسته افزايش مي يابد!  آيا بر زمينه عملي يك چنين معادله اي ميشود كه عدالت و برابري را برقرار ساخت؟ و اين خصلتا اگر نه عدالت بورژوايي ، پس چگونه عدالتي خواهد بود؟  چگونه ميتوان مالكيت خصوصي سرمايه دار را كه بنياد زور ، ستم و

استثمار وي را تشكيل ميدهد ، تقديس كرد ، ولي در عين زمان از آزادي ، برابري و عدالت اجتماعي در جامعه لب به سخن گشود؟…

به همين وتيره ميشود مثالهاي گونه گوني از اين قبيل بيعدالتي را در خود جامعه مصيبت زده افغانستان ياد آور شد كه روشنفكران ليبرال طرفدار امپرياليسم ، و در پيشاپيش شان ، سخنگويان رسواي «شوراي دموكراسي » ، همه را با اكسير اعلاميه حقوق بشر خويش مي خواهند معالجه نمايند!  بطور مثال چگونه ميتوان مساُله ( آزادي ، برابري و عدالت اجتماعي ) را در زمينه تساوي حقوق زن ومرد در كافه شئون اجتماعي با حفظ نظام مردسالاري و پدرسالاري حل نمود؟ يا اينكه زن اصلا حقوقي نداشته وبنابران نميتواند مدعي تساوي ، برابري و عدالت باشد!  چطور و  چگونه امكان  دارد كه  مسئله   آزادي   ملي  ( چنانچه سخنگويان شوراي دموكراسي همچو مقوله اي را اصلا شنيده و بدان « باور » داشته باشند ) را در شرايط اشغال نظامي و ستم امپرياليستي با همان اعلاميه جهاني حقوق بشر حل كرد؟  چگونه ميشود كه با استناد به همين اعلاميه ، مسئله آزادي سياسي اجتماعي را در شرايط تسلط ارتجاع سازمانيافته در دولت دست نشانده امپرياليست ها با همه نهاد هاي گونه گون اعمال زور ، فشار ، اختناق جنگسالاري … در وجود همان چهره هاي شناخته شده آدمكش و جنايتكار ، متحقق گردانيد؟  چگونه ميشود با استناد به اعلاميه حقوق بشر ، ميان اين آدمكشان و مزدوران اجنبي كه عامل ويراني ، بربادي و هزاران جنايت و مصيبت در حق مردم و جامعه گرديده اند و قربانيان شان ، صلح و برابري را برقرار كرد؟  چگونه ميتوان آزادي و برابري ميان اين دو را تعريف كرد ، ايندو را در يك رديف قرار داده و در عين زمان از عدالت اجتماعي صحبت كرد؟

آيا ميان گلبدين ، رباني ، سياف ، دوستم ، ملا عمر ، كرزي و به همين سان تمامي مزدوران منسوب به جريان هاي ارتجاعي اسلامي و ميان توده هاي مردم زجركشيده كشور ميتواند و چگونه مصالحه اي برقرار گردد؟  آيا ميان شاه شجاع انگليسي و عمال روسي مثل تره كي ، امين ، ببرك كارمل ( شاه شجاع روسي ) ، نجيب گاو … بمثابه مزدوران گوش بفرمان شوروي سابق ، و كرزي يعني شاه شجاع امريكايي از ديدگاه مردم زحمتكش و آزاديخواه كشور تفاوتي وجود دارد و ميشود يكي را بر ديگري ترجيح داد؟  اعلاميه جهاني حقوق بشر در اين رابطه چه ميگويد و رهنمود عملي آن چيست؟ 

  ممكن است همه اين پرسش ها با نسخه سحرآميز اعلاميه جهاني حقوق بشر پاسخي بيابند كه روشنفكران ليبرال يعني همان جارچيان حلقه بگوش « نظم نوين جهاني » را بخود مجذوب ساخته است ، اما نه با معيار ها ، محاسبات و نياز هاي آزادي طلبي ، عدالتجويي و ترقيخواهي مردم ستمديده كشور!

 

 چپ سابق و  روشنفکران چپ                                                                                                                                                      

ناپيگيري، تزلزل و دوآليسم روشنفكرانه خصلتي است عام كه ريشه در همان پايه اقتصادي خرده مالكيت بورژوايي دارد؛ اما بررسي اين خصوصيت در وجود روشنفكر سابقا چپ كه با مفهوم نوسانات هويتي تداعي ميگردد، با چشمداشت خصلت عام پديده، عمدتا در اينجا بريك جنبه خاصي استناد دارد كه در محدوده زماني مورد نظر اين نوشته – از اعلام پايان جنگ سرد بدينسو – در نقش فكتور خارجي در هيئت دگرگوني ها و تحولات جهاني تبلور مييابد.

نگرش اساسي اين مقال رويهمرفته با تزي تكميل ميگردد كه فحوي آن ، نهايت بحران هويتي چپ سابق را در اوضاع كنوني بطور اجتناب ناپذير، بمثابه يك ماحصل منطقي در چشمرس ما قرار ميدهد. بدين معنا كه با روشن شدن مضمون حقيقي تحولات پس از پايان « جنگ سرد » بويژه افتضاح آفزيني هاي خود « نظم نوين جهاني » ، بحران هويتي چپ سابق ما هم ، به نقطه عطف خود نزديك ميشود كه ما ار آن بعنوان آغازي از يك پايان ياد نموديم ، يعني پايان يك دوره اي از آشفته فكري ، سرگشتگي ، از خود بيگانگي ، نهيليسم و … اين ذهنيت ، چنانچه ديديم ، بعنوان يك جمعبندي بدينسان فرموله شد:

يا اينكه خرده بورژوازي فرصت طلب ، با انحلال در خط پرو امپرياليستي و بنابران دمسازي با ارتجاع افغانستان ، روند انحطاط را عملا تكميل مينمايد ، و يا هم برعكس با الهام گيري از رويداد ها و تجارب پربار ملي و بين المللي ، ره خود را برزمينه يك نقد اصولي و شرافتمندانه ، به جنبش در حال حاضر بي رمق انقلابي كشور باز يافته و در جهت شگوفايي و اعتلاي آن ، سهم خودش را ايفا مينمايد ؛  به عبارت ديگر اينكه ، آيا بالاخره بحران است كه اين طيف روشنفكران چپ سابق را مي بلعد ، و يا آنها خود بر اين موج غلبه مينمايند ، مساُله ايست مربوط و منوط به چگونگي رويداد هاي عيني در آينده نزديك و موضعگيري هاي آنان كه در همه حال ، تاريخ برآن قضاوت خواهد نمود.

آري ، بررسي از طبيعت رخداد ها و سير عملي اوضاع در عرصه ملي و بين المللي و تمكين به نياز ها و مقتضيات  مرحله كنوني تكامل جامعه ، براي آزمون ها و مانور هاي رياكارانه روشنفكران سابقا چپ ما ، ديگر هيچ مجالي نمي گذارد ؛  نميشود بيش از اين ، ذهن توده هاي مردم را با كلي گويي هاي توهم آفرين اين جماعت مثل صلح ، امنيت ، دموكراسي … و آنهم با اتكا بر سرنيزه قشون اشغالگر امپرياليستي و مراحم مؤسسات خادم ايشان مشوب ساخت ؛  نميشود با گزافه گويي ها و شعار هاي توخالي همچون كثرت گرايي ، دگرانديشي ، حقوق انسان خيالي و … خود و ديگران را فريفت ، بلكه از همه اين مفاهيم و مقولات بايست استنباط مشخص و كنكرت بدست داده و براين مبنا ، سياست هاي روشني را اتخاذ نمود.  كنون وضع برمنوال ديگريست ؛ جريان امور و مضمون واقعي رويداد ها كاملا شفاف و گويا ميباشند.

حال واقعيت هاي سرسخت عيني و چگونگي موضعگيري در قبال شان ، جايگاه حقيقي هر فرد و نيروي اجتماعي را تعيين ميكنند. يا بايست در كنار توده هاي زحمتكش و ستمديده مردم قرار گرفته و از منافع شان حركت و دفاع كرد ، يعني نقش واقعي چپ آزاديخواه و انقلابي را ايفا نمود ، و يا اينكه به جرگه دشمنان شناخته شده مردم پيوسته و در همسويي و آستان بوسي ايشان ، اگر بتوان چند صباحي هم زبونانه به زندگي پر از ادبار ، مذلت و خفت ادامه داد !

فقط بر يك چنين زمينه ايست كه ميتوان در تئوري و در عمل ، اهميت مساُله را درك و بر حالت داير بر آشفته فكري ، افق گم كردگي و ازخودبيگانگي فايق آمده و پروبلماتيك « هويت » را حل نمود .  روشن ساختن همين نكته است كه بخش پاياني « در تكاپوي هويت … » بدان اختصاص مييابد.  اين مساُله را اينك برمحور همان سوالي به ارزيابي بگيريم كه در بخش نخستين مقال طرح گرديده بود و آن اينكه :

جنبش دموكراسي چه گرايشات احتمالي را نمايندگي خواهد كرد و موضع روشنفكر واقعا چپ چه ميتواند باشد ؟

 

دموكراسي – هدف يا وسيله –

دموكراسي در متداول ترين مفهوم ، مرادف است با مردم سالاري كه بذات خود تعبيري از يك رژيم سياسي را بدست ميدهد ؛  يعني شكلي از يك حاكميت سياسي كه مظهر اراده مردم بر پايه مكانيسم انتخابات آزاد ، مستقيم و همگاني باشد ، چنانچه اين مفهوم در همان عبارت معروف « حكومت مردم بدست خود مردم »  تبلور يافته است .

اما چنين تلقي اي از دموكراسي با تمام جذبه و گيرايي ظاهري اش ، هنوز هيچ چيزي را بيان نمي كند ، زيرا گذشته از همه ، عنصر اساسي در تكوين اين نظام ، كه همان عنصر مردم است ، در اين فرمول تبيين نگرديده ، يعني در اينجا مقوله مردم فقط در حد يك تجريد مورد نظر قرارگرفته كه بنابرين ، فاقد مضمون مشخص ميباشد.

براي اينكه بتوان دموكراسي را بمثابه يك رژيم مردم سالار كه واقعا مظهر اراده مردم و خادم منافع شان باشد تعريف و در عمل به اثبات رسانيد ، لازمه آن قبل از همه ، ارائه يك درك و استنباط عيني از خود مقوله مردم است ، يعني مردم و براين مبنا ، حاكميت مردم سالار را مي بايست بر گستره روابط و مناسبات موجود جامعه ، از خلال كتگوري هاي اجتماعي مثل طبقات ، اقشار و لايه هاي اجتماعي مطمح نظر قرار داده و تعريف كرد .  بدينوسيله است كه ميتوان به عينه نشان داد كه مثلا در فلان جامعه اي ، مقوله مردم بركي ها تطبيق ميكند ، دموكراسي يا نظام مردم سالار كدام است و پايه اي ترين مميزات و مقومات يك نظام دموكراتيك مردمي چه ها ميباشند …

همين جا بايد قيد نمود كه در ادامه اين مقال و در مبحث جداگانه اي ، شرط تعريف روشن از مقوله مردم  و تاُكيد بر نظام دموكراتيك مردمي را كه خود نقدي است بر همان تصور شايع از دموكراسي ، مفصل تر به بحث خواهيم گرفت .

از اينجا ميتوان استنباط نمود كه دموكراسي را در همان مفهوم مردم سالاري و يا هر تعبير ديگري ، بايست بعنوان يك نسبيت تاريخي مورد مداقه قرار داد ، زيرا طبيعت سيال و پوياي پديده هاي اجتماعي سياسي و بالاخره نفس جامعه و براين مبنا ، معيار ها و ملاك هاييكه بتاُسي از آنها ، مضمون و حدود متغيرات اجتماعي و از جمله مقوله مردم تعيين و تبيين ميگردند ، براي دركي متافيزيكي از دموكراسي بعنوان يك نظام ثابت ، لايتغير … و عام مجالي نمي گذارد كه هميشه و براي همه ، مطلق ، يكسان و يگانه باشد .

در پرتو تلقيات و موازين ارزشي همين نگرش متافيزيكي است كه دموكراسي نه فقط بعنوان هدفي نامحدود ، هميشگي و مطلق تجلي مييابد ، بلكه افزون بر آن ، محملي ميگردد براي زورمندان و خادمان شان تا از آن بمثابه ابزاري سحرآميز در تحميق و اغواي توده هاي مردم استفاده نمايند ، چون بالاخره اين مردم اند كه با رفتن به پاي صندوق هاي راُي ، نظام « دلخواه » خود شان را انتخاب مينمايند !

چنانچه ملاحظه ميشود ، مكانيسم هاي « انتخابات » و « راُي اكثريت » در اينجا ، از موازين اساسي همين دموكراتيسم به اصطلاح مردم سالار و در واقعيت بورژوايي ميباشند كه مشروعيتش به همين اصول استناد دارد .  اينكه « انتخابات » اما چگونه سازمان مي يابد و « اكثريت » با چه وسايل و ذرايع تحقق يافته ،  اينكه آيا بالاخره اين « اكثريت » ساختگي يا غير ساختگي ، معادل يا عين اصوليت و حقانيت در مفهوم منافع مردم است يا نه ، دغدغه اين دموكراسي نمي باشد ،  زيرا چنانچه گفته شد ،  مردم اصلا در چهارچوب تصورات دموكراسي بورژوايي كه روشنفكران سابقا چپ ما اينك برايش گريبان ميدرند ،  يك موجود و مفهوم انتزاعي معني ميگردد كه ظاهرا قاطبه آدم ها يعني كل جامعه را گويا افاده مينمايد !

حال اگر پرسيده شود كه چگونه ممكن است كه در قلمرو يك حاكميت به اصطلاح مردم سالار ،  پديده هايي مثل ظالم و مظلوم ، ستمگر و ستمكش ، استثمارگر و استثمار شونده و براين مبنا ، نابرابري ، بيعدالتي ، محروميت ، تبعيض … اصلا وجود داشته باشند ، چون بالاخره مردم كه همه را بدست خود و در حق خود شان اعمال نمي كنند ؟  كي بر كي عملا حاكميت دارد ؟ و بالاخره اقليت چيست و اكثريت در وجود كي ها تمثيل و تحقق مييبابد ؟… دموكراسي مورد نظر قادر نخواهد بود به همه پاسخ بدهد ؛  و اين ريشه در همان خصلت ذاتي طبقاتي ، نيم بند و ناپيگير دموكراسي بورژوايي دارد كه بنام مردم و در پوشش حاكميت مردم سالار ، نيات و منافع طبقات حاكم را پنهان مينمايد ؛  در اين تعبير ، دموكراسي در ذهنيت توده هاي مردم ، خود را بعنوان هدف ترويج و توجيه مينمايد كه اركان بنيادي آن ، همان انتخابات ، راُي اكثريت ، پارلمان ، پلوراليسم ، آزادي عقيده و بيان ، اجتماعات … ميباشند ؛  يعني هرجا و ماداميكه همين عناصر مكونه دموكراسي فراهم باشند  هدف برآورده شده و در نتيجه ، مردم سالاري هم تحقق يافته است !!!  پس دموكراسي بذات خود هدف است !

ترديدي وجود ندارد كه در اين مفهوم ، كشور هاي غربي همه بهترين دموكراسي را نمايندگي نموده و همه واقعا دموكراتيك ميباشند ، چون همه مقومات متذكره بالا در آنها مد نظر قرار ميگيرند .

با همين  مستمسك ، دولت آقاي بوش ميتواند در كمال بساطت ، يعني با يك فرمان دموكراسي را به كشور هاي منطقه صادر و در مدل هاي افغانستان و عراق عملي سازد ، چون شاخص بارز اين دموكراسي ، همان انتخابات ، راُي اكثريت و پلوراليسم ميباشد نه منافع مردم !

كرزي ، رهبران مجاهدين و در مجموع ائتلاف شمال و بالاخره همان روشنفكران سابقا چپ ما همه ، بدون شك ميتوانند با يك چشم بهم زدن ، به مدافعين سرسخت همين دموكراسي مبدل گردند و لويه جرگه هاي شان ميتوانند تاُييدي بر اثبات مدعاي شان باشند !  كيست كه انتخابات ، تمكين به راُي اكثريت و پلوراليسم شانرا ناديده انگاشته و به زير سوال كشد ؟  بگذريم از اينكه همه با هم مهر تاُييد و پشتيباني قدرتمند همان جهان دموكراتيك غرب را نيز با خود دارند ، مگر نه اينست كه آقاي بوش همين پيشگامان دموكراسي بورژوايي « نظم نوين جهاني » در نسخه لويه جرگه اي اش در افغانستان را بعنوان معماران مدل دموكراسي براي تمام منطقه پنداشته و تبليغ و حمايت مينمايد ؟

جمهوري اسلامي آخوند ها در ايران ، مي تواند پراتيك همين نوع دموكراسي بورژوايي را به رخ مردم بكشد !  حاكمان نظامي پاكستان ، دولتمردان جهان عرب كه هميشه 99%  آرا مردم در انتخابات را از آن خود دارند ، حتي همان صدام حسين معروف همه به راُي مردم و نمايشات انتخابي و پارلماني استناد نموده و مي نمايند !…

با اين وجود ، هرگاه به همين مردم واقعا فرصتي براي اظهار مكنونات قلبي شان فراهم گردد ،  مي بينيم كه هيچ كسي همين دموكراسي « مردم سالار » را قبول ندارد و از آن مثل جن از بسم الله فرار مينمايند ، چون در آن در واقعيت عملي ، نه منافع مردم محلي براي اعراب مييابد ، و نه اين دموكراسي ميتواند بر محور همان اصول و اركان بظاهر گيراي خود ، محملي براي تبلور اراده و حاكميت مردم گردد ،  زيرا مردم بجزء رفتن به پاي صندوق هاي راُي كه طي آن هر چند سالي يكبار ، جماعتي از استثمارگران و غارتگران خود شان را بايد انتخاب نمايند ، عملا سهم ديگري در آن نداشته و نمي توانند داشته باشند .

بر زمينه نقد اساسي تئوري و پراتيك همين دموكراسي است كه بديل آن ، قويا خود را مطرح مينمايد و اين همان دموكراسي مردمي ميباشد .

در قلمرو تئوريك اين دموكراسي كه همچنان با پسوند هاي پيگير ، فراگير و انقلابي اشاعه مييابد ، مقوله مردم ، ديگر يك تصوير انتزاعي و موهوم را ارائه نميكند ، چون اين مردم در جايگاه و موقعيت هاي واقعي بمثابه اقشار ، طبقات و لايه هاي اجتماعي از خلال روابط و مناسبات عملي در ميان شان ، هويت حقيقي مييابند .

ساختمان اين دموكراسي بر بستر پراتيك فعال خود مردم ، يعني بدست خود شان اعمار گرديده و قوام مي يابد ، نه با قدرت پول و سرمايه ، نه با اراده قدرت هاي امپرياليستي و سرنيزه ارتش هاي اشغالگر و نه با نقشه كشي ها و الطاف مؤسسات خادم شان . اين دموكراسي تبلور ديناميسم دروني خود جامعه بروفق قانونمندي تكامل اجتماعي ميباشد كه معماران آن از ميان مردم و چه بسا از صفوف و رده هاي پاييني اقشار محروم و زحمتكش جامعه به صحنه مي آيند .

بنابرين اين دموكراسي از پايين و واقعا مردم سالار ميباشد ؛  اين دموكراسي بذات خود نه هدف ، بلكه يك روش و وسيله ايست براي تحقق آن، يعني  پاسخ گويي و نيل به بنيادي ترين نياز هاي مردم و جامعه مثل آزادي ، ترقي ، برابري و عدالت اجتماعي …

قبلا دموكراسي بورژوايي را كه مدافعينش بدان بعنوان هدفي در خود و براي خودش مينگرند مطالعه نموديم كه فقط در محدوده چند شعار و دستورالعمل اجرايي مثل آزادي عقيده و بيان ، انتخابات ، پلوراليسم ، پارلمان ، راُي اكثريت… خلاصه ميگردد ؛ اينكه بالاخره اين دموكراسي در خدمت اصحاب سرمايه  و زورمندان  انحصارطلب قرار داشته و در تئوري و عمل ، تاُمين منافع ايشان و محافظت از آن را هدف قرار ميدهد ، مساُله اي نبوده و ربطي به دموكراسي ندارد!!!

اما برخلاف ، دموكراسي مردمي بذات خود هدف نمي باشد ؛  اين دموكراسي هرچند كه در يك نگاه سطحي ، در مرحله مشخصي در شكل هدف هم ظاهر گردد ، ولي هدف نيست ؛  وسيله ايست براي نيل به اهدافي در خدمت مردم و منافع شان .

اين دموكراسي روش و شيوه ايست كه اراده مردم و مردم سالاري را در قالب يك حاكميت سياسي بازتاب ميدارد .  اين دموكراسي بدست مردم اعمار و توسط خود شان اداره و كنترول ميگردد ؛  در اينجا مردم در تئوري و در عمل حاكم بر سرنوشت و مقدرات شان ميباشند .

منطق دموكراسي مردمي و راه تحقق عملي آن عميقا ريشه در ديالكتيك تحول اجتماعي دارد .  منطق علم و تجربه تاريخ ميآموزد كه اين  دموكراسي به سادگي ، از امروز به فردا و به محض ميل و اراده انسان قابل دسترسي نبوده ، بلكه پيش زمينه هاي مادي خود را اقتضا مينمايد .  تحقق منافع مردم و استقرار مردم سالاري، بر زمينه حل بنيادي كشاكش ها و تضاد هاي عيني يك مرحله مشخص تاريخي در يك جامعه ميباشد كه مبناي عملي پيدا مينمايد ،

يعني اين قانون عيني تكامل اجتماعي است كه مساُله دموكراسي را بغرض تلبيه نياز هاي اساسي جامعه در دستور كار تاريخ قرار ميدهد .  در اين مفهوم دموكراسي مردمي بر زمينه يك انقلاب اجتماعي پيروزمند است كه متحقق ميگردد ، زيرا دشمنان مردم و حاكميت مردمي ، بميل و اراده خويش و بدون سر و صدا ، از مسند قدرت كنار نرفته و تابع اراده و حاكميت بلامنازع توده هاي تحت ستم مردم نمي گردتد ؛  بنابرين آنها تا جاييكه مقدور باشد و با هر آنچه در سلطه خود كامه و اقتدار انحصارگراي شان باشد ، از زندگي طفيلي وار ، از منافع و امتيازات خويش كه بنيان حاكميت ظالمانه و ستمگرانه شان برآن استوار ميگردد ،  با چنگ و دندان دفاع نموده و بدينوسيله مانع رهايي توده هاي مردم و استقرار حاكميت شان ، يعني دموكراسي مردمي ميگردند .

پس استقرار دموكراسي مردمي و مردم سالاري با حل همين تضاد ملازمت دارد ، يعني بدون سرنگوني دشمنان مردم و بدون پايين كشيدن ستمگران از اريكه قدرت سياسي و اقتصادي ،  در يك كلام بدون ويراني دژ امپرياليسم و ارتجاع و برچيدن بساط اسارت ، انقياد ، ستم ، استثمار و نابرابري استقرار مردم سالاري و بناي حاكميت دموكراتيك مردمي ، هيچگاهي ممكن و ميسر نمي گردد . اين يك قانون اساسي در تكامل جامعه ميباشد .

استراتيژي مبارزه براي دموكراسي مردمي و تحقق عملي آنرا همين قانون و باور علمي هدايت ميكند .  با تمام اينها ، بايد گفت كه دموكراسي مردمي از مكانيسم انتخابات آزاد و گزينش اين راه ، نمي تواند بطور مطلق بي نياز باشد .  پيشگامان مبارزه براي استقرار دموكراسي مردمي ، در مقاطع خاصي بناگزير سياست ها و تاكتيك هاي متناسب آنرا اتخاذ مي نمايند و دگم نيستند .  آنها به مساُله استقرار دموكراسي مردمي بعنوان يك پروسه نگاه ميكنند كه طي آن از وسايل و ابزار هاي گوناگوني سود مي برند ؛  يكي از اينها همان مكانيسم انتخابات آزاد  ميباشد .  ولي در همين رابطه هم دموكراسي مردمي بطور بنيادي از دموكراسي بورژوايي متمايز ميباشد .

دموكراسي مردمي به « انتخابات آزاد » عميقا باور دارد ، چون حاكميت مردم سالار را مظهر اراده مردم و بازتاب منافع شان مي پندارد .  اما بر انتخاب واقعا آزاد قويا تاُكيد ميدارد ، انتخاباتي كه در آن هيچگونه مورد و زمينه عملي براي اعمال نفوذ در اذهان و انتخاب آزاد مردم وجود نداشته و پيشاپيش باب هرگونه اغواي ضد مردمي مسدود باشد .  اعتقاد به تضمين عملي در تدارك اين پيش شرط در دنياي نابرابري كه ما در آن زيست مينماييم ،  در بهترين حالت يك خيالبافي خرده بورژوامآبانه و ايده آليسم محض است .  شرايط افغانستان را در نظر بگيريد ؛  كشوري مستعمره كه نه تنها زمين و آسمان آن در اشغال و كنترول قدرت هاي خارجي ميباشد ، بلكه تمام امور زندگي هم در آن به مداخله مستقيم و زير نظر آنها جريان دارد .  جنگسالاران هم بر پايه همان سلاح هاي باد آورده ، حاكميت هاي ملوك الطوايفي شانرا دارند ؛  در تحت چنين شرايطي هيچگونه امكاني بدور از زورگويي ، كاربرد فريب و نيرنگ و اعمال نفوذ براي بيان اراده آزاد و انتخاب آزادانه نمي تواند وجود داشته باشد و در نتيجه امكان برقراري هرگونه نهاد مردمي ، دموكراتيك و منتخب منتفي ميباشد.

به خود كشور هاي دموكراتيك غرب توجه نماييد ؛  مكانيسم انتخابات آزاد  در امريكاي دموكراتيك ، برچه زمينه عملي و با گزينش عملي كدام شيوه هايي مورد استفاده قرار ميگيرد و نتيجه آن كدام است ؟  آيا غير از همان دو حزبي كه به تناوب بر مسند قدرت تكيه نموده و مقدرات ملت امريكا را در دايره تنگ حزبي – هرچند ايدئولوگ هاي اينان در هر فرصتي از معايب رژيم هاي تك حزبي صحبت مينمايند! -  كه در خدمت سرمايه داري بزرگ امريكا ميباشند ، كس ديگري شانس ره يابي در راُس قدرت سياسي جامعه را دارد؟  اگر آري ، چطور و چگونه و مثال اثباتي آن كدام است ؟   همين مثال را ميشود بر تمام جهان دموكراتيك غرب تعميم نمود.

به همين سان ميشود آزادي عقيده و بيان ، پلوراليسم ، راُي اكثريت و پارلمانتاريسم بورژوايي را قياس نمود. اين مفاهيم و مكانيسم ها ، در چهارچوب دموكراسي مردمي اما ،  شكل و مضمون مشخص خود را مييابند كه در خدمت منافع توده هاي محروم و زحمتكش جامعه قرار ميگيرند كه در اينجا بعلت اجتناب از اطناب كلام ، از وارد شدن به تك تك شان صرفنظر مينماييم.  جلوتر البته ، مباني دموكراسي مردمي و اهرم هاي عمده آنرا بر محور شعار ها و ايده آل هاي اساسي متناسب با سير تكامل تاريخي ، مشخصتر به بحث خواهيم گرفت.  در اينجا فقط نقطه عزيمت آنرا در اوضاع كنوني بعنوان يك خواست و ضرورت فوري اجتناب ناپذير نشاني مينماييم :

دموكراسي مردمي بمعناي استقرار آن حاكميت سياسي است كه خدمت بمردم و منافع شان ، فلسفه وجودي اش را تشكيل ميدهد .  معيار اثباتي و جديت آن در شرايط كنوني ، رسيدگي بحال توده هاي ستمديده و محروم كشور ميباشد كه حدودا از سه دهه بدينسو متحمل بيشترين آسيب ها و خسارات جبران ناپذيري گرديده اند.

همين توده هاي ستمكشيده و محروم اند كه بار سنگين مقاومت ضد تجاوز و اشغال شوروي و نوكران خانه زاد خلقي و پرچمي شانرا حمل و بهاي گزاف آنرا بخون خويش پرداخته اند.

همين ها اند كه ظلم ، ستم ، اختناق ، هتك حرمت ، غارت اموال و غصب ممتلكات خويش بدست دشمنان شناخته شده رنگارنگ را آزموده و در نتيجه مزه جانگداز خانه خرابي و خانه بدوشي را هم چشيده اند…

بنابرين اگر دموكراسي بذات خود هدف نيست ، بلكه برعكس هدف خدمت بمردم و منافع شان ميباشد ، پس رسيدگي به وضعيت و تيره روزي هاي همين مردمان زحمتكش و ستمديده بر هر چيز ديگري ارجحيت مييابد ؛  جديت ادعاي خدمت بمردم – دموكراسي بورژوايي اين ادعا را نمي تواند داشته باشد -  و حاكميت مردمي يعني مردم سالار را در موقعيت كنوني فقط در همين نكته بايد به آزمون گرفت ، نه در ادعا هاي پوچ و مزورانه مراجعه به آراء مردم و انتخابات « آزاد »  و آنهم در شرايط اشغال نظامي كشور و حاكميت عملي سلاح و جنگسالاري كه جهان دموكراتيك و به پيروي از آن ، روشنفكران سابقا چپ ما ، در بوق آن مي دمند!

از جانب ديگر خدمت بمردم ستمديده و دردمند كشور -  هدف دموكراسي مردمي -  نميتواند عملي شود ، مگر اينكه عليه همه آنانيكه براين مردم جفا ورزيده و ستم خويش را اعمال ، يعني در حق شان مرتكب هرگونه ظلم ، بي حرمتي و جنايت گرديده اند ، قاطعانه اقدام و آنها را در دادگاه عادلانه مردم به محاكمه كشانيد.

بر همين زمينه عيني و آزمون عملي است كه حقيقت مردم سالاري هم متجلي گرديده و در نتيجه مرز ميان دموكراسي مردمي و دموكراسي      « نظم نوين جهاني » و ميان دموكرات هاي راستين و مدعيان كاذب آن مشخص ميگردد.

 

سيماي جامعه و منظره عمومي روشنفكران

سيماي يك جامعه با شيوه توليد حاكم برآن تشخص مييابد.  عامل اصلي تبيين كننده در اينجا ، همانا جايگاه تضاد اساسي در ميان انبوهي از تضاد ها و كاركرد آن در هر مرحله اي از تكامل ميباشد ؛  بررسي اين مساُله اساسا به تحليل از موقعيت طبقات اجتماعي و چگونگي مناسبات ميان شان در پروسه توليد بستگي دارد.

شيوه توليد كه حاصل تلفيق نيروهاي مولده با مناسبات توليدي يا مناسبات مالكيت است ، شكل و مضمون فعاليت اجتماعي و بطور كلي ، نحوه معيشت انسان ها و چگونگي تحقق آن در جامعه را ترسيم ميدارد ، يعني طرز زندگي و اسلوب كاري كه از طريق آن افراد جامعه امرار حيات و ارتزاق نموده و براين مبنا ، به زندگي خويش در عرصه هاي مختلف حيات اجتماعي سازمان مي بخشند.

در يك مرحله مشخصي از تكامل تاريخي جامعه ، شيوه هاي توليدي مختلف و يا عناصري از آنها ميتوانند در كنار هم همزيستي نمايند ؛  اما يكي از اين شيوه هاي توليدي مسلط است كه شاخص خصلت كلي جامعه بعنوان يك فرماسيون اجتماعي – اقتصادي ميگردد.  اين بويژه در عصري كه ما در آن به سر مي بريم ، قاسم مشترك همه جوامع تحت سلطه را ميسازد كه ضمن وجوه تمايزات در ميان شان ، با صورت بندي ها يا ساختار هاي نيمه فئودالي و نيمه مستعمره معرفي ميگردتد كه افغانستان هم اساسا به همين جرگه كشور ها تعلق دارد.  بنابرين تبيين ما از سيماي جامعه در مرحله كنوني كه به مباني و متدولوژي آن در بالا به اختصار اشاره شد ، در اينجا برهمين خصلت عام و مشترك كشور هاي تحت سلطه استناد مي نمايد ، بدون آنكه اما ، بدلايلي چند ، وارد جزئيات مساُله در مفهوم تحليل از وضعيت مشخص طبقات و مناسبات طبقاتي شده باشيم.  افزون برآن ، نبود اطلاعات دقيق مبني بر آمار و ارقام كه بر يك كار عملي و تحقيقي مستند از مناسبات عيني طبقات و لايه هاي اجتماعي استوار باشد ،  عرصه بحث را در اينجا به اجبار محدود ميسازد. مد و جذرها و رخداد هاي بنياد برافگن سه دهه از حيات سياسي جامعه كه در پاره اي از موارد حامل جابجايي ها و دگرگوني هايي در اردوگاه ارتجاع مثل ظهور مهره ها و موقعيت هاي نو و براين مبنا ، تنظيم روابط و مناسبات اقتصادي سياسي بوده اند ، مستلزم يك مطالعه تحقيقي بازشناسانه و كار ميداني يعني تطبيقي ميباشد. بنابرين در بيان سيماي كنوني جامعه كه از نظر كيفي اما هيچگونه تغييري در آن حادث نگرديده است ، ناگزير به اتكا بريك شناخت عام از كركتر كلي جامعه بمثابه يك جامعه نيمه فئودالي و نيمه مستعمره ميباشيم.  

اما آنچه در مقطع كنوني ، خصلت كلي جامعه را بيان ميدارد ، همان موقعيت مستعمره اي كشور است كه نه با تضاد اساسي ، بلكه بر پايه تضاد عمده كه در هيئت تضاد ملت با سلطه استعماري امپرياليستي تبلور مييابد ، معين ميگردد ؛  پس رفع هر گره از معضلات پيچيده جامعه ، بطور قطعي و اجتناب ناپذير به حل همين تضاد عمده بستگي مييابد كه بدون آن ، نمي شود هيچ گام مؤثري در راستاي تلبيه نياز هاي تكاملي جامعه برداشت كه قبل از همه ، منافع و خواسته هاي واقعي توده هاي زحمتكس و ستمديده كشور را در وهله كنوني در محراق توجه خود داشته باشد.

حال آنچه مربوط به منظره عمومي روشنفكران ميگردد بايد پرسيد كه اين مساُله را چگونه بايد تصوير نمود و چهارچوب كلي ، و معيار ها و ملاك هاي تعيين كننده آن چه ميتوانند باشند؟  دورنماي مبارزه آزاديخواهانه روشنفكران ما كدام و دلايل سياسي منطقي آن چه ميباشند؟

بتاُسي از همين شناخت كلي از سيماي جامعه در مرحله كنوني ، ميتوان استنباط نمود كه روشنفكران جامعه هم بنابر همان خصلت ذاتي طبقاتي ، نمي توانند يك قشر و كتگوري همگون و همآهنگ اجتماعي را نمایندگی کنند، بلكه طيف هاي مختلف اين قشر و كتله اجتماعي ، در عرصه حيات سياسي جامعه عملا در جايگاه هاي متفاوتي قرار گرفته كه متناسب بدان ، از مواضع ، ديدگاه ها و گرايشات گوناگون سياسي- ايدئولوژيك پيروي مينمايند.

چهارچوب تئوريك اين مساُله را تا جاييكه لازم بود ، در همان بخش نخست اين مقال در مبحث « هويت » بدست داديم .  برآمد عملي اين قشر در گستره يك كليت اجتماعي و در مقياس جامعه ، امريست كه پراتيك مبارزه طبقاتي آنرا به اثبات رسانيده است.  بدين معني كه حد اقل در سه دهه اخير از حيات سياسي جامعه كه با مد و جذر ها و فراز و نشيب هاي فراواني تواُم بوده است ، قشر روشنفكران جامعه هم البته عمدتا در سطح مبارزات متشكل سازماني در بوته آزمون تاريخ قرار گرفته اند كه ما آنرا عجالتا در اينجا به اجمال در سه كتگوري مشخص تصنيف مي نماييم:

1 ــ  تمام روشنفكران ارتجاعي كه بنابر جايگاه و منافع طبقاتي شان عملا در كنار اقشار و طبقات ارتجاعي قرار گرفته و يا طبيعتا در يك كلام ، از ارتجاع كشور دفاع و پشتيباني نموده و مي نمايند.

هواداران رژيم هاي حاكم طرفدار غرب چه در دستگاه طبقات حاكمه ، مقام هاي بروكراتيك را احراز نموده باشند و يا نه ؛روشنفكران مذهبي ايكه از مواضع ارتجاع افغانستان بدفاع برخاسته و نهايتا در احزاب و سازمانهاي سياسي اسلامي و يا در همسويي با آنها ، به نفع امپرياليسم و ارتجاع تبليغ و ترويج فعال و غير فعال نموده و مي نمايند.

2 ــ خلقي ها و پرچمي ها و بسياري از سازمان هاي ديگر كه بعد ها در همسويي و ائتلاف با آنها مثل طيف هاي مختلف ستمي ها ، سازايي ها و … همه كه از نظر تئوري ، زماني خرام ترقيخواهانه مي نمودند ولي در عمل مرتكب بدترين خيانت ها و نفرت انگيزترين جنايات به مردم و ايده آل و انديشه مترقي گرديدند كه كارنامه هاي عملي فراموش ناشدني شان همچنان در برگنامه تاريخ مسجل ميباشد.

 3 ــ روشنفكران واقعا مترقي افغانستان كه سابقه تاريخي شان طي همين سه دهه اخير گذشته از حيات پرتلاطم سياسي جامعه ، چه با مبارزه فعال از خلال سازمان ها و تشكلات آزاديخواهانه ملي ، دموكراتيك و انقلابي و چه خارج از آن ، هم چنان در پيشگاه تاريخ به قضاوت قرار گرفته است.

با اين صف بندي اجمالي و فشرده از منظره عمومي روشنفكران ، اما مبرهن است كه عرصه اهتمام اين نوشته را همانا ارزيابي مسايل مربوط به طيف روشنفكر چپ تشكيل ميدهد .  در اينخصوص مؤكدا بايد قيد نمود كه ترسيم محدوده نظري و عملي اين بخش روشنفكري ، نه آنچنان باز و عام است كه هر روشنفكر مدعي و لفظي ( فقط در حرف ) و آماتور فرصت طلب را احتوا نمايد ،  و نه هم چنان تنگ ، سربسته و حرفه اي كه حدود و ثغور آنرا بتوان بنابر ذوق و سليقه فردي و گروهي و اراده گرايانه تعيين كرد ، بلكه ملاك هاي تعيين كننده آنرا در تئوري و در عمل در شرايط و اوضاع كنوني كشور ، همانا جريان عملي مبارزه طبقاتي و جايگاه هر فرد و نيروي سياسي در اين مبارزه بدست ميدهد و اين جزء همان مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي چيز ديگري نمي باشد.  در اين مفهوم كافه روشنفكراني كه در شرايط فعلي ، از نظر تئوري ضرورت مبارزه آزاديخواهانه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي را نفي نموده و در پراتيك هم بگونه اي ، از اهداف ، سياست ها و كارنامه هاي دشمنان رنگارنگ مردم افغانستان جانبداري نمايند ، همانند خلقي ها و پرچمي ها و منسوبين احزاب ارتجاعي اسلامي ، از دايره بحث ما خارج ميباشند.

بنابرين ناگفته پيداست كه مخاطب اصلي ما در اينجا ، همانا آحاد مختلف همين طيف روشنفكران آزاديخواه و مترقي كشور است كه امروز هم ، به پيروي از هر انديشه و ايدئولوژي مبارزاتي ، عملا چه با مبارزه فعال و سازمان يافته در سطح احزاب و سازمان هاي سياسي و چه هنوز بطور فردي و پراگنده اما با متانت و پايداري در يك جبهه وسيع مبارزه آزاديخواهانه ملي ، دموكراتيك و انقلابي ، در مصاف روياروي با دشمنان رنگارنگ كشور قرار گرفته اند.

باري ، روي سخن ما بسوي همين روشنفكران ميباشد كه ميبايست در پرتو همين شناخت كلي از سيماي جامعه در مرحله كنوني و درك نيازمندي هاي اساسي آن ، مبارزه آزاديخواهانه ملي ، دموكراتيك و انقلابي شانرا برمحور اهداف و شعار هاي مشخص استراتيژيك سياسي ، با حزم و جزم در خور اين مبارزه به پيش برده و براين مبنا ، صفوف در حال حاضر متشتت خويش را همآهنگ ، منسجم و متحد گردانند.  اين بذات خود آن خواست و ضرورت عملي ملهم از الزامات مبارزه طبقاتي در مرحله كنوني ميباشد كه پيشبرد آنرا تاريخ در دستور كار مبارزاتي تمامي افراد ، عناصر ، تشكلات و نيرو هاي واقعا ملي ، آزاديخواه ، دموكرات و انقلابي قرار ميدهد.  لازمه اينكار هم تن دادن به يك مبارزه اصولي وحدت طلبانه بر محور همان اهداف ترسيم شده استراتيژيك و ناكتيكي بالا  در اين مرحله ميباشد كه بدور از هر نوع خود مركزبيني ، خرده كاري ، توطئه ، اتهام زني …. دوران گذشته ،  اينك در كمال از خود گذشتگي ، پاكيزگي و صداقت انقلابي  بايد عملي گردد.

دورنماي مبارزه آزاديخواهانه ملي ، دموكراتيك و انقلابي همين قشر روشنفكران را هم ميشود بدلايل آتي به نحوي روشن ترسيم نمود:

نگرش اساسي اين طيف روشنفكران ، از يك باور علمي تاريخي مايه ميگيرد ؛  بدين معنا كه آنها سير پوياي زندگي در هرجامعه اي و در متن آن ،  مساُله پيشرفت و ترقي اجتماعي منشود خويش را ،  نه با الزامات و ملاحظات خارجي -  چنانچه چپ سابق همين انديشه و عمل را به نمايش ميگذارد ! -  بلكه بروفق قوانين عيني تكامل بررسي و مطالعه نموده و به مقتضاي آن ، چهارچوب كلي اهداف و اساليب فعاليت عملي خويش را بطور كاملا نقشه مندي تعيين مي نمايند ، امري كه جريان عملي زندگي و مجموعه تجارب پربار بشريت مترقي هم برآن صحه ميگذارد .  در اين مفهوم ،  روشنفكران مترقي ، دموكرات ، آزاديخواه و انقلابي ، بطور بنيادي از طيف هاي ديگر اين قشر اجتماعي متمايز ميگردند:

اينها نه به امپرياليسم اتكا جسته و نه با ارتجاع سرسازش داشته و دمساز ميگردند ؛  اينان بنيان و پشتوانه كار مبارزاتي خود را ، قدرت لايزال توده هاي زحمتكش مردم و منافع واقعي شان قرار داده و به آنها به مثابه سازندگان اصلي تاريخ مي نگرند .  اينها با الهام گيري از چگونگي روابط و مناسبات اجتماعي حاكم بر جامعه و منافع محروم ترين اقشار و لايه هاي اجتماعي ، جايگاه مناسب خويش را در ميان توده هاي مردم بازيافته و به مبارزه آزاديخواهانه دموكراتيك و انقلابي خود ، بعنوان ابزار اساسي تحول اجتماعي تمكين مي نمايند.  جريان فعاليت عملي اين روشنفكران در گذشته و حال ، مؤيد همين واقعيت انكار ناپذير ميباشد:

همين روشنفكران بودند كه از همان آغاز ، در دفاع از منافع خلق هاي كشور ، در صف مقدم مبارزه آزاديخواهانه ضد اشغالگران شوروي و مداخلات امپرياليست هاي رقيب و كارنامه هاي نوكران بومي هردو بلوك ، موضع قاطع اتخاذ  و در اين راه نسلي از بهترين و رشيدترين فرزندان راستين خلق قرباني شد. اينان مرتكب هيچ خيانت و جنايتي در حق ملت و ميهن شان نگرديده اند.

برعكس طيف هاي ديگر روشنفكران ، هركدام به نحوي مرتكب بدترين خيانت و جنايت آشكار در حق وطن و هموطن گرديده و دست هاي شان بخون مردم ستمديده كشور آلوده ميباشد كه بدين ملحوظ ، لكه هاي ننگين ابدي تاريخ را بر جبين خويش دارند :

مزدوران خلقي و پرچمي اشغالگران شوروي سابق و شركاي جرم شان ، بقدر كفايت در ذهن و وجدان ملت درد ديده و عذاب كشيده افغانستان کوبیده شده كه ديگر براي شان به اين آساني ها ، جايي در ميان مردم وجود ندارد ، مگر از طريق توسل به فريب ، خدعه و توطئه كه اينك بگونه اي در سطح وحدت و ائتلاف با نيروهاي ارتجاعي اسلامي ، و در دولت دست نشانده كرزي و شركا  خود را نمايان ميسازد.

احزاب ارتجاعي اسلامي هم كه در جريان جنگ مقاومت ضد شوروي و آنهم بدلايلي چند توانسته بودند در صف جنبش مقاومت خزيده ، با به انحراف كشانيدن آن از مسير اصلي ، يعني با جهاد اسلام عليه كفر خويش ، به ساز و برگي برسند ، بويژه طي چند سال از حاكميت قهار ارتجاعي خويش ، با همان جلوه هاي جهادي و طالبي ، چهره حقيقي شان را طوري نمايان ساختند كه ديگر براي هيچ كسي ناشناخته و پوشيده نمي باشد.

بنابرين آنها همه به جايگاه و « منزلت » واقعي خود در نزد مردم رسيده اند كه همانا نفرت و انزجار بي پايان از ايشان ميباشد.  پس تمام اين نيرو هاي ارتجاعي ، مزدور و خاين به خلق و ملت ، ظرفيت هاي خود را كاملا به آزمايش گذاشته و هيچ راه ديگري براي شان جزء توسل به خدعه و توطئه و كماكان اتكاي مطلق به اربابان خارجي ، باقي نمانده است ، تا با دسيسه و نيرنگ اگر بتوان بازهم براي چندي حاكميت قهار ارتجاعي شان را بر مردم دردمند كشور تحميل نمايند.

از اينجاست كه مبارزه عليه همه اين نيروهاي شناخته شده ضد ملي و ضد مردمي هم ، ركن جدا ناپذير مبارزه آزاديخواهانه ملي توده هاي مردم و مجموعه ملت تحت ستم عليه اشغالگران كنوني كشور ميباشد كه روشنفكران ملي ، آزاديخواه ، دموكرات ، مترفي و انقلابي البته در كنار توده هاي رزمنده خلق ، بدان متعهد ميباشند.

البته با وصف كمبود ها و نواقص بسيار جدي ، ولي شرايط و اوضاع در مجموع براي پيشبرد يك چنين مبارزه اي ، كاملا به نفع نيرو هاي مردمي و انقلابي سير مي نمايد . عرصه عملي اين مبارزه ، آماج و ابزار هاي پيشبرد آن را در شرايط كنوني البته از زاويه ديد همين روشنفكران مترقي ، دموكرات و انقلابي كشور ، در يك كلام همان استراتيژي مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي تشكيل ميدهد ، يعني مبارزه در راستاي نيل به آزادي ملي ، دموكراتيزه كردن حيات اجتماعي و براين مبنا ، تحقق عدالت اجتماعي .

  

جنبش روشنفكري و مسئله دموكراسي                                                          

در مبحث قبلي تا جاييكه ايجاب مينمود سعي بعمل آمد تا برزمينه بررسي اوضاع و رخداد هاي منحصرا سه دهه گذشته، تصويري هرچند كوتاه و اجمالي از منظره عمومي جنبش روشنفكران كشور ارائه ، و فعاليت هاي شان را برمحور ديدگاه ها و كارنامه هاي عملي، در كتگوري هاي مشخص سياسي دسته بندي نماييم. با اين وجود، عرصه اهتمام اصلي اين نوشته از همان آغاز، بررسي نوسانات سياسي در محدوده جنبش روشنفكران آزاديخواه و مترقي موسوم به چپ كشور و آنهم در يك برهه مشخص زماني قلمداد شده بود.

همين طيف روشنفكران آزاديخواه و مترقي كشور است كه از چندين دهه بدينسو و بويژه در حساس ترين مقطع از حيات سياسي جامعه كه بود و نبود مردم كشور ، با تجاوزات و اشغالگري هاي خارجي ، اختناق، كشتار و سيه روزي هاي وحشت برانگيز دشمنان داخلي تهديد مي شد،  آري، در بحراني ترين دوران تاريخ معاصر كشور، پرچم آزادي و دموكراسي را برافراشته نگهداشته ، و بعنوان پيشگامان همين راه ، قرباني هاي هنگفتي هم بجا گذاشتند.

ايده آل هاي آزادي و دموكراسي ايشان، از عمق نياز هاي فوري و تاريخي مرحله تكاملي جامعه برخاسته، و تضاد هاي آنرا آيينه وار بازتاب مينمودند.  مبارزه در راستاي تحقق ايده آل هاي ياد شده و نجات كشور از سلطه انقياد استعماري ـ  استعمار شوروي ـ  و گرداب هولناك اختناق داخلي ـ  حاكميت ميهن فروشان پرچمي و خلقي ـ  گزينش يك راه حل بنيادي را در دستور كار قرار ميداد كه عبارت از استراتژي انقلاب ملي ـ دموكراتيك كشور ميباشد.

سير عملي اوضاع كه جريان مبارزه طبقاتي را ، برمحور مبارزات رهايي بخش ملي در عالي ترين شكل آن، يعني مقاومت مسلحانه سرتا سري به نمايش مي گذاشت، با نشيب و فراز هاي بسياري كه لازمه همچو مبارزات ميباشند، تواُم گرديد.

در متن همين شرايط بود كه احزاب اسلامي بمثابه نمايندگان سياسي بخش ديگري از ارتجاع افغانستان، بتاُسي از سري از عوامل دروني ذاتي، و اما عمدتا تحت تاُثير مستقيم موثرات قدرتمند خارجي كه از تناقضات و كشمكش هاي دوران «جنگ سرد» مايه ميگرفت، در راُس جنبش مقاومت قرار گرفته و آنرا از مسير اصلي آزاديبخش و دورنماي ترسيم شده آن، به انحراف كشانيدند.

پيامد جهاد اسلام نوع امريكايي اين احزاب، نهايتا در اشكال حاكميت هاي تئوكراتيك جهادي و طالبي به ظهور رسيد كه پراتيك شان را ، نه تنها مردم ستمديده افغانستان، كه همه جهانيان به عينه آزمايش نمودند.

به همينسان، پيروزي فاتحين «جنگ سرد» كه بسياري، از جمله همان بخش از طيف روشنفكران چپ افغانستان را بدام تبليغات عوامفريب شان كشانيد، مضمون حقيقي خود را با استقرار «نظم نوين جهاني » كاملا و به نحوي چشمگير،  نمايان ساخت.

تناقضات «نظم نوين» ، بيش از همه جا، در رابطه مستقيم با افغانستان مشهود بود :

شعار هاي صلح، ثبات، امنيت و دموكراسي ادعايي شان برزمينه مادي گلوباليزاسيون، اگر از يكطرف به رؤيا هاي شيرين قشر روشنفكران مورد نظر ما ميدان ميداد، از سوي ديگر اما، در قلمرو عملي اقتدار خويش، عقبمانده ترين گرايشات ضدبشري  و ضد دموكراتيك در نمونه حاكميت مذهبي جهادي ها و طالبان را عملا حمايت و پرورش مينمود.

حدت يابي همين تناقضات ، نهايتا در وقايع 11 سپتامبر به نقطه اوج خود رسيد؛  از همين زمان است كه كارنامه هاي عملي «نظم نوين جهاني» هم به رهبري امريكا، با اشغال نظامي دو كشور افغانستان و عراق، وارد مرحله نويني ميگردد.

بهانه ها و انگيزه هاي اين تجاوزات هرچه باشند، سناريوي خونين اشغال نظامي، با شعار هاي دلخوش كن آزادي و دموكراسي، عملي و توجيه ميگردد!

همين مسئله است كه بازتاب گونه گون خود را در مواضع روشنفكران آزاديخواه و مترقي افغانستان بجا گذاشته است كه ما آنرا به اجمال، در دو بينش و گرايش عملي دموكراسي خواهانه  در اين نوشته مدنظر داشته ، طوريكه به جوانبي از آنهم، تا ايندم اشاره نموده ايم.

مبحث كنوني را كه اين مقال بدان پايان مي يابد، اينك به بررسي بيشتر همين نكته ، اختصاص ميدهيم :

گرايش اولي از دموكراسي ،  چنانچه مباني تئوريك و تبارزات عملي اش در مباحث قبلي كلا بررسي شد، دموكراسي را عمدتا بعنوان هدف مورد مداقه قرار ميدهد و نه وسيله.

در اين مفهوم از دموكراسي،  اشغالگران امريكايي و متحدين امپرياليست شان، دولت دست نشانده كابل ـ  با هردو جناح كرزي و ائتلاف شمال ـ و … تا همين طيف روشنفكر سابقا چپ، همه وحدت نظر دارند.

مضمون اين دموكراسي را خواست به اصطلاح اكثريت ميسازد كه با مكانيسم انتخابات و نهاد پارلمان، كثرت گرايي، آزادي عقيده و بيان، اجتماعات… وغيره تجسم مييابد،  حال چه از بيرون با اشغال نظامي، بقوت زور و سلاح ، از بالا با فشار، تطميع، رشوه دهي… و از اين قبيل ابزار هاي اعمال نفوذ ، براي شان مسئله اي نمي باشد؛   عمده اينست كه «دموكراسي» تحقق يابد!

مدعيان اين نوع دموكراسي، يعني دموكراسي «نظم نوين جهاني» ، كه در عرصه روشنفكري ، چپ سابق آنرا ترويج مينمايد، در حقيقت ميكوشند سازش، معامله گري و تسليم طلبي خويش را بنام دموكراسي و در پرده موعظه دموكراسي خواهي پنهان نمايند!

آنها دموكراسي شان را برمحور تاُكيد بر يك تعداد شعار هاي عام و بي پايه مثل آزادي عقيده و بيان، دگرانديشي، آزادي تظاهرات، اجتماعات، پارلمانتاريسم، كثرت گرايي وغيره تشريح مينمايند كه در آن، چنانچه خود اذعان ميدارند، عام گويي مينمايند، يعني دموكراسي به مفهوم عام و بعنوان هدف مورد نظر قرار ميگيرد.

آنها فراموش مي نمايند كه در چه نوع جامعه اي زندگي دارند، جامعه ايكه اولا در اشغال و انقياد بيگانه قرار دارد؛  جامعه ايكه در آن عام گويي نمودن، عملا همه، ستمگر و ستمكش، ظالم و مظلوم، آدمكشان شناخته شده و قربانيان شان را احتوا مي نمايد.

در اين نوع دموكراسي، هيچ خط فاصل و تمايزي ميان اقشار و گروه هاي مختلف ، يا به سخن ديگر، ميان ظالم و مظلوم مطرح نمي باشد؛  يعني همه، مالكان ارضي، كمپرادور ها، بوروكرات ها، قاچاقچيان مواد مخدر  و  ـ هرگاه هويت مشخص شان را جويا شويد ـ  عمدتا همان جهادي ها، طالب ها، همكسوتان آدمكش خلقي و پرچمي… و در سوي ديگر ، توده هاي زحمتكش، ستمديده و دردمند ملت بلاكشيده كشور، همه از حقوق به اصطلاح دموكراتيك شان بهره مند ميباشند!  پس در اين روايت از دموكراسي ـ تجربه عملي آن را در اوضاع كنوني افغانستان و عراق، در دولت سازي هاي پوشالي ، در نمايشات لويه جرگه ها، در تدوين قانون اساسي و بلاخره در پراتيك روزمره زندگي مردم، فراموش نكنيد ـ  نه تنها دموكراسي اعمال شده، بلكه عدالت اجتماعي هم برقرار گرديده است!!!

محك برابري در حقوق دموكراتيك در چهارچوب موازين اين دموكراسي ـ چنانچه اشاره شد ـ همان آزادي در گفتار، در عقيده، در اجتماعات، مطبوعات، پارلمان … ـ كه اينها هم بذات خود با پراتيك واقعي شان تطبيق نميكنند ـ  بيان ميگردد، نه برابري در تاُمين اولتر از همه، نياز هاي اوليه زندگي مثل نان، خوراك پوشاك وغيره عرصه هاي زندگي اجتماعي ؛  در حاليكه دموكراسي ، ضمن رسيدگي به مسئله آدمكشان و جنايتكاران شناخته شده، قبل از همه مي بايست بر تاُمين همين خواسته ها تكيه داشته باشد، زيرا شكم انسان گرسنه و بي خانه را ، نميتوان با آزادي عقيده و بيان كه خيلي ها مهم هم ميباشد ، پر نمود.  بنابرين هرگاه دموكراسي در صدد زدودن بيعدالتي هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي فرهنگي … نباشد، هرچه باشد همانا در خدمت طبقات ستمگر، استثمارگر و باقي چهره هاي رسواي متنفذ و برسراقتدار قرار ميگيرد. پس نيازي به استدلال و اثبات نيست كه اين گرايش دموكراسي خواهانه ، جزء يك منطق معوج و يك عمل عوامفريب و تسليم طلبانه اي بيش نمي باشد.  بنابرين اين طيف روشنفكران به اصطلاح خردگراي ما كه با برافراشتن پرچم دموكراسي «نظم نوين جهاني» ، خط مشي تسليم طلبانه خود را در پيرايه هاي پرجذبه و مد روز دگرانديشي، خردگرايي، حقوق بشر، آزادي عقيده و بيان… مي پوشانند،  در واقعيت امر، به تجاوز نظامي امپرياليست ها و اشغال كشور گردن گذاشته و قسما به نفع آنها تبليغ مينمايند!  آنها با ارتجاع مزدور و سازمانيافته در دولت دست نشانده، همان باند هاي وطنروش و جنايتكار، از در سازش و مسامحه و مصالحه پيش مي آيند، چون به زعم شان شرايط ايجاب مينمايد!  بعضي از آنها اين مواضع و گرايش را از طريق آژانس هاي تبليغاتي امپرياليستي فعالانه ترويج مينمايند.

اين روشنفكران سرگردان كه پيوسته در جستجوي هويت تازه بوده و به نرخ روز گذران مينمايند، در بهترين حالت، از بعضي سياست هاي دولت مزدور كابل انتقادي جزئي مينمايند، اما در عين زمان عليه تجاوز امپرياليستي و اشغال كشور، هيچ حرفي و سخني نمي گويند؛  يعني به نحوي به حضور نظامي، فعاليت و سلطه اشغالگران گردن گذاشته و براين مبنا، دولت دست نشانده شان را هم مشروع و قانوني ميدانند!

آنها تشكلات سياسي خويش را بدون اعلام رسمي و بطور كاملا خاموش و آرام، گويا منحل ساخته اند و نشريات شان ديگر بيرون نمي آيد، زيرا طالبان ساقط شده و دولتي بر اساس اراده «نظم نوين جهاني» كه لويه جرگه هم بدان مشروعيت بخشيده است، روي كار آمده و در آينده نزديك هم، انتخابات همگاني را برگزار مي نمايد؛  پس براي روشنفكران مورد نظر، دموكراسي با عبور از همه اين مراحل، در مسير تبديل شدن به يك واقعيت عملي و ملموس ميباشد!  ديگر گويا ضرورتي براي كار و فعاليت سياسي نمي بينند؛  برعكس اكنون بايد با شور و شعف و مباهات به گرد سفير امپرياليسم اشغالگر امريكا در كابل حلقه نموده و انتظار فراخوان دولت دست نشانده و حاميان بين المللي اش را بكشند، تا ايشان را بمثابه بوروكرات، تكنوكرات، كارشناس… و از اين قبيل القاب دلخوش كننده بكار استخدام نمايند!  چه دورنمايي غير از اين ميتواند در انتظار اينان باشد؟!

گرايش دومي از دموكراسي كه بنا به تلقي اين نوشته، عمدتا توسط طيف روشنفكران آزاديخواه، مترقي و انقلابي كشور نمايندگي ميشود، همان دموكراسي مردمي است كه از آن، با پسوند هاي پيگير، انقلابي و … هم نامبرده ميشود.

در دستگاه فكري و باور هاي اين طيف روشنفكران، دموكراسي نه بعنوان هدف، بلكه وسيله ايست براي نيل به هدف و ارزش هاي ديگري كه از ديناميسم دروني و از عمق نياز هاي زندگي متناسب با مرحله تكامل تاريخي جامعه برمي خيزد.  نيرو هاي محركه يا سازمان دهندگان اين دموكراسي را هم، همان توده هاي محروم و زحمتكش جامعه ميسازند، نه ملاحظات جهاني و قشون هاي اشغالگر امپرياليستي.

اهرم هاي اساسي اين دموكراسي را اينك، برعلاوه آنچه تا ايندم گفته آمد، بعنوان بديلي براي دموكراسي «نظم نوين جهاني» ، در واقعيت عيني افغانستان مشخصتر بررسي نماييم:

همه ميدانند كه در موقعيت كنوني، افغانستان كشوريست مستعمره و در قبضه سلطه قدرت هاي امپرياليستي به زعامت اضلاع متحده امريكا و ارگان هاي ديگر تجاوز شان مثل ناتو .

اشغالگران با هر منطق و بهانه ايكه ـ مبارزه ضد تروريستي ، تاُمين صلح، امنيت، ثبات … ـ  بخواهند سلطه استعماري خويش را توجيه نمايند، واقعيت اينست كه آنها افغانستان را اشغال كرده اند؛  آنها براي نيل به اهداف دور و نزديك شان در منطقه و آنهم عمدتا با كاربرد خشونت، از افغانستان بعنوان سكوي پرش استفاده نموده كه دور آغازين همين سياست، چنانچه ديديم، با اشغال نظامي عراق تكميل شد.

آنها زمين و فضاي كشور را در كنترول خود داشته و فعال مايشاء مطلق ميباشند.  در تمامي عرصه هاي حيات جامعه، از سياست، اقتصاد، تا امور نظامي، مالي، امنيتي ـ نگهباني و محافظت مستقيم از كرزي، بگونه ايكه شوروي ها  از  ببرك كارمل نگهباني مي نمودند ـ  با زور فشار، تطميع و رشوه دهي، اراده استعماري خويش را اعمال مينمايند.  براي پيشبرد طرح ها و نقشه هاي امپرياليستي، به هر ممكن و ناممكني متوسل ميگردند؛  خلاصه كه اعمال ستم ملي امپرياليستي، به مفهوم واقعي كلمه، در افغانستان عينيت مادي مييابد.  همين واقعيت دردناك است كه در مقطع كنوني، خصلت كلي و سيماي واقعي جامعه را ترسيم ميدارد.  بنابرين رسيدگي به حل معضلات جامعه و پيشبرد امر دموكراسي در شرايط كنوني بطور اجتناب ناپذير، به حل تضاد عمده جامعه بستگي مي يابد كه معنايش ، مبارزه در جهت كسب استقلال سياسي و تاُمين آزادي ملي  از سلطه استعمار امپرياليستي بمثابه يك ضرورت فوري ميباشد.

پس شعار آزادي ملي، حياتي ترين خواست و نياز ملت تحت ستم و انقياد ميباشدكه تمامي خواسته هاي ديگر جامعه را تحت الشعاع خود  قرار ميدهد؛  بدون حل اين مشكل حياتي و سرنوشت ساز، نمي توان هيچ گام عملي و مؤثري در راستاي حل معضلات ريشه اي جامعه و از جمله مسئله دموكراسي برداشت، چون همانطوريكه گفته شد، همه مشكلات ديگر، اينك ريشه در همين معضل عمومي جامعه دارد.

اين ديگر روشن است كه استعمارگران امپرياليست، هچوقت و در هيچ جايي به تنهايي عمل نمي كنند؛  آنها براي پيشبرد سياست ها و برنامه هاي اسارتبار و برده ساز خويش، به همكاران و متحدين قابل اعتمادي نياز دارند.  پشتوانه مادي و قابل اتكاي آنها را در هر جا، همان اقشار و طبقات تاريخ زده و منفور بومي در هر كشوري، تشكيل ميدهند. منافع متقابل، توسعه و در واقع شرط موجوديت و بقاي شان، از نظر تاريخي در يك كل واحد و ارگانيك تركيب مييابد.

نطفه هاي سلطه استعماري امپرياليستي، سرزمين حاصل خيز خود را در وجود عقبمانده ترين و ارتجاعي ترين روابط و مناسبات و نهاد هاي اجتماعي سياسي يك جامعه جستجو، و برهمين زمينه به نشو و نما مي پردازد.  ديالكتيك وحدت وتباني امپرياليسم و ارتجاع در همين واقعيت انكار ناپذير تاريخي در مقياس جهاني است كه قابل فهم ميگردد.

بنابرين مبارزه عليه پايگاه اجتماعي سلطه امپرياليسم در وجود تمامي نهاد هاي ارتجاعي و ضد مردمي، جزء انفكاك ناپذير مبارزه آزاديخواهانه ملي عليه اشغالگران خارجي ميباشد؛  بدون برچيدن بساط همين مناسبات ارتجاعي كه در شرايط كنوني افغانستان، توسط اقشار و طبقات خادم امپرياليسم، نمايندگي ميگردد مثل ملاك ـ كمپرادور هاي متشكل در دولت دست نشانده امپرياليست ها در كابل و خارج از دولت و باقي نيرو ها و عناصري كه در خدمت سلطه امپرياليستي و ارتجاعي قرار گيرند، پيشبرد امر دموكراسي ناممكن ميباشد. پس مبارزه ضد ارتجاعي اهرم حياتي ديگريست كه دموكراسي مردمي برآن بناء مي يابد.  اين بدين معني ميباشد كه دموكراسي مردمي ، بدست خود مردم و در عرصه مبارزه عليه دشمنان مردم ، به تحقق ميرسد، نه به فرمان امپرياليست ها و كارايي هاي مؤسسات خادم ايشان مثل سازمان ملل وغيره كه تجربه عملي آنرا ، همين اكنون در افغانستان و عراق به چشم و سر ملاحظه مي نماييم.

رويهمرفته دموكراسي مردمي در اوضاع كنوني، مي بايست به اين قبيل پرسش هايي پاسخ بدهد:

دوستان و دشمنان مردم كيانند؟  چطور ميشود كه ملت از قيد ستم و اسارت امپرپاليست ها آزاد گردد؟  توده هاي زحمتكش مردم چگونه ميتوانند بساط استثمار را برچيده و ارتجاع را نابود كنند؟ … و بلاخره نقش ترقيخواهانه و انقلابي روشنفكران متعهد به منافع مردم را چگونه ميتوان تعريف نمود؟

فقط با اتخاذ يك استراتژي مبارزه ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ميباشد كه به گواهي تاريخ،  ميتوان عملا به همه اين پرسش ها و سوال هاي مشابه پاسخ گفت. بايد راه رهايي از همه قيد و بند ها را به توده هاي مردم نشان داده و آنها را در گزينش آن پيگيرانه ياري رساند؛ اين راه ، نه راه سازش و معامله گري با امپرياليسم و ارتجاع، نه اتكاء به رحمت منابع خارجي و آستان بوسي شان، بلكه راه مبارزه آزاديخواهانه ملي و دموكراتيزه نمودن حيات اجتماعي بدست توده هاي مردم و با اتكاء به نيروي خود شان ميباشد. دموكراسي در اين مفهوم ـ مفهوم مردمي ـ با ماهيت اساسي جامعه و نياز هاي فوري و تكامل اجتماعي تاريخي، در ارتباط و تناسب منطقي قرار دارد.

دموكراسي در اينجا بذات خود، نه هدف، بلكه ابزار و وسيله ايست در راستاي نيل به اهداف ديگري كه پايه اي ترين منافع اقشار و لايه هاي اجتماعي محروم و زحمتكش جامعه را تمثيل مينمايند.

آري، دموكراسي مردمي، خود را ـ چنانچه ملاحظه مينماييد ـ همانند دموكراسي بورژوايي( درافغانستان همان دموكراسي امپرياليستي يا دموكراسي نظم نوين جهاني) اسير يك سلسله شعار هاي عام سياسي مثل آزادي عقيده و بيان، آزادي مطبوعات، اجتماعات، انتخابات… نمي سازد، زيرا ميداند كه تحقق عملي همين شعارها هم، بدون در نظرداشت پايه مادي و ابزار هاي لازم آن ممكن و ميسر نخواهد گرديد؛  بلكه برعكس ، برابري اجتماعي را در اساسي ترين بنيان هاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي… آن هدف قرار داده و براين مبنا ، وسيله اي ميگردد براي تحقق عدالت اجتماعي بعنوان ، نه تنها شرط اصلي صلح، ثبات و امنيت، بلكه همچنان پيشرفت و ترقي اجتماعي.  بنابرين چنين استنباط ميشود كه دموكراسي بصورت عام، و در شرايط مشخص كنوني جامعه بطور خاص، مي بايد داراي مضمون ترقيخواهانه بوده و اين نقش را عملا و بطور فعال ايفا نمايد؛  براي اين منظور ، دموكراسي بايد به طبقات ستمديده، محروم و زحمتكش مردم خدمت كند و اين همان دموكراسي مردمي ميباشد و نه چيز ديگري.  در اينجا لازم  مي افتد تا ــ

بر مقوله دموكراسي مردمي از نظر ترمينولوژي هم اندكي مكث نماييم.  بعضا و از جمله همين روشنفكران سابقا چپ، به پسوند مردم و مردمي در مقوله دموكراسي اعتراض نموده ، آنرا زايد پنداشته و بعضا هم به استهزاء ميگيرند!!

البته بدون اينكه خواسته باشيم به اين بحث كه مفاهيم، مقولات، واژه ها و بلاخره اصطلاحات چه ميباشند؛  چرا، چگونه و از كجا ميآيند، وارد شويم ـ اين مسئله بحث جداگانه اي را ايجاب مينمايد ـ سعي مينماييم تا به ايجاز ، اين نكته را استدلال نماييم كه پسوند مردمي در مقوله دموكراسي چرا و چه معنايي را افاده مي نمايد :

پساوند دموكراسي را قبول نداشتن، معنايش ـ در يك كلام ـ ناديده انگاشتن ماهيت پديده است؛  يعني اين پساوند، يك عبارت زايد و بيهوده و بنابرين يك امر سطحي و پيش پا افتاده نبوده ، بلكه خصلت دموكراسي را نشان ميدهد. اين ماهيت يا خصلت، با تحليل از ساخت اقتصادي ـ اجتماعي نيمه فئودالي ، نيمه مستعمره و در موقعيت كنوني مستعمره كشور برمحور همان تضاد اساسي و عمده جامعه مشخص و تبيين ميگردد،كه مسايلي مثل آزادي ملي و كليه حقوق و آزادي هاي دموكراتيكي كه منافع اقشار محروم و زحمتكش مردم را نمايندگي نمايند، و بلاخره در يك كلام، عدالت اجتماعي را احتوا مينمايد. با چشمداشت همين خصلت دموكراسي مردمي كه با پسوند مردمي ، پيگير يا انقلابي تداعي ميگردد است كه، مرز ميان گرايشات يا قرائت هاي مختلف دموكراسي هم مشخص ميگردد.

پس زمانيكه روشنفكران سابقا چپ، پسوند دموكراسي را به سخريه ميگيرند، در حقيقت مي خواهند خصلت عيني پديده را پنهان نموده، و بدينسان به چشم مردم خاكپاشي نمايند؛  آنها بدينوسيله با نفي پسوند دموكراسي، بيهوده تلاش مينمايند تا تمايل خويش به دموكراسي امپرياليستي و آستان بوسي شان به درگاه امرياليست ها را مستور نمايند!

آنها گويا فراموش نموده اند كه دموكراسي هم،  همانند هر پديده ديگر اجتماعي ، نه زاده اراده زورمندان امپرياليست از قبيل آقاي بوش،  و نه تراوش ذهن و تمايلات ذوقي و سليقه اي آدم هاي خردگرا، بلكه محصول مستقيم مناسبات اقتصادي، يعني همان روابط توليدي حاكم بر جامعه ميباشد.  برزمينه همين مناسبات و در همآهنگي با آن است كه اشكال ديگر شعور اجتماعي در حوزه هاي فرهنگ، حقوق، فلسفه، اخلاقيات … بنا مي يابند كه دموكراسي مردمي هم، بمثابه يك رژيم سياسي ، ممثل خواست و اراده مردم و حاكميت مردمي ، از آنجمله ميباشد. دقيقا با چشمداشت همين زيربناي اقتصادي است كه اشكال متنوع دموكراسي در ادوار مختلف تاريخ مثل دموكراسي دوران باستان، دموكراسي بورژوايي، دموكراسي امپرياليستي، و بلاخره دموكراسي مردمي، پيگير و انقلابي را ميتوان تبيين نمود؛  هيچ ملاك ودليل ديگري در توجيه گوناگوني اين پديده كه با پسوند هاي متناسب خودش بيان ميگردد، نميتوان بدست داد.

دموكراسي دوران باستان ـ در مثال يونان و روم ـ  يعني حاكميت سياسي «مردم»  در آن عهد، بر بنيان منافع اقتصادي و امتيازات ديگر طبقات برده دار و حراست از آن استوار بود كه با گزينش شيوه ها و اشكال انتخابي متناسب خودش مثل راُي گيري، شور و مشورت، جدل سياسي، و بلاخره انتخاب نمايندگان، كارايي عملي پيداء مينمود.  مردم سالاري در اين نظام، برهمين زمينه تبيين ميگرديد كه چنانچه روشن است، شامل بردگان نمي شد، زيرا برده نه بعنوان مردم، بلكه فقط و فقط بمثابه ابزار توليد در خدمت طبقات برده دار و منافع شان قرار داشت.

در نظام بورژوايي هم به همينسان،  اين روابط توليدي حاكم بر جامعه مي باشند كه شكل و مضمون رژيم سياسي آن را مشخص ميسازند.  دموكراسي در محدوده مناسبات اين نظام، با همه فريبندگي ظاهري، مكانيسم هاي عملي خودش را دارد كه در راستاي تاُمين منافع طبقه سرمايه دار و حفاظت از آن بكار گرفته ميشود؛  بنابرين وقتيكه ما دموكراسي بورژوايي ميگوييم،  يعني پساوند بورژوايي را بر مقوله دموكراسي اضافه مي نماييم، مي خواهيم خصلت همين نظام را بيان كنيم و اين بيان، نه ذهني و اراده گرايانه ، بلكه عيني و مشخص، يعني خارج از ذهن و اراده ما ميباشد. پس حذف پسوند بورژوايي از دموكراسي در اينجا، به معناي سرپوش گذاردن بر خصلت و ماهيت نظام و بر اين مبنا ، پنهان نمودن منافع آزمندانه طبقه ستمگر و استثمارگر سرمايه دار ميباشد؛ و اين  عملا در حكم فريب توده ها و تحميق شان است.  اينكار چنانچه ميدانيم ، به شيوه هاي گوناگون و از كانال هاي مختلفي صورت ميگيرد كه روشنفكران مورد نظر ما هم، با اشاعه آشفته فكري، دامن زدن آگاهانه به گمراهي… خدمت شايان خويش را در حفظ منافع همين طبقات، و در شرايط كنوني بويژه در خدمت منافع امپرياليستي،  ارائه داشته تا بدينوسيله ، اگر ميسر گردد، به نان و نمكي برسند!

اما در دموكراسي مردمي يا همان دموكراتيسم پيگير و انقلابي  وضع بر چه منوال بوده و اين پساوند چه چيزي را افاده مينمايد؟

دموكراسي مردمي، چنانچه از خود عبارت هم پيداست،  بدور از هرگونه ابهام رازگونه اي،  واقعا حاكميت مردم و مردم سالاري واقعي را تداعي مي نمايد؛  پس پسوند مردمي در اينجا، در تئوري و در عمل، بيان گوياي منافع طبقات و اقشار مختلف توده هاي زحمتكش خلق در جامعه ميباشد، نه طبقات استثمارگر و ظالم ؛  همين واقعيت است كه به مذاق روشنفكران خادم امپرياليسم جور نيامده و بنابرين، در ذهن خويش سعي در نفي آن نموده و آنرا به استهزاء ميگيرند!

مرزبندي ميان اين دوگرايش دموكراسي خواهانه ـ دموكراسي بورژوايي امپرياليستي و دموكراسي مردمي ـ را با در نظرداشت سيماي كلي جامعه در شرايط كنوني، يعني جامعه نيمه فئودالي ـ نيمه مستعمره و مستعمره ، برعلاوه آنچه گفته آمد، باز هم برمحور همان روابط و مناسبات توليدي به ارزيابي بگيريم : 

دموكراسي ليبرال بورژوايي روشنفكران سابقا چپ ما، چنانچه از همين پسوند بورژوايي آن پيداست، فقط ميتواند در خدمت سرمايه بويژه سرمايه امپرياليستي و طبقات ملاك ـ كمپرادور بومي باشد و بس.

اين دموكراسي از همان آغاز، مالكيت خصوصي را تقديس، و اقتصاد بازار را نه تنها راهي براي برون رفت از تنگنا هاي كنوني، بلكه براي رشد اقتصادي و ترقي جامعه معرفي مي نمايد.  در عرصه سياست هم، بهترين شكلي كه لازمه نيل به اهداف بالا و در خدمت شان باشد، همان كثرت گرايي يا پلوراليسم، پارلمانتاريسم و شعار هاي آزادي عقيده و بيان، مطبوعات و … قلمداد ميگردند.

اين دموكراسي چنانچه مي بينيم، مسئله قدرت سرمايه و مناسبات مالكيت آن، يعني اساس تحول اجتماعي را مقدس و غير قابل تغيير ميداند؛  تقديس مالكيت خصوصي معنايش اينست كه پايه هاي ستم و استثمار توده هاي زحمتكش مردم ـ كارگران، دهقانان و اقشار مختلف پاييني خرده بورژوازي ـ حفظ، و اساسي ترين خواسته هاي شان به تحقق نرسد. بعنوان مثال يكي از شاخص ترين عوامل تعيين كننده عدالت اجتماعي در شرايط جامعه افغانستان، همانا رسيدگي به وضعيت رقتبار طبقه دهقان است كه پايه اقتصادي آنرا همان اصلاحات ارضي تشكيل ميدهد. چون زمين عامل اصلي تعيين كننده معيشت، و طبقه دهقان كشور، اكثريت جمعيت آنرا ميسازد؛ بنابرين رسيدگي به مسئله دهقاني، اولي ترين گامي است كه هر حركت و نهاد اجتماعي سياسي ايكه دم از دموكراسي و عدالت اجتماعي مي زند، بايد بدان بپردازد. پس تقديس مالكيت خصوصي، آنچه دموكراسي بورژوايي بدان بناء يافته و چپ سابق هم در برابر آن سجده مي نمايد، يعني حفظ مناسبات موجود؛ حفظ مالكيت و سلطه ملاك ـ كمپرادور بر منبع اصلي ثروت و معيشت، يعني عدم توزيع عادلانه ثروت؛  تداوم وضعيت موجود مبني بر فقر، فلاكت و خانه خرابي دهقانان و اقشار اجتماعي ايكه پايه اقتصادي زندگي و امرار حيات شان را، كار بر روي زمين تشكيل ميدهد.

بر پايه حفظ قدرت اقتصادي، سلطه سياسي همين اقشار و طبقات حاكمه و قدرتمند حفظ و تقويت ميگردد.  پس دموكراسي بورژوايي با همان وجهه پارلماني، كثرت گرايي… ماداميكه پايه اقتصادي و براين مبنا ، بنياد هاي سلطه و اقتدار طبقات استثمارگر و زورگو دست نخورده باقي بماند، معنايي جزء تاُمين و تضمين منافع ايشان نداشته و در چنين حالتي، معلوم نيست كه شعار آزادي عقيده و بيان هم، چه ارزش و محتوايي ميتواند داشته باشد، زيرا براي دهقاني كه بمنظور تاُمين حد اقل نياز هاي زندگي، مجبوراست با خانواده اش يكجا، تمام وقت در زمين ارباب كار و عمر خود را بدين شكل سپري نمايد، شعار آزادي عقيده و بيان، يك شوخي بچگانه اي بيش نمي باشد. اصلا وي چگونه ميتواند آزاد باشد و آزادانه عقايد خود را بيان نمايد، ماداميكه او مجبور به زندگي در همان قطعه زميني است كه ملك خود وي هم نمي باشد؟  از كجا ميتواند مفهوم آزادي را درك نمايد و چطور؟ …

اولين گام عملي در راستاي آزادي اين دهقان، تاُمين آن پيش شرط هاي لازم و انصراف ناپذيري ميباشد كه پايه اتكا بخويش و استقلاليت اقتصادي ويرا  تشكيل ميدهند و اين جزء زمين چيز ديگري نميباشد، چه آنوقتي كه وي وابسته به زمين ارباب نبوده و مجبور نباشد كه در بدل يك مقدار محصولي كه فقط وي را با هزار آلام ديگري ميتواند در قيدحيات باقي گذارد نه بيش؛ وقتيكه وي از بارغم و نگراني تاُمين اوليه معيشت آزاد باشد، فقط آنوقت است كه بر پايه اين شرايط عيني زندگي، مفهوم آزادي را هم درك، و براي آن مجادله و مبارزه مينمايد.

تاُمين اين شرايط و تحقق خواسته هاي دهقانان هم، اهرمي است كه دموكراسي مردمي بر آن بنا مييابد؛ و اين به نوبه خود ، چنانچه اشاره شد، يكي از اركان اساسي عدالت اجتماعي است.  پس دموكراسي مردمي خود، بيان گوياي عدالت اجتماعي ميباشد.

اما برعكس، آنانيكه با تمكين بر دموكراسي بورژوايي ـ چه رسد به دموكراسي امپرياليستي ـ و اقتصاد بازار، بر قدسيت مالكيت خصوصي از هر نوعي كه باشد تاُكيد مينمايند، نه آزادي اقشار و طبقات زحمتكش و نادار ، بلكه اسارت، انقياد و بردگي جاودانگي ايشان را پيشاپيش تجويز ميدارند، زيرا تا زمانيكه مالكيت و ثروت بعضي ها ، نه تنها مرز تمايز شان با مردم نادار و فاقد مالكيت را ترسيم مينمايد، بلكه پايه هاي حاكميت، امتياز و وسايل اعمال زور، ستم و استثمار را هم فراهم ميسازد، سخن گفتن از آزادي، دموكراسي و عدالت اجتماعي ، غير از يك سخن مفت و مسخره، چيزي بيش نمي باشد.

از توضيحات بالا بلاخره استنباط ميشود كه دموكراسي مردمي ـ برخلاف آنچه پادوان دموكراسي امپرياليستي لافش را مي زنند ـ مرادف است با مفهوم برابري اجتماعي. همين خصوصيت يعني مضمون است كه در، پهلوي چگونگي اعمال و ابزار تحقق، مرز تمايز اساسي ميان دو گرايش از دموكراسي ـ دموكراسي مردمي و دموكراسي بورژوايي چپ سابق ـ را تبيين مينمايد كه موارد تحقق عملي اين برابري، تمامي عرصه هاي حيات اجتماعي ـ از سياست تا اقتصاد، فرهنگ وغيره را احتوا مي نمايد؛  يعني دموكراسي مردمي در مفهوم برابري، ابزاريست براي تحقق عدالت اجتماعي كه از اركان اساسي آن در شرايط و اوضاع كنوني جامعه، برعلاوه آنچه ارائه شد، همچنان مسئله زنان و حقوق مليت ها ميباشد.

در افغانستان مستعمره، نيمه مستعمره و نيمه فئودالي، زنان يكي از محروم ترين و تحت ستم ترين اقشار اجتماعي جامعه را تشكيل ميدهند كه بدون درنظرداشت حقوق و منافع ايشان، نه تنها كه صلح و ثبات متحقق نمي گردد، بلكه همچنان نمي شود به هيچ معياري از عدالت اجتماعي سخن گفت.

البته ظلم، ستم ، نابرابري و تبعيض در قبال زنان پديده ايست جهاني كه بربنيان هاي مادي نظام مردسالاري و پدرسالاري عينيت تاريخي مييابد؛ در چهارچوب مناسبات اين نظام، زن بعنوان جنس دوم مقام انساني خود را احراز ميدارد كه جايگاه اجتماعي اش، متناسب با سير تكامل جامعه و بويژه با مناسبات اقتصادي ، در هر مقطع تاريخي تعريف و تعيين گرديده است.

در اين مفهوم،  زنان آن گروه انساني در هر جامعه اي ميباشند كه همواره ظلم و ستم مضاعفي  را بر دوش خويش مي كشند:

از يكطرف زنان، در پروسه كار و توليد اجتماعي ، بسان همه اقشار و لايه هاي اجتماعي زحمتكش جامعه  و حتي بيشتر از همه، بار ستم و استثمار طبقاتي طبقات استثمارگر و ستمگر را حمل مي نمايند، از سوي ديگر ايشان به حكم زن بودن و در مقام جنس دوم، در بند اسارت، انقياد، نابرابري و تبعيض جنسي مناسبات مردسالارانه هم بايد خورد شوند!

اين ظلم، ستم، بيعدالتي و تبعيض دوگانه در حق زنان، در اوضاع و شرايط جامعه اسير، ويران و بحران زده افغانستان، ريشه در همان مناسبات نيمه فئودالي، نيمه مستعمره و مستعمره حاكم بر كشور دارد كه،  رويهمرفته مذهب و سياست هاي مذهبي برجسته ترين مظهر و ابزار اعمال اجتماعي فرهنگي آن بحساب ميآيند. در اين مفهوم البته بدرجاتي متفاوت، تمام جوامع به اصطلاح اسلامي ، هم داستان ميباشند كه نگرش مذهب در قبال زن و جايگاه اش را ، در تئوري و پراتيك، واقعيت عيني زندگي در اين كشور ها مبرهن ميسازد.

اما در افغانستان، نمونه بسيار زنده و گوياي آنرا، سلطه و حاكميت قهار مذهبي با همان جلوه هاي جهادي و طالبي اش، بدست ميدهد كه نيازي به هيچ تاُويل و تفسير ندارد:

جنس دوم، تابعيت و فرمانبرداري از مرد، عدم تساوي شرعي، تعدد زوجات، ماشين جوجه كشي، محروميت از كار و فعاليت اجتماعي، اسارت در چهار ديوار خانه، حجاب اجباري و بلاخره محروميت از بسياري از ابتدايي ترين حقوق انساني؛  افزون برآن، تجاوز به عفت، تجارت زن، اعدام، سنگسار … همه وهمه مثال هايي ميباشند كه جايگاه زن و واقعيت عملي زندگي اش را در تحت حاكميت مذهبي جهادي ها و طالب ها و اينك دولت دست نشانده امپرياليست ها، بخوبي بازگو ميدارند.

دموكراسي بورژوايي مسئله زن را همانند همه مسايل ديگر جامعه، با همان جادوي معجزه آساي آزادي عقيده و بيان، مكانيسم انتخابات و تمكين بر راُي اكثريت گويا معالجه مينمايد!  كه نتيجه عملي آنرا ما ، البته نه در شرايط موجود افغانستان كه در پيشرفته ترين دموكراسي هاي غربي به عينه ملاحظه مينماييم.

اما دموكراسي مردمي كه برابري، نه تنها يك عنصر تكوين ساختاري، بلكه خصلت و مضمون اساسي آن نيز ميباشد ـ گفته شد كه دموكراسي مردمي مرادف با برابري است ـ  حل مسئله زنان را در تئوري و در عمل، بعنوان يك اصل بنيادين تحقق عدالت اجتماعي، مورد مداقه قرار ميدهد. و اين بخودي خود، برتمايز ميان دموكراسي مردمي و دموكراسي بورژوايي در خصوص مسئله زن، قويا تاُكيد ميدارد. مبارزه دراين راستا، همچنان ضمن اولويت هاي حياتي دموكراسي مردمي درافغانستان ميباشد.

هرگاه قرار است كه دموكراسي در عمل، به راُي اكثريت تمكين داشته باشد، بنابرين برخورد به مسئله زن و خواسته هايش كه تساوي عملي وي را با مرد ،  در تمامي شؤن زندگي اجتماعي، اقتصادي، سياسي، حقوقي، فرهنگي… مدنظر قرار دهد، معياري جدي براي آزمايش خود دموكراسي خواهد بود، زيرا زنان بطور اثباتي نيم بيشتر جمعيت هر جامعه اي را تشكيل ميدهند.  اولويت اين نكته در واقعيت عيني افغانستان، علاوه بر موارد ياد شده ، همچنان به چگونگي روزگار غم انگيز زنان كشور، حد اقل در سه دهه گذشته استناد دارد كه در تحت حاكميت خلقي ها و پرچمي ها، در جريان جنگ مقاومت ضد اشغالگران شوروي، در ظلمت استبداد قرون وسطايي جهادي ها و طالب ها ، متحمل بزرگترين تلفات جبران ناپذير گرديده اند كه همين سيه روزي ها و بيعدالتي ها اينك بازهم بگونه ديگر، در تحت حاكميت دولت دست نشانده امريكايي ها و با همان چهره هاي شناخته شده ضد مردمي ادامه دارد، طوريكه با نمايشات صوري و مسخره، و با به صحنه آوردن چند تا زن در پست هاي دولتي و آنهم بنابر ملاحظات بين المللي، كه نهايتا در مدار سياست ها و برنامه هاي همان زن ستيزان بايد عمل نمايند، ميخواهند مسئله زن را  بطور گويا دموكراتيك حل نمايند!!!

از اهرم هاي اساسي دموكراسي مردمي كه برابري اجتماعي مضمون آن است، همچنان برخورد و رسيدگي به مسئله ملي ميباشد.

افغانستان كشوريست كه ساخت اجتماعي آن از عناصر ملي و قومي گوناگون تركيب مييابد كه همه در امتداد اعصار و قرون، در اين خطه جغرافيايي با يكديگر آميزش داشته، و خلق هاي آن با هم و در كنار هم، از منافع مشترك شان دفاع نموده اند … ولي با اين وجود  اين عناصر متعدد ملي،همه باهم ، يكسان و برابر نبوده اند!  يعني تبعيض و نابرابري ملي، قومي، نژادي، زباني، مذهبي… در تمامي ابعاد، كه در هر زماني به شيوه هاي گوناگوني تبارز يافته است، يك واقعيت غير قابل انكار تاريخ  اين جامعه را ساخته است. 

دموكراسي بورژوايي روشنفكران مورد نظرما ، حل اين مسئله را و آنهم با چشم دوختن به الطاف امپرياليستي همانند ساير مسايل،  بگونه نمايشي، مكانيكي بر بستر سازش ميان مرتجعين هر گروه ملي، قومي ، و نه تفاهم و وحدت آگاهانه خلق هاي كشور ، و آنهم با كاربرد شيوه هاي تحميق، تطميع ، توطئه و فشار مورد توجه قرار ميدهد؛  بديهي است كه با اين طرز نگرش و شيوه عمل، نابرابري، تبعيض و بيعدالتي ملي نه تنها مرتفع نمي گردد، كه زير زدن، ماست مالي و كم بها دادن بدان، رشد و تكامل سالم جامعه را اگر نه مانع، بلكه به كندي و سستي مواجه ساخته ، و بقاي ستم ملي كما كان بعنوان يك فاكتور جدي بالقوه و بالفعل ، همواره وحدت و يكپارچگي كشور را در معرض تهديد قطعي قرار خواهد داد.

حل اين مسئله اما، در قلمرو تئوري و عمل دموكراسي مردمي، شرط انصراف ناپذير استقرار صلح، ثبات و بلاخره تحقق عدالت اجتماعي ميباشد، زيرا دموكراسي مردمي ، چنانچه افاده شد، مترادف با برابري اجتماعي ميباشد.

تحقق عملي اين برابري، بر محور اصل بنيادين همين دموكراسي مطمح نظر قرار ميگيرد، كه مضمون آن را حق ملل در تعيين سرنوشت شان ميسازد، كه ضمن قبول حق جدايي، اما اساسا وحدت آگاهانه، آزادانه و داوطلبانه خلق هاي مليت هاي مختلف كشور را تداعي و در دستور كار خود قرار ميدهد. 

 

يك جمعبندي اجمالي :

« در تكاپوي هويت ـ آغازي از يك پايان »،  چنانچه مي بينيم، نوسانات هويتي روشنفكرانه را در محدوده جنبش چپ كشور به بحث گرفته است. استنباط اين نوشته از مفهوم هويت و مباني تكوين تئوريك فلسفي آن، مانع آن نگرديد تا بحران هويتي روشنفكران مورد نظر، نه در گستره روابط و مناسبات اجتماعي درون جامعه، بلكه برعكس بر زمينه عوامل و تحولات جهاني پس از پايان «جنگ سرد» ،  يعني در ارتباط مستقيم با «نظم نوين جهاني» مورد مطالعه قرار گيرد، زيرا فكتور هاي تعيين كننده در بينش و مواضع عملي روشنفكران ما، نه داخلي كه از ديناميسم دروني خود جامعه مايه گرفته باشند، بلكه بيروني و در متن تحولات جهاني، تشخيص و شناسايي شدند، كه با جلوه ها و گرايشاتي از قبيل رفورميسم ليبرالي، ازخود بيگانگي، سازش، تسليم طلبي، نهيليسم … البته عمدتا زير نام دموكراسي، تبارز عملي نمودند.

تز مركزي اين مقال، ظرفيت مانور اين طيف از جنبش روشنفكرانه را گذشته از همه، بعلت افتضاح آفريني هاي خود «نظم نوين جهاني» در اين روند، پايان يافته ارزيابي كرده، طوريكه آنها اينك بر سر يك دوراهي سرنوشت ساز قرار گرفته اند:

اين روشنفكران يا به ايده آل هاي چپ كه نياز هاي فوري و تاريخي تكامل اجتماعي جامعه كماكان آنها را ديكته مينمايند، تمكين نموده و بنابرين با اتكاء به نيروي توده هاي مردم و در كنار شان، نقش رهگشا و ترقيخواهانه شان را ايفا مينمايند، و يا اينكه با همسويي و همراهي با امپرياليست هاي اشغالگر و ارتجاع متحد شان، در جايگاه حقيقي خويش قرار ميگيرند كه چيزي جز  زباله دان تاريخ نمي باشد.

چشم دوختن به مداخلات، بعبارت ديگر به «كمك» هاي اسارت آور امپرياليستي و مؤسسات خادم ايشان، و همسويي عملي با اشغالگران و دولت دست نشانده شان، به هر بهانه و تحت هر شعار عوامفريبانه ايكه انجام يابد، صاف و پوست كنده، جزء خيانت ملي، معناي ديگري نخواهد داشت.

آنانيكه شعار هاي دهن پر كن ولي توخالي دموكراسي، خرد گرايي، دگرانديشي… را ، هرچند صادقانه و با حسن نيت، مگر بدور از چگونگي روابط اجتماعي توليدي ـ و بويژه در شرايط اشغال نظامي ـ مدنظر گرفته و در همه جا زمزمه مينمايند، در حقيقت بر نقش يگانه و تعيين كننده احساس، تعقل و بلاخره سجاياي سلوك فرد در حل معضلات اجتماعي و تكامل تاريخي تكيه نموده و بدينوسيله ، از پايگاه ايده آليسم بمسايل جامعه و معضلات آن نظاره مينمايند. اين طرز نگرش و شيوه عمل متناسب بدان، آشكارا با درك عيني از تكامل تاريخي در تقابل قرار ميگيرد كه بنابرين، از نظر علمي نادرست و در عمل هم، فاقد يك پايه و نيروي اجتماعي مردمي ميباشد كه در رابطه با مسايل پيشرفت و ترقي جامعه و حل معضلات آن، سرانجام ناگزير ميگردندكه از يك موضع پراگماتيستي، با امپرياليسم و ارتجاع دمساز شوند!

پس چگونگي برخورد در قبال امپرياليسم و ارتجاع، آن شاخص بنياديني ميباشد كه در مقطع كنوني، خط فاصل درشتي ميان افراد، عناصر و نيرو هاي گوناگون اجتماعي با ديدگاه ها، طرح ها و خط مشي هاي سياسي ـ دموكراسي نظم نوين جهاني و دموكراسي مردمي ـ را ترسيم ميدارد.

در واقع با چشمداشت همين فكتور ميباشد كه مقولات و گرايشات سياسي مثل چپ، مترقي، ملي، دموكرات، آزاديخواه و انقلابي و در جهت مقابل، ارتجاع، همسويي با امرياليسم… و بلاخره خيانت ملي، در تئوري مضمون و محتواي مشخص يافته و در پراتيك هم، به اثبات ميرسند.

« در تكاپوي هويت ـ آغازي از يك پايان » مواضع و انفعال روشنفكران سابقا چپ را آگاهانه در يك خطوط كلي، مورد مداقه قرار داده است؛  از اينجاست كه اين نوشته، يك بحثي محدود، مختصر و ناكامل ميباشد كه ميتواند فقط، بمثابه آغازي براي مباحثي تفصيلي، همه جانبه و مستند، تلقي گردد و نه بيش.  پرداختن به چنين مباحث و تداوم آن، از جهتي هم به موضع گيري روشنفكران مورد نظر و همچنان، سهمگيري فعال ساير علاقمندان ساحت جنبش روشنفكري، بستگي مييابد.

ناگفته پيداست كه غايت چنين مباحث و بحث و جدل و مناظره، نه يك ممارست روشنفكرانه، اكادميك و دلگرمي هايي از اين قبيل، بلكه تاُمل و تدقيق نظري جدي ، بر مسايل و معضلات ـ فوري و تاريخي ـ عيني جامعه بايد باشد، تا بدين نهج بتواند به سهم خويش، ممد يك حركت عملي و يك جنبش رزمنده و پوياي آزاديبخش، در راستاي تغيير و تحولي جدي با افق هاي روشن اجتماعي گردد٠

                                                                                                                        پایان

 

Copyright © 2007 by baaba.eu