تطبيق خونين معاهده ننگين ديورند ـ زير نام تعقيب القاعده
نوشته: موسوي
استعمار بريتانيا بعد از شكست افتضاح آميز نظامي سالهاي 1879 ـ 1880 و نا تواني در اشغال افغانستان، با رويكار آوردن امير عبدالرحمن(يكي از دست پروردگان آن قدرت استعماري) و مسلط ساختن وي بر حيات و ممات كشور و مردم افغانستان در ادامه و تعميق معاهده ننگين (گندمك)، در سال 1893 با عقد قرارداد شرم آور و نفرت انگيز(ديورند ـ مسمي به معاهده ديورند) بخشي از كشور ما را از خاك اصلي آن جدا نموده ، به وسيله آن، نه تنها قبايل هم خون و هم نژاد را از هم مجزا نمود، بلكه در بعضي نقاط حتي دو برادر را نيز از همديگر جدا نموده ، و به خاطر تطبيق اين معاهده شوم و ننگين ، از همان آغاز به قلع و قمع ساكنان دو طرف خط، به خاطر ايجاد يك ديوار سياسي، دست يازيد.
امير عبدالرحمن جلاد، ضمن امضاي معاهده به خاطر ازدياد مقرري ساليانهاش از طرف استعمار بريتانيا ، از هيچ نوع خشونت و كشتاري عليه مخالفين اين معاهده دريغ نورزيد و بارها مردمان آن خطه را در عمليات هاي(كازامبوري) سازمانيافته با نيروهاي استعمارگر بريتانيا(بخوانيد همآهنگي كنوني ارتش اشغالگر امريكا با خود فروختگان به اصطلاح افغاني آن از يكطرف، و ارتش كاملا ايدئولوژيك و بنيادگراي پاكستان از طرف ديگر) به خاك و خون كشيد؛ مگر مردمان دوطرف خط، هيچگاهي اين جدايي را نه پذيرفته، عملا در تمام دوران حاكميت استعمار بريتانيا در منطقه و بعدا پيدايش مولود ناخجسته ي بنام (دولت پاكستان) در تماس و همآهنگي قومي و منطقوي با همديگر قرار داشتند. اين تماس و ناديده گرفتن خط فرضي ديورند، بيشتر از همه جا در منطقه وزيرستان جنوبي استوارتر بوده و در مقاطع معين تاريخي، اقوام دوطرف خط به كمك و همكاري همديگر شتافته اند، چنانچه هنگام مبارزات آزاديبخش افغانستان اماني در (1919) مردمان قبايلي(تل و وانه) به گواهي تاريخ، پيكار آزاديخواهانه اين طرف خط را لبيك گفته، قبل از رسيدن قواي مسلح اماني، مناطق خويش را از لوث وجود عساكر بريتانيايي پاك و بدان ترتيب سهم خويش را در پيروزي جنگ استقلال افغانستان در كنار ساير برادران شان ادا نمودند.
اينكه چرا، چگونه و در تحت چه شرايطي دولت اماني، با پذيرفتن خط فرضي ديورند، يكي از بزرگترين اشتباهات را مرتكب، و نه تنها بخشي از خاك ما را دودسته به بريتانيا تقديم داشت، بلكه مردمان دلير و از جان گذشته ي قبايل آن طرف مرز به ويژه منطقه (وانه و تل) را كه سهم بخصوصي در حصول استقلال كشور داشتند، به دم تيغ خونچكان بريتانيا گذاشت، مي گذاريم براي زمان ديگر. اما ماحصل آن سياست ضد ملي دولت اماني، تشديد فشار و بخون كشيده شدن آن مناطق بود بوسيله ي استعمار بريتانيا. چنانچه حتي در زمان ترك نيم قاره(1947) و پيدايش
مولود ناخجسته، تقريبا بيش از (80) هزار سرباز و مليس در آن منطقه وجود داشته، كشتار و سركوب از طرفي، و مبارزات آزاديخواهانه از طرف ديگر استمرار خود را داشت. روي همين عامل، دولت بريتانيا حين ترك نيم قاره هند و تقسيم آن به كشور هاي هند و پاكستان، بخاطر جلوگيري ازتشديد مبارزات آزاديخواهانه ساكنان آن طرف خط ديورند، و به چالش طلبيدن دولت نوبنياد پاكستان(كه علت وجودي آن مانند اسرائيل اشغالگر به يك فكتور ايدئولوژيك منوط، و در نوع خود هردو كشور بيشتر از آنكه پاسخگوي نيازمندي هاي مردمان آن خطه باشند، به غرض برآورده شدن اهداف استعماري بوجود آمده اند) خودمختاري داخلي آن طرف خط را به رسميت شناخته و از همان تاريخ تا اكنون، دولت پاكستان با به رسميت شناختن امتيازات خاص مناطق آزاد و علاقه غير در ايالات سرحدي آن كشور با افغانستان، هيچگونه حق دخالت در امور داخلي آنها نداشته و در طول بيش از نيم قرن از عوامل اساسي مناقشه سرحدي بين افغانستان و پاكستان بود.
تجاوز رهزنانه و غارتگرانه سوسيال امپرياليزم شوروي بر حريم كشور ما در ختم(1979 ) ميلادي، و اميدواري هاي كاذب دولت دست نشانده(شاه شجاع روسي ـ ببرك كارمل) و تجاوزگران شوروي، در حل قضيه پشتونستان(همان مناطق آزاد قبايلي و علاقه غير بشمول بخش هايي از ايالت بلوچستان پاكستان) به نفع آن دولت پوشالي،كه با اوجگيري مبارزات خود جوش آزاديخواهانه مردم افغانستان، آن رؤياي شيرين به كابوس وحشتناكي براي آنها مبدل شد، خود زمينه مناسبي گرديد براي دولت ايدئولوژيك نظاميان پاكستان تحت زعامت جنرال ضياءالحق(قاتل بيش از 15 هزار فلسطيني در سپتامبر سياه) تا در عوض عقب جبهه قرار دادن پاكستان، امتيازات معيني را از تمام آحاد مقاومت رسمي(احزاب بنيادگراي اسلامي در تمامي اشكال آن، جهادي، به اصطلاح سنتي و ليبرال، طالب وغيره) و دولت هاي پشتيبان آن مقاومت بويژه امپرياليزم امريكا، انگليس، ارتجاع منطقه و جمهوري مردم چين، خواستار شده و بدست آورد. يكي از اين خواسته ها، تعهد تمام آن احزاب و دولت ها در حل مساُله پشتونستان به نفع دولت پاكستان بود، كه اگر از طرف دولت هاي غربي، ارتجاع منطقه و جمهوري مردم چين، همان ضرب المثل(گنجشك نگرفته هر پنج تا به يك افغاني) را تداعي ميكرد، از طرف احزاب به اصطلاح افغاني متعهد شده، بجزء پاگذاشتن جاي پاي امير سفاك و مزدور اجنبي و شركت در يك خيانت ملي چيز ديگري نبود.
با اضمحلال شوروي و استحاله دولت دست نشانده ي(7 ثور 1357) به دولت دست نشانده تر(8 ثور 1371) ، از آنجاييكه زمامداران پاكستان بويژه ارتش آنكشور و (I.S.I ـ استخبارات ارتش آنكشور) ، خود در انتصاب جهادي ها بجاي پرچمي ها و خلقي ها نقش ويژه اي داشتند، در صدمين سالگرد آن معاهده ننگين(1993 ) ، با در رقابت قراردادن باند هاي جهادي، و حمام خون كابل در روز هاي شوم و سياه حاكميت از گور برخاستگان تاريخ، هيچيك از طرفين دعوا (گلبدين ـ تجسم ننگ و نفرت) ، (مسعود ـ رباني ـ تجسم غدر و خيانت) يادي از معاهده ننگين ديورند ننموده ، فقط به غصب و حفظ قدرت دولتي با بخاك و خون كشيدن مردم افغانستان اشتغال داشتند. مگر با بقدرت رسانيدن طالبان بوسيله ي امپرياليزم امريكا، نظاميان پاكستان و ارتجاع منطقه ، و حدت يابي تضاد ميان جهادي ها و نظاميان پاكستان بخاطر تقسيم قدرت، يكبارديگر و آنهم به صورت شرمگينانه، مساُله پشتونستان(علاقه غير و مناطق آزاد قبايلي) از طرف دولت پوشالي رباني ـ مسعود، كه ديگر جلايش قلاده روسي آنها بر قلاده پاكستاني شان درخشش بيشتر داشت مطرح گرديد. مگر حاكميت بلافصل پاكستان بوسيله ي طالبان در اكثر نقاط افغانستان، زمزمه هاي مبهم رباني ـ مسعود را در لابلاي هياهو و غوغاي (شريعت خواهي) و تكبير گويي طالبان تحت شاع قرار داده و در ظاهر، مساُله علاقه غير و مناطق آزاد قبايلي، به نفع پاكستان حل شده تلقي شد.
مگر مغضوب قرارگرفتن القاعده و طالب بخاطر رقابت هاي نفتي خاندان (بن لادن) و نماينده مافياي نفتي تكزاس (بوش) و تشديد آن با حادثه تاُسفبار 11 سپتامبر 2001 (كه با گذشت تقريبا 20 ماه ، تا هنوز هيچگونه روشنايي قانع كننده ي در زمينه وجود ندارد) و افزودن آن جنايت دهشتناك به كارنامه سياه و ننگين ( القاعده و طالب) از طرف مقامات كاخ سفيد، و در تداوم آن بمباردمان وحشيانه ي افغانستان ويران و بخاك و خون كشيدن مردمان بيگناه و عذاب كشيده ي اين سرزمين به بهانه تعقيب القاعده و طالب (در حاليكه مغازله و نرد عشق باختن بين مقامات امريكايي و بلند پايگان طالب ديگر يك راز آشكار است) و در نتيجه جايگزيني (كرزي ـ ببرك امريكايي) به جاي ملاعمر ـ نوكر پاكستان و فراري دادن بن لادن(القاعده) و ملاعمر(طالب) همه مواردي بودكه در ظاهر، بازهم مساُله پشتونستان(مناطق آزاد قبايلي و علاقه غير) را ميتوانست مطرح سازد، بويژه آنكه ببرك امريكايي ، با سنگر گرفتن پشت آبكش محمد ظاهر، پادشاه سابق افغانستان، و اشمئزاز به حق مردم افغانستان، از دولت، ارتش و احزاب سياسي پاكستان، نمي توانست از ديد(I.S.I) مخفي ماند.
اينجاست كه ارتش خون آشام پاكستان، به ندا هاي آنعده از افغانهاي نا آگاه و يا مغرض كه از آنكشور و امپرياليزم، سياست خشن تري را نسبت به القاعده و طالب متوقع بودند، پاسخ مثبت داده و زير نام تعقيب القاعده، به تطبيق يكي از اهداف استراتژيك آن كشور مبتني بر تثبيت مرز هاي شمالي با افغانستان ، با از بين بردن خود مختاري مناطق آزاد قبايلي و علاقه غير و تطبيق عملي معاهده ننگين ديورند، كار را يكسره و دوستان باطني افغاني شانرا كه ظاهرا از نفرت و دشمني حرف ميزنند، بيش از اين منتظر نگذارند.
اينكه متواري ساختن بن لادن(القاعده) از همان آغاز بخاطر ادامه سياست استراتژيك(جنگ بي پايان و نامحدود عليه تروريزم) يك ضرورت اجتناب ناپذير دولت بوش بود، هيچ جاي شكي وجود نداشت( هرچند در اين اواخر ـ 25 مارچ مقابل كمسيون تحقيق 11 سپتامبر مؤظف از جانب سناي امريكا ـ مقامات كاخ سفيد، بويژه رئيس(C.I.A ) ـ جورج تنت ـ از گسترش ساختاري (القاعده) يادآوري و رسما ابلاغ ميدارند كه ديگر (القاعده) به معني(بن لادن) نيست و با كشتن(بن لادن) ، (القاعده) ختم نميگردد. اينكه چرا آن مقامات به اصطلاح دشمن شانرا چنان قوي معرفي ميدارند؟ آيا قصد دارند تا با بزرگنمايي آن نهاد، ضعف هاي خود را بپوشانند؟ و يا اينكه آنها را غره سازند تا بي حساب و از روي نخوت، دست به عمليات ناسنجيده زنند تا آسيب پذيري شان بيشتر گردد، هرچند نميتواند ناديده گرفته شود، اما به يقين علت اصلي ، ضرورت انتخاباتي (آقاي بوش) است ـ شكست هسپانيا هشدار جدي براي اداره بوش بود ـ چه (آقاي بوش) از يكطرف براي انتخاب مجدد ضرورت دارد، تا براي مردم امريكا ، مؤفقيت در ـ جنگ عليه تروريزم ـ را به نمايش گذارد، و از جانب ديگر، استراتژي ـ جنگ بي پايان و نامحدود عليه تروريزم ـ نيز خدشه دار نگردد؛ فقط بخاطر چنين امريست كه شايد در آينده نچندان دور ، شاهد اجساد له شده و يا قيافه هاي تسليم شده بن لادن، ايمن الظواهري و يا ملاعمر گرديم. اما قبل از چنين پيروزي، اداره (بوش) ضرورت دارد تا (القاعده) را به اندازه كافي بزرگ سازد تا كمبود ـ بن لادن ـ استرتژي تجاوزكارانه وي را زير سوال نبرد) و اينكه از موجوديت اين افراد و نهاد، بخاطر اهداف تجاوزكارانه در منطقه استفاده صورت خواهد گرفت، بازهم جاي شكي در آن وجود نداشت. و اما اينكه موجوديت آنها را بهانه ي سازد بخاطر تطبيق معاهده منحوس(ديورند) ، و زير پاكردن ـ حق تعيين سرنوشت خلق پشتون ـ در آنطرف سرحد، در يك تباني آشكار و بي شرمانه با ارتش غارتگر و انتقامجوي پنجابيان دولت پاكستان، بخاطر ايجاد افتراق و دوئيت بين خلقهاي دو طرف مرز، هرچند از همان آغاز نميتوانست از انظار تيزبين فرزندان راستين خلق مخفي ماند، بخصوص التجا هاي اينجا و آنجا در اتخاذ سياست قاطعانه تر در سركوب به اصطلاح(القاعده و طالب) در آنطرف مرز، دم خروسي بود كه از زير عباي مداحان دولت دست نشانده و پوشالي كابل(شامل هردو جناح) بيرون برآمده و هيچگونه سوگند حضرت عباسي نميتواند مواضع خائنانه و ضد ملي آنها را كتمان كند، مگر اينكه طي تقريبا بيش از دو هفته عمليات جنايتكارانه ارتش ايدئولوژيك پاكستان، و بخاك و خون كشيدن صدها رزمنده آزاديخواه كه فقط نمي خواستند تابع شرايط جديد شده و حاكميت پنجابي ها را بر حيات سياسي و آزادي شان پذيرا گردند، متاُسفانه هيچ صدايي از طرف هيچ افغاني (اعم از آنهاييكه سال ها با دامن زدن به شوينيزم عظمت طلبانه مليت پشتون، آب به آسياب امپرياليزم و ارتجاع ميريختند، و چه هم آنعده ديگري كه اسهال قلم دارند و به خاطر (روباه) ها و (بز) هاي شوراي نظار، مرثيه سروده و ماتم ميگيرند) برنيامد، نه تنها قابل تاُسف ، بلكه مايه ي شرمساري همگاني است.
نفرت و انزجار عميق و بحق ما از القاعده و طالب، نه تنها نبايد موجب كاهش نفرت عميق و بي پايان ما نسبت به دولت، ارتش و احزاب سياسي پاكستان گردد، بلكه بمثابه يك افغان كه هنوز مساُله (ديورند) را حل ناشده دانسته و حاضر نيستيم جدايي برادران ما را از خانواده شان پذيرا گرديم، و بمثابه يك همسايه، كه در روز هاي بد، خلقهاي آنطرف مرز از هيچگونه كمكي در حق خلق ما دريغ نكرده، بمثابه يك رزمنده آزاديخواه، كه مردمان آنطرف مرز تمام دسيسه هاي (خاد) و (K.G.B) را كه از سالها در وجود خان هاي دوسره و بذل مليون ها دالر و روبل آماده شده بود، نا ديده گرفته ، ضمن خنثي ساختن آن دسيسه ها ، از آوارگان افغاني صميمانه و برادرانه پذيرايي و حتي در همان اوايل كه هنوز نه از كمكهاي ملل متحد خبري بود و نه هم از غرب و پاكستان، خلق شريف آنطرف مرز، همان(حلحك) دست داشته شانرا با آوارگان و پناهندگان افغاني مناصفه ميكردند كه اگر چنين نمي كردند و احيانا با توانمندي كه داشتند، مرز ها را بر روي پناهندگان مي بستند، آيا ميتوانيد حدس بزنيد كه چه تعداد ديگر از مردم ما قرباني هوس خون آشامان كرملين و ايادي خود فروخته ي داخلي آنها ميگرديدند؟ (اهميت اين قضيه وقتي بيشتر درك ميگردد كه به همكاري ـ سنجراني ها ـ با دولت كابل در زمان اشغال شوروي در مناطق چهاربرجك و اطراف آن نظراندازي گردد ، الي اواسط ـ 1359 ـ يعني تا قبل از آنكه ـ جبهه نيمروز ـ ولسوالي چهاربرجك را از لوث وجود نمايندگان قدرت دولتي و خاينين ـ سنجراني ـ پاكسازي نكرده بودند، دشت هاي بين ـ افغانستان، ايران و پاكستان ـ بويژه در امتداد ولسوالي ـ نادعلي ـ و ـ چهاربرجك ـ انباشته از اجساد قربانياني بود كه به اميد نجات از تجاوز شوروي ها، در دشت ها به كام مرگ فرستاده شده بودند) و بلاخره بمثابه يك انسان قرن بيست و يكمي، كه ادعاي انسانيت دارد و با دسترسي هر ساعته به رسانه ها، تا حدودي در جريان وقايع قرار ميگيرد، آيا اين شرم آور نيست وقتي (15) روز يك قريه كوچك از آسمان و زمين به بهانه تعقيب (القاعده) زير آتش قرار گيردو آنطرف مرز (شكارچيان انسان) در لباس سربازان و افسران امريكايي و نوكران بومي شان منتظر شكاري كه از شكارگاه گريخته در كمين نشته اند، و محصول سال ها رنج و زحمت يك خلق زحمتكش به خاكستر مبدل و از كشته پشته ساخته ميشود كه آخر سر هم، نه از (القاعده) خبريست و نه هم از (الظواهري) ، آيا چنين حالتي را ديدن و برروي مبارك!! نياوردن ، هم هويتي با (عبدالرحمن) جلاد نيست كه وقتي چنين جناياتي را شاهد ميگرديد، با شادماني ابراز ميداشت كه آن مردم به حق خود رسيدند(تاج التواريخ) . آيا ميشود خود را آزاد و انسان بناميم، مگر بخاطر آزادي ديگران نه رزميم و از حق انساني ديگران دفاع ننماييم؟!
هموطن آواره و خواننده محترم!
آنچه امروز در منطقه(وانه) ميگذرد تطبيق عريان، مسلحانه و خونين معاهده ننگين (ديورند) است نه تعقيب(القاعده) كه دارد خود به بهانه يي (نخ نما) مبدل ميگردد. از خاك، از هموطن ديروزي، از دوست روز بد بايد به دفاع برخاست. به ارتش ايدئولوژيك و جنرال(مشرف) ، و حاميان غربي و شرقي اش به هر وسيله ي ممكن بايد اعتراض كرد؛ به آنها بايد گفت تا(القاعده) را در (تكزاس) ، (رياض) و (اسلام آباد) جستجو كنند و مردم ما را بيشتر از اين به خاك و خون نكشند.
صاحب اين قلم به مثابه فردي از افراد افغانستان كه به تاريخ، روند و احكام آن باور كامل دارد، با صراحت كامل ابراز ميدارد كه: هيچ فردي از (مشرف) تا (بوش) تا (ببرك امريكايي… ) به هيچ صورت حق ندارندتا بر سرنوشت خلق پشتون در وراي خط فرضي (ديورند) تصميم گيرند؛ تصميم گيري در مورد سرنوشت آينده، منوط و مربوط به خود آن خلق بوده ، ضمن اينكه اين حق تاريخي ماست تا از وحدت داوطلبانه و آگاهانه آنها با مام ميهن، استقبال نماييم ، و همانطوريكه حمايت و پشتيباني از مبارزات رهايي بخش ساير خلقهاي تحت ستم در اقصي نقاط جهان ، از وظايف انساني و انقلابي هر فرد با درك و با مسؤليت است، حمايت بيدريغ از مبارزات آزاديخواهانه ي خلق پشتون در وراي خط(ديورند) در هر راستاييكه آگاهانه و داوطلبانه صورت گيرد ، وظيفه ي تخطئ ناپذير ما ميباشد.
ننگ و نفرين بر آنهاييكه آغازگر جنگ هاي تجاوز كارانه اند! شرم باد نثار آنهاييكه خلقي را در زير چكمه هاي آهنين مي بينند و صدا بر نمي آرند!
« بزرگان ، تنها از آن رو بزرگ به نظر ميرسند كه ما (جلو آنها) زانو زده ايم، پس بگذار برخيزيم! » ماركس.