www.baaba.eu

 

 

اشغال چيست و اشغالگران کیانند؟

نوشته: س. آزاد

مروری بر یک توجیه عامیانه

وقایع 11 سپتامبر در امریکا و فروپاشی برج های مرکز تجارت جهانی که در حد خود، سمبول قدرت و عظمت الیگارشی مالی در آنکشور بود، زمینه ساز تهاجم نظامی 7 اکتوبر به افغانستان گردیده که سرانجام به اشغال کشور بدست اشغالگران امریکایی و متحدین امپریالیست شان منتهی گشت.

اينك سه سالي از اين مسئله ميگذرد كه طي آن، قواي متحده امپرياليستي به زعامت اضلاع متحده امريكا، بطور مستقيم بر تمامي شؤون و مقدرات كشور سيطره دارند، به نحويكه انجام هيچ كار و هيچ امر مهمي نمي تواند خارج از اراده امپرياليست هاي امريكايي و بدور از حيطه سلطه و اقتدار شان مبناي عملي يابد.  امپرياليست هاي امريكايي تهاجم شان به افغانستان را، چنانچه بخاطر داريم، با ضرورت پيشبرد مبارزه « ضد تروريستي » توجيه نموده كه براي مبادرت بدان هم، تاُييديه سازمان ملل را بمثابه يك مجوز « شرعي » بدست آوردند!

چارچوب گويا حقوقي اين جواز صادر توسط همين موسسه امر به معروف و نهي از منكر نيز، بلافاصله توسط  امريكايي ها زير پا گذارده شد،

طوریکه مسئله تهاجم  براي سركوب تروريست هاي اسلامي مغضوب عليه، يا همان دردانگان ديروزي پرورش يافته در دامان سياست ها و نهاد هاي تروريستي خود امريكايي ها، در عمل تا مسئله اشغال  يك كشور مستقل امتداد يافت!

اگر تجاوز بر حريم يك كشور مستقل با  ضرورت  مبارزه « ضد تروريستي » توجيه گرديد!  اشغال آنهم اينك، با ضرورت بازسازي و دموكراتيزه نمودن حيات اجتماعي توجيه ميگردد!

اينكه علت و انگيزه اصلي تهاجم به افغانستان چه، و اشغال كشور هم به كدام اهداف و برنامه هاي غارتگرانه و هژموني طلبانه امپرياليستي بايد خدمت نمايد، مسئله ايست بدور از حيطه اهتمام ما در اين نوشته، زيرا در اين باره بقدر كفايت  گفته و نگاشته شده است.  سعي اصلي در اين مختصر، چنانچه از عنوان آن پيداست، به بررسي خود مقوله اشغال  و توجيهات پيرامون آن خلاصه ميشود، زيرا امپرياليست ها نه از تجاوز و اشغال، بلكه از آزادسازي و بازسازي افغانستان صحبت نموده و براي مشروع جلوه دادن سياست هاي تجاوزكارانه شان، چنانچه تذكار يافت، سازمان ملل را هم مثل هميشه ببازي ميگيرند!

آنها از سازمان ملل، نه تنها در امر تهاجم به افغانستان، بلكه همچنان در پيشبرد اهداف و سياست هاي عملي شان يعني اشغال كشور كه زير نام تاُمين امنيت، استقرار دموكراسي و بازسازي ادامه دارد، بعنوان يك پوشش استفاده نموده و مي نمايند؛  آنها با زير زدن اين مسئله و براي مستور نگهداشتن واقعيت مستعمره اي كشور، همچنان با ذرايع گوناگون بيهوده سعي در مستقل جلوه دادن دولت دست نشانده شان مينمايند!!!

با همين پشتگرمي ميباشد كه دولت كابل هم، خرام هاي تهوع آور مستقل، ملي و دموكراتيك مينمايد!!!

بلاخره در همسويي با همين سياست ها و تلاش هاي امپرياليستي و ارتجاعي است كه طيف ها و عناصري از قشر روشنفكران كه زماني در رداي چپ آزاديخواه تظاهر مي نمودند، اينك با گزينش توجيهات سياسي ـ ايدئولوژيك امپرياليست ها، مسئله اشغال را نفي و تخطئه نموده، و بدينسان در خدمت آنها عمل مينمايند!

در اين ميان هستند عده ديگري از روشنفكراني كه با وصف آگاهي كامل به اهداف و برنامه هاي امپرياليستي در افغانستان و در منطقه، و شناخت از ماهيت دولت دست نشانده كابل، اما در يك موضع مياني قرارگرفته و در نتيجه بگونه كبك، سر خويش را به برف فرو ميبرند!

جبن و بزدلي، توهم و دودلي و اپورتونيسم آنها، عوامليست كه ايشان را به انفعال كشانيده و بنابرين سير وقايع و گرايش عملي اوضاع را فقط از دور نظاره مينمايند تا در صورت تثبيت اوضاع، اينان هم از مراحم و الطاف اشغالگران امپرياليست و ارتجاع خادم شان بي نصيب نمانند؛   اينان اگر حرفي براي گفتن داشته باشند، خويشتن را به توجيهات « حقوقي » و جوسازي ها توسط امپرياليست ها، محدود ميسازند كه گويا تجاوز به افغانستان و اشغال كشور ، بنا به تاُييد سازمان ملل و شوراي امنيت آن صورت گرفته است!  معناي اين گفته چه بخواهند چه نخواهند،بازهم همان مشروع شناختن تهاجم امپرياليستي و اشغال  كشور ميباشد، يعني اين عده، برخلاف امپرياليست ها، مرتجعين خادم، و پادوان رنگارنگ شان، به وضعيت عيني مستعمره اي كشور باور داشته، اما آنرا با پيش كشيدن راُي سازمان ملل، مشروع و موجه قلمداد مينمايند!  در واقع همين نكته است كه نوشته كنوني به بررسي آن اختصاص مي يابد.

باري، براي بطلان تبليغات عوامفريب امپرياليست ها، مرتجعين دست نشانده و پادوان  رنگارنگ شان، و براي نشاندادن توجيهات بي پايه « حقوقي » عناصر متزلزل، لازم ميافتد  تا ابتدا بر خود مقوله اشغال اندكي مكث نموده ، و سپس جلوه ها و تبارزات گوناگون آن، و بلاخره « شرعيت » آنرا با اتكا به راُي و تاُييد سازمان ملل، در مثال مشخص افغانستان به كنكاش بگيريم.

 

اشغال چيست؟

مقوله اشغال در اصطلاح سياسي، بمعناي تسخير يا تصرف نظامي يك شهر، يك كشور و يا نواحي اي از يك كشور توسط نيرو هاي مسلح يك قدرت مهاجم بيگانه ميباشد.  همينكه چنين امري بوقوع بپيوندد، اراضي يا كشور متصرفه را اراضي يا كشور اشغالي، و نيروهاي مهاجم بيگانه يا تصرف كننده را، قواي اشغالگر مي خوانند. همين مفهوم از اشغال، در فرهنگ عميد كه اينك در جلو من قرار دارد، با عبارت زير قيد شده است:

اشغال يعني « پياده كردن نيروي نظامي در شهر يا اراضي كشور ديگر بقصد تصرف دائم يا موقت »

البته براين تعريف و تلقي از مقوله اشغال، چه در كتب لغت، چه در عرف و موازين مرسوم سياسي، و چه در علم نظام و پراتيك آن، كاملا اتفاق نظر وجود دارد.  اما اينكه علل و انگيزه هاي اشغال چه بوده و قواي اشغالگر واقعا كدام هدف يا اهدافي را در سرزمين اشغالي دنبال مينمايد؛ 

و اينكه آيا اشغال يا تصرف كشور يا اراضي بيگانه، داراي يك طبيعت موقتي ميباشد يا دايمي؛ و به همين سان اينكه آيا اشغال اراضي يا يك كشور و آنهم تحت چه شرايطي، اصولا امري مشروع و قابل تاُييد ميباشد يا خير، بازهم ناقض تعريف ارائه شده بالا از مقوله اشغال نمي تواند باشد.

اصطلاح اشغال، با مفاهيم استقلال و آزادي كه مترادف همديگر ميباشند، كاملا مغايرت داشته و در تضاد قرار دارد. يك كشور اشغالي، كشوريست كه استقلال و آزادي آن بطور مستقيم بر زمينه يك تهاجم نظامي بدست قواي اشغالگر بيگانه سلب گرديده است. پس كشور اشغال شده، فاقد استقلال و آزادي ميباشد؛  در حاليكه مستقل و آزاد به آن كشوري ميگويند كه در محدوده جغرافياي سياسي خود، بدون اتكا به يك عنصر خارجي، از اراده كامل و قابليت عمل براي ممارست حق تماميت ارضي و صيانت حاكميت ملي، برخوردار باشد.  اشغال و اشغالگري هم همانند مسئله استقلال و آزادي، نه يك مفهوم انتزاعي و يك مقوله حقوقي و اخلاقي، بلكه يك مفهوم عيني سياسي و يك حركت عملي ميباشد كه ريشه در مناسبات مادي، يعني در نفس انگيزه ها، طرح ها و سياست هاي تجاوزكارانه اشغالگر دارد.

بر پايه تبيين اخلاقي و تعريفات مندرج در كتب حقوق و ديگر نرم هاي حقوق بين الدول، همه كشور هاي شناخته شده امروزي كه عمدتا در سازمان ملل هم عضويت دارند ـ البته عضويت يا عدم عضويت در سازمان ملل، نميتواند بخودي خود، معيار استقلاليت باشد ـ كشور هاي صاحب استقلال ميباشند كه در داخل جغرافياي سياسي و مرز هاي ترسيم يافته و شناخته شده شان، از موهبت آزادي بهره مند ميباشند.  ولي پيداست كه اين تعريف، يك تبيين و توجيه حقوقي در لابلاي كتب درسي و كنوانسيون هاي حقوقي بين المللي ميباشد كه با مناسبات عيني جهان مادي نمي تواند پيوندي داشته باشد.  بطور مثال با فروپاشي سيستم مستعمراتي امپرياليسم بويژه پس از جنگ دوم جهاني، از نظر حقوقي، مستعمرات قديم، بعنوان كشور هاي مستقل و آزاد بمنصه ظهور رسيدند كه هر كدام در قلمرو مشخص جغرافيايي با حدود و مرز هاي ترسيم شده سياسي، حاكميت خويش را برپا نمودند و به عضويت سازمان ملل هم نايل آمدند؛  در حاليكه از ديدگاه سياست عملي بطور مثال اقتصادي، فرهنگي … سلطه و سيادت استعمارگران، كماكان بطور غير مستقيم، آزادي و استقلال اين كشورها را به زير سوال مي برد.

استقلال در مفهوم عملي سياسي، زماني تحقق مي يابد كه دولت صاحب استقلال، بدون حضور نظامي و حمايت قواي بيگانه، در قلمرو سيطره و حاكميت خود، عملا قادر به حفظ و بقاي خود بوده و بدون حمايت اقتصادي و مالي بيگانه، بتواند امور محوله خود را به پيش رانده و امرار حيات نمايد.  هرنوع اتكا به عنصري بيگانه در حفظ و صيانت يك حاكميت سياسي بر سراقتدار در يك كشور، ناقض مفهوم استقلاليت و بنابرين مغاير اراده و قابليت عمل براي ممارست حق تماميت ارضي و حاكميت ملي ميباشد.

پس اگر استقلال يك كشور در جهان متمدن كنوني، اساسا با مفهوم عيني تماميت ارضي و حاكميت ملي تبيين ميگردد، نفي همين مفاهيم، نفي استقلاليت را تداعي مينمايد؛  چنانچه اين نفي، بر زمينه تهاجم يك نيروي قهار نظامي از خارج بعمل آيد، نتيجه حاصله، همانا اشغال كشور مزبور ميباشد.  اينست كه بتاُسي از اين تعريف و در عمل، سيماي واقعي افغانستان در موقعيت كنوني، بمثابه يك كشور اشغال شده، عينيت مادي مييابد. توجيه يا مشروع جلوه دادن اين اشغال توسط نيروي اشغالگر يا دولت دست نشانده و يا هر كس ديگري، و يا امر و نهي سازمان ملل و هر منبعي كه باشد، نمي تواند هيچ تغييري در اين واقعيت عيني ايجاد نمايد.

برعكس، اگر قرار باشد كه ملاك قضاوت در اينخصوص را توجيهات « حقوقي » و سياسي ـ ايدئولوژيك اشغالگران و ارتجاع خادم شان قبول نماييم، بايد بگوييم كه در آنصورت، نميتوان هرگز از پديده اي بنام اشغال، استعمار، زورگويي و غصب استقلال و آزادي ملل هم، حرفي به زبان آورد، زيرا همه كشور گشايان و استعمارگران در طول تاريخ، هميشه براي غارت سر زمين هاي بيگانه، به بهانه هايي متوسل گرديده و توجيهات حاضر و آماده شان را هم داشته اند.  استعمارگران اروپايي تجاوز به ملل آسيايي، افريقايي و امريكاي لاتين و اشغال سر زمين هاي اين ملل و الحاق آنرا عمدتا با يك منطق هميشگي توجيه مي نمودند: اهلي ساختن و متمدن نمودن ملل وحشي!

امپرياليست ها براي اشتعال دو جنگ جهاني و اشغال سرزمين هاي غير و بسيار تجاوزات و اشغالگري هاي ديگر، همواره  توجيهات خود شان را داشتند؛  سوسيال امپرياليسم شوروي، با توجيهات خودش افغانستان را اشغال و بخاك و خون كشانيد؛  باند هاي خلق و پرچم هم در آنزمان، بگونه كرزي و شركايش، اشغال كشور را توجيه مي نمودند. امريكايي ها و متحدين امپرياليست شان اينك براي تجاوز به افغانستان و عراق و اشغال دو كشور توجيهات خود پسند خود شانرا دارند! …

 

نماد ها و نمودها

بهانه ها، انگيزه ها و توجيهات براي اشغال سرزمين هاي غير كه اهداف و نيات واقعي اشغالگران را پوشيده نگهدارند، مي توانند بي شمار باشند، اما پديده اشغال در بستر زمان، به صور و جلوه هايي چند ظاهر گرديده است كه برجسته ترين شان عبارتتد از :

اشغال بعلت يك منازعه واقعي يا جعلي كه با مداخله و تهاجم نظامي و اعمال اراده قدرت اشغالگر عملي ميگردد. اشغال در مفهوم كلاسيك استعماري كه بمقصد غارت ثروت ها و بهره مندي از موقعيت استراتژيك سر زمين هاي غير بوقوع مي پيوندد؛  اين شكل اشغال، با گسيل قواي نظامي و اعمال قدرت مستقيم به عنف، بر كشور مستعمره تحقق مي يابد.  مثال روشن و عملي اين اشغال در شرايط كنوني، كشور عراق ميباشد.

اشغال در مفهوم كلاسيك و نواستعماري با دستآويز قراردادن  درخواست يك حاكميت متزلزل و بي پايه ضد مردمي براي حفظ و بقا؛  سلطه سياسي اشغالگر و اهداف استعماري در اينجا، ظاهرا بشكل غير مستقيم، از طريق حاكميت دست نشانده بومي عملي ميگردد.  نمونه هاي اين نوع اشغال، اگر توجه خويش را تنها به افغانستان معطوف نماييم،  در گستره تاريخ بويژه در وجود شاه شجاع انگليسي در قرن نزدهم،  شاه شجاع روسي  ـ ببرك كارمل ـ در قرن بيستم و شاه شجاع امريكايي ـ همين حامد كرزي ـ در شرايط فعلي تجسم مي يابند.

اشغال در مفهوم نواستعماري و كلاسيك با پيشكش نمودن مبارزه « ضد تروريستي » ، تاُمين امنيت، صيانت حقوق بشر و استقرار دموكراسي؛  موقعيت كنوني افغانستان و رويداد هاي آن، بيان گوياي همين نوع اشغال ميباشد.

تهاجم نظامي و اشغال كشور با سرازير شدن قشون نظامي امپرياليست ها و جابجا شدن شان در سراسر كشور، اشغال به شيوه استعمار كهن را به نمايش ميگذارد؛  با اين وجود اما، اين اشغال، يك اشغال در مفهوم كلاسيك استعماري كه نمونه تيپيك آنرا در عراق ملاحظه نموديم، نمي باشد.  اشغال افغانستان هردو شكل كلاسيك و نو را در خود ادغام نموده است، بدين معنا كه اشغالگران امپرياليست، هرچند از نظر نظامي بر زمين وفضاي كشور، و بر تمامي ابعاد حيات از اقتصاد تا سياست، امور مالي، امنيتي و … تسلط و نظارت مستقيم دارند، اما امور سياسي و اجتماعي آنرا ظاهرا نه از طريق اداره ايكه در راُس آن يك حاكم نظامي يا غير نظامي امريكايي قرار داشته باشد، چنانچه در مثال عراق ملاحظه نموديم، بلكه با رويكار آوردن يك دولت دست نشانده بومي ـ دولت كرزي و شركاء ـ  اداره مينمايند؛ هرچند در مواردي مهم، حرف آخر را خليل زاد سفير امريكا در كابل مي زند.  وي امروزه در حيات سياسي افغانستان، همان نقشي را ايفا مي نمايد كه مكناتن انگليسي در شرايط افغانستان قرن 19 .   تفاوت ميان شاه شجاع انگليسي و شاه شجاع امريكايي ـ كرزي ـ  فقط در نحوه اعمال سلطه امپرياليستي و شعار هاي مزورانه آن ميباشد و بس؛  يعني اين اشغال، امروزه با شعار هاي متناسب با مقتضيات زمان مثل مبارزه « ضد تروريستي » صيانت حقوق بشر، استقرار دموكراسي و بازسازي عملي ميگردد.

از آغاز تهاجم نظامي امريكا و متحدين امرپاليستش به افغانستان در 7 اكتوبر 2001  تا ايندم، كشور در تحت سلطه نظامي قواي متحده امپرياليستي به زعامت امريكا قرار دارد.  قشون نظامي اشغالگر، هرچند اداره اش به تناوب، به كشور هاي مختلف شركت كننده در يك ائتلاف امپرياليستي و به يك بلوك امپرپاليستي مثل ناتو تعلق ميگيرد، ولي اين قشون در تمامي حالات، خارج از حيطه اراده و حاكميت بومي و مافوق قوانين داخلي آن، عمل مينمايند؛  يعني هيچ نوع الزامي كه نيروهاي اشغالگر را ، چه در طرح سياست ها، برنامه ها و چه در اجراي عملي آن، به رعايت اصول و قوانين كشور متقاعد سازد، وجود ندارد، زيرا در اينجا اراده اشغالگر به تمام معني، سلطه و حاكميت بلامنازع دارد.  در اين ميان، نيروهاي نظامي امريكايي، يك موقعيت استثنايي منحصر بفرد مي يابند.  از يكسو ارتش اشغالگر امريكا، هرچند رهبري قواي ائتلاف امپرياليستي را عملا و بطور اعلام نشده اي بدست دارد، اما از سوي ديگر، اين ارتش بطور مستقل، در كنار قواي ائتلاف و مافوق آن عمل مينمايد.  تعيين اهداف و پيشبرد سياست ها و عمليات نظامي اين ارتش در زمين و در فضا و در همه شرايط، مختص به اداره امريكايي ميباشد؛  هيچنوع بازرسي و حسابدهي براي عملكرد هاي نظاميان امريكايي در افغانستان وجود ندارد. ارتش امريكا در افغانستان زندان هاي خاص خود را دارد كه دولت دست نشانده شان در كابل، هيچ دسترسي اي بدان ندارد؛ در اين زندان ها، به اعتراف بعضي از منابع مطلع امريكايي و گزارشات سازمان هاي حقوق بشر مثل سازمان عفو بين الملل … ، عين همان وقايعي بدست امريكايي انجام يافته و مييابد كه در زندان ابوغريب عراق؛  ارتش امريكا كه خير، حتي افراد غير نظامي امريكايي ، زندان هاي متعلق به خود شانرا در افغانستان دارند كه در آن به اعمال شكنجه و هتك حرمت مشغول ميباشند!!!  البته از زندان هاي خصوصي و جنايات  اين افراد، بنا به اظهارات خود شان و اسنادي كه ارانه نموده اند، هم وزارت دفاع امريكا، و هم دولت دست نشانده كابل ـ از شخص كرزي گرفته تا وزراي كابينه اش ـ همه كاملا آگاه بوده اند، و بقول وزير آموزش و پرورش دولت دست نشانده، اين افراد در گذشته هم، در جهاد شان دخالت داشته و با تمامي رهبران مجاهدين، دوستي و مراوداتي داشته اند!!!  آيا بي آبرويي، جنايت، وطنفروشي و خيانت ملي مگر شاخ و دم دارد؟  و آيا استناد به راُي سازمان ملل براي توجيه اشغال افغانستان، خواهد توانست همچو جناياتي را هم، توجيه كند؟ …

بارها و بارها اتفاق افتاده است كه طي عمليات نظامي گويا ضد تروريستي،  زندگي و هستي مردم بي پناه و آبادي هاي كشور، بدست اشغالگران امريكايي بخاك و خون يكسان شده ، طوريكه بيشترين قربانيان اين جنايات را هم، اكثرا كودكان، زنان و كهنسالان تشكيل داده اند؛  حتي مراسم شادي و سوگواري مردم بي پناه ما از شر چنين حملات جنايتكارانه ساديستي كه منجر به كشتار هاي جمعي گرديده است، درامان نبوده است!  اما در همه همچو مواردي، دولت دست نشانده كابل، براي اغواي اذهان عمومي، كمسيون هاي تحقيق و بررسي!!!  را فراخوانده كه از نتايج شان هم، كسي هيچگاهي چيزي نشنيده است!   اما تا جاييكه به تحقيقات توسط خود امريكايي ها ارتباط ميگيرد ـ البته زمانيكه حادثه بگونه اي به اطلاع عمومي رسيده باشد ـ اينك به يك مثال عملي آن در اينجا بمثابه مشت نمونه خروار بسنده ميكنيم كه نتيجه تحقيق، بتازگي رسما اعلام يافته است:

طي يكي از حملات نظامي امريكايي هاي اشغالگر در يك منطقه مسكوني در جنوب كشور، هشت كودك جان خود را از دست ميدهند!  امريكايي ها كه بخاطر فريب افكار عمومي، پيرامون اين مسئله يك دادگاه نمايشي نظامي را فراخوانده بودند، به اين نتيجه مي رسند كه در كشتار اين كودكان، قواي اشغالگر شان قصوري نداشته ، چون آنها با اين گمان كه در خانه مسكوني مورد اصابت راكت هاي امريكايي، تروريست ها كمين كرده اند، بدانجا حمله نموده بودند!!! 

وحشتناكتر از حكم دادگاه امريكايي پيرامون يك جنايت ضد بشري، كه خبر آن در همين اواخر توسط راديوي بي. بي. سي پخش گرديد، اظهار نظر يك روشنفكر وطنفروش افغان پيرامون همين حكم ميباشد كه طي يك مصاحبه با بي. بي. سي بعمل آمد.  وي در اين مصاحبه، ضمن اينكه بدرستي، حكم صادره توسط دادگاه امريكايي را ، بدليل اينكه دادگاه مزبور بيطرف نمي باشد، غير قابل پذيرش ارزيابي مينمايد، علاوه ميكند كه « امريكايي ها در عملكرد هاي شان در افغانستان، اقلا بايد ظاهر سازي نمايند، زيرا بسياري ها آنها را متجاوز و اشغالگر دانسته و دولت كابل را هم، يك دولت دست نشانده مي دانند "   ترجمه اين اظهار نظر به زبان آدمي چنين خواهد بود:

يعني اشكالي ندارد كه اشغالگران امريكايي و متحدين شان به كشتار حتي كودكان معصوم و بي پناه مبادرت ميورزند؛  مسئله بر سر اينست كه أنها بخاطر جنايتي كه انجام ميدهند، حد اقل بايد اظهار ندامت، ابراز تاُسف … يعني ظاهرسازي نمايند‍‍!!!  چون بعضي ها آنها را اشغالگر ميگويند!  توگويي كه با ظاهرسازي ها، جنايات شان كمرنگ ميشود، همانطوريكه از نظر اينان، اشغال كشور هم، با استناد به تاُييديه سازمان ملل، به يك امر موجه و قابل قبول مبدل گرديده است، و بعضي ها بنابرين، بناحق از مسئله اشغال، حرف مي زنند!

البته همين قماش روشنفكران وطنفروش و خادم امپرياليسم هستند كه توسط آژانس هاي سياسي ـ ايدئولوژيك امپرياليستي از قبيل بي. بي. سي، صداي امريكا و … بخدمت گرفته شده و بازار خود فروشي شان پر رونق گرديده است؛  همين ها ميباشند كه بر اساس يك پروژه دقيقا طراحي شده و نقشه مند امپرياليستي، كار وطنفروشان بر سراقتدار در كابل را دنبال نموده و زير القاب دلخوش كن اهدايي توسط رسانه هاي خبري امپرياليستي بعنوان سياسي، حقوقدان، اهل نظر… به نفع امپرياليسم تبليغ مي نمايند، و از آنجمله ميباشد تبليغات پيرامون مشروعيت تجاوز به افغانستان و اشغال كشور! 

بهرحال آفتاب را نمي شود با دو انگشت پنهان ساخت؛  واقعيت عيني افغانستان بمثابه يك كشور اشغال شده، مسئله اي نيست كه بتوان آنرا با تبليغات عوامفريب امپرياليست ها و مرتجعين خادم ايشان پوشيده نگهداشته و يا توجيه كرد.  سلطه مستقيم اشغالگران را در تمامي عرصه هاي نظامي، سياسي، اقتصادي، مالي، امنيتي، حقوقي، فرهنگي… نميتوان به هيچ عنواني انكار نمود.  بر زمينه همين تهاجم نظامي و اشغال كشور بود كه امپرياليست ها بر مقدرات ملت، تسلط مستقيم يافتند؛ آنها دولت دست نشانده كابل را با پيش كشيدن پاي سازمان ملل، و بلاخره با چاشني لويه جرگه ها، بر گرده مردم افغانستان تحميل نمودند.  در همان كنفرانس بن بود كه ليست اعضاي كابينه اين دولت به رياست حامد كرزي، توسط امريكايي ها به سازمان ملل ارائه گرديده و به تصويب رسيد.  امريكايي ها، حامد كرزي را بقول منابع خبري در آنزمان از جمله بي. بي. سي كه توسط خود مقامات امريكايي هم تاُييد شده است، يك هفته قبل از سقوط طالبان، با هليكوپتر گويا به ارزگان پياده نموده بودند!  همانطوريكه شوروي ها ببرك كارمل را سوار برتانك، از تاجيكستان به كابل بردند!   امريكايي ها  رهبران ائتلاف شمال را كه در جريان تهاجم نظامي به افغانستان، نقش جاده صاف كن هاي ارتش اشغالگر را ايفا نموده بودند، علاوه بر پرداخت ميليون ها دالر رشوه بخاطر چنين خوشخدمتي اي، همچنان به كابينه حامد كرزي وارد نموده و اسم آنر ا يك كابينه مصلحتي گذاشتند!  اعضاي ديگر اين كابينه هم در مجموع،  افراد و عناصري ميباشند كه براي انجام چنين مهمي قبلا توسط امريكايي ها و متحدين شان آماده ديده شده بودند!

همانطوريكه براي بقاي دولت دست نشانده  كابل، نياز به قشون اشغالگر خارجي ميباشد، از نظر امنيتي هم جان رهبران آن، بطور مثال شخص كرزي، مستقيما به حضور و حراست مستقيم گارد ويژه امريكايي بستگي دارد؛  بدون موجوديت اين قشون و گارد امنيتي، دولت دست نشانده نمي تواند از خودش و از حيات رهبرانش محافظت نمايد، چه رسد به اينكه بتواند از تماميت ارضي و حاكميت ملي بعنوان دو عنصر تبيين كننده استقلال و آزادي ملي دفاع نمايد!

لافزني ها و ژست هاي استقلاليت دولت دست نشانده كابل بنابرين، امري نيست كه عليه آن، ميباست در اينجا استدلال نمود؛  حامد كرزي، چنانچه خواسته باشد، در حصار برج ها و ديوار هاي بلند ارگ رياست جمهوري و در پناه گارد ويژه امريكايي، مي تواند خودش را بعنوان آزاد ترين فرد روي زمين حساب نمايد!  با اين وجود اما، افق و ساحه عمل اين « آزادي » و قلمرو حقيقي « استقلاليت » وي، درست در همان حدي خواهد بود كه گويا يك آدم اسير سياسي دربند در دخمه ها و سلول هاي زندان، احتمالا  از آن برخوردار گردد؛  با اين تفاوت كه روح سركش و عصيانگر يك زنداني آزادمنش چه بسا انقلابي  را هيچ سياه چالي نميتواند محبوس و مرعوب سازد، در حاليكه « آزادي » و « استقلاليت » كرزي و كرزي ها ، حتي در خلوت همان حصار هاي بلند هم، مرهون اراده، هوس، مزاج و بلاخره مصلحت جويي هاي اربابان اشغالگر يا حتي سربازان حقير شان ميباشد! 

از نظر مالي هم كافيست به ذكر همين نكته بسنده شود يعني دولتي كه معاش مسئولين و كارمندانش ـ از بالايي ها تا سطوح پاييني ـ را منابع خارجي تاُمين مينمايند، به كدام حق و معياري ميتواند ادعاي استقلاليت كند؟!  اگر ديروز در شرايط اشغال نظامي توسط شوروي سوسيال امپرياليستي، مشاورين و متخصصين شوروي، بر تمامي امور دولتي ـ از ارتش تا پوليس، امور قضايي، استنطاق در زندان ها و شكنجه آزاديخواهان، اطلاعات، اداره، امورمالي، فرهنگي و…  نظارت مستقيم داشتند، امروزه جاي شانرا مشاورين، متخصصين و شكنجه گران يك ائتلاف امپرياليستي و عمدتا امريكايي اشغال نموده اند!

 

اشغال و هاله سازمان ملل

در واقع بيهوده خواهد بود، چنانچه كوشيده شود بيش از اين، برا ي اثبات وضعيت اشغالي كشور، سياست ها و كارنامه هاي امپرياليستي در تمامي عرصه هاي حيات جامعه را پيگيري، و بر اين مبنا، به حضور، نظارت و كنترول قواي اشغالگر بر سرنوشت ملت، استناد شود، زيرا واقعيت خشن آنقدر روشن و عريان ميباشد كه اصلا نيازي براي اينكار وجود ندارد.  توجيهات اشغالگران و دست نشاندگان بومي شان هم نمي تواند موضوعي براي بحث و مناقشه باشد، زيرا هيچ كسي نمي گويد كه دوغ من ترش است! چنانچه ديديم، شوروي ها و به همينسان، خلقي ها و پرچمي ها هم، تهاجم و اشغال كشور را در آنزمان، بدلايل خود پسند خودشان توجيه مينمودند!

برعكس مهم آنست كه ديده شود، يك تعداد از عناصر روشنفكر كه به خصلت امپرياليست هاي اشغالگر، به سياست ها و برنامه هاي امپرياليستي و به ماهيت مرتجعين دست نشانده بومي شان وقوف كامل داشته، و بلاخره به موقعيت مستعمره اي كشور هم اذعان دارند، ولي با اين وجود، براي توجيه اشغال كشور، چنانچه گفته شد، به راُي سازمان ملل و شوراي امنيت آن استناد مينمايند!!!

سازمان مللي كه ميخواهند آنرا به جهانيان، بمثابه ارگاني در جهت تاُمين صلح، نظم، ثبات و امنيت جهاني و مرجعي عالي براي حفظ و صيانت عدالت و حقوق بشر و ديگر تصاميم ملهم از اراده همگاني بشريت صلحدوست، مترقي و آزاديخواه جا زنند!!!

سازمان مللي كه مدتهاست حتي همان الزامات تاريخي خودش را هم از دست داده و بنابرين نياز به يك بازنگري و بازسازي بنيادين حق طلبانه، عدالت جويانه و واقعا دموكراتيكي دارد، كه منافع اكثريت ملل مظلوم و تحت ستم جهان را، عملا در محراق توجه داشته، و در رابطه با روابط بين الدول هم، پنج اصل اساسي همزيستي مسالمت آميز را مبناي فكر و عمل خود سازد.

 واقعيت اينست كه اين سازمان در تمام دوران « جنگ سرد » تا ايندم همواره، از نظر تركيب ارگانيك، مكانيسم ها و سياست هاي عملي آشكار و نهاني، به نحوي غير دموكراتيك و عمدتا در خدمت اهداف و منافع زورمندان امپرياليست و سوسيال امپرياليست، مورد بهره برداري قرار گرفته است.

عمق فاجعه زماني بخوبي درك ميگرددكه ديده شود، امروز هم پس از پايان رسمي « جنگ سرد » بازهم كماكان، در عقب اين نقاب مندرس تزوير، خواست اراده و منافع مشتي از قدرت هاي زورگوي امپرياليستي قرار دارند كه بر سرنوشت و مقدرات ملل تحت ستم جهان تصميم ميگيرند؛  چنانچه از اين سازمان و منشورش و باقي ارزش ها و موازين متعارف بين المللي از جمله حقوق بشر، بمثابه ابزاري براي اعمال سياست ها و برنامه هاي امپرياليستي در راستاي نيل به منافع عظمت طلبانه خويش استفاده مينمايند.

سياست يك بام و دو هواي  حاكم بر عقل و هوش و پراتيك سازمان ملل و مواضع عملي اربابان امپرياليستش، به تنهايي موجب ميگردد تا هرگونه مشروعيت و از جمله اهرم هاي اصلي اين سازمان مثل صلح، امنيت، عدالت و حقوق بشركه فلسفه وجودي اش بدان بنا مي يابد، فاقد يك اعتبار عملي تلقي شود، زيرا صلح، امنيت، عدالت و حقوق بشر… در گستره جهان متمدن كنوني، ارزش هاي جهانشمولي ميباشند كه نميتوان بدان، بسان سازمان ملل و امپرياليست هاي مسلط بر آن،  برخوردي ارادي و دوگانه نمود!

بطور مثال، امپرياليست ها  و سازمان ملل،  اگر در مواردي ـ درست يا نادرست ـ براي بازرسي جنايت عليه بشريت، چنانچه در رابطه با وقايع يوگوسلاوي سابق و رخداد هاي خونين راوندا، دادگاه هاي بين المللي را راه اندازي مينمايند، اما در مواردي ديگر از جمله افغانستان، همان عاملين جنايت عليه بشريت را با صد ها حيله، توطئه و تزوير ضدبشري، گهي بنام دولت با قاعده وسيع، و زماني از طريق لويه جرگه ها، برائت ميدهند!

با تدوين قانون اساسي بدست همان جنايتكاران و آدمكشان حرفه اي و گماردن شان بر اريكه قدرت سياسي، بازهم دست شانرا بر سرنوشت توده هاي مردم زجر كشيده كشور باز نگهميدارند! …

كجاست آن مرجع تاُمين حقوق بشر و كجاست آن مرجع كيفر خواست و آن دادگاه تاُمين عدالت؟؟

اگر براي محاكمه ـ هرچند نيم بند ـ رهبران بارز نازي پس از پايان جنگ جهاني دوم، بخاطر جنايات شان عليه بشريت، دادگاه نورنبرگ را فرا ميخوانند؛  اگر بعضي از اين فاشيست ها ي جنايتكار را كه دهه هاي متمادي، در آرامش و بدون درد سر و بدور از چنگال عدالت، امرار حيات نموده و اينك به هر دليلي كه است، گهگاهي بطور گلچين و حتي غيابي، در اسرانيل و در ايتاليا… به پاي ميز محاكمه مي كشانند؛  هرگاه محاكمه رهبران آلمان دموكراتيك سابق و كارمندان سازمان اطلاعات آن پس از اعاده وحدت آلمان، هر چند با انگيزه هاي سياسي انتقامجويانه، حدود بيش از دوازده سال را بخود اختصاص ميدهد؛  اگر رهبر يوگوسلاوي سابق را بجرم جنايت عليه بشريت، نسل كشي و تصفيه قومي… در دادگاه بين المللي محاكمه مينمايند؛  و همينطور جنايتكاران جنگ هاي فرقه اي در راوندا را … پس سوال اينست كه چرا خود سردمداران امپرياليست را بخاطر جنايت هاي شان كسي به پاي ميز محاكمه نمي كشاند؟!

چرا امريكايي ها از به رسميت شناختن چنين دادگاهي سرباز زده و واهمه دارند؟!

چرا رهبران دولت صهيونيستي اسرائيل و از جمله آريل شارون اين قاتل هزاران هزار مردم مظلوم و بي پناه فلسطين را، كسي جراُت نميكند كه به پاي ميز عدالت بكشاند؟!

چرا رهبران خلقي و پرچمي، رهبران جهادي و طالبان كه دست هاي شان بخون بيش از دو ميليون انسان بيگناه و آزاده افغانستان آلوده است، نه تنها كه بجرم جنايات بي شمار شان عليه بشريت، در يك دادگاه عادلانه به محاكمه كشانيده نمي شوند، بلكه برعكس، ايشان را، چنانچه ملاحظه ميشود، با نصب نمودن دوباره بر مسند قدرت سياسي، بازهم بر گرده مردم ستمديده كشور تحميل مينمايند؟؟!!

اينست مضمون حقيقي عدالت خواهي و حقوق بشر امپرياليست ها و نهاد هاي خادم شان مثل سازمان ملل؛  نهادي كه گويا كعبه آمال روشنفكران مورد نظر را تشكيل ميدهد، روشنفكراني كه نه تنها حاضرند مرغ آرزوهاي تا كنون به ثمر نرسيده خويش را در مدح و ستايش از آن، قربان نمايند، بلكه با توجيهات دهن پركن به اصطلاح حقوقي خويش، هر راُي، تدبير، توطئه و معامله گري اين موسسات بر سرنوشت ملت را هم، مشروع، معتبر و قابل اتكا قلمداد مينمايند!  و از اين قبيل است توجيه« حقوقي» اينان پيرامون اشغال نظامي كشور بدست امپرياليست ها، زمانيكه بانگ مي زنند كه تهاجم امريكايي ها و متحدين امپرياليست شان به افغانستان، بنا به تاُييد سازمان ملل صورت گرفته و بنابرين مشروع ميباشد!!!

بگذريم از اينكه اين قماش روشنفكران، مشروعيت تهاجم به افغانستان و عراق و اشغال شان يا عدم مشروعيت را، اساسا در تالار هاي توطئه سازمان ملل جستجو مينمايند، و نه در موج خروشان اعتراضات توده هاي ميليوني مردم در سراسر جهان، بايد بگوييم كه اينان هرچند به مسئله اشغال در حرف اذعان دارند، ولي همينكه براي ارزيابي اين رويداد به راُي سازمان ملل استناد مي نمايند، نشان ميدهند كه ايشان در واقعيت امر، به پديده اشغال امپرپاليستي بمثابه يك طرزالعمل مكانيكي و زودگذر ملهم از يك تصميم و تجويز بوروكراتيك نگاه مينمايند و نه يك پديده خشن سياسي داراي انگيزه ها، اهداف و نتايج ناگوار سياسي دوامدار  بر سرنوشت يك ملت و توده هاي خلق!  يعني ايشان نشان ميدهند كه از درك عمق فاجعه سر در نمي آورند!

تلاش اينان براي توجيه تجاوز و اشغال، يك تلاش و نگرش كوته نظرانه پراگماتيستي و در نتيجه، تسليم طلبانه ميباشد؛  اين نگرش، پديده هاي عيني اجتماعي را مصلحت انديشانه، فرصت طلبانه و بطور مجزا بررسي مينمايد؛  از اينجاست كه به مسئله تجاوز و اشغال هم، بدور از تحليل خصلت كلي متجاوزين و اشغالگران و بدور از درك انگيزه هاي تهاجم و اشغال و شناخت اهداف شان، و بلاخره بدون در نظرداشت گذشته تاريخي شان، مي نگرد! 

بيهوده خواهد بود اگر بيش از اين، وقت خود و خواننده را وقف بررسي توجيهات به اصطلاح حقوقي اما در واقع سياسي روشنفكران مورد نظر نماييم؛  همينقدر به اين روشنفكران بگوييم كه بهتر است يكبار، با بصيرت لازم و با وجداني بيدار به كشور در بند كشيده خويش نظري بافگنند تا ببينند كه بر زمين و فضا، در شهر و روستا، در كوه و بيابان … عملا كي ها حكمروايي دارند؟  ببينند كه مردم بيگناه و بي پناه كشور، چه كودك، چه پير و چه جوان، چه زن و چه مرد در همه جا و حتي در مراسم غم و شادي همواره قرباني تهاجم و اشغال ميگردند! و معلوم نيست كه تا چه زماني اين جنايات، هرچند اگر به نام سازمان ملل و به تاُييد آن هم باشد، ادامه مي يابند!

در مورد اسيران جنگي، نه كنوانسيون ژنيو و ديگر موازين شناخته شده بين المللي، بلكه عدالت امريكايي عنوان شده توسط آقاي بوش در افغانستان و عراق و آنهم با به تير و مسلسل بستن جمعي اسيران دست و پا و چشم بسته در زندان ها، در كانتينر ها، لاري ها يا كاميون ها تطبيق ميگردد، ولي در اين باره كسي راُي و مشوره سازمان ملل را جويا نمي شود و روشنفكران ما هم سكوت اختيار نموده و ديگر به اين سازمان استنادي هم نمي كنند!!! 

از قتل، كشتار، شكنجه، هتك حرمت و تجاوز به عفت هر هموطن در زندان هاي خاص امريكايي هاي اشغالگر بطور مثال در قندهار و در بگرام، كه بر وفق همان « عدالت امريكايي » اعلام شده توسط سردمداران سياست امريكا، عملي گرديده، چنانچه هيچ مرجع حقوق بشر و از جمله همان سازمان ملل خدا بيامرز هم، بدان دسترسي ندارد، اگر چيزي نگوييم كه گند و تعفن اين جنايات بگونه زندان ابوغريب در عراق، مشام بشريت بيدار و مترقي در جهان را اذيت نموده است، حتي امروزه ، چنانچه قبلا هم تذكار يافت، زندان هاي خاص متعلق به افراد امريكايي در افغانستان وجود دارند كه در آن ، شكنجه و اذيت و آزار شهروندان افغانستاني اعمال ميگردد؟؟!!

مالكان امريكايي و در عين زمان دژخيمان اين زندان ها، به رويت اسناد و اعتراف وزراي دولت دست نشانده كابل، از دوستان ديرينه رهبران جهادي ـ  همان جهاد اسلام امريكايي ـ  ميباشند كه اكنون هم در فيلم هاي تصويري در مجالس خاص با كرزي و وزراي كابينه اش ظاهر ميگردند! 

آري، مالكان و دژخيمان اين زندان ها در افغانستان ( ؟؟!! ) همان شكارچيان انسان ميباشند كه با اطلاع وزارت دفاع امريكا ـ اگر نه به اجازه اش ـ و به يمن جوايز 20 تا 25 ميليون دالري آقاي بوش، براي شكار اشخاص مورد بازخواست عدالت امرپاليست ها، به كشور سرازير گرديده اند‍‍‍‍‍‍!!!

باري، در اينجا صحبت از افغانستان اشغالي در قرن بيست و يكم ميباشد و نه از تكساس و مكسيكوي قرون 18 و 19 كه اوضاع و مناسبات زندگي در آنجا و از جمله شكار انسان را، فيلم هاي كاوبايي امريكايي با مباهات خاصي همواره تمثيل مينمايند!!!

براي اينكه بيش از اين، سخن بدرازا نكشد، از روشنفكران سياستمدار و نابغه در رشته حقوق بين الملل، بايد پرسيد كه آيا راُي و تاُييد سازمان ملل مورد اعتماد و ستايش شان، ميتواند بر همه اين جناياتي كه شمه اي از آن، در اينجا بازگو شد، مهر مشروعيت زند؟!

چنانچه در پاسخ به اين سوال، بازهم اشكالي وجود داشته باشد، بهتر است بروند و جواب آنرا از هزاران هزار قرباني بيگناه تهاجم و اشغال امپرياليستي و از خانواده هاي مظلوم شان در افغانستان و عراق جويا شوند، نه از سازمان ملل و اربابان امپرياليستش!  ورنه همان حكايت طعنه آميز روباه و دم آن بميان خواهد آمد. 

امپرياليست ها بعضا براي توجيه و مشروعيت بخشيدن به جنگ، تجاوز و اشغالگري شان، از دم خويش، يعني از سازمان ملل مدد مي جويند؛  در مواري هم كه بنا به دلايلي، و از جمله بدليل تضاد هاي درون امپرياليستي، موفق به اينكار نشده و يا اصلا نخواهند بدان متوسل گردند، پراگماتيسم برگزيده خويش مبني بر بكارگيري سياست خودسرانه در راستاي تحقق اهداف و برنامه هاي امپرياليستي شانرا، معيار مشروعيت هر جنايت، تجاوز و اشغالگري دانسته و در نتيجه، نه به سازمان ملل و هيچ بشريتي، ارزش و اعتباري قايل نمي گردند.  بطور مثال تهاجم به عراق و آنهم در تخالف با راُي سازمان ملل، نمونه گوياي اين مدعا ميباشد.

نتجه منطقي ايرا كه از همين نمونه عراق هم، ميتوان استخراج كرد، اينست كه حتي اگر سازمان ملل به تهاجم امريكايي ها و متحدين امپرياليست شان به افغانستان، راُي نمي داد، بازهم آنها ، همانطوريكه در عراق مشاهده نموديم، به افغانستان تجاوز و آنرا اشغال مينمودند، زيرا استراتژي كنوني منطقه اي و اهداف غارتگرانه و توسعه طلبانه شان، آنها را به اينكار وادار مي نمود؛  بر اساس افشاگري هاي خود منابع امريكايي، برنامه تهاجم به افغانستان هم خيلي قبل از وقايع 11 سپتامبر، مورد بررسي بوده است.  در زمان كلنتون هم، آنها با شليك راكت و آنهم بدون راُي يا تاُييد علني سازمان ملل، به  حريم افغانستان تهاجم نمودند.  آيا همه اين موارد كه مثال هاي آن در رابطه با كشور هاي ديگر جهان، فراوان ميباشد، براي متقاعد ساختن حقوق دانان نابغه كافي نمي باشند تا در پرتو آن و بمدد عقل، بصيرت و وجداني بيدار، واقعيت عيني و خشن ، مصيبت ها و نتايج حاصل از اشغال كشور بدست قواي متحده امپرياليستي به زعامت امريكا را تشخيص، و بنابرين از توجيه اين فاجعه رسوا، و آنهم به استناد راُي و تاُييد نهادهاي امر به معروف و نهي از منكر مثل سازمان ملل، خود داري نمايند؟  نكند كه در كفش اينان هم، ريگي گير كرده باشد! 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu