www.baaba.eu

 

 

 

درنگی بر مقالهء «صلح و توسعه اجتماعی!»

 

محصل جامعه شناس ما هادی «باهنر» هنرش را بخرج داده، مقالهء تحت عنوان « صلح و توسعه اجتماعی!» را نوشته است. گرچه هر مقاله و تحلیل سیاسی ناشی، از دیدگاه و پایگاه سیاسی نویسنده و شرایط اجتماعی بر فضای حاکم نمایندگی میکند. دیدگاه و پایگاه سیاسی نویسنده، در خدمت اشغال و تحکیم اشغالگری توسط امپریالیستها و دولت دست نشانده آنها قرار دارد.

همانطوریکه علامت ندایه در پسوند عنوان مقاله، تعجب خود نویسنده را هم بر انگیخته است، انتخاب عنوان مقاله (صلح و توسعه اجتماعی!) نیز برای خواندگان تیز هوش ما؛ بی مسمی، نا متداول و غیر متعادل بنظر میرسد. لذا قبل از اینکه وارد بحث نویسنده شوم، خود عنوان مقاله برای خوانندگان گیجی و ابهام خلق می نماید و خواننده درین باب به ذهنش رجوع میکند تا مفهوم برایش روشن تر شود. هرچه قدر خواننده عنوان مقاله را زمزمه کند، صلح و توسعه اجتماعی!، صلح و توسعه اجتماعی!، ذهنش پیام مغشوش کننده ای به خواننده میدهد و مطمئن می شود که حتی عنوان این مقاله نیز هم از نظر مفهوم غلط است و هم در خدمت سیاست تسلیم طلبی امپریالیستی قرار دارد.

نویسنده که دانشجوی  سال چهارم علوم اجتماعی، دیپارتمنت فلسفه و جامعه شناسی در دانشگاه کابل است و انشاالله بزودی مدرک موفقیتش را درین رشته  خواهد گرفت، یا میداند که مقوله توسعه اجتماعی در پهلوی صلح قرار نمیگیرد یا اینکه هنوز هم نمیداند. لذا اگر میداند باید ازینگونه اشخاص ترسید، زیرا توجیه گری از شرایط اشغالگری کشور آنقدر  در ذهن آنها رخنه کرده و ریشه دوانده است که مفاهیم را وارونه جلوه میدهد.

همینطور اگر نمیداند که صلح و توسعه، مقولات نا تعادل  و بی مسمی ای است که قرار دادن این دو مفاهیم در کنار هم درست نیست، پس او از فلسفهء که در حال فراگیری اش است چه می آموزد؟

در بحث های فلسفی، «صلح» در مقابل «جنگ» قرار دارد. «یعنی جنگ و صلح». کسیکه از صلح بحث می کند، وبه مقوله جنگ نمی پردازد، مشخص است که تحلیل او از صلح ناقص و بی مفهوم است.

کسی که از صلح بحث میکند، می باید بر عوامل و ریشه های جنگ نیز توجه کند. ازین گذشته «صلح» بعنوان یک مفهوم عام، خود بخودی پدیده مثبت شده نمیتواند. صلح داریم تا صلح و جنگ داریم تا جنگ. ما در تاریخ جامعه انسانی نمونه های فراوانی از صلح های داریم که اتوریته جنگ و مبارزات مردم  و طبقات پیشرو را پالش و تقویت کرده است. هم چنان جنگ های مترقی و عادلانه ای داشته ایم که هزار بار از شرایط صلح و امنیت برتری داشته است.لذا  همانطوریکه هر جنگی پدیده مضر نیست، هر صلحی هم خوب شده نمیتواند.

بناً وقتی در شرایط امن بسر می بریم، آنوقت می شود از «توسعه» صحبت کرد ولی وقتی در شرایط نا امنی و جنگ هستیم، مفهوم توسعه یک حرف زاید و بیهوده ای است. آنهم توسعه ای که نویسنده ما  درکی ازش دارد!

نویسنده در مقاله اش از جنگ و عوامل محرک آن حرف نمیزند. ازین حرف نمیزند که چه عواملی صد راه به اصطلاح او، «توسعه» شده است. او صرفاً توسعه و صلح را می شناسد. صلحی که نه تنها در جهان عینی و مادی به آن باید دست یافت، بلکه در ذهن انسانها هم مستولی گردد!

آقای با هنر، هنرش در این است که مفهوم صلح را مسیح وار در اذهان انسانها نهادینه میکند. او کاری در جهان عینی و تضاد ها و خواست های انسانها و طبقات اجتماعی ندارد. او این موضوع را نمیداند که انسانها درین جهان دارای دیدگاه ها و خواست های و منافع قشری و طبقاتی هستند و هر طبقه و قشر بنا به منافع سیاسی اقتصادی اش هم به جنگ و صلح می اندیشد و هم به انکشاف و توسعه یافتگی. لذا نویسنده کاری به تضاد های اجتماعی ندارد. بقول مولوی: این جهان جنگ است چون کل بنگری، زره زره همچو دین با کافری. هادی جان کاری به این جنگ ها ندارد. از او یک نصیحت «مسیح وارو» در باره صلح است و بس.

اگر تمام انسانها مثل نویسنده ما غسل تعمید میکردند و بگفته او «در درون خود شان احساس صلح خواهی را بوجود می آوردند» که خوب بود ولی حیف که چنین نیست. در پس این حیف ها و احساس افسوس ها؛ باید ما این جامعه و تضاد ها و جنگ و جدلش را بشناسیم و راه حل عینی و مادی برایش ترسیم کنیم نه راه حل ذهنی و کشتن امیال و اغراض در اذهان ما.

خیال پردازی های ایجاد مدینه فاضله درین جهان برای نویسنده آنقدر سهل و آسان شده است که او سمبل اینطور جامعه را در ذهن منورش باز تاب میدهد نه در جهانی که ما زندگی میکنیم. او در خیال پلو هایش چنین می نگارد:

«از طريق عدالت اجتماعي انتظار مي‌رود كه فاصله طبقاتي ، تبعيض و استثمار در جامعه به حداقل برسد و توزيع درآمد سرمايه و قدرت به گونه‌اي مناسب‌تر انجام گيرد. شكاف بين فقير و غني ، شهر و روستا و مرد و زن از ميان برود و از نقطه نظر جغرافيايي نيز عدم تعادل‌هاي بين منطقه‌اي و درون منطقه‌اي به حداقل برسد.  بنأ در چنین وضعیتی خشونت به حد اقل می رسد و زمینه انکشاف استعداد ها فراهم می شود ، همچنان افراد جامعه در آرامش خاطر می توانند برنامه های پیشرفت را دنبال نمایند و کیفیت زندگی انسان ها  در جامعه  افزایش یابد».

خدمت نویسنده ما بنگارم که درین مبحث (شاخص های توسعه اجتماعی) بر توسعه و انکشاف نهاد های اجتماعی توجه بخرج داده اید و می باید هم این توسعه را وسعت میبخشیدید. شما بجای توسعه یک سیسیتم سیاسی، اجتماعی دولتی، یک دفعه بحث را رها کرده گذری به صحرای کربلا زده اید و در آنجا طرز تفکر تان را به پرواز در آورده از ایجاد یک سیستم و فضایی صحبت میکنید که جز یک آرمان گرایی محض و به بیان دیگر یک خیال پلو ای بیش نیست. خیال پلوی که حتی در جولانگاه ضمیر آگاه تان نیز به مشکلات و چالش های در گیر است. اگر اینطور نباشد شما درین جهان از چه عدالتی میگوئید که در آنجا فاصله طبقاتي ، تبعيض و استثمار در جامعه به حداقل برسد؟

شما این را میدانید یا نه که در نظام طبقاتی همیشه فاصله میان طبقات حاکم و محکوم رو به افزایش است. این مسئله هم در جهان سوم صدق میکند و هم  در جهان اول و دوم. و استثمار انسانها در نظام های استثمار گر خصلت متداوم و مسلسل دارد. تبعیض نیز اهم از تبعیض ملیتی و جنسی زاده نظام طبقاتی است وروز بروز شکل و نمود مختلفی را بخود می گیرد.

مفهوم سرمایه و توزيع درآمد هم در تمام جوامع رو به بسط و افزایش است. شما در هیچ جامعه ای نمی بینید که  در آنجا سرمایه به افراد جامعه عادلانه توزیع شود. ازین گذشته سرمایه بر بنیاد استثمار انسانها بنا شده است و ممکن نیست که حتی حلقه های به بردگی کشیدن آن از دست و پای کارگران سُست شود، چه رسد به اینکه عادلانه توزیع شود.

در رابطه میان شکاف بین فقیر و غنی نیز نا ممکن است. زیرا غنی در جامعه معاصر سرمایه دار است. سرمایه دار با بهره کشی و استثمار فقرا یعنی کارگران سرمایه می اندوزد. یعنی فقر اکثریت برای اقلیت ثروت و سرمایه می ببار می آورد. این ثروت اندوزی از استثمار و بهر کشی به دست می آید نه از کدام گنج و گدامی تا جمعی این تقسیم بندی را عدلانه توزیع نماید!

تضاد میان شهر و ده ، مرد و زن زاده این نظام است.یعنی این نظام با ایجاد و تشدید این تضاد هاست که زنده است. شما میدانید که نه تنها در جهان سوم بلکه در جهان اول نیز این تضاد ها در حال افزایش و اوج گیری است. بناً خیال پردازی های شما مبنی بر ایجاد جامعه فاضله درین جهان باید از واقعیت های عینی و مادی شکل بگیرد نه از تخیل تان.

جالبیت این تحلیل درین است که میگوئید وقتی ما در چنین جامعه ای رسیدیم، خشونت به حد اقل می رسد. یعنی تا اینجا که جامعه از فاز های مختلف گذر توسع سازی عبور کرده است، خشونت وجود داشته است و ازین به بعد به حد اقل میرسد. یعنی خشونت بعد از تکمیل توسعه و انکشاف ساختار و سیستم سیاسی- اقتصادی جامعه از میان می رود و تا اینجا گام به گام نقشش را حفظ کرده است!

از کلی گویی های بی محتوا و گلچینی واژه ها و پشت سر هم قرار دادن لغات های زیبا و زیبنده نویسنده می گذرم و می پردازم به تحلیل دیگری او.

هادی می نوسد:

«اصولاً امنيت واقعي همزاد عدالت بوده و بدون عدالت هرگز نمي توان به امنيت مطلوب دست يافت. عامل بسياري از بحران‌ها، جنگ‌ها و ناامني‌هاي گذشته و حال کشور در بي‌عدالتي‌ها و تبعيض‌هاي مذهبي، قومي، زباني و منطقه‌اي نهفته است».

امنیت واقعی همزاد عدالت نیست و عدالت زیاد هم ربطی به امنیت ندارد. در کشور های جهان اول امنیت است اما بقول هادی عدالت به حد اقلش نرسیده است. امنیت شرایط غیر جنگی را میگوید که انسانها در آنجا در فضای غیر ترس و وحشت بسر ببرند و جان شان بقول آخند ها از گزندیات و بلیات محفوط باشد. لذا نویسندگان الچه اندیش ما سعی میکند مفاهیم و مقولات را با هم ترتیب و ترکیب نمایند و از پیشش اوگرینج درست نمایند. به این ترتیب تحلیل و بررسی فضای سیاسی موجود و حاکم در کشور را پیچیده و مُغلق می سازند تا زبر دستی مغلق اندیشی شان را در پوشش دانشگاهی بودن تخصصی نمایند و مردم ما که توقع زیادی از تحصیل کرده ها دارند، فکر میکند آنچه آنها میگویند، وحی منزل است.

نویسنده ما قول ملا شبستری میگوید که «نمی توان از فلسطینی ها صلح خواست مگر اینکه عدالت را در مورد آنها به صورت اساسی به اجرا در آوریم».

شیخ شبستری درین باب حرف خوبی گفته است اما این عام گویی ها چندان هم واضح و روشن بنظر نمیرسد. اگر آخند شبستری حرف بسیار روشن و صریح را مطرح میکرد، می باید میگفت که نمی توان از فلسطینی ها صلح خواست مگر اینکه آنها نیروهای اشغالگر اسرائیلی را از سرزمین فلسطین شان بیرون کنند. درین میان نویسنده از عدالت به مفهوم عام کلمه بسیار مبهم و گنگ صحبت میکند و موضع گیری های روشن و مشخصی پیرامون وضعیت اشغالگری فعلی و هم چنان تاریخ افغاستان ندارد. او عامل بسياري از بحران‌ها، جنگ‌ها و ناامني‌هاي گذشته و حال کشور در بي‌عدالتي‌ها و تبعيض‌هاي مذهبي، قومي، زباني و منطقه‌اي نهفته میداند.

ازین عام گویی چه نصیب ما خواهد شد؟ اگر ما بگوئیم که عامل بسیاری از عقب ماندگی ها و تخریب سازی صرفاً «جنگ» بوده است، به کشف تازه ای رسیده ایم؟ نه خیر. ما باید بسیار روشن و شفاف پیرامون این عامل ها توجه کنیم. خیلی ازین عامل ها؛ یا عوامل که هادی به آن اشاره کرده است، درس های خوب تاریخی به ما یاد داده است و نباید به آنها کم بها داد.

در واقع بي‌عدالتي‌ها، تبعيض‌هاي مذهبي، قومي، زباني و منطقه‌اي که نویسنده از آنها بعنوان عامل ها یاد کرده است، هیچ کدامش عامل نه، بلکه وسیله و ابزار بوده است. هم مذهب و هم تبعیض نژادی قومی و زبانی در خدمت این عامل که همان منافع طبقاتی است؛ قرار داشته است. یعنی شما اگر تبعیض نژادی قومی و زبانی را کاملاً از بین ببرید، عدالت سر و کله اش پیدا نمی شود. همینطور اگر در جامعه ای دین و مذهب وجود نداشته باشد، ستم گری، استثمار و بهرکشی از میان نرفته است. دین و مذهب، تبعیض نژادی و قومی و زبانی اگر در میان جامعه ای وجود نداشته باشد، بخودی خود دلیلی بر عادلانه بودن آن جامعه محسوب نمیگردد.

ناسیونالیزم، شئونیزم یا تبعیض نژادی قومی زبانی به علاوه  مذهب، ابزارها  و سلاح هایی مثل کارد و شمشیر در دست طبقات ستم گر است که با استفاده ازین افزار آلات، مخالفین شان را بسادگی  از دم تیغ میگذراند. حال اگر این ابزار ها را از عاملین این ستمگر هم بگیریم، از راکت و مازایل استفاده میکنند. پس دیده می شود که دانشجوی علوم اجتماعی ما، به جامعه نشناسی بیشتر مصروف است تا با جامعه شناسی.

ولی همین جامعه شناسی کذایی و وارونه است که در خدمت تحریف حقایق تاریخی و توجیه گری شرایط تجاوز و تحکیم اشغالگری امپریالیستی قرار دارد. در پشت این وارونه سازی حقایق تاریخی، بر تمامی افتخارات و مبارزات مردم ما خط بطلان کشیده می شود و از انها بعنوان بحران نا امنی یاد می شود. از آن بد تر اینکه نویسنده در مصدر قضاوت کل تاریخ افغانستان نشسته و میگوید که «افغانستان کشوری است که فراز و نشیب ها ی گوناگون را گذرانده است و همین قسمی در هر برهه از تاریخ شان نا امنی و بی ثباتی از گوشه و کنار آن سر برآورده و به روند توسعه و انکشاف در این کشور آسیب رسانده است».

برای نویسنده ما مهم نیست که این برهه  ای از تاریخ دارای چه مشخصات، امتیازات و ویژگی هایی است. برای او صرفاً صلح و امنیت مهم است. طبق این تحلیل، تمامی قیامها و مبارزات حق طلبانه مردم ما چه علیه حکام کشوری و چه علیه متجاوزگری  خارجی بنام نا امنی و بی ثباتی معرفی میگردد. لذا قیام های مردم هزارجات علیه استبداد عبدالرحمن خانی، ظاهر خانی و طالبانی همه مردود است. زیرا نا امنی و بی ثباتی را دامن زده است. او میگوید هر نا امنی و بی ثباتی موجب کندی توسعه می شود. زیرا او از هر توسعه ای حمایت میکند. ولو اینکه این توسعه بدست عبدالرحمن های جلاد صورت گیرد.

نویسنده ما با خواندن چند نوشته «تئوری عدم خشونت» آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته است که ذهن نازنینش را از از صلح و انسان دوستی کاملاً تزکیه وبی آلایش کرده است. تو گویی او در شرایط اختناق افغانستان مشغول تهذیب نفس و ریاضت کشی است!

اگر نویسنده ما مثل پیامبر نیپالی، در یکی از غار های هیمالیا بسر می برد، ممکن بود ازش گیله نمیکردیم. حال که در کشور مثل افغانستان سکونت دارد، از یک طرف از نیروهای خارجی که برچه پک به پهلوی گوشش ایستاد است، میترسد و از جانب دیگر بجرم نداشتن ریش و فراگیری درس های کفر آمیز در مسیر خانه رفتن از طالبان واهمه دارد، بعید بنظر میرسد که این چنین پیرو تئوری عدم خشونت شود.

هادی جان باید بداند که انسانها صلح و خشونت را از فضایی می آموزند که برای شان ارایه شده است. خشونت یک اصل طبیعی هم در طبیعت و هم در میان جامعه انسانی است. انسان با خشونتش از قعر خشن طبیعت نسلش را از میان 50 ملیون نوع موجود زنده در میان طبیعت حفظ کرده است. تمام قدرت های سیاسی و اقتدار با خشونت هم بدست می اید و هم با خشونت حفظ میگردد.کلیه انقلابات و قیام ها با خشونت شروع می شود و با خشونت و قلع و قمع دشمن را نابود می کند. لذا درک نویسنده از خشونت بسیار ضعیف و بچگانه است. وی می نویسد:

«افرادی که در ذهنش خشونت و تعصب موج می زند نمی تواند در زهنش جایی برای تعاون و همکاری با  دیگران بیابد و یا در انکشاف استعداد ذهنی خویش بپردازد».

نویسنده خشونت را بعنوان پدیده ذهنی تلقی مینماید و فکر میکند خشونت در ذهن بعضی از انسانها شکل می گیرد و به این ترتیب آنها را نصیحت میکند تا مثل با هنر؛ هنرش را بخرج داده تهذیب و تذکیه نفس نماید.

اگر با پدیده خشونت کمی با دید بصیرت نگاه کنیم می بینیم که خشونت عامل مادی دارد. یعنی موقعیت طبقاتی و فضای سیاسی – اجتماعی است که موقف افراد را در باره صلح و جنگ، خشونت و عدم خشونت تعیین می نماید نه ذهن آزاد انسانها. لنین میگوید:«وقتی در میان گرگ ها زندگی میکنیم باید مثل آنها زوزه بکشیم». معنای این حرف این است که در میان وحشی ها باید درنده خو بود و باید با قهر و خشونت زندگی را حفظ کرد.

نویسنده باید بداند که بانی تئوری عدم خشونت (عیسی مسیح) با آنهمه وعظ و نصیحت در باره عدم خشونت، خودش را حفظ نتوانست و قربانی شد. امروز امپریالیست ها ستمگر که خود شان تا دندان مسلح به سلاح ها خشونت آمیز هستند، دیگران را سبق تئوری عدم خشونت میدهند و مثل هادی با هنر هزاران تئوریسن ها را درین مکتب تربیه میکنند تا دیگران را درس تزویر و ریا بدهند. هادی جان هم مثل ده ها فارغ التحصیلان این رشته به دیگران یاد میدهد که کسانیکه در ذهن شان خشونت و تعصب موج می زند نمی تواند جایی برای تعاون و همکاری با  دیگران بیابد. او میگوید مهم نیست که خانه و کاشانه شما توسط امریکایی ها و شرکایش بمباران می شود؛ شما چیزی نگفته از خود خشونت بخرج ندهید. او به دیگران توصیه میکند که اگر کسی به شما سیلی حواله کرد، رُخ دیگر صورت تان را برای سیلی خوردن پیش کنید.

درین رابطه صحنهء را در یکی از فلم های هندی دیدم که هنر مند مثل هنر مندی خودش (نه مثل با هنر ما) موضوع را به نقد و تمسخر گرفته بود. موعظ این صحنه گفته بود که اگر کسی به شما سیلی زد؛ رُخ دیگری صورت تان را پیش کنید که در صحنه چنین شد. مضروب به هوای اینکه با استقبال ضارب رخ دیگرش را پیش کند؛ ضارب دلش میسوزد از قباق زدن منصرف می شود ولی ضارب سیلی دوم را محکم تر حواله کرد. درین لحضه که صورت مضروب کاملاً  درد برداشت؛ یک دفعه بیاد نصیحت موعظ افتاد که حال چه باید بکند. زیرا موعظ نگفته بود که بعد از حواله سیلی دوم چه کند. اینک ابتکار را خود مضروب بدست گرفت و از نصیحت واعظ سر باز زده چنان لگدی به شکم ضارب زد که در جا نقش شد.

به این ترتیب موعظین ممکن است برای مدتی دیگران را فریب بدهد اما نمیتواند حقیقت را برای همیشه کتمان کنند.

استاد جامعه شناسی ما بخود حق میدهد تا به دیگران درس اخلاق بدهد و از قول آخند شبستری می نویسد:

«" فلسفه تربیت در عصر حاضر ساختن برای آینده است، نه تقلید از گذشته. امروز ما باید فرزندان خود را تربیت كنیم برای اینكه در آینده انسانی‌تر و با مشكلات كمتر زندگی كنند. معنای تربیت این نیست كه ببینیم پدران ما در گذشته ما را براساس چه سنت‌هایی تربیت می‌كردند و حالا ما هم فرزندان خود را آنگونه تربیت كنیم. ما باید چشمان فرزندان خود را به آینده باز كنیم تا فرزندانمان نگاه مثبت به همه انسان‌های دنیا داشته باشند، نه اینكه بریده از انسان‌های دیگر و فقط در كنار هم‌كیشان خود باشند. متاسفانه ما فرزندان خود را برای زندگی در جهان تربیت نمی‌كنیم، بلكه برای زندگی در كشور خود تربیت می‌كنیم و آن هم در دایره محدودی از فرهنگ‌هایی كه در كشور وجود دارد. باید فرزندان خود را به‌گونه‌ای تربیت كنیم كه سعه صدر داشته باشند. این‌گونه دل‌های انسان‌ها به هم نزدیك می‌شود. ما باید فرزندان خود را به‌گونه‌ای تربیت كنیم كه توانایی این را داشته باشند كه در هر شرایطی و در هر جای جهان درست تصمیم بگیرند».

من نمیدانم که این نقل قول از آیت الله عظما متجهد جامع الکمالات، برای نویسنده چه چیزی را ثابت می سازد. او از یک طرف مخالف تقلید است اما از یک طرف طرفدار تقلید و مجتهد بازی. خوب اگر هادی یک مقلد خوب و پیرو مجتهد شبستری باشد که نباید علیه تقلید گرایی مخالفت کند. اگر علیه تقلید سازی ها است، پس سمبل سازی مجتهد که اساس تئوری اش بر تقلید استوار و بنا یافته است چیست؟

ازین گذشته پدیده تربیت فرزندان بر اساس بینش و طرز تفکر پدران و جامعه شکل می گیرد و هیچ کسی یک اخلاق مطلق و جامعی که در باره تربیه فرزندان باشد استاندارد شده در جیب ندارد. مجتهدی که در ایران زندگی می نماید ممکن است فرزندان شان را طبق معیار فرهنگ حاکم شیعه تربیه کنند. مجتهدی که در کابل زندگی میکند ممکن است فرزندان شان را طبق فضای فرهنگ مختلط چند مذهبی و طبق عنعنات فرهنگ مردم تربیه کند. در مورد فرزندان جامعه هم این امر صدق میکند. لذا تربیه فرزندان بستگی به فرهنگ فضای حاکم و مسلط بر جامعه و عنعنات سنتی و تا حدودی هم تقلید از سنت گذشته مردم دارد.

باز هم تربیت فرزندان بستگی به موقعیت طبقاتی فرد در جامعه و ساختار و مناسبات سیاسی – اجتماعی دارد. مردم در هر عصر فرزندان شان را طبق رسمومات و عنعنات ارزشی خود شان تربیه می کند نه اینکه تربیه فرزندان شان را موکول به نیاز مندی ها و ضرورت های آینده سازد تا در آینده ساز گاری بتواند. اینکه نویسنده تاسف میخورد که «ما فرزندان خود را برای زندگی در جهان تربیت نمی‌كنیم، بلكه برای زندگی در كشور خود تربیت می‌كنیم»، یک تاسف بی جا و غیر منطقی است. زیرا انسانها فرزندان شان را با معیار های اخلاقی پسندیده در کشور خود تربیت میکند نه برای نیاز مندیهای باقی ممالک و جهان!

باز شدن چشم بچه ها و تربیه مثبت و منفی مستلزم رشد و ترقی جامعه بسوی فرهنگ های نو و جدید است. هیچ پدری نمیتواند چشمان فرزندانش را برای یک آینده ای که هیچ نمیداند به چه نیاز مندیهای ضروت دارد؛ باز یا بسته نماید.لذا نه باز شدن چشمان فرزندان به آینده نیاز به تربیه خاص پدرانه دارد و نه بسته کردن چشمان فرزندان به آینده کدام معیار خاص تربیوی دارد. باز شدن چشمان فرزندان بر اساس روند تکامل تدریجی در جامعه و فرهنگ غالب سرمایه داری شکل گرفته و سمت و سوی سیاسی- فرهنگی پیدا میکند. لذا تاسف خوردن جامعه شناس ما ناشی از درک جامعه نشناسی اش نسبت به مردم و جامعه است.

نویسنده ما نوشته است که صلح را بعنوان یک اصل باید بپذیریم که درین رابطه کریم شفایی به نکته جالبی و پر محتوایی اشاه کرده و از نویسنده خواسته است درین باب بصورت روشن بپردازد. من هم به تائید این پرسش کریم جان میگویم که چطور برای نویسنده صلح به مفهوم عام کلمه یک اصل محسوب میگردد؟ آیا لازم نیست به ابعاد ارزشی این صلح کمی توجه و توضیح مفصلی داده شود؟

من تا حال از هیچ جریان سیاسی - عقیداتی و مذهبی نشنیده ام که صلح را در عام به معنای یک اصل بپزیرند. زیرا که هر اندیشه و پایگاه سیاسی تعریفی مشخصی و دست آورد های روشن و معینی از صلح دارد. حتا کسانی که مکتب را می سوزاند نیز صلح را در سطح عام قبول ندارد بلکه صلح را با یک سلسله پیش شرط ها می پذیرند.

صلح بنا به تعریف نویسده؛ کدام استراتژی یا مدینه فاضله نیست بلکه یک گذر موقتی برای تجدید قوا و اکمالات نیروهای متخاصم است. لذا طالبان گرچه بنیاد گرایان مذهبی ای اند که از بنیاد گرایی شان مخالف مکتب و سواد آموزی است اما مثل نویسنده ساده لوح نیستند تا با تزریق صلح خواهی در ذهن شان خشونت را بکشند. آنها برای دست یابی به این صلح شرط های دارند و یکی ازین شرط ها، جاری کردن شریعت غرای محمدی است که جوهرش همان امارت اسلامی، مبنی بر مسدود کردن زنان در خانه ها، برپایی ایجاد نماز های زوری جماعت و قطع کردن دستان دزد است.

البته نویسنده ما برای قیودات و فرامین جبری طالبان کدام مشکلی ندارد. زیرا کسی که در پوهنتون کابل مشغول الهام گیری از کتاب توضیح المسایل مجتهد شبستری باشد، یقیناً با بینش طالبانی هم سر ساز گاری دارد.

مقاله صلح و توسعه با هنر آنقدر دچار تناقضات فکری و تحلیلی است که از تمامی سطر هایش بوی ابهام، گنگ، و در نهایت ازش بوی مغشوشیت فکری و تسلیم طلبی جهت رام ساختن مردم برای دولت دست نشانده و امپریالیست های تجاوزگر می بارد. گرچه جایگاه و موقف نویسنده در سطحی نیست که بتوان از اینگونه تحلیل ها ضرر و زیان آنی و قابل ملموسی را پیش بینی کرد اما برای محصلینی که در شرایط انتخاب خط و مش سیاسی قرار دارد؛ اینگونه نظرات بسیار مخرب و تو هم بر انگیز است.

 

انجمن ...     

25 دسامبر 2009

 

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu