تراژیدی افغانستان ــ
میراث "چنگ سرد"
نوشته: ا. انیس
پيشگفتار
تراژيدي افغانستان ـ ميراث خونبار « جنگ سرد » مدتها قبل و آنهم در شرايط ديگري، براي يك نشريه آلماني زبان نگاشته شده، طوريكه بخش هايي از آن، در نشريه مزبور به چاپ رسيده است. متن فارسي اين مقاله اما، اينك براي نخستين بار و آنهم بدلايل آتي، در « قطب نما » بدست نشر سپرده ميشود:
ـ اشغال كنوني افغانستان توسط تجاوزگران امريكايي و متحدين امپرياليست شان، ادامه يك تراژيدي خونين بيش از دو دهه ميباشد كه ريشه در الزامات، رقابت ها، سياست ها و كارنامه هاي عملي دخالتگرانه طرف هاي متخاصم دوران « جنگ سرد » دارد؛ اشغالگران كنوني افغانستان همان فاتحين ديروزي « جنگ سرد » هستند كه جنگ سرد خويش را اما، بر گرده مردم ستمديده افغانستان، به يك جنگ داغ، خونين و خانمانسوز مبدل و بنابرين، بنوبه خويش يكي از مسببين اصلي تراژيدي 25 ساله افغانستان ميباشند كه اينك با دمسازي ارتجاع بومي متمثل در دولت دست نشانده كابل، كه بخشا از همان دوران جنگ سرد، در دامان شان پرورش يافته اند، سلطه استعماري خويش را بطور مستقيم بر كشور و بر تمامي مقدرات ملت گسترده اند.
ـ اشغالگران كنوني، نه تنها مداخلات شان در افغانستان در اثناي استيلاي شوروي سوسيال امپرياليستي را مسكوت ميگذارند، بلكه با اشاعه مقوله جنگ داخلي بر اوضاع و شرايط پس از خروج قواي اشغالگر شوروي از افغانستان، رياكارانه به قلب ماهيت واقعيت هاي عيني هم متوسل گرديده و ميگردند!
ـ آنها اگر از يكسو از تقبل مسئوليت جنايت هاي شان در شكل گيري تراژيدي افغانستان، بي شرمانه شانه خالي مينمايند، كنون هم ، تجاوز عريان فاشيستي شان بر حريم كشور و اشغال آنرا، به بهانه مبارزه « ضد تروريستي » توجيه، و شعار هاي آزادي، دموكراسي و بازسازي را زمزمه ميدارند!
ـ آنها براي فريب و اغواي توده هاي مردم، چنين استدلال مينمايند كه « جهان غرب » نمي خواهد بار ديگر اشتباهات گذشته را تكرار، و افغانستان را تنها بگذارد!!!
آنها نمي گويند كه اين اشتباهات گذشته، و يا به زبان فصيح و گويا، جنايات گذشته شان چه بوده و اصولا چه وقتي آنها، افغانسنان را بحال خود رها كرده و تنها گذارده اند؟؟!! …
ـ آنها با وعده و وعيد هاي مالي ميلياردي به گماشتگان بر سر اقتدار شان در كابل، كه اغواگرانه همه را اما، بمثابه پيش زمينه هاي پي ريزي بنيان هاي اسارت و انقياد دايمي، بنام « كمك » به مردم افغانستان قيد مينمايند؛ از جبران خسارات ناشي از مداخلات و جنايات دوران « جنگ سرد » شان در افغانستان، كه حالت رقتبار كنوني كشور حاصل آن ميباشد، حرفي هم به زبان نمي آورند! …
واقعيت چيست؟ اشغالگران كنوني و متحدين شان، در شكل گيري روند رويداد هاي خونين ديروزي يا بعبارت ديگر همان ـ تراژيدي افغانستان ـ چه نقشي را ايفا نموده، و اكنون هم، چه ميكنند و چه مي خواهند؟
براي اينكه نشان داده باشيم كه در تمام همين زمينه ها، واقعيت غير آنست كه امپرياليست هاي اشغالگر تلاش مينمايند بخورد مردم بدهند، ايجاب مينمود تا متن دري مقاله حاضر را ، البته با قيد اضافاتي برآن كه قسما در برگيرنده شرايط و رويداد هاي پس از تجاوز 7 اكتوبر ميباشند، در « قطب نما » به نشر بسپاريم.
طرح مسئله
تهاجم نظامي 7 اكتوبر و در نتيجه، اشغال كشور بدست قواي متحده امپرياليستي به رهبري امريكا، ادامه يك تراژيدي هولناك دونيم دهه ميباشد كه تبلور خونين خود را از همان آغاز، يعني دسامبر 1979، در اشغال نظامي كشور توسط سوسيال امپرياليسم شرارت پيشه شوروي سابق نمايان ساخت.
27 دسامبر 1979 و 7 اكتوبر 2001 بنابرين، بمثابه دو روز سياه، غم انگيز و فراموش نشدني، در تاريخ معاصر افغانستان مسجل ميباشند كه هر كدام بنوبه خود، سرآغاز زماني انبوهي از سلسله حوادث جانكاه و نگون بختي هاي بي پايان در حيات جامعه به شمار ميرود؛ در همين دو روز است كه افغانستان، هربار مورد تهاجم و تاخت و تاز هاي لگام گسيخته قشون هاي جنايتكار سوسيال امپرياليستي و امپرياليستي قرار گرفته كه از خلال آن، سلطه استعماري، البته در همسويي و همراهي با ارتجاع بومي متحدش ، سايه شوم خود را بر تمام شئوون و مقدرات زندگي توده هاي مردم، و بر زمين و فضا و دشت و دمن كشور گسترده است.
نقش عوامل دروني در وجود جناح هاي مختلف ارتجاع خادم استعمار، در به اسارت كشانيدن كشور و بروز رخداد هاي خانه خرابكن سه دهه از حيات جامعه هرچه باشد، اما درد و رنج ها، بدبختي ها و مصايب بي شمار و بلا انقطاعي كه در همه اينمدت، هستي ملت را با خشونتي توصيف ناپذير تهديد، و كشور را به صوب پرتگاه يك اضمحلال قطعي رانده اند، در اساس محصول مداخلات و دست درازي هاي عوامل نيرومند خارجي بوده است.
بر زمينه همين مداخلات مستقيم و غير مستقيم خارجي تواُم با همسويي هاي ارتجاع داخلي ميباشد كه تراژيدي افغانستان تكوين يافته است؛ اين تراژيدي در واقع، پيآمد مستقيم آنهمه كشمكش ها و تناقضات بين المللي طي چند دهه اخير قرن گذشته است كه در ادبيات سياسي بنام « جنگ سرد » مسمي ميباشد.
پايان « جنگ سرد » كه با رقص و پايكوبي حريفان فاتح، بر بستر فروپاشي نظام شوروي سوسيال امپرياليستي و كشور هاي اقمارش ظفرمندانه اعلام يافت، همچنان در طيات خود، براي بسياري از مردمان كره ما، نويدبخش گويا صلح، آزادي، عدالت، امنيت و در يك كلام، آن زندگي مرفه و آرامي بود كه سردمداران فاتح « جنگ سرد » ، چند دهه بود و نبود اكثريت ساكنين اين كره خاكي را، به اميد رهايي از شر « كمونيسم » و تحقق رؤيا هاي كذايي فردا، ببازي گرفته بودند. بهترين مدرك اثبات اين مدعا در اينجا، همانا نمونه افغانستان است كه بار توانفرساي « جنگ سرد » ، در نهايت بي رحمي بر گرده مردم بيگناه اين سر زمين، جابرانه تحميل شد كه در تداوم خونبارش به تراژيدي تا ايندم دو دهه و نيم كشور منجر گرديد. ناگفته پيداست كه ترسيم كامل و همه جانبه گستره اين تراژيدي، يا به سياق ديگر نماياندن ابعاد گونه گون « ميراث خونبار جنگ سرد » خود مستلزم بحث ها و نوشته هاي تحليلي بسيار مفصل و جامع ميباشد كه از حوصله اين نوشته خارج است. بنابرين سعي اصلي در اين مختصر، بطور عمده در ضرورت تبيين وجوه ارتباط اين تراژيدي، با الزامات « جنگ سرد » خلاصه ميگردد كه از جهتي مي بايست ، بر زمينه كاوشي گذرا در خود « جنگ سرد » و علل و اهداف آشكار و نهاني آن بعمل آيد؛ عينيت اين ضرورت را در اينجا، بويژه تبليغات اغواگرانه و توطئه هاي هدفمند سردمداران « نظم نوين جهاني » مبرهن ميسازد كه بطور كلي، صانعه دست خود، يعني تراژيدي افغانستان را، مزورانه بنام جنگ داخلي افغان ها ( ! ) قلمداد نمودند.
به همينسان ديده شد كه آنها بي شرمانه، تجاوز جنايتكارانه نظامي 7 اكتوبر شانرا، با پيش كشيدن ضرورت مبارزه « ضد تروريستي » و « آزادي » افغانستان از چنگال تروريست هاي پرورش يافته در دامان ناپاك امپرياليست هاي امريكايي تبيين، چنانچه عراق را هم با تمسك به اينگونه بهانه هاي رسوا، بخاك و خون كشيدند!
بلاخره مي بينيم كه آنها با توسل به استدلال هاي مضحك و عوامفريبي مبني بر اينكه افغانستان را ديگر تنها نمي گذارند، دم از « بازسازي » زده و بنابرين با رويكار آوردن دولت هاي پوشالي و دست نشانده و روي دست گرفتن پروژه هاي اسارتبار، مذبوحانه سعي در پيريزي بنيان هاي انقياد دايمي مردم افغانستان و ساير ملل منطقه دارند!…
باري، امپرياليست ها تمامي معضلات و در يك كلام، تراژيدي افغانستان را ، نه پيآمد منطقي سياست هاي مداخله گرانه و تجاوزات عريان خود شان، بلكه نتيجه منازعات داخلي فيمابين افغانستاني ها معرفي ميدارند! انتقاد از اين ديدگاه و نشاندادن سرچشمه نگون بختي هاييكه تراژيدي خونين دونيم دهه ـ پايان آن نا معلوم است ـ مظهر آشكار آن ميباشد، خواست محوري اين مقال است تا باشد كه بدينوسيله هم، تا حدي ذهن خواننده دور از ساحت و بويژه متوهمين به سياست ها و نقشه هاي حسابگرانه امپرياليست هاي جنايتكار را به اصل مسئله جلب، و سيماي واقعيت ها را از گرد و غبار تصنعي اوهام و عوامفريبي نمايان ساخت. لازمه اين امر، تا آنجاييكه در اين محدوده مقدور باشد، پيگيري از روند وقايع افغانستان، البته در خطوط كلي ، و نشاندادن علل و اسباب آن، بويژه با درنگ بر ديالكتيك « جنگ داخلي » است كه بر مبناي تحليل از پيشينه تاريخي اوضاع كنوني افغانستان، آغاز مي يابد. برداشت نهايي، سر انجام ميبايست بر زمينه بررسي منطقي و همآهنگ از مجموعه افكار مطروحه در اين نوشته، درك و شناخت ما از روند واقعي رويداد هادرافغانستان را غنا بخشيده، و بر وضعيت تراژيك كنوني بمثابه « ميراث خونبار جنگ سرد » ، روشني لازم افگند.
چرا تراژيدي ؟
مردم سرزميني كه اينك افغانستان ناميده ميشود، تاريخ رزمي ويژه و پرباري دارند.
عشق به آزادي و آزاد زيستن، مقاومت و پايداري در برابر تعدي و تجاوز و حراست از مرز و بوم و مقدرات شان مشخصه بارزيست كه پيشينه تاريخي خلق هاي دلير و زحمتكش اين خطه را كه سلسله وقايع اسفناك گذشته آن، از لشكر كشي هاي افسارگسيخته اسكندر، اعراب، چنگيز، تيمور … تا جانكني هاي سبكسرانه امپرياليسم انگليس امتداد مييابد، دقيقا تصوير و خط فاصل شانرا با هر گونه زورگويي، بندگي و ننگ اسارت بيگانگان تجاوزگر، به رنگ قرمزيني ترسيم ميكند.
در تداوم چنين رويداد هاي تاريخي است كه يكبارديگر، توده هاي زحمتكش افغانستان در معرض يك آزمون ديگر تاريخي قرار ميگيرند كه با اشغال نظامي كشور توسط سوسيال امپرياليسم شوروي در 27 دسامبر 1979 آغاز يافت. در اين نبرد تحميلي و سرنوشت ساز كه دستاورد هاي بخون آميخته آن به غلط، با لوث نكبتبار جنايتكاري هاي مزدوران گوش بفرمان امپرياليسم غرب و ايادي ارتجاع منطقه آلوده ميگردد، است كه توده هاي مظلوم و زحمتكش افغانستان، بازهم ظرفيت چشمگير آزاديخواهانه خويش را به نمايش ميگذارند، طوريكه با پايمردي و مقاومت شگفت آور بيش از يكدهه خويش، نه تنها افسانه خرافي شكست ناپذيري سوسيال امپرياليسم شرارت پيشه شوروي را به سخريه گرفتند، كه رستاخيز ملي و ازاديخواهانه شان، بنوبه خود پيش درآمد گسست و فروپاشي زنجيره هاي امپراتوري خودكامه شوروي و ديكتاتوري هاي فاسد تك حزبي در قلمرو تحت سيطره آن گرديد.
از سوي ديگر اما، بموازات آنهمه جانفشاني ها و خون هاي ريخته شده متاُسفانه كه هر بار آرمان والاي آزادي واقعي و گرايش راستين ترقيخواهي خلق هاي ستمديده و زحمتكش اين سرزمين، توطئه گرانه با كين رجعتگرايي و اختناق سياه تخطئه گرديده و سرانجام، مردم بلاكشيده ما در بيراهه مذلت عقبماندگي و اسارت نوين سقوط نموده اند!
اثبات عملي اين واقعيت دردناك، به قطع نظر از شمارش موارد تاريخي همين اكنون در اوضاع و رويداد هاي جاري كشور بمثابه يك كشور اشغالي به عينيه قابل رؤيت است كه من از آن بعنوان تراژيدي افغانستان در اينجا نام مي برم .
سه دهه نا امني و بي ثباتي ، دو دهه و نيم جنگ و خون ريزي بلا انقطاع تا ايندم، كه پنجه هاي خون آلود مرگ همه روره هستي مردم بي پناه ما را بتاراج مي برد، قريب دو ميليون كشته صدها هزار زخمي و ناقص اعضا تخريب كامل زير بناي اساسي اقتصاد گسست شيرازه هاي زندگي اجتماعي فرهنگي، چند ميليون آواره در داخل و خارج، تهديد هميشگي ناشي از دفن ميليون ها ماين كشنده در سراسر كشور ، خطر انحلال و تجزيه، تروريسم سازمانيافته دولتي و غير دولتي، بي امنيتي و انارشي مطلق، فقر بيماري، محروميت، قاچاق كودكان، توليد و قاچاق مواد مخدر، اعتياد، بي افقي … همه و همه بمثابه پيامد هاي جنگ 25 ساله كه خاتمه آنهم، هنوز در افق ديده نميشود ، در واقع بيان گوياي تنها گوشه اي از اين تراژيدي است كه در برهه كنوني، سيماي غم انگيز افغانستان را تصوير مينمايند.
عمق و پهناي اين تراژيدي، زماني بخوبي متبارز ميگردد كه ملاحظه شود، چگونه ثمرات مقاومت جانبازانه توده هاي زحمتكش اين كشور كه بار اصلي مقاومت را بر شانه حمل نموده اند، به يكبارگي بدست داره هاي اسلامي آدمكش و جنايت پيشه بتاراج رفته، و خواست و انتظار ديرين شان براي دسترسي به صلح، آزادي، دموكراسي و عدالت اجتماعي، با كشتار هاي بلا انقطاع جمعي و جنگ هاي بنياد برافگن ارتجاعي اين خفاشان سيه دل تاريخ، كه دو دهه و نيم در خوان بردگي ولي نعمتان امپرياليست غرب و ارتجاع منطقه پرورش يافته اند … و بلاخره بازهم، با اشغال كشور توسط امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان، پاسخ مييابد!
سوال مطروحه چرا تراژيدي ؟ بازهم زماني بدرستي درك ميگردد كه از جهتي به تحولات بين المللي حاصل از فروپاشي نظام شوروي سوسيال امپرياليستي، نگاهي افگنده شود. مقصود تحولات مبتني بر دگرگوني هاي سياسي در بلوك شرق سابق و ظهور دولت هاي نوپاي ملي بر زمينه افول امپراتوري شوروي سابق و پايان « جنگ سرد » ميباشد؛ چه مردم ستمديده افغانستان كه برخلاف نمونه هاي متذكره بالا، بيش از يك دهه در صف مقدم نبرد روياروي بخاطر دفاع از آزادي، بزرگترين قرباني ربع اخير قرن گذشته را متقبل گرديده ، و در پهلوي عوامل متعدد ديگر كه به خصايص ذاتي و مكانيسم دروني نظام سرمايه داري انحصاري بوروكراتيك شوروي سابق برميگردند، سهم ارزنده اي در فروپاشي اين نظام امپرياليستي ايفا نمودند، ولي متاُسفانه كه نه تنها رؤياي تابناك فرداي آكنده از صلح، آزادي، رفاه و امنيت شان، به سرلب مبدل گشت، كه خون بهاي همه آن قرباني ها، يعني ميراث خونبار «جنگ سرد» ، و باجكشي مولود ناميمون آن ـ نظم نوين جهاني ـ هم ، اينك با اشغال مجدد كشور بدست امريكايي ها و متحدين امپرياليستي، بر پيكر خميده شان سنگيني ميكند!
اين تراژيدي بازهم زماني بخوبي درك ميگرددكه ديده شود، چگونه تجاوز به تماميت ارضي، سلب حاكميت ملي و اشغال مجدد كشور، با بهانه هاي پيشبرد جنگ « ضد تروريستي » مبارزه براي آزادي و استقرار دموكراسي و … توجيه گرديده و در نتيجه دشمنان خارجي و داخلي توده هاي زحمتكش خلق، بازهم بدينسان بر سرنوشت و مقدرات شان حاكم ميگردند!!!
اين سرانجام تراژيك را چگونه بايد بررسي كرد و علل موجده آن در كجا نهفته ميباشند؟
تراژيدي افغانستان برچه زمينه اي ميتواند الزامات «جنگ سرد» را تمثيل كند؟
ميراث خونبار «جنگ سرد» يعني همان تراژيدي افغانستان، در كدام نقطه ، با «نظم نوين جهاني» تلاقي ميكند؟
بر پايه پاسخ به سوالات محوري فوق است كه بحث خود را مي بايست در راستاي هدف كلي اين نبشته ، كه چارچوب و متدولوژي آن در بخش نخست ارائه گرديد، دنبال كرد؛ براي اين منظور، پيگرد را مي بايد با اين سوال ادامه دادكه:
تراژيدي افغانستان بر چه زمينه اي مي تواند، الزامات «جنگ سرد» را تمثيل كند؟
بديهي است كه پاسخ منطقي و مستدل بدين سوال، تنها بر پايه ارزيابي اصولي از مجموعه مناسبات مادي و شرايط زندگي اجتماعي ايكه ، تراژيدي افغانستان، در بستر آن شكل گرفته است، ميسر ميباشد و بس؛ زيرا منطق اين مقال بر آنست كه ، حوادث و رخداد هاي سياسي، اجتماعي، تاريخي نه در خلاء و مجرد از هم، بلكه در ارتباط مستقيم با همه آن شرايط مادي ايكه آنها را احاطه كرده اند، بوقوع مي پيوندند.
بر پايه يك چنين نگرشي است كه من معضله افغانستان را ، با چشمداشت عوامل دروني، در يك متن وسيعتر جهاني مدنظر گرفته، و بر اين سياق علل عمده آنرا در اهداف و االزامات « جنگ سرد » ارزيابي مي نمايم، كه لازمه آن در اينجا ، مروري هرچند گذرا، بر اوضاع دروني ماقبل جنگ 25 ساله ، از منظور تاريخي ميباشد.
پيشينه تاريخي
سرزمين افغانستان كنوني در مسير تاريخ پرماجراي خود، پيوسته عرصه مبارزات و نبرد هاي خونين ، و جولانگاه زورآزمايي جهانگشايان آزمند زمان از هر تباري بوده است. هرچند كه اين جنگ هاي متوالي ، با تفاوت خود جنگ افروزان، اهداف گونه گون و متمايزي را دنبال نموده اند، ولي آنچه قاسم مشترك همه تهاجمات خونين را تشكيل ميداده است ، خود اين سرزمين ميباشد كه توجه كشور گشايان و تجاوزگران را بخود معطوف نموده است.
بطور كلي، اين ويژگي را مي توان در اينجا ، در اهميت جيوپوليتيكي اين خطه جستجو كرد كه در گدشته هاي دور تا قبل از كشف آبراه هاي بازرگاني، گذرگاه اساسي كاروان هاي تجاري، لشكر كشي هاي جنگي و بلاخره نقطه التقاي فرهنگ هاي متعددي بوده است.
با پيدايش شيوه توليد سرمايه داري در اروپا كه توسعه و تكاملش، با دسترسي به منابع مواد خام سرزمين هاي غير اروپايي و تسخير بازار هاي صدور كالا، در قيد گشايش راه هاي نو ارتباطي از طريق دريا تلقي مي شد، ارزش اين موقعيت استراتژيك هم ، اينك بر وفق مقتضيات تازه ، بمنظور ديگري يعني در بكارگيري آن در راستاي تاُمين نيازمندي هاي بازارجهاني سرمايه داري متجلي ميگردد؛ بازتاب روشن يك چنين تحولي كه در محدوده خود ، حامل حدت يابي تضاد هاي دروني نظام سرمايه داري اروپاست، همان فارورد پاليسي بريتانياي كبير در رابطه با افغانستان ميباشد كه هدف آن از جهتي، بصرف نظر از بهره برداري از منابع طبيعي افغانستان، همانا غنايم سرشار هند بر پايه تحكيم قبضه انحصارات استعمار انگليس بر بازار هاي بزرگ اين سرزمين پهناور بود، كه با بناي استحكامات لازم در افغانستان، از دسترسي رقيب بزرگ آنوقت، يعني تزاريسم روس به اين منابع و گرم آبهاي هند، ميبايست جلوگيري بعمل مي آمد.
در متن چنين ستيزه جويي هاي تباهي آفرين استعمار بريتانوي و تزاري طي يك دوران طولاني و دمسازي ارتجاع فئودالي بومي با آن است ، كه روند تكامل طبيعي تاريخي جامعه افغانستان، با پيشگيري از رشد و بالندگي نيرو هاي موله نوين ، به كندي و انحراف كشانيده ميشود؛ پيامد نكبتبار اين فاجعه، با در نطفه خفه نمودن نخستين مظاهر ايدئولوژيك تجددگرايي كه جهت تكامل تاريخي جامعه را در روبنا ممكن ميكرد، در يك كلام، همانا عقبماندگي همه جانبه اقتصادي ـ اجتماعي افغانستان ميباشد كه از خلال همه آن تناقضات استعماري ، بويژه بر زمينه سه جنگ تجاوزگرانه توسط امپرياليسم انگليس، بطور متوالي در محدوده زماني ميان 1841 تا 1919 ، بر خلق هاي افغانستان تحميل شد.
از سوي ديگر ، بر بستر همين كشمكش هاي خونين استعماري و اختناق استبداد سياه شرقي است ، كه خيزش هاي قومي و شورش هاي فراگير دهقاني پيوسته اوج گرفته، و در فرجام ، شعله هاي سركش مقاومت ازاديخواهانه ملي ، با بهره اندوزي مثبت از وقوع تحولاتي بزرگ در عرصه سياست جهاني مثل جنگ اول جهاني و پيروزي انقلاب اكتبر، تار و پود امپرياليسم انگليس را سوخته و عامل شكست قطعي آن در افغانستان ميگردد؛ بر اين زمينه است كه استقلال سياسي كشور در 1919 با دستيابي عناصر ملي بقدرت سياسي، فرهم ميگردد.
جنگ استقلال افغانستان داراي خصلتي ترقيخواهانه بود كه با سمت گيري بورژوا دموكراتيك زعامت سياسي آن ، از لحاظ عيني، ريشه كن نمودن ستم ملي امپرياليسم و ازادي نيروهاي مولده را از قيد و بند مناسبات فرتوت فئودالي ، آماج قرار ميداد. ولي جريان مبارزه طبقاتي در شرايط پس از استقلال، با نشيب و فراز هاي ده ساله اش، رهبري سياسي را كه از تكيه گاه قوي مادي برخوردار نبود، بعلل متعددي از جمله، ضعف و ناتواني در حل تضاد هاي اساسي جامعه، شيفتگي بر نو آوري هاي روبنايي، لجاج فئوداليسم ، پيشداوري هاي آزمندانه روحايت مرتجع … و بلاخره توطئه هاي بي پايان امپرياليستي، بيش از آن مجال نداد تا جامعه را در راستاي تكامل سالم تاريخي به پيش سوق دهد كه در فرجام، دولت نوپاي ملي ، با همه برنامه هاي اصلاح طلبانه اش در 1929 در قعر ظلمت ارتجاع سياه غرق و بدينسان عرصه را براي تركتازي هاي ارتجاع فئودالي بيگانه پرست ، براي يكمدت طولاني خالي گذاشت.
از اين پس است كه چند دهه سنگيني خرد كننده يك حاكميت قهار ارتجاعي حتي در اوج جلوه گري هاي كذايي دموكراسي خواهانه اش كه منحصرا جهت بهره مندي ذاتي از سرمايه هاي اسارت آور امپرياليستي مانور مي نمود، كشور را به يك خفقان تبدار سياسي دچار، و با تخريب هر روزنه زايش و پويايي نيرو هاي پيشرو اجتماعي، عملا ركود توليد ، بحران مزمن اقتصادي انحطاط فرهنگي … و در نتيجه ايستايي تحمل ناپذيري را بر جامعه تحميل مينمايد.
بر زمينه يك چنين شرايط مادي تاريخي در بحبوحه دوجنگ جهاني است كه نطفه هاي تومار خبيثه « جنگ سرد » در افغانستان، در دوران پس از جنگ جهاني دوم، كه تكامل خونبارش در فرجام، تراژيدي افغانستان را به نمايش ميگذارد، بسته ميگردد.
در اينجاست كه بازهم به چگونگي موقعيت كليدي افغانستان بر مي خوريم كه ويژگي آن، بر حسب مقتضيات سياسي استراتژيك هر مقطعي، در متن رويداد هاي پيشين تاريخي، بطور موجز به كنكاش گرفته شد؛ چه بر پايه بهره اندوزي هاي آزمندانه از همين خصوصيت است كه همچنان، مضمون « جنگ سرد » در محدوده خاص افغانستان شكل ميگيرد كه تراژيدي 25 ساله كشور، چنانچه تذكار يافت، بلا واسطه ميراث خونبار آن ميباشد.
در واقع با چشمداشت همين نكته گرهي است كه ميتوان سر كلافه را بدست گرفته ، استراتژي « جنگ سرد » در افغانستان را بدرستي شناسايي ، و به الزامات و زمينه هاي متنوع آن ره برد. اين مطلب را اما تحت عنوان مستقلي بررسي نماييم.
افغانستان و « جنگ سرد »
نطفه « جنگ سرد » در كشتزار افغانستان چگونه بسته مي گردد؟
درمان ناپذيري تضاد هاي ذاتي نظام سرمايه داري جهاني كه يكبارديگر ، در بحران فراگير اقتصادي اواخر دهه بيست قرن گذشته ، با شدتي تكان دهنده تبلور يافت ، كشور هاي امپرياليستي را برآن داشت تا علاج بحران را ، با تسخير بازار هاي جديد صدور كالا و منابع مواد خام ، بر زمينه تقسيم مجدد جهان عملي سازند كه اين امر ، با برانگيختن مجموعه اي از فعل و انفعالات ، عاقبت به جنگ دوم جهاني منجر و در نتيجه ، چهره جهان ، با سقوط خود جنگ افروزان ، از نو آرايش يافت كه وجهه بارزش ، همانا قطبي شدن جهان در وجود دو اردوگاه متخاصم كاپيتاليستي و سوسياليستي ميباشد كه با گردهمآيي بدور دو پيمان نظامي ــ اتلانتيك شمالي ( ناتو ) و پيمان وارسا ، در قبال هم صف آرايي نمودند.
انتاگونيسم اين تخاصم است كه با تبارزات عيني در تمامي عرصه هاي ايدئولوژيك ـ سياسي ، اقتصادي ، نظامي ، فرهنگي و تبليغاتي ، آنچه را كه از همين زمان بنام « جنگ سرد » مسمي ميگردد در مقياس جهاني دامن مي زند ، چنانچه با اوجگيري جنبش هاي آزاديبخش ملي برخوردار از تاُييد و پشتيباني اردوگاه سوسياليستي بر زمينه فروپاشي پياپي سيستم مستعمراتي امپرياليسم ، جهان سرمايه داري و در راُس آن ، امپرياليسم امريكا بعنوان مشعلدار « جنگ سرد » ، بطور بيسابقه اي وارد يك معركه سرنوشت ساز ميشود ، كه قبل از همه بود و نبود ملل سه قاره آسيا ، افريقا و امريكاي لاتين را ببازي ميگيرد.
مضمون حقيقي اين معركه را در واقع ، همانا نياز سرمايه براي انباشت ، حفظ و گسترش بازار ها و در نتيجه ، تحكيم سيادت امپرياليستي بر جهان بازگو مي نمايد ، كه با پيشگيري عملي از رشد و اعتلاي جنبش هاي آزاديبخش ملي سه قاره ، زير نام جلوگيري از نفوذ و توسعه طلبي « كمونيسم » ، پيگيرانه دنبال ميشود.
از سوي ديگر ، همين اهداف و خواسته هاست كه به زودي با تغيير ماهيت رژيم شوروي ، بگونه ديگري ، مضمون سياست هاي توسعه طلبانه سرمايه داري انحصاري دولتي آنكشور را تشكيل ميدهد.
با چنين محتوا است كه « جنگ سرد » ، برمحور الزامات نظام سرمايه داري جهاني ، در تمامي عرصه هاي ايدئولوژيك ، سياسي ، اقتصادي ، نظامي متناسب با شرايط و مقتضيات هر كشور ، برگرده ملل مظلوم سه قاره تحميل و بويژه ــ البته در پهلوي مداخلات مستقيم و غير مستقيم نظامي ــ از كانال « كمك » هاي به اصطلاح انكشافي عملي ميگردد كه بعنوان مثال ، در اينجا مي توان از استراتژي هاي توسعه Modernisierung و راه رشد غير سرمايه داري ياد نمود.
پيشبرد عملي اين سياست ( جنگ سرد ) در خاور ميانه ، با درنظرداشت موقعيت استراتژيك آن ، در آغاز بر پايه ايجاد پيمان هاي سياسي ـ دفاعي ( ؟! ) و فراهم آوري تسهيلات براي تاُسيس پايگاه هاي نظامي امريكا در منطقه جهت جلوگيري از گسترش نفوذ توسعه طلبانه شوروي ، روي دست گرفته ميشود كه بموجب آن ، كشور هاي عضو ، از «كمك » هاي اقتصادي و تسليحاتي امريكا مستفيد ميگردند. نمونه بارز اين سياست ، همانا شكل گيري پيمان هاي نظامي سياس سياتو و بغداد كه بعد ها به پيمان سنتو تغيير نام مييابد، است كه در مجموع كشور هاي تركيه ، عراق ، ايران و پاكستان را احتوا مي نمايد. در اينجاست كه اهميت موقعيت كليدي افغانستان بازهم خودنمايي ميكند ، چه تحقق روياي ديرينه تزاران روس مبني بر دسترسي بمنابع نفت خيز خليج و گرم آبهاي بحر هند ، به استيلاي افغانستان بستگي مي يابد. بنابرين از نظر رقباي غربي ، براي دفع اين خطر توسعه طلبي شوروي ، به اين قلعه ، يعني افغانستان بايد رسيدگي كرد.
امتناع افغانستان از پيوستن به اين پيمان ها ــ با وجود فشار امريكا و تلاش هاي كشور هاي منطقه ــ كه باسياست بيطرفي در قبال دو بلوك متخاصم ، توجيه ميگرديد ، اين كشور را براي مدتي از « كمك » هاي اقتصادي ـ تكنيكي امريكا محروم ، و بدينسان عرصه براي تركتازي هاي سرمايه داري بوروكراتيك شوروي در افغانستان خالي مي ماند؛ نمونه برجسته ورود سرمايه امپرياليستي شوروي در اين دوره ، همان قرارداد 1956 است كه بموجب آن ، ضرورت هاي تسليحاتي ارتش افغانستان ، دربست مي بايست با تسليحات ساخت شوروي تاُمين مي شد كه اين امر بخودي خود ، موجب تعبئه افراد نظامي وابسته به شوروي در ارتش افغانستان گرديده كه در فرصت مساعدي ، البته به همدستي عوامل ديگر سياسي ، اقتصادي ، زمينه ساز كودتاي نظامي جولاي 1973 ميگردد.
واكنش غرب در قبال تلاش هاي توسعه طلبانه شوروي در افغانستان قبل از كودتا ، بطور مثال در ره باز نمودن سرمايه هاي امريكايي به اين كشور متبارز ميگردد ، طوريكه رقابت هاي هر دو ابر قدرت امپرياليستي ، محمل مادي خود را در اين دوران ، در سه برنامه پنجساله و متعاقبا هفت ساله انكشافي افغانستان مييابد كه رويارويي سرمايه هاي امپرياليستي شان بطور سيستماتيك ، در تمامي عرصه هاي اقتصادي ، نظامي سياسي و فرهنگي ، گام به گام عملي ميگردد ، كه متاُسفانه بنابر ضيقي مجال نمي توان در زمينه وارد بحث گرديده و ناگزير ، به همين اشاره بسنده ميكنيم. با اين وجود ، تجسم عيني اين امر را ميتوان ، در حدت يابي تضاد هاي دروني دستگاه حاكمه افغانستان ملاحظه كرد كه سرانجام ، به غلبه جناح وابسته به شوروي سوسيال امپرياليستي به رهبري داود ، بر زمينه كودتاي جولاي 1973 منتهي ميگردد.
پيروزي كودتاي 1973 بطور عمده ، بر پايه انباشت سرمايه شوروي در ارتش و توسط افسران نظامي وابسته به آن ، تحقق يافت.
در دوره پنجساله داود ، شيوه حاكميت استبدادي ، و بحران فراگير اقتصادي كه بويژه از شكست برنامه هاي بلند پروازانه رژيم ، برمبناي اتكاي يكجانبه بر سرمايه اسارت آور شوروي مايه ميگرفت ، نارضايتي هاي گسترده اجتماعي را در مقياس جامعه دامن زد. نا تواني در علاج همه اين مشكلات كه ثقالت آن بر دوش توده هاي زحمتكش مردم سنگيني مينمود ، تواُم با حدت يابي تناقضات اساسي جامعه و بالا گرفتن كشمكش هاي دروني جناح هاي متخاصم طبقات حاكمه ، پايه هاي لرزان رژيم را به فروپاشي تهديد ميكرد.
در متن چنين شرايط و درماندگي رژيم در مواجهه با آن است كه ، جهت پيشگيري از يك عصيان فراگير اجتماعي كه سرنوشت خودش را تعيين ميكرد ، دلبستگي و اميد هاي واهي به نقش سرمايه هاي غربي و متحدين منطقه اي آن ، از قبيل ايران ، عربستان سعودي و كويت نمايان گرديده ، و زد و بند هايي هم در اين راستا ، به جريان مي افتد.
اينست كه چنين جسارت گستاخانه اي ، قبل از به ثمر رسي ، با خشم كين توزانه كرملين نشينان ، بوسيله كودتاي اپريل 1978 پاسخ مي يابد.
افغانستان،جلوه گاه خونين«جنگ سرد»
كودتاي هفت ثور يا اپريل 1978 توسط افسران نظامي تعبئه شده در ارتش ، كه زير نظارت مستقيم ك. ج. ب بمنصه اجرا درآمد ، نوكران زرين قلاده شوروي يعني باند هاي وطنفروش خلق و پرچم را به سرير قدرت سياسي افغانستان رسانيد؛ برنامه اصلي كودتا در استراتژي توسعه طلبانه شوروي ، با همه مشاطه گري هاي سياسي اغواگرانه اش ، همانا تحقق بخشيدن به روياي ديرينه تزاران نوين مبني بر تسلط دايمي بر افغانستان بود كه مقدمات آن ، طي دو دهه اخير ، در تمامي عرصه هاي زندگي جامعه ، حسابگرانه پي ريزي شده بود. ناقوس هوشدار دهنده اين خطر ، با مقدم ناميمون جنايت پيشه گان خلقي و پرچمي ، بفوريت از خلال اقدامات دژخيمانه و فرمان هاي اغواگرانه برده ساز شان ، بصدا درامد كه در تداوم خونبار خود ، افغانستان را در پروسه تحول منفي ، از يك كشور نيمه مستعمره وابسته به شوروي ، به مستعمره كامل آن تبديل كرد.
اينست كه تضاد خلق هاي افغانستان با رژيم كودتا كه در وراي آن ، سيماي پليد استعمار شوروي را مشاهده مي نمودند ، از همان روز هاي نخستين ، در مقاومت هاي مسلحانه پراگنده و خود جوش در برابر رژيم كودتا نمايان ، و در اندك مدتي توفان آسا در مقياس جامعه گسترش يافت ، طوريكه رژيم مزدور شوروي را به شكست محتوم نزديك ساخت. در چنين شرايطي بود كه رژيم شوروي ، بقاي دولت مزدور كابل ، حاصل دو دهه برنامه ريزي هاي امپرياليستي خود در افغانستان را ، در قيد اشغال نظامي اين كشور ارزيابي نموده و با اعزام ارتش يكصد و پنجاه هزار نفري تا بدندان مسلح خود به افغانستان ( شيوه كهن استعماري ) به يك گستاخي بزرگي دست زد.
اشغال نظامي افغانستان در سياه روز شش جدي يا 27 دسامبر 1979 بمثابه يك فاجعه غم انگيز تاريخي ، نه تنها خشم مهار ناشدني مردم افغانستان را ، كه انزجار بشريت صلحدوست را نيز ، در قبال خود برانگيخت.
واكنش طبيعي مردم افغانستان در برابر چنين گستاخي نابخشودني تاريخي ، بفوريت در مقاومت مسلحانه سر تا سري رهايي بخش شان هويدا گشت.
در مقياس جهاني هم ، تجاوز عريان فاشيستي سوسيال امپرياليسم شوروي ، از همان آغاز ، تضاد هاي دروني اردو گاه امپريالسم در قبال خوش را ، بطور چشمگيري تشديد نمود كه بازتاب آن بلادرنگ در صف آرايي هاي نيرو هاي رقيب ( اردوگاه غرب و ارتجاع بين المللي ) تبلور يافت كه با گزينش يك سياست همآهنگ مبتني بر ميخكوب نمودن روس ها در كوهپايه هاي افغانستان ، تا شكست مفتضح نظامي روس ها ادامه يافت.
پيشبرد عملي اين سياست بر محور بهره اندوزي هاي رقابت جويانه امپرياليستي ، مستلزم مداخله مستقيم در جنبش مقاومت افغانستان بود ، طوريكه ارتجاعي ترين عناصر و نيروهاي سياسي اسلامي خزيده در دامان آنرا بخدمت استخدام ، و جهت تقويت آنها ، تمامي امكانات پولي، سياسي ، تسليحاتي ، اطلاعاتي و تبليغاتي خود را در اين راستا تا آخر كاناليزه نمودند.
بر پايه چنين پشتوانه گسترده امپرياليستي ـ ارتجاعي ، و با توسل به ذرايع گوناگون داير بر تفتين ، توطئه ، تطميع و ترور است كه طبقات ارتجاعي افغانستان از طريق نمايندگان سياسي خود مثل احزاب و نيروهاي رجعتگراي اسلامي ، سلطه انحصارگرانه خود را بر جنبش مقاومت افغانستان تحميل ، و آنرا از مسير اصلي آزاديخواهانه اش منحرف مي سازند ، به نحويكه پس از خروج شرمسار ارتش اشغالگر شوروي از افغانستان ، بجاي مردم اصلي اين كشور كه بار مقاومت ضد تجاوزگران شوروي را بر شانه حمل نمودند ، ارتجاع هار بيگانه پرست ، در پناه همان تاُييد فعال مادي و معنوي امپرياليسم غرب و ارتجاع منطقه ، بر عرصه « حيات سياسي » افغانستان چهره ميگردد.
برپايي اولين دولت جمهوري اسلامي بدست داره هاي آدمكش در افغانستان ، در واقع اعلام رسمي تسخير اولين سنگر خونين « جنگ سرد » بدست فاتحين بعدي ، و تكامل تراژيدي مردم افغانستان بود.
مضمون واقعي اين تكامل ، چنانچه قبلا تذكار يافت ، علاوه بر چشمداشت اوضاع و رويداد هاي كشور ، همچنان با توجه به دگرگوني و تحولات حادث در عرصه سياست جهاني است كه به نحو كاملتري ، قابل فهم ميگردد.
بررسي اين دگرگوني ها ــ سقوط و تجزيه شوروي سابق و ظهور دولت هاي نوپاي ملي ، پيدايش به اصطلاح دموكراسي هاي اروپاي شرقي ، وحدت دو آلمان و در نتيجه ، پايان « جنگ سرد » كه پرچم سرمايه داري اقتصاد بازار را بر كاخ « نظم نوين جهاني » به اهتزاز درآورد ــ اگر اساسا بر محور تدقيق در مكانيسم دروني خود اين تحولات ، چه در شوروي و چه در كشور هاي اقمارش ، بعمل ميآيد ، از سوي ديگر ، نقش مقاومت مردم افغانستان را هم ، بعنوان يك عامل جدي و موثر در دامن زدن به اين روند تجزيه گرايانه و سقوط يك امپراتوري خودكامه ، كه خواست هر انسان آزاده و ضد امپرياليسم و سوسيال امپرياليسم بود ، بايست مطمح نطر داشته باشد كه در غير آن ، ديالكتيك اين تحولات ، مطلقا ناقص و نامفهوم خواند ماند ، زيرا اين مقاومت توده هاي زحمتكش مردم افغانستان است كه با تقبل قريب به دو ميليون قرباني و هزاران مصيبت ديگر ، شكست مفتضحانه نظامي سوسيال امپرياليسم شوروي در اين كشور را موجب ميگردد.
سنگيني بار اقتصادي ـ نظامي جنگ افغانستان بر اقتصاد بيمار شوروي ، تلفات جاني ، فشار سياسي و ثقالت رواني اش و به زبان گرباچف همان ــ زخم خونچكان افغانستان ــ طي بيش از يكدهه است كه ظرفيت رقابت گرانه سرمايه داري انحصاري دولتي شوروي را در « جنگ سرد » به شدت زير سوال برده و به نارضايتي هاي گسترده اجتماعي در آنجا و در كشور هاي اقمارش ، كه سرآغاز روند تجزيه آتي شان گرديد ، مجال تبارز ميدهد.
با اين وجود ، اينكه خود مردم افغانستان با همه قرباني هاييكه در طي اينمدت متقبل گرديده و متاُسفانه به آزادي نرسيدند ، بذات خود يك ترا ژيدي غمناك و فراموش ناشدني ميباشد ، زيرا برخلاف مثال هاي بالا ، خونبهاي همه قرباني ها و رنج مقاومت آزاديخواهانه بيش از يك دهه مردم ستمديده افغانستان ، سرانجام در وجود يك حاكميت قهار ارتجاعي و متحدين با وفا و پايدار « فاتحين جنگ سرد » تبلور يافت ، كه يگانه ترازنامه حاكميت چندين ساله قرون وسطايي شان ، به اختصار غير از قتل و كشتار هاي بي پايان ، انهدام كامل اركان اساسي زندگي اجتماعي ـ اقتصادي ، آوارگي ، بي خانماني ، فقر ، محروميت و بلاخره خطر تجزيه كشور ، چيز ديگري نبود كه در فرجام ، به اشغال دوباره كشور بدست امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان ، منتهي گشت!!!
اين سرانجام تراژيك را چگونه بايد بررسي كرد و علل موجده آن ، در كجا نهفته ميباشد؟
پاسخ اصولي به اين سوال را ــ افزون بر آنچه تا ايندم ارائه شد ــ مي بايد به اختصار ، در محدوده دو فكتور اساسي ، يعني در سياست هاي مداخله گرانه امپرياليسم غرب و ارتجاع منطقه ، و از جانب ديگر در ويژگي جنبش مقاومت افغانستان ، جستجو كرد:
1 ــ امپريالسم غرب و در راُس آن امريكا ، طوريكه تذكر يافت ، براي ضربت زدن به رقيب سوسيال امپرياليستي خود در افغانستان و سوق دادن جنبش مقاومت در راستاي اهداف « جنگ سرد » ، متحدين طبيعي بومي خود يعني احزاب و نيروهاي ارتجاعي اسلامي را ، با تمامي امكانات بخدمت گرفت كه لازمه اين استراتژي ، پيشگيري از رشد و اعتلاي جنبش انقلابي و بدينسان ، تهي ساختن جنبش آزاديبخش ملي از مضمون مترقي آن نيز بود ، كه نياز تكامل سالم جامعه مبتني برآزادي واقعي ملي ، دموكراسي مردمي و عدالت اجتماعي را بازگو مينمود.
اين سياست عملا با ضربت زدن به جنبش انقلابي افغانستان و انهم با توسل به تمامي ابزارها و شيوه هاي ممكنه ــ بكارگيري ماشين تبليغاتي سياسي ـ رواني ، پناه بردن به توطئه و تفرقه افگني ، ايجاد استخوان شكني از طريق تحميل جنگ هاي جبهه اي بر نيرو هاي انقلابي ترور افراد و … آغاز ، و چهارده سال آزگار ادامه يافت. بنا به همين سياست ( مداخله ، سركوب و تبليغات اغواگرانه امپرياليستي ـ ارتجاعي ) است كه ، كركتر آزاديخواهانه جنبش مقاومت افغانستان هم خدشه دار گرديده و بنابرين از مسير اصلي اش منحرف ميگردد. نتيجه اين امر ، كشته شدن هزاران انسان آگاه و رزمنده انقلابي بدست همين نيروهاي مزدور امپرياليسم و ارتجاع منطقه ( علاوه بر كشتارها ، شكنجه ها و اعدام هاي دسته جمعي انقلابيون بدست اشغالگران شوروي و نوكران خانه زاد خلقي و پرچمي شان ) ضربت پذيري و نابودي بسياري از سازمانهاي انقلابي و سرانجام ، محروم شدن جنبش آزاديبخش از عامل فعال و موثر ذهني انقلابي آن ميباشد ، كه بر زمينه آن ، احزاب ارتجاعي اسلامي ، خودشانرا در رهبري جنبش مقاومت تحميل نمودند، طوريكه در تمامي رسانه هاي خبري غرب و كشور هاي منطقه هم ، بطور منتظره همين نيروها ، بعنوان نمايندگان جنبش تبليغ گرديده و در مجامع بين المللي ، پيوسته پذيرايي و طرف معامله قرار گرفتند.
خاطر نشان بايد داشت كه اين احزاب ارتجاعي اسلامي ، در سايه رحمت ارتجاع منطقه، يعني با طرح ها و سرمايه هاي امپرياليسم غرب ، عمدتا در پاكستان و ايران تولد يافتند!
2 ــ ضربت پذيري و انحراف جنبش آزاديبخش ملي افغانستان از مسير اصلي اش ، تا حدودي هم ، نتيجه ضعف و نا تواي ذاتي خود جنبش انقلابي كشور بود.
اين ضعف قبل از همه ، در بافت اجتماعي خرده بورژوايي و بنابرين ، در عدم رسوخ پايه توده اي آن در ميان اقشار و طبقات زحمتكش نهفته بود ، و با يك چنين حالتي است كه اين جنبش ، با تجاوز شوروي به افغانستان ، غافلگير ميگردد. مزيد بر آنكه ، اشغال نظامي افغانستان توسط سوسيال امپرياليسم شوروي، تحت عنوان « كمك انترناسيوناليستي » و در پوشش « سوسياليسم » ، ترقي و … بعمل آمد كه اين خود ، زمينه پاگيري احزاب ارتجاعي اسلامي را ، در حاليكه ـ چنانچه گفته شد ـ از پشيباني بيدريغ امپرياليسم غرب و ارتجاع منطقه هم برخوردار بودند مهيا مي گردانيد. از اينجاست كه شعار ساخته و پرداخته امپرياليسم امريكا مبني بر جنگ اسلام و كمونيسم در افغانستان ، با سؤ استفاده از باور هاي مذهبي مردم ، بر جنبش تحميل ميگردد.
در تحت تاُثير مستقيم مجموعه اين عوامل اساسي است كه جنبش آزاديبخش ملي مردم افغانستان ، از مسير اصلي خود منحرف ، و منحصرا در خدمت اهداف « جنگ سرد » عمل ميكند كه تراژيدي كنوني افغانستان هم محصول بلاواسطه آن ميباشد. و اين امريست كه جنبش انقلابي افغانستان از همان آغاز ، با تحليلي عميق از شرايط و اوضاع جامعه و با الهام گيري از مبارزات پربار خلقهاي جهان ، حدوث آنرا در تحت حاكميت ارتجاع بكرات هوشدار داده بود.
اينجاست كه اين آموزه تاريخي بازهم با قاطعيت به ثبوت مي رسد، كه آزادي ملي ، بدون دموكراسي مردمي و عدالت اجتماعي ، بجز غوطه ور گرديدن در منجلاب بدبختي و اسارت مخفي و علني ، پيامد ديگري نخواهد داشت.
تراژيدي افغانستان ، آنچه كه « نظم نوين جهاني » با آب و تاب زيادي ، بر آن « جنگ داخلي » نام نهاد ، مصداق گوياي همين آموزش ميباشد ؛
تراژيدي ايكه تكاملش ، اينك در اشغال دوباره كشور بدست امپرياليسم امريكا و متحدينش بظهور رسيده است.
افغانستان و "نظم نوین جهانی"
بررسی تراژیدی افغانستان درابعاد انسانی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، روانی ... ، بگونه ایکه در سرآغاز این مقال تذکر یافت، از حوصله این نبشته خارج است؛ سعی اصلی در اینجا عبارت از ترسیم چگونگی ارتباط این پدیده و آنهم در خطوط کلی، با اهداف و الزامات " جنگ سرد " بوده است که تا ایندم بدان پرداخته شد. کنون به آن جنبه این تراژیدی تماس حاصل میشود، که نه با " جنگ سرد " و الزامات آن که پایان یافته اعلام گردیده است، بلکه به مولود نامیمونش ــ نظم نوین جهانی ــ مرتبط میگردد. برای این منظور، نخست باید بر واقعیت خود پدیده، یعنی بر " نظم نوین جهانی " مختصرا درنگ نموده، و آنگاهی وجوه ارتباطش را با تراژیدی افغانستان بررسی کرد.
"نظم نوین جهانی"
با فروپاشی نظام شوروی سابق، " جنگ سرد " هم رسما با اعلام " نظم نوین جهانی " توسط جورج بوش پدر، رئیس جمهوری وقت امریکا، در میان شور و شعف زیادی پایان یافت.
ایده " نظم نوین جهانی " آنطوریکه ادعا شد، در وهله نخست در ذهن بسیاری از متوهمین، چنان نظمی را تداعی می نمود که متکفل تاًمین صلح، نظم، ثبات، امنیت، آزادی، دموکراسی، رفاه و عدالت در جهان باشد؛ محمل حقیقی این توهم، تبلیغات همیشگی و وعده و وعید های چندین دهه بلوک غرب بود که بویژه در تمام دوران " جنگ سرد " نسخه سرمایه داری اقتصاد بازار خود شان را، در برابر سرمایه داری انحصاری دولتی در شوروی و کشورهای اقمارش، بحساب تقابل گویا " دموکراسی با کمونیسم " به نمایش گذارده بودند.
ایده نظم نوین اما در واقعیت امر، نه به کدام سیستم یا نظم ماهیتا نوینی که توقعات دیرین خوشباورانه را استجابت نماید، بلکه به یک وضعیت ناشی از برهم خوردن تعادل قایم دوران " جنگ سرد " اشارت داشت که از نظر اقتصادی، بر ضرورت اعاده وحدت بازار جهانی سرمایه داری تاًکید، و از نظر سیاسی و نظامی هم، در جهت تثبیت سلطه بی رقیب بلوک غرب تحت رهبری امریکا بعنوان یگانه ابرقدرت و مدعی اصلی " نظم نوین جهانی " بایست مورد بهره برداری قرار میگرفت. هیچ نوع تغییر عملی، تا آنجاییکه منافع طبقات اجتماعی زحمتکش، خلق ها و ملل ستمدیده، یعنی منافع اکثریت بشریت روی زمین را مدنظر داشته باشد، نه در تئوری و نه در پراتیک یعنی در استراتژی جهانی اردوگاه غرب دایر بر حفظ منافع و تثبیت سیادت بلامنازع سرمایه برجهان، بعمل نیامده و هیچگونه شکل سازمانی و مکانیسم های جدیدی که تبلور عینی آن ایده و مصداق تبلیغات پیرامون آن باشد، به چشم نمی خورد؛ گلوبالیزاسیون، تهاجم بلامنازع و بی سابقه الیگارشی مالی بر اقتصادیات جهان، پیشبرد لگام گسیخته سیاست ها و برنامه های نیولیبرالی و براین مبنا، کاهش نقش دولت های ملی بحساب حاکمیت روبتزاید سرمایه خصوصی در تمامی عرصه ها و زمینه های حیات اجتماعی... همه وهمه نمایانگر خصلت حقیقی همین "نظام" میباشند؛ ناگفته پیداست که وارد شدن به بحث و تفصیل در همه این زمینه ها، ما را از موضوع و هدف نوشته حاضر بدور میسازد. اما برهمین نکته بتکرار باید تاًکید نمود که " نظم نوین جهانی " در یک کلام، معرف یک وضعیت نامتعادل پس از پایان " جنگ سرد " بوده که، حاکمیت منفرد بلوک غرب زیر رهبری عظمت طلبانه امریکا را البته با سیاست ها و تاکتیک های قسما نوینی بازگو نموده و می نماید. این " نظم " بگونه" جنگ سرد"، برعکس همه تبلیغات عوامفریبانه ایکه هنوز هم به اشکال و شیوه های گوناگونی ادامه دارد، عملا برای اکثریت مردم جهان، بجز از بدبختی و تباهی ارمغان دیگری نداشته، به نحوی که جریان وقایع و رویداد های خانمانسوز پس از پایان " جنگ سرد " در هر گوشه و کنار جهان، خود مبین ماهیت حقیقی همین نظام بوده و دورنمای هرچه تاریکتری را، در تحت حاکمیت خودکامه مدعیان اصلی آن، در جلو چشم های جهانیان قرار میدهد.
اما تا آنجا که به افغانستان ارتباط میگیرد، سعی خواهد شد تا موضوع را در پاسخ به این پرسش که تراژیدی افغانستان در چه نقطه یی با " نظم نوین جهانی " تلاقی میکند؟ دنبال نماییم:
با مرگ به اصطلاح کمونیسم و سرنگونی دولت دست نشانده شوروی درافغانستان، آنطوریکه مشعلداران " جنگ سرد " تبلیغ می نمودند، نه تنها که صلح و امنیت و بهبودی به این کشور راه نیافت، که با اعلام حاکمیت اسلامی در فبرور1992 وآنهم در سایه رحمت " نظم نوین جهانی " ، اوضاع بیش از پیش بوخامت گراییده ، و آنچه که از شر به اصطلاح کمونیسم خروشچف، برژنف واخلاف شان"درامان" باقی مانده بود، در ظلمت تباهی آفرین اختناق جمهوری اسلامی و سیادت بلامنازع " نظم نوین جهانی " نابود شد، به نحوی که افغانستان اینک، بمفهوم واقعی کلمه، به سرزمین آتش و خون مبدل گشت؛ هیچ روزی نبود که ریزش سیل آسای راکت های استنگر امریکایی و اسکات روسی و بمباردمان های بی پایان طرف های متخاصم در یک جنگ ارتجاعی ( میان احزاب اسلامی متحد امپریالیسم غرب و ارتجاع منطقه ) تومار زندگانی صد ها انسان بیگناه را درنپیچد. آبادی های کشور و بطور نمونه شهر باستانی کابل که حاصل رنج متراکم چندین سده بود، در سایه حاکمیت چند ماهه جمهوری اسلامی و سیادت نظم نوین جهانی ــ این ژاندارم امنیت عمومی! ــ یکسره به تل خاک مبدل گشت. آدمکشی، آدم فروشی، قاچاق مواد مخدر، انارشی، آوارگی، بی خانمانی، زن ستیزی وهتک حرمت، فقر، محرومیت ... در یک کلام، برقراری قانون جنگل، همه و همه میراث خونبار همان " جنگ سرد" بود که اینک با منطق " نظم نوین جهانی " ، بنام جنگ داخلی و برادرکشی میان خود افغان ها تعبیر و اشاعه میگردید؟؟!!
آیا این هم از تبار همان دروغ پردازی ها و وعده و وعید های چندین دهه مشعلداران " جنگ سرد " بود که اکنون با زبان " نظم نوین جهانی " ترویج میگردید؟
چه مقداری از حقیقت در این تبلیغ اغواگرانه نهفته بود؟
چرا " نظم نوین جهانی " به تبلیغ جنگ داخلی تمسک جسته و مبنای عملی آن کدام بوده و میباشد؟
پاسخ به همچو پرسش هایی، قبل از همه مستلزم توضیح و تشریح خود مقوله جنگ داخلی میباشد که از خلال ان، انتقاد ما بر تبیین " نظم نوین جهانی " از رویداد های افغانستان، چنانچه در سرآغاز این مقال تذکار یافت، همچنان بیشتر روشن و مستدل خواهد شد؛ پس سرکلافه را از اینجا بدست بگیریم. مبحث آتی به بررسی همین مهم، اختصاص مییابد.
جنگ داخلی و واقعیت عینی
البته قبل از اینکه بموضوع مورد بحث وارد شوم، بیهوده نخواهد بود تا به جریان یک محاوره خیلی کوتاه خودم با یک پروفیسور دانشگاه اشاره نمایم، که دو روز پیش در اثنای کار روزمره در طلب لقمه نان، با ایشان تصادف نمودم؛ پروفیسورآلمانی همینکه از زادگاه من اطلاع حاصل نمود، ضمن یک تعارف معمول و بغایت دوستانه، بلافاصله همدردی خویش را با رنج و محنت متراکم مردم ستمدیده افغانستان و آمال شان، با کاربرد کلمات و عبارات آشکارا حساب شده ای، بیان داشت؛ او از یک جنگ داخلی خانمانسوز توسط نیروهای بومی جامعه، که نتیجتا " مردم و این سرزمین خیلی زیبا " را، به این فلاکت و تیره روزی کشانیده است، ابراز نارضایتی و انزجار نمود! من هم ضمن سپاس از احساس و همدردی بشردوستانه پروفیسور دانشمند ، اما بی هیچ ملاحظه ای، موقرانه البته با رعایت اصل ادب، به ایشان به صراحت خاطرنشان ساختم که متاًسفانه نمیتوانم با دیدگاه شان پیرامون روند وقایع گذشته افغانستان و آنهم با استمداد از یک کتگوری بسیار گمراه کننده ای مثل جنگ داخلی موافقت نمایم؛ آنگاه پس از بیان عباراتی چند، از ایشان پرسیدم که آیا فکر نمی نماید که همین اصطلاح مروج درادبیات سیاسی آلمانی Stellvertreterkrieg یا " جنگ نیابتی " مصداق آن واقعیت هایی باشد که ایشان از آن، بنام " جنگ داخلی " یاد نمودند؟ پروفیسور مزبور به هر دلیلی که بود، بی هیچ مجادله یی موافقت شان را اعلام، و محاوره هم، در همینجا پایان یافت. از آنجاییکه این محاوره با موضوع مورد بررسی ما در اینجا، ارتباط می یافت، لازم دانستم تا مبحث حاضر را با اشاره بدان، آغاز نمایم. توقع میرود که جلب موافقت خوانندگان این یادداشت، اگر به سهولت رضایت " پروفیسور محترم " نمیباشد، دور از منال هم نباشد!
باری، "جنگ داخلی" در اصطلاح عوام، یعنی از دیدگاه سردمداران " نظم نوین جهانی " به آن جنگی اطلاق میگردد که میان ساکنین یک جغرافیای مشخص سیاسی، بطور مثال در محدوده یک شهر یا یک کشور واحد، بعمل آید.
بدیهی است که با یک چنین نگرشی، اوضاع و رویداد های یک مقطع طولانی مشخص از جنگ در افغانستان را هم، نمیتوان جدا از مقوله جنگ های داخلی، قبول کرد، زیرا آن " جنگ " ظاهرا میان نیروهایی در جریان بود که در تعلق اجتماعی و تاریخی شان به یک جغرافیای مشخص سیاسی، یعنی به یک کشور واحد، تردیدی وجود نداشت؛ چه در همان مقطع مورد استناد این نگرش، نه ارتش اشغالگر شوروی درافغانستان، حضور عملی داشت، و نه قوت های متحده متجاوزین اشغالگرغربی در تحت زعامت اضلاع متحده امریکا و ارگان های مثل ناتو، ایساف ISAF و غیر آن. و از آنجاییکه نیروهای درگیر جنگ،" تبعه " خود افغانستان بودند، بنابرین معرفی آن " جنگ "، ضمن کتگوری " جنگ های داخلی " ، چیزی که " نظم نوین جهانی " پیوسته بدان تمسک جسته است، درست و بجا میباشد!!!
شکی نیست که چنین تلقی یی از " جنگ داخلی " ، یک تلقی ارتجاعی و بنابرین کاملا گمراه کننده میباشد که نه با تبیین علمی پدیده سازگاری داشته، و نه هم می تواند با واقعیت های عینی رویداد های افغانستان انطباق یابد! چه تعریف " جنگ داخلی " ، بدون تشخص آن عده عناصر مادی اجتماعی ایکه سیمای کلی یک جامعه را ترسیم میدارند؛ بدون بررسی دقیق مناسباتی که این " جنگ " در حیطه آن شکل گرفته و جریان مییابد؛ و براین مبنا، بدون تشخیص درست هویت نیروهای درگیر در آن و ...، بی پایه و عوامفریبانه میباشد. همه این جنبه ها را پسانتر، با ذکر نمونه هایی، البته در مثال افغانستان بطور کنکریت، بررسی خواهیم کرد.
اما تبیین " نظم نوین جهانی " در حالیکه هیچیک از آن مقومات اساسی در بررسی و تعریف یک " جنگ داخلی " را افاده نمی نماید، برعکس از قبول واقعیت های سرسخت " جنگ " در افغانستان، عامدانه طفره میرود؛ بطور مثال این واقعیت آشکار را نادیده می پندارد که " جنگ داخلی " مورد نظرش، ادامه منطقی همان جنگ چهارده ساله بود، که بتاًسی از اهداف و برنامه های " جنگ سرد " بدست بازیگران اصلی آن، یعنی پرچمداران بدسگال دو بلوک غرب و شرق، بیرحمانه بر مردم ستمدیده این کشور، تحمیل شد!
مدعیان " نظم نوین جهانی " گویا فراموش نموده اند که نیرو های درگیرهمان جنگ کثیف ارتجاعی، نه مردم ستمدیده و زحمتکش افغانستان، بلکه متحدین با وفای خودشان بودند که چهارده سال آزگار بطور مستقیم، از تاًیید و پشتیبانی مادی و معنوی نامحدود شان بهره مند گردیده اند!
قهرمانان " نظم نوین جهانی " از خود شان نمی پرسند که بیست هزار عرب تروریست دست چین شده از کشور های عربی به سرکردگی تروریست بنامی مثل اسامه بن لادن، یعنی همان مزدور با سابقه " سیا " و شریک سرمایه خاندانی " بوش " را چه کسانی برای پیشبرد نبرد به اصطلاح ضد کمونیستی ، به افغانستان گسیل نمودند؟!
تبیین " نظم نوین جهانی " پیرامون جنگ داخلی، به این واقعیت عینی اصلا توجه ندارد که ، رقابت های افسار گسیخته امپریالیستی ، و کشمکش های آزمندانه دولت های ارتجاعی منطقه مثل پاکستان، ایران، عربستان سعودی، هند، ترکیه و ... انعکاس بلاواسطه خود را در درگیری های خونین افغانستان نشان داده ، و جنگسالاران ارتجاعی و ضد مصالح ملی دراین کشور، در قتل و کشتار های بی پایان مردم مظلوم افغانستان، عمدتا بر امکانات فراهم شده توسط آنها، اتکاء داشته اند!
با اینهمه " نظم نوین جهانی " بلاخره نمی خواهد بداند که، قهرمانان رسوای جنگ ارتجاعی در افغانستان، که با تاًیید و پشتیبانی سیاسی، و تقویت مالی و تسلیحاتی کشور های دموکراتیک غرب و دولت های ارتجاعی منطقه، بقدرت سیاسی رسیده، و بتناوب دولت های اسلامی جهادی و طالبی خودشان را اعلام نمودند، طی دوران حاکمیت دولتی خود شان نیز، عاملین مستقیم ویرانی کشور، قاتلین بیدریغ هزاران هزار انسان بیگناه، و مسببین هزاران آلام و بدبختی دیگری میباشند، که گلوی مردم ستمدیده افغانستان را برای همیشه می فشرد؛ بنابرین این نیروهای مزدور و آدمکش، نه تنها نمایندگان اقوام و ملیت های ساکن این کشور نبوده و نمی باشند؛ و نه اینکه خادم منافع مردم این سرزمین نبوده و نمی توانند باشند؛ بلکه از نظر اکثریت قاطع مردم افغانستان، بمثابه دشمنان اساسی تاریخی همه خلق های زحمتکش و بلاکشیده جامعه، منفور و مردود نیز میباشند. از اینجاست که جنگ شان هم(همان جنگ قدرت، و جنگ نیابتی ( Stellvertreterkrieg ) فقط بیانگر منافع قشری طبقاتی خود این نیرو ها و منافع حامیان بین المللی شان بوده است، که با منافع مردم افغانستان، هیچگونه پیوندی نداشته، و از این جهت هم، جنگ کثیف شان نمی توانست و نمی تواند، برعکس تبیین " نظم نوین جهانی " بمردم افغانستان نسبت داده شود، یعنی " جنگ داخلی " مردم افغانستان محسوب گردد، جنگی که شاید برحسب اتفاق، در داخل خاک افغانستان بوقوع پیوسته است!!!
البته مصداق چنین واقعیتی را میتوان برهمین وتیره، همچنان در تمامی جنگ هایی که آتش خانمانسوز شان را بویژه در سه قاره آسیا، افریقا و امریکای لاتین( از یوگوسلاوی سابق و مناطق دیگری در خود اروپا عجالتا اگر چیزی هم نگوییم ) مشتعل ساخته اند، ملاحظه کرد؛ بعنوان مثال باید پرسید که آیا جنگ سومالی که باند های ارتجاعی آدمکش آن در مصاف باهم قرار گرفته و در نتیجه، کشتار های بی شمار و فقر ملیونی مردم مظلوم آنکشور را موجب گردیدند، داخلی بود؟ در حالیکه برهیچ کسی پوشیده نیست که باند های ارتجاعی و آدمکش آنکشور، با آنکه عملا رویاروی هم قرار گرفته بودند، همه مزدوران و وابستگان با سابقه امپریالیسم بودند که با امکانات فراهم شده توسط حامیان بین المللی خویش، جنگ های رقابتگرانه شانرا که از میان مردم مظلوم آنجا قربانی میگرفت، تمویل می نمودند. بگذریم از اینکه سیاست ها واقدامات عملی تجاوزگرانه امریکا و متحدینش، چه تیره بختی ایرا مستقیما و بطور مضاعف، براین مردم ستمدیده نازل کرد! در انگولا چطور؟ و ژنرال سومبی معروف مزدور پرو پا قرص " سیا " ، و همچنان دولت وابسته به شوروی سابق در آنکشور را، بکدام دلیلی ممکن است، بمردم تحت ستم آنجا نسبت داده تا بتوان، جنگ درازمدت و خانمانسوز شانرا داخلی ارزیابی کرد؟ بجز اینکه گفته شود، این جنگ تصادفا در یک محدوده خاص جغرافیایی بنام انگولا جریان داشت!! در السالوادور چطور! آیا میشود جنگ و کشتار های برنامه ریزی شده "جوخه های مرگ" علیه مردم عادی و مبارزین انقلابی آزادیخواه در این کشور را، که در انستیتوت های تربیه جنایتکاران جنگی در امریکا آموزش دیده و از تمام امکانات مالی و تسلیحاتی توسط"سیا" برخوردار بودند، "جنگ داخلی" ارزیابی کرد؟! و به همین سان، جنگ کنترا های تحت حمایت امریکا علیه رژیم ساندنیست ها در نیکاراگوا، در کلمبیا، گواتیمارلا، در شلی که فاشیست معروف، یعنی ژنرال پنوشه مزدور، در یک کودتای سازماندهی شده توسط "سیا"، دولت ملی و مترقی آلنده را ساقط ساخت!!!
و اما برعکس، چرا مبارزه فلسطینی های ساکن اراضی اشغالی علیه دولت صهیونیستی اسرائیل را، نباید داخلی دانست؟ در حالیکه همواره دیده میشود که جنگ گروه های بنیادگرای لبنانی و فلسطینی مثل" حماس "، " حزب الله " ، " جهاد اسلامی " ، " الاقصی " و... علیه اسرائیل را، بعلت اینکه از خارج حمایت میگردند، تروریستی می خوانند و به همین منظور، پای بعضی از کشور ها ی عربی و جمهوری اسلامی ایران بمیان کشیده میشود. آیا عین همین واقعیت در جنگ ارتجاعی احزاب اسلامی در افغانستان مصداق پیدا نمیکند؟! پس چرا " نظم نوین جهانی " از پذیرش آن واهمه دارد؟!
چرا جنگ اقلیت باسک در اسپانیا و کاتولیک های مسیحی در ایرلند شمالی را هیچ وقتی داخلی نه نامیدند؟!
در اینجا جهت توضیح بازهم بیشتر مسئله، مجازا فرضیه ای را مد نظر بگیریم:
هرگاه تعدادی از باند های مافیایی و تروریست غربی که در مزدوری و وابستگی شان بمنابع خارجی، تردیدی هم وجود نداشته باشد، با تکیه بر امکانات مالی و تسلیحاتی و حمایت سیاسی معنوی حامیان خارجی، میان خویش چنان جنگ های بنیاد برافگنی را در عده ای از شهر های مثل لندن، پاریس، نیویارک، برلین، روم و... به راه انداخته باشند که از اثر آن، تعداد زیادی انسان بیگناه کشته شده، بسیاری از محل سکونت شان بمناطق دیگری آواره شده، و بسیاری از آبادی های این شهر ها به تل خاک مبدل گردیده باشد و... پس در یک چنین حالتی که امیدواریم هرگز اتفاق نیافتد، آیا قضاوت مردم، و بویژه زعمای این کشور ها چگونه خواهد بود؟ آیا آن باند های خیالی تروریست و مزدوررا نمایندگان مردم همان جوامع قبول باید کرد یا دشمنان شان؟
آیا در چنین حالت فرضی میشود عملیات تروریستی آن آدمکشان حرفه ای را که با مداخلات و امکانات حامیان خارجی شان تمویل میگردد، بعنوان جنگ مردمان این کشورها و در نتیجه، "جنگ های داخلی" تعریف کرد؟
اگر پاسخ همه این پرسش های ساده توضیحی به نفی میباشد، پس چرا این قضاوت را در موارد دیگری ازجمله در نمونه افغانستان دریغ کرد؟؟!! و راز این مسئله درکجاست؟!
چرا دولت لیبی را به اتهام حمایت از باند های تروریستی و عملیات شان در بعضی از شهر های اروپایی وهمچنان در رابطه سقوط هواپیما...، از طریق حمله نظامی، محاصره، تحریم اقتصادی، پرداخت غرامت مالی و... به زانو نشانیده ، و برخی دیگر را حتی به حمله اتمی تهدید می نمایند، در حالیکه حمایت و پشتیبانی همین قماش کشورها از باند های آدمکش تروریستی بطور مثال درافغانستان را خارج از محاسبات شان دانسته، و برعکس، کارنامه های جنگی همان باند های اجیر اجانب را، زیر عنوان " جنگ داخلی " حتی بمردم افغانستان هم، نسبت میدهند؟؟!!
باری، مبرهن است که تبیین " نظم نوین جهانی " از " جنگ داخلی " بجز بر اهداف و سیاست های مصلحت گرانه و تبلیغات عوامفریبانه این نظام، بر هیچ اساس علمی و منطقی دیگری که واقعیت های عینی و ملموس را تمثیل نماید، اتکا نداشته و بنابرین نمی تواند مورد قبول واقع گردد.
برعکس، در ارتباط با مقوله "جنگ داخلی" مضافا باید گفت که از زاویه دید این مقال، جنگ هایی که در محدوده یک کشور واحد، یعنی در یک جامعه طبقاتی بوقوع می پیوندند، چه در زمینه سیاسی، چه اقتصادی، مذهبی، قومی، نژادی و... همه و همه بیان گویای جنگ میان طبقات اجتماعی میباشد، که موجودیت و همچنان تضاد شان، بدرجه رشد وضعیت اقتصادی، به چگونگی تولید، مناسبات تولید و مبادله میان شان، و بنابرین به تثبیت موقعیت اجتماعی و اعمال اهداف ، خواسته ها و امتیازات اقتصادی ــ سیاسی طبقات متخاصم بستگی مییابد؛ و این همان "جنگ های داخلی" میباشند که لزوم وقوع شان را بطور اجتناب ناپذیری، نه مداخلات خارجی، بلکه تنها و تنها قانونمندی تکامل اجتماعی در هر جامعه طبقاتی تعیین میکند، به نحوی که رشد تکاملی یک جامعه معین طبقاتی، در تحت تاًثیر "جنگ داخلی" یعنی با توجه به تضاد اساسی میان طبقات متخاصم درگیر جنگ، تسریع و یا هم برعکس، موقتا به کندی مواجه میگردد؛ چنین تعریفی از "جنگ داخلی" ، قبل از همه متضمن توافر عملی آن دو فاکتور اساسی ــ نیاز تکاملی جامعه، و شرکت مردم ــ میباشد که مضمون و کرکتر مستقل یک " جنگ داخلی " را تعیین و تضمین می نمایند، طوریکه با فقدان یکی از آندو هم، آن جنگ ، دیگر داخلی نمیگردد. هرگاه از این زاویه ترقیخواهانه به مقوله " جنگ داخلی " نگریسته شود ــ امری که دیالکتیک تاریخ ، صحت آنرا به اثبات رسانیده است ــ باید گفت که این پدیده ( جنگ داخلی در یگانه مفهوم علمی و جامع آن ) در تمامی دوران تکامل تاریخی جامعه بشری عینیت داشته، و اکنون هم در هر جامعه ای، اشکال و کیفیت های ویژه ای می یابد، که چیزی منحصر بفرد نمی باشد. با این وجود، روشن است که همان جنگ ارتجاعی کثیف در افغانستان، هیچگاهی در قالب یک چنین تلقی ای از " جنگ داخلی " نمی گنجد. آن جنگ، نه از قانونمندی های تکامل اجتماعی جامعه مایه گرفته بود، یعنی نه به نیاز های فوری و تاریخی جامعه و مردم افغانستان پاسخ می گفت، و نه بر اکثریت ساکنین آن یعنی بر مردم اصلی کشور قابل تعمیم میباشد؛ بدین معنا که نیروهای درگیر در آن جنگ، فقط و فقط به طبقات ارتجاعی استثمارگر جامعه و حامیان بین المللی خویش تعلق داشتند، که در جنگ میان خویش برای کسب قدرت، منافع طبقاتی خود و اربابان خارجی شانرا مدنظر داشتند. در اینجا لازمی می نماید تا تصویر کنکریت همین واقعیت عینی را، به شکل زیر، در اوضاع و رویداد های دوران جنگ ارتجاعی در افغانستان بدست داد:
نیرو های درگیر جنگ کثیف ارتجاعی در افغانستان، چنانچه خاطر نشان گردید، بطور کلی به احزاب اسلامی جهادی دست پرورده و متحد غرب و ارتجاع منطقه، جنبش ماورای ارتجاعی طالب ها ــ همچنان دست ساخته امریکای دموکراتیک و ارتجاع منطقه ــ و بلاخره" حزب دموکراتیک خلق " وابسته به شوروی سابق، محدود میگردد. این اخیر، پس از سقوط دولت نجیب خاد و فروپاشی پایگاه بین المللی آن یعنی شوروی سابق، با هر دو فراکسیون " پرچم " و " خلق " خود، به اشکال گوناگون و بویژه در دو جبهه ائتلافی متخاصم، عملا با برادران اسلامی خویش ( گویا با همان ضد کمونیست های دیروزی!) همیاری و همرزمی نمودند؛ این خود نشان میدهد که همه این نیروهای وطنفروش، به هر خرامی که میل داشتند تبارز نمایند، در ماهیت خویش، به طبقات ارتجاعی استثمارگر جامعه، تعلق داشته، و از نظر عینی هم، دشمنان اساسی تاریخی مردم افغانستان میباشند.
احزاب اسلامی در کلیت خویش، منافع طبقاتی مالکیت بزرگ ارضی و سرمایه دلال تجاری، و در پیوند بدان، منافع سرمایه های امپریالیستی و ارتجاع بین المللی را نمایندگی نموده و می نمایند.
هرچند که در مد و جذر یک جنگ ارتجاعی طولانی در افغانستان، مناسبات ا رضی هم بدلایل بسیاری از جمله، تخریب اراضی، کشته شدن بسیاری از صاحبان زمین، کوچانیدن اجباری دهاقین خرده مالک و متوسط و تبدیل شان به مهاجرین بی زمین و به کارگران مزدور در داخل و خارج، و در داخل کشور بویژه برای اشتغال در عرصه های سودآوری از قبیل زرع و تولید مواد مخدر، استخراج رهزنانه سنگ های قیمتی مثل لاجورد و زمرد... و قاچاق و فروش آن در بازارهای بین المللی و... ، دست بدست گردیدن مالکیت بزرگ ارضی در میان جبهات جنگی، و بدینسان ظهور طبقه مالکین جدید در وجود رهبران احزاب و قومندان های جبهات ... کاملا دگرگون گردیده است که در موقعیت کنونی نمیشود تصویر روشنی در زمینه ارائه کرد، با آنهم از نظر عینی از آنجاییکه جنگسالاران، اراضی قابل استفاده ( ملکیت مردم ) را عملا در قبضه داشته و از مزایای آن بمثابه مالکان جدید، بطور مطلق العنان در پیشبرد اهداف جنگی، یعنی در تاًمین منافع طبقاتی و تحکیم و گسترش آن، استفاده نموده و کماکان می نمایند؛ وآن بخش از مالکان بزرگ ارضی که در تمام سالیان دراز جنگ علیه حاکمیت مزدوران امپریالیسم شوروی، بخاطر اعاده موقعیت از دست رفته، عملا با همین گروه های ارتجاعی اسلامی تشریک مساعی داشته اند، میشود گفت که همه اینها، در دوران طولانی جنگ کثیف ارتجاعی شان و قسما هم در موقعیت کنونی، منافع طبقاتی مالکیت بزرگ ارضی را نمایندگی نموده و می نمایند.
کذا اینکه آنها در طی همین سال های طولانی جنگ، بر پایه تبانی با امپریالیسم غرب و ارتجاع منطقه، ثروت های خیالی یعنی هنگفتی هم اندوخته اند. پس هرگاه بر این اندوخته ها، همچنان سرمایه های حاصل از تجارت اسلحه، زرع، تولید، قاچاق در یک کلام، مبادله مواد مخدر، استخراج رهزنانه و فروش سنگ های قیمتی افغانستان، تجارت اطفال ( در اینباره گذشته از همه، میشود خواننده را به مطالعه چند گزارش سازمان عفوبین الملل فراخواند ) توسط احزاب اسلامی را هم علاوه نموده و در نظر داشته باشیم که آنها همچنان، با دستیابی به ماشین بوروکراسی به ارث گرفته از خادمان شوروی سابق، سرمایه های دولتی را هم به کیسه نموده، طوریکه در حیف و میل آن ید طولا داشته اند ــ بطور مثال تاراج ذخیره های بانکی، فروش اثاث و لوازم دفتری، ماشین آلات و لوازم کارخانجات، حتی تکه پاره های آهن و پرزه جات تانک های تخریب شده در جنگ ... و بلاخره فروش آثار گرانبهای تاریخی موزیم کابل البته همه در پاکستان ــ بنابرین به این نتیجه می رسیم که این احزاب، با همه انارشی حاکم براوضاع و در انطباق با آن، و برپایه تسلط بر بازار و قبضه نمودن ماشین دولتی، عملا وظیفه سرمایه دلال تجاری و از جهتی سرمایه کمپرادور بوروکراتیک را انجام، و از منافع آن نمایندگی نموده اند.
به همین سان "حزب دموکراتیک خلق" و سپس "حزب وطن" یعنی همان خلقی ها و پرچمی های وطنفروش و جمعی از شرکای "ستمی ــ سازایی ــ شان که با اتکای مطلق برسرمایه گذاری های شوروی سوسیال امپریالیستی، بقدرت سیاسی رسیده، و طی چهارده سال آزگار دولتداری، همه اموال ملت را غارت، و بطور مستقیم از منافع سرمایه داری کمپرادور بوروکراتیک نمایندگی می نمودند، سرانجام در دوره جنگ های شرکای اسلامی شان، بر زمینه همان سرمایه های اندوخته شده که دستمایه تاًمین امتیازات طبقاتی شان بود، از خلال نهاد های سرکوبگر قدرت سابق شان مثل ارتش، پولیس، سازمان خدمات امنیت دولتی ( خاد ) که دست ناخورده، در تشکیلات دولت جمهوری اسلامی و تشکیلات احزاب درگیر جنگ قدرت، مدغم گردیدند، بویژه از طریق ائتلاف های جبهه یی با برادران اسلامی خودشان ــ همان ضدکمونیست های دیروزی ــ بازهم عملا در جنگ کثیف ارتجاعی سهیم گردیدند.
پشتوانه سیاسی، نظامی، و مالی خارجی جنگ کثیف ارتجاعی شان را، صرفنظر از سرمایه گذاری های خارجی چهارده ساله دوران "جنگ سرد" در افغانستان، میتوان در وابستگی مستقیم نیروهای متذکره و جبهات ائتلافی جنگ به کشور های مداخله گر خارجی، به شرح زیر به ایجاز ارزیابی کرد:
قبل از همه خاطر نشان باید ساخت که، نه ائتلاف های درونی، و نه هم پشتوانه های خارجی آن در سرتاسر دوران جنگ، به یک حالت ثابت و پایدار باقی نمانده، طوریکه رفت و آمد ها، خرید و فروش های قومندان ها، و جبهه عوض کردن ها، و به همین سان تغییر در وابستگی به قدرت های خارجی و معاوضه یکی با دیگری، خصلت "سیال" همین مناسبات را بازگو می نمایند.
"جمعیت اسلامی" برهان الدین ربانی و"شورای نظار " آن به قومندانی احمد شاه مسعود، و "اتحاد اسلامی" عبد الرسول سیاف ــ نامبرده بنا به انتقاد شیخ بن باز مفتی عمومی عربستان سعودی، اسم "عبد الرسول" را با "عبدالرب" معاوضه کرد! ــ که نیروهای عمده جبهه دولتی جنگ را می ساختند، در پهلوی برخورداری از تاًیید و پشتیبانی دیپلوماتیک کشور های مداخله گر منطقه، سازمان ملل و همان "نظم نوین جهانی" ، از نظر مالی بویژه توسط عربستان سعودی و دیگر کشور های خلیج قویا حمایت میگردیدند؛ این "جبهه" یکی از جناح های بنیادگرای اسلامی را نمایندگی، و چنانچه تذکار یافت، ماشین بوروکراسی دولت ساقط شده سابق را، با آن بخش از نهاد های سرکوبگرش از قبیل ارتش، پولیس و "خاد" که به فراکسیون "پرچم" حزب دموکراتیک خلق وفادار بود، به ارث گرفته و عملا در خود مدغم نموده بود.
"حزب اسلامی" حکمتیار با فراکسیون "خلق" حزب دموکراتیک خلق، یعنی با همان به اصطلاح کمونیست های سابق وحدت عملی نموده، طوریکه بخش دیگری از نهاد های سرکوبگر دولت دست نشانده شوروی سابق را در خود جا داده و ژنرال های فراکسیون "خلق"، عملا بسیاری از عملیات جنگی آنرا در این مرحله، سازماندهی می نمودند؛ این حزب، رقیب عمده دولت ربانی، و قبل از همه از حمایت بیدریغ دولت پاکستان که نظامیان آنکشور مثل همیشه برآن تسلط دارند، برخوردار بود. حزب اسلامی حکمتیار، پس از طالبان، یکی از افراطی ترین نیروهای اسلام بنیادگرا میباشد که بنا به مدارک و اسناد موثق بسیاری، چنانچه بطور مثال در کتاب "تله خرس" جنرال نظامی امریکا Mark Adkin و محمد یوسف جنرال سازمان امنیت نظامی پاکستان I.S.I آمده است، طی چهارده سال دوران "جنگ سرد" در افغانستان، از بخش اعظم کمک های مالی و نظامی امریکا از طریق CIA و I.S.I بهره مند بوده که اکنون هم، با "جبهه ملی اسلامی شمال" به قومندانی دوستم، در ائتلاف جنگی علیه جمهوری اسلامی ربانی، قرارداشت.
"دوستم" رهبر جبهه ملی اسلامی شمال که قبلا یک تشکیلات قدرتمند ملیشیایی دولت وابسته به شوروی سابق را رهبری می نمود، رویهمرفته یکی از عوامل مستقیم سقوط دولت نجیب خاد در فبرور 1992 گردید. فراکسیون دیگر حزب دموکراتیک خلق یعنی"پرچم" به رهبری ببرک کارمل که هنوز زنده بود، عملا در جبهه ملی اسلامی شمال دوستم، حضور داشت. این "جبهه" ابتدا در همسویی با دولت ربانی علیه متحد کنونی، یعنی بر ضد نیروهای حزب اسلامی حکمتیار می جنگید؛ جبهه ملی اسلامی شمال هم، توسط دولت های ازبکستان و ترکیه پشتیبانی و تقویت میگردید.
حزب وحدت اسلامی به رهبری علی مزاری، در وابستگی مستقیم با جمهوری اسلامی ایران قرار داشته، که در پیشبرد جنگ کثیف ارتجاعی، برهمین منبع اتکاء داشت؛ این حزب که پیرو "خط امام" بود، بیشترین درگیری های جنگی خودش را با "شورای نظار" احمد شاه مسعود و بویژه با " اتحاد اسلامی" سیاف وابسته به عربستان سعودی داشت ؛ سیاف خط مذهبی "وهابیت" رایج در عرب سعودی را، خیلی پیش از ظهور "طالبان" پذیرفته و از آن پیروی می نمود. درگیری های خونین جنگی این دو حزب، در حد خودش رقابت های تباه کننده دولت جمهوری اسلامی ایران و عربستان سعودی وهابی را، بطور بسیار برجسته ای در افغانستان منعکس می ساخت.
تکامل این جنگ کثیف ارتجاعی، یعنی "جنگ نیابتی یا Stellvertreterkrieg " بلاخره به شکست سیاسی ــ ایدئولوژیک و عملی افتضاح آمیز اسلام سیاسی بنیادگرا در همان هیئت "اسلام جهادی" یا بعبارت دیگر، جهاد اسلام نوع امریکایی در افغانستان منجر گردید؛ بدین معنا که جمهوری اسلامی جهادی ها، قهرا جای خودش را و آنهم به یک سرعت و بساطت باورنکردنی و برگشت ناپذیری، با یک "امارت ماورای ارتجاعی اسلامی" یعنی با اسلام قرون وسطایی طالب ها، معاوضه کرد؛ اسلام جهادی و اسلام طالبی هر دو، البته دو جلوه متبارز و نامطبوع از یک ایدئولوژی تا ایندم ناشناخته اسلام سیاسی بنیادگرا در مقیاس سراسری جامعه افغانستان میباشند، که طبیعتا با مبانی اسلام سنتی تاریخا رایج در کشور و دیگر باور ها و سنت های شایسته فرهنگی مردم این سرزمین، سازگاری نداشته و نمی توانند داشته باشند، و این خود رویهمرفته یکی از دلایل پا نگرفتن همین جریانات بیگانه با معتقدات و سنت های دینی و روانشناسی اجتماعی توده های زحمتکش و مسلمان مردم میباشد، که با وصف تمامی افسونگری ها، زورگویی ها و باقی کارنامه های دژخیمانه، اما قادر نگردیدند رغبت، رضایت، قناعت و تاًیید قلبی توده های مسلمان مردم را حاصل نمایند؛ چه این همان مردم بوده و میباشند، که با وصف ناگزیری های فراوان و تحمل جبری بار سنگین و توانفرسای آمیخته با خون و باقی مصایب توصیف ناپذیر، اما در اعماق وجدانیات و باورهای ترقیخواهانه ملهم از نیاز های سالم زندگانی خودشان در آستانه قرن بیست و یکم، منطقا به همه این جریانات ارتجاعی بیگانه پرست، چه با سکوت معنادار و چه با صدای جار، جواب رد داده ، و بدینسان همواره و در همه جا، نفرت و انزجارعمیق خودشان را در زمینه اعلام نموده اند.
باری، چنانچه دیدیم، امارت اسلامی طالبان هم، به سرنوشت پیشقراولان همزاد خودش دچار گردید؛ یعنی آنها هم به سلسله دیگر نوکران فرومایه و همسرشت خویش در افغانستان، بلاخره بطوری قانونمند در آتش خشم مهارناشدنی ارباب ولی نعمت خودشان سوخته و دود شان به هوا کشید!
اما "طالبان" را نمی شود و نباید فقط بعنوان یک عجیب الخلقه بظهور رسیده در سطح جامعه افغانستان معرفی کرد؛ همین ذهنیت را من البته مدتها قبل در جای دیگری در یک نقد سیاسی، بگونه زیر فرموله و بیان نموده ام:
" علاوتا باید گفت که "طالبان" را بمثابه یک پدیده سیاسی مذهبی نباید منحصرا در یک پیرایه اجتماعی قومی بررسی کرد، چه این جریانیست با خاستگاه اجتماعی فراملیتی، و از نظر سیاسی هم یک کالای صادراتی امپریالیسم امریکا و ارتجاع منطقه، که بطور عمده در کارخانه های مذهبی و نظامی طالب سازی پاکستان تولید، و به بازار های ویران، بی رمق و در حال کساد افغانستان عرضه گردیدند.
پس ترکیب اجتماعی این حرکت قرون وسطایی، عناصری نا متجانس و نامعجون از ملیت های افغانستان و خارج آنرا در خود جا داده ، که در بخش افغانستانی خود هم، این ترکیب در محدوده ملیت پشتون خلاصه نمی گردید. بنابرین شاخص بارز خصلت این پدیده در مرتبه اول، نه هویت قومی، نه پایه طبقاتی، بلکه وابستگی غلیظ به امپریالیسم و ارتجاع منطقه و ایدئولوژی عقبمانده مذهبی حاکم برآنست که زادگاه یا موطن این ایدئولوژی هم، همان عربستان سعودی با وهابیت رسمی مسلط آنست."
با ابن وجود، باید علاوه نمود که همه همین نیروهای عمده جنگ ارتجاعی "نیابتی" ، علیرغم وابستگی های مستقیم به این دولت وآن دولت مشخص، اما با مجموعه کشور های مداخله گر در اوضاع افغانستان هم، دارای روابط و مراوده سیاسی دیپلوماتیک بودند؛ این تنها "امارت طالبان" بود که به استثنای چند کشوری معدود، سرانجام از " مشروعیت حقوقی سیاسی بین المللی " و برقراری علایق رسمی علنی و آشکار، حتی با همان ولی نعمتان امریکایی خود ش هم، محروم ماند.
متباقی نیروهای اسلامی وابسته در افغانستان، از آنجاییکه یا بطور بینابینی به سر برده ، و یا اینکه در پیشبرد سیاست های عملی جنگ، کدام نقش تعیین کننده ای نداشتند، در اینجا قابل یادآوری نمی باشند. اینها همه نیروهای عمده جنگ ارتجاعی نیابتی Stellvertreterkrieg در افغانستان بودند که، چنانچه ملاحظه میگردد، هر کدام به یک یا چند کشور خارجی وابسته، و براین مبنا، مداخله، نفوذ و سیاست های رقابتگرانه شانرا در امور و رویدادهای خانه خرابکن افغانستان انعکاس میدادند، به نحویکه جنگ کثیف ارتجاعی ایشان، بدون چشمداشت و بررسی دقیق همین مداخلات خارجی، هرگز قابل فهم نخواهد گشت.
مداخلات مستقیم و غیر مستقیم در مسایل و قضایای افغانستان برزمینه سازماندهی و پیشبرد عملی یک جنگ ارتجاعی خانمانسوز، همه عرصه های، سیاسی، دیپلوماتیک، نظامی، مالی و فرهنگی جامعه، یعنی مداخله در همه شئون و مقدرات ملی مردم افغانستان را شامل میگردید؛ هیچ زدو خورد، ائتلاف و توافق میان طرف های درگیر جنگ، بدون شرکت فعال یا دست درازی کشور های مداخله گر که باهم در رقابت به سر می بردند، نمی توانست صورت عملی یابد. توافقات ناپایدار سیاسی، تشکیل دولت ها و تعیین حکومت های دست نشانده، تقسیم "سهمیه" درارگان های قدرت دولتی و بلاخره برخورد ها و درگیری های خونین حاصل از آن، همه و همه مواردی میباشند که برحسب سیاست ها و برنامه های سودجویانه و مداخله گرانه و دیپلوماسی رنگ باخته دولت های خارجی، در واقعیت عینی افغانستان شکل گرفتند که مثال برجسته آن، همانا تشکیل دولت های مجددی، ربانی و حکومت های صدیق و حکمتیار، برمبنای توافقات راولپندی، تهران و ریاض میباشد، که توسط دولت های پاکستان، ایران و عربستان سعودی و با تاًیید و پشتیبانی کشورهای غربی و "سازمان ملل" ، برخلاف اراده مردم افغانستان و در غیاب نمایندگان واقعی شان، عملی گردیده است، درست به همان گونه ایکه بعد ها "کرزی" را نیز، البته در یک راًی گیری کاملا علنی، مستقیم، سری، اما غیابی در یک انتخابات دموکراتیک در "کنفرانس ننگین بن" بر سریر قدرت دولتی نشانیدند.!!!
سلاح های مهیبی که در این "جنگ نیابتی" مورد استفاده قرار می گرفتند، برعلاوه آن مقداری که توسط کشورهای ارتجاعی و مداخله گرمنطقه به نیروهای جنگی وابسته شان تحویل داده می شد، کلا ازهمان ذخایر عظیمی بودند که در طی دوران "جنگ سرد" ، توسط کشورهای غربی بویژه امریکا و شوروی سابق، در افغانستان انباشت شده بودند. پس برزمینه چنین تصویر فشرده و عینی از ماهیت نیروهای درگیر جنگ، از سیاست ها و کارنامه های عملی و پشتوانه بین المللی شان است، که میتوان کرکتر حقیقی "جنگ" را تعیین کرد؛ و این جنگ هم، همان "جنگ نیابتی" یا Stellvertreterkrieg میباشد، که بجز منافع قشری طبقاتی نیروهای درگیر جنگ و منافع حامیان بین المللی شان، هیچ چیز دیگری را که بیانگر منافع و خواسته های مردم ستمدیده افغانستان مبتنی بر صلح، امنیت ، آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی و حاکمیت قانون باشد، منعکس نمی ساخت. برعکس همه این خواسته های یاد شده، در این جنگ سرکوب، و بخش اعظم قربانیان آنرا هم، مردمان زحمتکش، صلح خواه، بیدفاع و بی پناه این کشور تشکیل میداند، مردمی که در این "جنگ قدرت" نه تنها سهمی نداشتند، که هرآن و همواره خواهان خاتمه و مجازات عاملی آن نیز بوده و میباشند.
از اینجا مبرهن است که یکی از مقومات اساسی "جنگ های داخلی" که همان مسئله مردم باشد، در این "جنگ" مطرح نبوده و بنابرین، این "جنگ" نمی توانست و نمی تواند "جنگ داخلی" مردم افغانستان تلقی گردد. حتی خواسته های قومی و ملیتی هم، برعکس شایعه پراگنی های توطئه گرانه سردمداران "نظم نوین جهانی" ، در این جنگ مطرح نبود، زیرا اقوام و ملیت های ساکن کشور، هرگز از این "جنگ کثیف ارتجاعی" پشتیبانی ننموده و هیچ کسی را هم، بعنوان قیم و نمایندگان خویش تعیین نکرده بودند؛ همین واقعیت و هم اینکه ترکیب نامتجانس تشکیلاتی هر صف بندی درگیر جنگ، افراد و عناصری از ملیت های گوناگون را متبلور می ساخت، بخودی خود موید آنست که این "جنگ" ، نه بملیت های کشور، بلکه به طبقات ارتجاعی استثمارگر برخاسته از همه ملیت ها تعلق داشته، و در نتیجه الصاق اراده گرایانه کرکتر قومی و ملیتی بدان، بدون شک یک صنعت بی پایه و رسوای " نظم نوین جهانی" بیش نبوده که هدف آن، اغوای اذهان عمومی و براین مبنا، پنهان نمودن مداخلات رهزنانه و غارتگرانه امپریالیسم جهانی و متحدین ارتجاعی منطقه یی آن، در امور داخلی افغانستان بوده و میباشد.
از جانب دیگر، از آنجاییکه در این جنگ، منافع طبقات ارتجاعی درگیر جنگ، با منافع ارتجاع منطقه و امپریالیسم جهانی پیوند داشته، و مداخلات خارجی چنانچه دیدیم، در تمامی اشکال آن، در برافروختن آتش جنگ و تداوم آن، بطور انکار ناپذیری وجود داشته، بازهم نمیتوان این جنگ را ، داخلی دانسته و بمردم افغانستان نسبت داد، زیرا چنانچه تذکار یافت، لزوم وقوع یک "جنگ داخلی" را، نه مداخلات خارجی، بلکه قانونمندی های تکامل اجتماعی در هرجامعه طبقاتی تعیین میکند که در آنصورت، خصلت حقیقی جنگ هم، با درنظرداشت آن مناسبات برخاسته از پروسه تولید که این جنگ در حیطه آن شکل گرفته است؛ با در نظرداشت تشخیص درست هویت نیروهای درگیر جنگ، و بلاخره با شناخت موقعیت اجتماعی و تشخیص اهداف و امتیازات طبقاتی طرف های متخاصم جنگ، معین میگردد.
با این وجود، باید گفت که این بینش علمی تاریخا به ثبوت رسیده ــ هرچند که تبیین " نظم نوین جهانی" پیرامون "جنگ داخلی" بدان استناد ندارد ــ خود محصول مستقیم بررسی دقیق روند تکامل تاریخی جوامع تا مرحله سرمایه داری کلاسیک میباشد؛ ولی از آنزمان تا ایندم که سرمایه داری به عالی ترین درجه رشد خود، یعنی بمرحله امپریالیسم تکامل نموده و اینک بتازگی " نظم نوین جهانی " خودش را هم به نمایش گذارده است، بشریت در تمامی زمینه ها، شاهد دگرگونی های بسیاری بوده است که به همین سان در عرصه اجتماع، مکانیسم بسیاری از پدیده های اجتماعی سیاسی از جمله مسئله جنگ و صلح هم، بتاًسی از همین شرایط متحول، ابعاد جدید تری بخود گرفته است که بذات خود، نیاز به بازنگری علمی دارد؛ چه در عصرکنونی"گلوبالیزاسیون" که بر سیادت بلامنازع سرمایه درمقیاس جهانی تاًکید مینماید، اطلا ق اصطلاح " جنگ داخلی " ، بطور مجرد در محدوده مناسبات اجتماعی یک کشور مشخص، آنچه بعنوان نمونه در ارتباط با افغانستان اشاعه می یابد، نه مفهوم علمی خود را افاده میکند، و نه هم با واقعیت اوضاع انطباق دارد؛ زیرا در شرایط امروزی، فعل و انفعالات اجتماعی و از جمله جنگ در هر جامعه یی، با قوانین و الزامات بازار جهانی سرمایه مستقیما بستگی داشته و بر وفق آن، عمل می نماید که هر نوع تخطی از این چارچوب، در تعارض مستقیم با آن قوانین و الزامات قرار گرفته و در نتیجه، واکنش های جدی ای را برمی انگیزد.
البته قبلا ضمن بررسی نطفه های "جنگ سرد" در افغانستان، همچنان به هدف و مضمون جهانی خود "جنگ سرد" دایر بر نیاز سرمایه برای انباشت، حفظ و گسترش بازار ها و در نتیجه، تحکیم سیادت امپریالیستی برجهان، اشارت نموده بودیم که در عرصه ایدئولوژیک، در پوشش تضاد دموکراسی با " کمونیسم" تظاهر میکرد!
حاکمیت سرمایه برجهان که از جهتی عنداللزوم، برزمینه جنگ های خانمانسوزی عملی میگردد ( دو جنگ جهانی اول و دوم، و جنگ های داغ دیگری که در چارچوب استراتیژی "جنگ سرد" بر ملل ستمدیده سه قاره آسیا، افریقا و امریکای لاتین تحمیل گردیده و میگردد ) اساسا با حفظ و گسترش بازار و مکانیسم آن، پیوندی ناگسستنی داشته که تجسم ساختاری آنهم، قبل ازهمه در وجود بطور مثال بانکها، تراست ها، کنسرن ها یا شرکت های چند ملیتی و دیگر موسسات جهانی مثل بانک جهانی، صندوق بین المللی پول... و نحوه عمل شان افاده میگردد. قلمروانحصاری این کانون های اصلی قدرت سرمایه داری جهانی، تمامی عرصه های اقتصادی تولیدی، تجاری، مالی، سیاسی، تبلیغی... جهان را شامل گردیده و براین زمینه، در عرصه سیاسی، اکثرا برحسب لزوم تعیین سیاست ها و در مواردی، تغییر و تبدیل حکومت ها بویژه در "جهان سوم" ، مستقیم یا غیر مستقیم، بروفق خواسته ها و استراتیژی همین موسسات بعمل میآید. بنابرین با در نظرداشت شبکه بسیار پیچیده عملیاتی این نهاد های قدرت انحصاری سرمایه داری جهانی در تمامی عرصه ها، که همه شریان های اقتصاد جهانی را مستقیما در کنترول خود دارند، مشکل خواهد بود که از نظر اقتصاد سیاسی، دیگر حد و مرز دقیقی برای بسیاری از مفاهیم مثل "داخلی" و "خارجی" ... تعیین کرد که با واقعیت عینی مطابقت داشته باشد؛ چه همه دولت ها، بازار ها و مناطق جهان، دیگر جزء ارگانیک و لایتجزای سیستم جهانی سرمایه داری بحساب میآیند که هیچ فعل و انفعالی هم در هرگوشه دنیا، نمیتواند خارج از حیطه نفوذ و قانونمندی های همین سیستم صورت عملی یابد و از جمله، جنگ های به اصطلاح داخلی . حال هرگاه مداخلات گونه گون خود دولت های امپریالیستی بطور مثال در امور کشور های " جهان سومی" را به آنچه تا ایندم گفته آمدیم علاوه کنیم، مقوله "جنگ های داخلی" هم، بیش از پیش لایعنی میگردد. این امر یعنی مداخله امپریالیسم جهانی در سرنوشت ملل ستمدیده و از جمله در برافروختن آتش جنگ، که ما آنرا در چارچوب "جنگ سرد" در نمونه مشخص افغانستان بررسی نمودیم، کنون با برقراری سیادت "نظم نوین جهانی" بوضاحت بازهم چشمگیری متجلی میگردد. این مداخلات، اگر از اقدامات آشکار و پنهان انفرادی کشور های امپریالیستی در اینجا چیزی نگوییم، اینک در تحت حاکمیت "نظم نوین جهانی" ، عمدتا از کانال سازمان ملل و شورای امنیت آن، که چیزی جز آلت تحقق سیاست های کشور های امپریالیستی و قبل از همه امریکا نمیباشد، در اشکال تحریم ها و مجازات اقتصادی ــ سیاسی و لشکر کشی های نظامی عملی میگردد، چنانچه مثال های عملی این زورگویی ها، قبل از همه درنمونه های عراق، سومالی، هایتی، بوسنیا... و اخیرا افغانستان که مستقیما بحساب سازمان ملل قید گردیده است، در اینجا قابل یارآوری میباشد.
بنا استنباط نهایی در اینجا اینست که در شرایط سیادت بلامنازع سرمایه بر جهان، چنانچه این امر اینک بیش از هروقت دیگری، به یک واقعیت گریزناپذیری مبدل گردیده است، به سختی ممکن است که مرز دقیق "داخلی" و "خارجی" را با توسل به معیارهای تاکنونی مشخص کرد. پس مبرهن است که در قلمرو یگانه این سلطه بی رقیب، که بنیاد حاکمیت قهار "نظم نوین جهانی" هم برآن استوار است، اطلاق اصطلاح "داخلی" برجنگ، دیگر کاریست دشوار؛ بویژه برآن جنگ هایی که آتش خانمانسوز شانرا هم بطور مستقیم، مداخله امپریالیسم مشتعل نموده باشد.
اما "جنگ داخلی" در یک جامعه معین، چنانچه تذکار یافت، اساسا از قانونمندی های تکامل اجتماعی خود آن جامعه مایه میگیرد، نه از مداخله منفعت طلبانه امپریالیسم، که چنین امری هم، یعنی انکار مداخله امپریالیسم در جهان شناخته شده کنونی، بدلایل زیادی ممکن و میسر نمیباشد.
با این وجود، هرگاه قرار باشد که از "جنگ داخلی" صحبتی شود، پس یکی از آماج اساسی این جنگ بطور اجتناب ناپذیر، بایست امپریالیسم جهانی باشد، زیرا امروزه هیچ جنگی وجود ندارد که در آن مستقیم یا غیر مستقیم، اثری از مداخله امپریالیسم ملاحظه نگردد، که در آنصورت کرکتر حقیقی یک چنین جنگ های داخلی را، می بایست خصلت عینی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاع بومی آن تعیین کند؛ هرگاه چنین باشد، تسمیه درست این جنگ های داخلی، ترجیحا جنگ های آزادیبخش ملی و انقلابات اجتماعی است، نه جنگ های گویا داخلی از قماش همان جنگ کثیف نیابتی در افغانستان.
خلاصه کنیم:
تبلیغ و ترویج توطئه گرانه اصطلاح "جنگ داخلی" توسط "نظم نوین جهانی" در رابطه با رویدادهای خونین افغانستان، و آنهم در مفهوم جنگ برادرکشی میان خود افغانستانی ها، با جلوه های مذهبی، قومی، ملیتی ... در بهترین حالت، یک بینش تنگ نظرانه ای است که علاوه بر همه ملاحظات تا کنونی، عملا دارای دو ضعف اساسی میباشد:
1 ــ جنگ به اصطلاح داخلی افغانستان، جنگ مردم افغانستان نبوده، بلکه جنگی بود که به تضاد میان دسته ها و گروه های معدود و مشخصی مرتبط میگردید که هدف شان، در هر حالت و به هر ذریعه ای، کسب قدرت سیاسی بود؛ یعنی جنگ میان نیروهای طبقاتی رقیب، که هیچ پیوندی با منافع مردم افغانستان نداشته، برعکس در تئوری و درعمل، در کتگوری دشمنان اساسی مردم افغانستان قرار میگیرند.
بنیادگرایی عقبگرایانه این نیروها که بازتاب روشن سیاسی خود را بر زمینه اعمال یک مطلقیت مذهبی سیاسی نمایان می ساخت، قبل از همه نمایانگر خصلت عینی ضد ترقی و ضد دموکراتیک شان بود که عملا آنها را، در تقابلی بازدارنده با تکامل سالم تاریخی جامعه و براین مبنا، در تخاصم جانکاه با منافع مردم اصلی افغانستان قرار میداد، طوریکه همین رویدادهای تحت حاکمیت اسلامی ایشان، چه از نوع جهادی و چه طالبی، مثل قتل و کشتارهای بلا انقطاع مردم بیگناه و بی پناه، تخریب شیرازه اساسی اقتصاد جامعه، انهدام آبادی های کشور، آوارگی و بی خانمانی میلیون ها انسان و ... بطور انکارناپذیری همه را بازگو میدارند؛ با این وجود، اینکه "نظم نوین جهانی" بازهم از "جنگ داخلی" افغانستانی ها دم می زند؛ جنگی که مردم افغانستان در آن عملا، هیچ سهمی و منفعتی نداشته، که برعکس قربانی آن نیز بودند، با هیچ علمی و منطقی سازگار نمیباشد، مگر با اهداف و سیاست های توطئه گرانه "نظم نوین جهانی".
2 ــ همین نیروهای ارتجاعی متخاصم، چنانچه دیدیم، در جنگ فیمابین خویش هم تنها نبوده، بلکه با هزاران رشته با حامیان رنگارنگ بین المللی خویش مرتبط بودند، چیزی که تبلیغات "نظم نوین جهانی" ، اینک برآن پرده ساتر خودش را می گسترد!
در واقع برهیچ کسی پوشیده نیست که جنگسالاران افغانستان، حداقل درطی سالهای طولانی"جنگ خونین سرد" در افغانستان، با تمام شیوه ها و وسایل ممکنه مالی، نظامی، تسلیحاتی، سیاسی، تبلیغی...، توسط اربابان غربی و منطقه یی شان تقویت و پشتیبانی شدند که در نتیجه، همه ظرفیت های جنگی بنیاد برافگن شانرا که بعدها هم، در تحت حاکمیت قهار اسلامی، بویژه در تخریب و انهدام ارکان بنیادین زندگانی مادی جامعه، در کشتارهای بیدریغ مردم مظلوم و بی پناه افغانستان، و درهزاران آلام و بدبختی دیگری در حق این مردم تبلور یافت، مرهون سالها کمک، حمایت و برنامه ریزی حسابگرانه همین حامیان بین المللی شان میباشند؛ حامیانی که کنون همه را گویا نادیده انگاشته، و با یک بی شرمی توصیف ناپذیری میکوشند، تا حاصل مستقیم همه سیاست ها و مداخلات خانه خرابکن امپریالیستی خویش را، با عنوان نمودن "جنگ داخلی" ، بحساب مردم ستمدیده افغانستان قید، و بدینسان بر ریش جهانیان هم گویا بخندند!!!
در همین رابطه بی مناسبت نخواهد بود در اینجا، به مضمون گزارشی از سازمان عفو بین الملل اشاره نمایم که در 16 دسامبر 1994 ، یعنی در جوشاجوش همان جنگ به اصطلاح داخلی در افغانستان، در لندن انتشار یافته است که بخودی خود، سند محکومیت دولت های گویا دموکراتیک غرب در قبال افغانستان میباشد؛ این گزارش، بوقایع و رخدادهای جگرخراش در تحت حاکمیت دولت اسلامی جهادی ها در افغانستان، به تفصیل تماس گرفته، و جنایات هولناک داره های آدمکش اسلامی در حق مردم ستمدیده کشور را، بدترین و وحشتناک ترین جنایات ضد بشری ارزیابی می نماید که نظیرش را در آن برهه، در هیچ جای دیگری از جهان، نمی شد ملاحظه کرد.
گزارش مزبور همچنان، جهان غرب را مسئول اوضاع رقتبار وقت در افغانستان معرفی داشته که طی دوران "جنگ سرد"، متحدین خویش در افغانستان، یعنی همان داره های جنایت پیشه اسلامی را با تمامی امکانات، از جمله با ارسال بلا انقطاع کمیات عظیم اسلحه، حمایت و تقویت نمودند؛ سلاح هایی که اینک در قتل و کشتار بیدریغ مردم مظلوم کشور بکار گرفته می شد.
سازمان عفو بین الملل طی این گزارش، همچنان دولت های غربی را مستقیما به سکوت توطئه گرانه در قبال تراژیدی افغانستان متهم میسازد، که رویدادهای هولناک در این کشور را، آگاهانه و بطور اسرار آمیزی پرده پوشی می نمایند.
این پرده پوشی اسرار آمیزی که سازمان عفو بین الملل از آن نام می برد، در حقیقت چیزی بجز تلاش "نظم نوین جهانی" در وارونه جلوه دادن واقعیت های عینی افغانستان، البته زیرعنوان "جنگ داخلی" نمیباشد، که بی پایگی و عدم مصداقیت آن، تا اینجا در این مقال بررسی شد.
البته من در اینجا از اشاره و استناد مشخص به اسناد و مدارک بسیار زیاد دیگری که تز اساسی این نوشته را تأیید می نمایند، بدلایلی پرهیز نموده ام، چه بسا اسناد و مدارکی از خود منابع معتبر غربی. این اسناد از یکطرف چیزی تازه و ناشناخته نمی باشند؛ و از جهت دیگر، اقتباس از آنها کار این نوشته را خیلی بدرازا می کشید، که من ضرورتی بدان ندیدم.
باری، کنون هم سردمداران "نظم نوین جهانی"، تجاوز شان به افغانستان و اشغال عملی کشور را، با توسل به بهانه ها و استدلال های خنده آوری گویا توجیه می نمایند!
آنها با این گفته که "دیگر افغانستان را تنها نخواهند گذاشت"، ریاکارانه میکوشند تا در انظار مردم افغانستان، در نقش دایه های مهربانتر از مادر تظاهر نمایند! آنها اما به این پرسش پاسخ نمی دهند که حد اقل در طی همین قریب به سه دهه اخیر، چه وقتی اصلا "افغانستان" را تنها گذاشته اند؟!
با اشاعه همین ذهنیت و اشاعه مقوله گمراه کننده "جنگ داخلی" است که آنها مذبوحانه میکوشند، تا جنایات گذشته خویش در این کشور و در حق مردم ستمدیده افغانستان را پرده پوشی نمایند!
آنها جیب های مزدوران پارینه و همچنان مزدوران تازه بدوران رسیده خودشان را، کماکان با مبالغی پول و آنهم در راستای تحقق سیاست ها و برنامه های توسعه طلبانه و اسارتبارشان پر می نمایند؛ اما همه را توطئه گرانه بنام "کمک" ، بحساب "مردم افغانستان" قید نموده، و بدینسان براین مردم گویا منت هم می گذارند! با این ذریعه، آنها بزدلانه و رهزنانه، عملا از زیربار مسئولیت سنگین جنایات و خرابکاری های گذشته و حال شان در این کشور و جبران خسارات وارده، در حقیقت شانه خالی می نمایند!▪