www.baaba.eu

 

 

 

سركوب دانشجويان كابل

اولین آزمون دموکراسی امپریالیستی

نوشته: س. آزاد

اینک سه سال آزگار و  اندی از آغاز تجاوز نظامی 7 اکتوبر ایالات متحده امریکا و هم پیمانان امپریالیستش به افغانستان می گذرد، تجاوزی که اشغال کشور  پیآمد آن میباشد؛ اگر تجاوز امپریالیست ها به افغانستان به ضرورت پيشبرد يك جنگ « ضد تروريستي » استناد يافت، اشغال كشور و تداوم آن تا ايندم، همچنان با ضرورت تاُمين امنيت و استقرار دموكراسي  توجيه  ميگردد، دموكراسي ايكه  با  برگزاري « انتخابات » 9 اكتوبر  بمثابه رويدادي گويا بسيار مهم و تاريخي، به كمال رسيده چنانچه با پايان انتخابات پارلماني آينده، پايان روند دموكراتيزه ساختن افغانستان هم ـ آنطوريكه آقاي  بوش اراده  نموده اند ـ  رسما مهر  لاك ميگردد!  روندي كه در بسياري جا هاي ديگر، اگر نگوييم چند سده، به يقين كه مستلزم چندين دهه مبارزه و مجاهدت پيگير در تمامي ابعاد زندگي جامعه بوده است، در افغانستان اشغالي اما،  به يمن حضور قشون هاي اشغالگر امپرياليستي و دالر هاي مصرف شده، حد اكثر سه سال و اندي را در برگرفت!  در اين مفهوم،  دموكراسي امپرياليستي در افغانستان با همان انتخابات تاريخي معجزه آفرينش، واقعا كه ميتواند مدل دموكراسي براي تمام منطقه كه خير، بل براي همه كشور هاي زير سلطه امپرياليسم باشد!  بي جهت نيست كه آقاي بوش، رئيس جمهوري منتخب امريكا، فكر دموكراتيزه ساختن تمامي منطقه را در مخيله پرورانيده و آشكارا از آن صحبت مي نمايد!

با اين وجود، ايشان اما حساب اين نگون بختي را نكرده بودند كه طشت رسوايي شاه شجاع امريكايي در كابل، يعني همان « زعيم منتخب » مردم به چه سرعتي به زمين خورده و در نتيجه، افسانه امنيت و دموكراسي امپرياليستي، در اولين تصادم با واقعيت هاي سرسخت عيني، دود شده و به هوا برود!

باري ، اولين برآمد دموكراتيك  همين حاكميت « منتخب » و آنهم در فاصله چند روز پس از « انتخابات »  عملا در سركوب خونين تظاهرات دانشجويي در كابل، تبلور يافت؛  و اين نشان داد كه چگونه و به چه آساني كشتي شكسته ارتجاع هر آيينه به گل مي نشيند!    شرح حادثه چيست؟ :

در مشاجره ايكه چند روز پس از پايان « انتخابات » رياست جمهوري، ميان جمعي از دانشجويان در صحن دانشگاه كابل صورت ميگرد، متاُسفانه يكي از دانشجويان به سختي جراحت برداشته و از بين ميرود؛  پوليس دولت دست نشانده كابل كه در جريان اين حادثه و يا در پايان آن، در محل حضور يافته و قاتل را هم، رويا رو يعني در جلو چشم دارد، به هيچ اقدام بازدارنده و يا هم دستگيري متهم به قتل، مبادرت نمي ورزد!  همين مسئله موجب ميگردد كه روز بعد، بسياري از دانشجويان در دفاع از دانشجوي كشته شده ، و در اعتراض به عملكرد تماشاگرانه پوليس و براي تعقيب قانوني مسئله، به يك تظاهرات حق طلبانه و كاملا مسالمت آميز مي پردازند. اين تظاهرات اما، به سرعت توسط « نيروهاي امنيتي » دولت رئيس جمهور « منتخب » كرزي، با خشونتي عريان سركوب ميگردد كه در نتيجه، ده ها دانشجو زخمي و ده هاي ديگر هم، بازداشت ميگردند!!!

فرمان سركوب ظاهرا توسط ژنرال بابه جان پرچمي عضو حزب دموكراتيك خلق سابق و اينك قومندان امنيه دولت كرزي ، صادر ميگردد!!!

ژنرال مزبور، عملكرد عريان فاشيستي خود مبني بر سركوب خونين دانشجويان را با اين گفته توجيه مي نمايد كه اين تظاهرات گويا انگيزه هاي قومي تحريك آميزي داشته و كار عناصري اوباش و غير دانشگاهي بوده است كه مي كوشيدند بدينوسيله، نظم عمومي را مختل نمايند؟؟!!

اما دانشجويان از پا ننشسته، چنانچه بازهم در اعتراض به اظهارات خائنانه قومندان امنيه دولت كرزي، به تحصن در جلو رياست دانشگاه كابل پرداخته و خواستار پيگرد قانوني حادثه و تحقيق در اظهارات ژنرال بابه جان پرچمي ميگردند؛  آنها بر اين نكته تاُكيد ميدارند كه اگر دولت دست نشانده كرزي و قومندان امنيه اش راست ميگويند كه تظاهرات كار افراد غير دانشجو و يا به تحريك عناصري اوباش خارج از دانشگاه صورت گرفته است، پس بايد اين اتهام خويش را ثابت سازند!  چنانچه فردي غير دانشگاهي و اوباش، چه در ميان دانشجويان زخمي و چه در جمع دانشجويان بازداشت شده بدست پوليس، وجود داشته باشد، دولت كرزي و قومندان امنيه اش، ميبايست آنرا ثابت نمايند؛ در غير آن، ايشان خواهان پيگرد قانوني اين مسئله بوده و قومندان امنيه كابل، ژنرال بابه جان پرچمي ميهن فروش، اوباش و فاشيست، بايد از مقامش سبكدوش و بلاخره  بخاطر جنايات  بي پايانش  ـ در گذشته و حال ـ به محاكمه كشانيده شود!

دولت دست نشانده كابل، گويا براي فرونشانيدن خشم دانشجويان، هيئتي را به رياست شخصي بنام شهراني، معاون كرزي، به محل تحصن دانشجويان مي فرستد.  اين هيئت از شنيدن اظهارات خشم آگين نمايندگان پسر و دختر دانشجو كه جريان آن توسط راديوي بي. بي. سي انعكاس يافت، اشك تمساح باريده و وعده تحقيق در حادثه و پيگرد قانوني مسئولين آنرا ميدهد؛  از همان وعده ها، تحقيق ها و كمسيون هاي تحقيق و بررسي ايكه در طي سه سال گذشته، دولت كابل بدان شهرت يافته است!!!

در همين جا، اين واقعيت را هم نبايد ناگفته گذاشت كه هزاران هزار سرباز نيروهاي به اصطلاح امنيتي بين المللي كه در خيابان هاي كابل به گشت و پرسه زني مشغول ميباشند، و به همين سان، رهبران دموكرات و طرفدار حقوق بشر شان، پيرامون سركوب خونين تظاهرات دانشجويان و مواردي از اين قبيل، برحسب عادت، هيچ اظهار نظري ننموده و هيچ حركتي گويا نمي نمايند!  كه دليل آنهم روشن است؛ چون وظيفه ايشان، حفظ امنيت دولت دست  نشانده ، امنيت  رئيس جمهور  « منتخب » همين دولت و ديگر منسوبين عالي مقام آن ميباشد، نه مداخله در امور داخلي كشور!!!

باري،  اگر سركوب خونين دانشجويان بدست ارتجاع هار را بتوان بعنوان اولين آزمون دموكراسي امپرياليستي پس از « انتخابات » مطمح نظر قر ار داد، وقوع اين حادثه را برعكس، نمي توان بعنوان يك رويداد غير مترقبه، استثنايي و فاقد قانونمندي ارزيابي كرد:

مفهوم امنيت امپرياليستي را حتي آنانيكه ـ به هر دليلي ـ با خوشبيني به مسئله نگريسته و يا هم در زمينه توهم داشتند، ديگر لااقل از همان سپيده دم تجاوز به افغانستان و عراق تا امروز بخوبي بايد درك نموده باشند!

امنيت امپرياليستي در واقع، مرادف است با زورگويي، اعمال فشار، پيگرد سركوب، قتل و كشتار جمعي حتي كشتار افراد و خانواده هاي بيگناه و بي پناه … و ايجاد خوف و رعب و دهشت؛  امنيت امپرياليستي نه يك مفهوم مجرد، بلكه يك مقوله عيني فرامليتي، به گستره يك جغرافياي وسيع در مقياس كره زمين و فضاي لايتناهي آن ميباشد؛  مگر نه اينست كه امپرياليست هاي امريكايي و انگليسي از امنيت شان و آنهم با گسيل قشون نظامي و نمايش عضلات ، در مسافت هزاران ميل دور از مرز هاي جغرافياي سياسي امريكا و انگليس ، يعني در افغانستان، عراق و منطقه گويا دفاع مي نمايند؟!  مگر نه اينست كه امپرياليست هاي آلماني آشكارا بطور مثال، از امنيت آلمان در هندوكش صحبت نموده و از آن دفاع مي نمايند؟! …

اگر مقوله امنيت، از گذشته ها بدينسو عملا يك مفهوم ماوراي جغرافي و بنابرين، فرامليتي بوده است، پس در دوران كنوني كه با يك صفت جادويي و جاذبه  يك مقوله گمراه كننده بنام  « گلوباليزاسيون » تشخص مي يابد، مفهوم امنيت، عمق و پهنا و به همين سان، شيوه ها و ابزار هاي تحقق آنرا ، به اجبار مي بايست خارج از هر قيد و محدوديت سياسي، ملي و جغرافيايي درك نموده و بدان باور نمود!

ابزار و وسايل تاُمين اين « امنيت » هم، چنانچه كاملا محسوس، عملي و مبرهن است، همان نيروي نظامي،پوليسي، شبكه هاي استخباراتي، زندان هاي علني و غير علني، و حتي زندان هايي ميباشند خصوصي متعلق به افراد و شبكه هاي حرفه اي آدمكشي و شكار انسان در حول و حوش بطور مثال « پنتاگون » ـ وزارت دفاع امريكا ؛  زندان هاييكه در آنها، تجاوز، هتك حرمت، تحقير و توهين و شكنجه تا سرحد مرگ، يك مفهوم جا افتاده و بديهي، و يك شيوه عمل عادي و كارا ميباشد!  زندان مخوف ابوغريب در عراق و زندان هاي امريكايي مشابه آن در افغانستان، بيان گوياي همين واقعيت دردناك ميباشند.

مقوله دموكراسي امپرياليستي هم، با نگرش امپرياليست ها پيرامون مسئله امنيت ملازمت دارد:  اگر امنيت امپرياليستي شرط بلا انصراف تحقق دموكراسي ميباشد، دموكراسي هم بنوبه خود، امنيت امپرياليستي را توجيه و مشروعيت آنرا تاُمين بايد نمايد.  اين فرموليست كه بنام نامي جورج. دبليو. بوش مسجل گرديده و در پراتيك افغانستان به اثبات رسيده است!

همين مدل افغانستان است كه اينك در عراق به آزمايش گرفته شده و چنانچه بيانات آقاي بوش جدي گرفته شوند، بر تمام منطقه هم مي بايست تعميم يابد!  پس شاخص هاي بارز مدل افغانستان كدام اند و چگونه در عمل، به ثمر مي رسند؟ 

دموكراسي امپرياليستي در مدل افغانستان، همانا دموكراسي در شرايط اشغال نظامي ميباشد، زيرا بدون اشغال ـ به باور  امپرياليست ها ـ دموكراسي در چنين كشور هايي، اگر مستحيل نباشد، حد اقل آرزويي خواهد بود كه براي تحقق آن، دوصد سال بايد انتظار كشيد؛  امري كه امنيت امپرياليست ها بدان اجازه نمي دهد!

پس تجربه كلاسيك دموكراسي حاصل از تكامل تاريخي اروپا، جاييكه دموكراسي بورژوايي در آن زاده شده است،  و تئوري و پراتيك اين نظام در خود كشور هاي امپرياليستي، امروزه در شرايط قرن بيست و يكم، براي كشور هاي زير سلطه و در قلمرو امپراتوري مطلق العنان امريكا، مؤثر و سودمند نمي باشد؛  اين تجربه ايست متعلق به گذشته و حال خود كشور هاي امپرياليستي!

به همين سياق، آموزه و پراتيك دموكراسي بر زمينه انقلابات اجتماعي هم، كه از بنياد با فرمول آقاي بوش مباينت دارد،  زيرا در اين فرمول، دموكراسي نه بر وفق قانونمندي تكامل اجتماعي، يعني نه محصول ديناميسم دروني يا كاركرد تضاد هاي خود جامعه، بلكه ايده آليست عالي كه با اراده و فرمان مبارك شان، همه جا و در آنسوي دريا ها و اقيانوس ها، يعني از كران تا به كران امپراتوري جهاني تحت سيادت شان، بايد به تحقق بيانجامد!

ساختمان اين دموكراسي مورد نياز امپرياليستي، چنانچه روشن است،  نه بدست توده هاي زحمتكش مردم و مشاركت شان، بلكه توسط طيف هاي مختلف ارتجاع مزدور، ضد دموكراتيك و ميهن فروش، اعمار ميگردد كه جهت عملي نمودن اين پروژه امپرياليستي، به قشون هاي نظامي اشغالگر اتكا داشته و در سايه حمايت B – 52  و ساير سلاح هاي مدرن آدمكشي شان، عمل مي نمايند.

  اين دموكراسي، بدترين نمونه دموكراسي از بالا و در واقعيت امر، كاريكاتوري از دموكراسي ميباشد.

حاكميتي كه در اين دموكراسي به صحنه آورده ميشود، يك حاكميت فرمايشي ميباشد كه توسط امپرياليست ها انتخاب شده و نه توسط مردم؛  كيست كه تمام تجربه نصب كرزي بر مسند قدرت سياسي، از همان كنفرانس ننگين بن، تا برگزاري لويه جرگه ها، تا جريان « انتخابات » 9 اكتوبر را نديده و بخاطر نداشته باشد؟

پس اين مدل دموكراسي، و چنين حاكميتي « منتخب »، با مردم، منافع مردم و امنيت شان، هيچگونه پيوند و خويشاوندي نداشته و نمي تواند داشته باشد؛  همانگونه كه به صحنه آورده ميشود، به همانگونه ميشود آنرا از صحنه بيرون برد.  « زعما » و حاكميت هاي سياسي از اين قماش مهره هايي ميباشند بي اراده و در خدمت اربابان، و ابزاري هستند براي سركوب مردم كه تازه ترين مورد و نمونه آن، همانا سركوب خونين محصلين دانشگاه كابل ميباشد!

راستي، واكنش دانشجويان در قبال سركوب خونين تظاهرات، مجازات قاتل، و خواست به محاكمه كشانيدن ژنرال بابه جان پرچمي قومندان امنيه كابل و … را چگونه بايد فهميده و ارزيابي كرد؟  اگر صحت هم داشته باشد كه اين تظاهرات، انگيزه هاي تحريك گرانه قومي يا مذهبي داشته، چنانچه در تدارك و سازماندهي آن عناصري « اوباش » خارج از دانشگاه دخالت داشته باشند، آيا بازهم ميشود آنرا بخاك و خون كشيده و سركوب كرد؟!  پس شعار دموكراسي اينان به چه معني بوده و براي كيست؟!  آيا دموكراسي اينان ميتواند در عمل ارمغاني جزء يك ديكتاتوري فاشيستي داشته باشد؟  ژنرال فاشيست يعني همان پرچمي ديروزي، چگونه است كه امروز همانند كرزي طالب، دموكرات شده و بازهم اما بر روي مردم آتش مي گشايد؟!  و راز اين مسئله در كجاست؟

البته اين اولين باري نيست كه در تحت « حاكميت » همين دولت دست نشانده امپرياليست ها در كابل دانشجويان به تظاهرات پرداخته و سركوب ميشوند!  خواسته ها و مطالبات دانشجويان برخلاف اظهارات دولت دست نشانده، نمي توانند قومي مذهبي و حتي صنفي، يعني دانشجويي محض باشند؛  نمي توانند واكنشي باشند در برابر سركوب يك تظاهرات؛  نمي توانند در محدوده يك مطالبه براي پيگرد قانوني يك ژنرال خون آشام و چند مقام فاسد ديگر خلاصه شوند؛  و …

مسئله اين دانشجويان در واقع ابعادي بمراتب گسترده تر از همه اينان دارد.  مسئله ايشان قبل از همه يك مسئله سياسي همگاني ميباشد، چنانچه سركوب خونين تظاهرات و خفه نمودن مطالبات و اعتراضات همين دانشجويان بدست دولت دست نشانده كرزي هم، يك عمل عريان فاشيستي و بنابرين، يك حركت هدفمند سياسي ميباشد.

دانشجويان را نميتوان بمثابه مجموعه اي در خود و براي خود،  و بدور از تمامي درد ها، رنج ها و معضلات جامعه معرفي نموده و متناسب با چنين بينش و ذهنيتي، با ايشان رفتار نمود!  آنان را نميشود بسان سربازان اجير در پادگان هاي نظامي نگهداري و كنترول نموده، و حق هر نوع تفكر، سنجش استدلال و قضاوت را از ايشان سلب نمود!  نميشود از ايشان بت ها و مجسمه هاي بي روح و اراده ساخته و انتظار داشت تا در قبال رويداد ها و قضايا ييكه گريبان كليت جامعه را مي فشارند، خنثي و بي تفاوت بمانند! …

دولت كرزي با طرح لايحه اي بنام مقامات دانشگاه ها و از طريق آنها ميكوشد فعاليت سياسي دانشجويان را قدغن نمايد!  با اين مستمسك كه دانشگاه جاي آموزش است، ميكوشند دانشجويان را از سياست و فعاليت هاي سياسي پيرامون مسايل حياتي جامعه ايكه دانشجويان هم، اعضاي بسيار حساس، موثر و صاحب رسالت آن ميباشند، بدور نگهدارند!

آنها نمي خواهند بپذيرند كه مسئله دانشجويي، همچنان يك مسئله سياسي ميباشد؛  آنها در حقيقت ميخواهند كه سياست و حق فعاليت سياسي، در انحصار دولت دست نشانده امپرياليست ها، و در حوزه تئوري و عمل چند تا حزب و سازمان وابسته و غير وابسته به چنين دولتي كه با آن منافع مشترك دارند، محدود بماند!  چون به زعم آنها، سياست كار نخبگان است، و هميشه هم چنين بوده است!  بنابرين نبايد توده هاي مردم به سياست روآورده و در مسايل سياسي مداخله نمايند!  با همچو نگرش و شيوه عمل است كه ايشان اتمام حجت مي نمايند!

آنها براي نشاندادن جديت حجت خويش، نقشه تدارك و سازماندهي يك نيروي گسيل سريع پوليس براي دانشگاه ها را روي دست گرفته، و اين جديت را هم، عملا در سركوب وحشيانه و خونين تظاهرات مسالمت آميز دانشجويان، به اثبات مي رسانند!

با چنين بينش و منطق بود كه چند دهه قبل، يعني در دهه چهل خورشيدي، طبقات ارتجاعي حاكم، مي خواستند دانشجويان را از سياست و فعاليت هاي سياسي دور نگهداشته، و براي تحقق عملي همين خواست گهگاهي هم با جديت لازم، وارد ميدان عمل گرديده، طوريكه محصلين دانشگاه كابل را در عقرب 1343 بخاك و خون كشانيدند!

اگر جنبش روشنفكري دانشجويان دانشگاه كابل در آنزمان، در تحت شرايط دموكراسي قلابي ظاهرشاه و بفرمان سردار ولي، قومندان امنيه كابل، تار و مار شد، اينك در شرايط دموكراسي امپرياليستي، تظاهرات دانشجويان دانشگاه كابل، ظاهرا بفرمان ژنرال بابه جان پرچمي قومندان امنيه كابل در دولت دست نشانده كرزي، وحشيانه سركوب ميگردد!

پس توسل به خشونت و سركوب قاسم مشترك همه طبقات حاكمه مرتجع و ستمگر ميباشد؛  ظرفيت دموكراسي اينان كه همواره يك دموكراسي از بالا و در خدمت خود شان ميباشد، در همين محدوده بپايان ميرسد!

اما مردم و بويژه دانشجويان، اصل مسئله را بايد درك نموده باشند؛  آنها بايد همواره به اين امر توجه نمايند كه در پس هر مقوله، وجيزه، عبارت و شعاري، منافع چه كساني نهفته ميباشد.  تغافل در درك اين امر، و بي اعتنايي بدان، هر فعاليت و حركت حق طلبانه ايشان را ضربت پذير، و محكوم به شكست ميسازد.

دانشجويان نبايد به مسايل و مشكلات خود شان كه غير از مشكلات مردم و جامعه نمي باشند، صبغه فردي داده و به راه حل هاي حقوقي دل ببندند!  آنها بايد سرچشمه اصلي همه بدبختي ها و معضلات جامعه در گذشته و حال را در كل شناسايي نموده، و درس هاي لازم آنرا استخراج و بكار گيرند؛  سمتگيري ها و جهتگيري هاي سياسي شان بايد راديكال و دموكراتيك ترقيخواهانه و در پاسخ به نياز هاي فوري و تاريخي توده هاي زحمتكش و ستمديده و بلاكشيده جامعه باشد كه بار همه مصايب و بدبختي ها را بدوش كشيده و مي كشند.  آنها بايد بخود باور داشته و به همين توده هاي تحت ستم مردم اتكا نمايند؛ آنها بايد براي رشد و ارتقاي آگاهي هاي سياسي همين مردم فعاليت نمايند كه لازمه آن هم از جهتي، سازمانيابي و تشكل پذيري حركت خود شان ميباشد، چه هر نوع حركت و فعاليت سياسي جدا از توده هاي مردم، بگونه تظاهرات متعدد شان، به آساني توسط مرتجعين سركوب خواهد شد.  آنها نبايد به شگرد هاي « قانوني » و خرام هاي دموكرات مآبانه دولت گويا منتخب و حاميان بين المللي اش، توهم داشته و در نتيجه، وقايع و رويداد هاي گذشته و حال جامعه و جهان، و تجارب حاصله از آنرا از ديده فروگذارند!

باري ،  در جامعه ايكه از سه دهه بدينسو، از زمين و آسمان آن بلا انقطاع خون باريده؛ طوريكه مردم را با توسل به سياست هاي معين ضدبشري، عملا سلاخي نموده و مي نمايند؛

كشوري كه سه دهه است، در نتيجه اهداف و نقشه هاي سياسي توسط قدرت هاي سوسيال امپرياليستي امپرياليستي و ارتجاعي، و گروه هاي سياسي بومي مزدور، بويرانه مبدل گشته است؛

جامعه ايكه عمريست با تحميل سياست هاي ارتجاعي ضد ملي و ضد مردمي، جلو رشد و تكامل سالم آنرا گرفته اند و در نتيجه، مردمانش را در يك عقبماندگي تحميلي، جهالت قرون وسطايي، فقر، بدبختي و محروميت نگداشته اند و …

آري ، در يك چنين جامعه اي، هر مسئله اش، حياتي،  سرنوشت ساز و بنابرين سياسي ميباشد نه چيز ديگري.  مردم بايد به علل، انگيزه ها و ريشه هاي حالت رقتبار زندگي خويش و عاملين واقعي همين بدبختي ها و خانه خرابي ها، وقوف حاصل نموده و نگذارند كه بيش از اين، به هر خدعه و نيرنگ و به هر بهانه و وسيله اي،  به زندگي و سرنوشت شان و سرنوشت نسل هاي آينده، بازي و دست درازي شود؛  و اين خود، روآوري به سياست و آنهم گزينش يك سياست انساني آزاديخواهانه، مترقي و سرنوشت ساز را لازمي ميسازد كه دانشجويان هم بمثابه قشر آگاه جامعه، مي توانند و بايد نقش خود شانرا در آن ايفا نمايند، سياستي كه مرتجعين همواره ميكوشند تا بذرايع مختلفي، مردم را از توسل بدان باز دارند!

مردم حق دارند بپرسند و بدانند كه چرا تجاوزات گذاشته به كشور شان و اشغال آن، بدست انگليس ها و شوروي ها، يك عمل وحشيانه و غير قابل قبول بوده، طوريكه براي امر آزادي خويش، حاضر بوده اند دو ميليون قرباني بدهند، ولي برعكس، تجاوز امريكا و متحدينش به همين كشور و اشغال آن، اينك در بهترين حالت، يك تجاوز و اشغال ضروري، مفيد، انساني و مورد پذيرش باشد؟؟!!

و بلاخره مردم حق دارند بپرسند كه تفاوت ميان شاه شجاع قرن نزدهم ببرك قرن بيستم و كرزي قرن بيست و يكم ، آنجاييكه مسئله منافع ملي و سرنوشت باشندگان سلحشور و آزاديخواه اين سرزمين مطرح ميباشد در كجاست و چطور؟؟!!

همه اين مسايل كه بدون شك، به زندگي و سرنوشت فرد فرد باشندگان اين جامعه، چه زن چه مرد، چه در خانه و خارج خانه ، چه در كوچه و خيابان چه در كارخانه و مزرعه، چه در مدرسه و دانشگاه … بلاخره در هر حالت و موقعيتي، مستقيما ارتباط ميگيرند مسايل هستند سياسي كه نميتوان و نبايد مردم را از انديشيدن و اشتغال بدان، به هر بهانه و نيرنگ عوامفريبانه از جمله با همين مستمسك كه دانشگاه جاي آموزش است نه سياست! منع داشته، و نهايتا هر حركت سياسي حق طلبانه بطور مثال همين تظاهرات اخير دانشجويان دانشگاه كابل را با قهر و خشونت فاشيستي سركوب كرد!

اين سركوب خونين كه آخرين سركوب هم نخواهد بود، ريشه در واقعيت تلخي دارد كه قانونمندي آن به اجمال و در خطوط كلي، در اين نوشته تشريح شد.

سركوب تظاهرات دانشجويان را بنابرين، نبايد يك عمل مجرد ملهم از تصميم و اراده فردي تلقي نمود؛

 اين سركوب را همچنان، نبايد يك رويداد استثنايي، يك واكنش ناسنجيده، تصادفي و غير مترقبه دانست؛

 علل و انگيزه هاي ظاهري آن هرچه باشند توسل به زور ضد مردمي و مبادرت به خشونت و سركوب ارتجاعي قانون امپرياليسم ـ ارتجاع و رمز تداوم سلطه و بقاي شان ميباشد.  

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu