www.baaba.eu

 

 

 

               «4 فبرور» گرامی باد!

   

هنوز چشم او

به روزگار خسته

              راه میکشید                                           

عزیز او ، عزیز من

که رفته بود

به سنگ جانیان شکسته بود

و او به اشک پر شراره اش

ستاره جاودانه مینمود

چموش سرکشِ خیال را

به هر کجا روانه مینمود

و من به شاخۀ خیال او

چو برگ آتشینی

                مویه میزدم

گلوی من به تاق درد و داغ

آه مینشاند

هنوز صبح خفته بود

هنوز رازها نهفته بود

کمیت شب

به زیر ران او

        چو چفته بسته  بود

همه خیال ها بدو

تمام رشته ها به فرق او

            نشسته بود

           بسته بود

وگر سکاندار من

اگر سکاندار او

چه گویما

که چون

به یک پلید دست

چگونه خست

مگرزقامتش شراره میجهید

چو آفتاب انتقام

تقاص لذتیست نا تمام

و چشم من هنوز

به شورو سوز او

        راه میکشید

سرود ما هنوز در گلو

به تقطیع سپیده ها

شکوه نام او یکایکی هجا مینمود

صدای من

 دررسای او خدا خدا مینمود

که دست باد

 زاوج موج خسته برجهید

به قامتش تکانی داد

و عرشه خفته بود

یورش به گیسوان او

شرنگ حلقه ها به پای جان او

شرار حلقه ها به بازوان او

زکینه پُر صبوح خشم نابکار

زخشم،  پنجه اش ناقرار

مگر زتار تار ابروان او

خدنگ هرکمان پر توان او

چه قوغ  خشمی می جهید

چو شیر، بسته بود

نگاه شعله خیز او

 توان خصم را شکسته بود

خفاش ماشه خیز رعشه زد

به سرب تکیه داد

به آفتاب حمله کرد

به رفعتی حواله کرد

سکوت دردناکی سایه زد

غریوی درسکوت، آیه آیه زد

و او دگر میان ما نبود

پیام او به خون نوشته شد

زخون، سکوت او سرشته شد

مگر

زهمرهان او

زهمرهان پست و بدنشان او

چه خفتی

 چه پستی جشنی  پا گرفت

که راه ما به باره باز شد

صدای خفته شان

به شور و شادی ساز شد

نوای مرده شان

چه ترکتاز شد

تمام نیش ها بدو حواله گشت

که او شرف نداشت

که او چو روسپی هدف نداشت

یکی به خنده داد زد

«فراری کثیف»

یکی دگر

 زشادی بی قرار بود

نمای قدرتی  به سینه میکشید

لبان بوسه را به پای کینه میکشید

که این «زنک»

به «بچه گک» چه نرد عشق باخت

و کام دل به او سپرد!!

ومن درون سینه

مصرع های خشم را

چو خرمنی زقوغ

چو دار بیقراری حلقه میزدم

که خیل این «رفیق» بد سگال را

سخیف های بیمثال را

یکا یکی قناره بر کشم

و قطره های خون این عزیز را

به کهکشان پُرستاره بر کشم

هنوز روح او

زناسزا چو درد گشته بود

هنوز خون او نه خشک

زبان فحش ها به او نه سرد گشته بود

که هان

زمین فواره زد

زمان زخون شراره زد

و قامت شکسته سرب سار او

زخاک، تن بلند کرد

وعظمت نگاه او

چو کهکشان فتح بود

و نام جاودان او

به مصرع های من نگین بست

وخون او به بذر انقلاب آب گشت

به هر گذر زلال آفتاب گشت

زبان  مردکانِ بدسگال

زخجلتی سراب گشت

بساط رقص شان

عجیب واژگونه شد

غریوی از« ریا» به پا نمود

به اشک و آه از ریا چه ها نمود

و در شمار لحظه ای هلا هلا نمود

و روسپی «بزرگ رفیق» گشت

 نام او به عرش برده شد

و عکس او به هر کجا عزیز گشت

وبر مدار خون او عجب خیانتی

که  روح او «پروژه» شد

ومن به دلقکان پست

بی غریو دیده ام

برای او

چه فحش ها شنیده ام

و دیده ام

چه جور ها به کلبه زار او

عجیب بد خیانتی

 به «یادگار» او

ومن به مصرع هام بسته ام

شکوه او

که هان

شکوه یک شرر گرامی باد

بدین گذر

عزیز

«4 فبرور» گرامی باد!

4 فبروری 2010

 

پاغر                                                          

 

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu