www.baaba.eu

 

  

 

شرح زندگی ناظم حكمت و معرفی آثار او -

 از سلسله گفتارهای راديويی "صدای سربداران" (1370-1368)

 

ارسالی : برهان عظیمی

 

نام ناظم حكمت برای كارگران و زحمتكشان بسياری از نقاط جهان آشناست. اشعار ناظم حكمت بزبانهای گوناگون از جمله فارسی برگردانده شده، هرچند مانند ديگر اشعار ترجمه شده نتوانسته با توده هاي كارگر و دهقان در ايران نزديك شود. بهرحال، پيوند درونی محكمی ميان رود خروشان و زيباي شعر ناظم حكمت با طبقه كارگر جهاني و خلقهاي ستمديده وجود دارد. ايده های روشن انقلابی و آرمانهاي والاي كمونيستي، راهنماي آثار اوست. قلب اشعار وي براي رهايي بشريت ميتپد؛ و اين تپش پرطنين، محصول و نمودار زندگی پرتحرك، مبارزات پرفراز و نشيب و مملو از پيروزيها و شكستهای شاعر، برمتن جنبش كمونيستی در تركيه و سراسر جهان است.

ناظم حكمت بسال 1902، در "سلانيك" ـ شهري بر خط مرزي يونان و تركيه ـ چشم به جهان گشود. پس از اتمام دوره متوسطه وارد ارتش شد و از مدرسه افسري نيروي دريايي تركيه فارغ التحصيل گشت. در سال 1920 از ارتش اخراج شد و همانسال به كشور شوراها سفر كرد. در يكي از دانشگاههاي مسكو، در رشته اقتصاد سياسي به تحصيل پرداخت و بعد از خاتمه تحصيلات راهي تركيه شد. بين سالهاي 36ـ1931 مشاغل گوناگوني را تجربه كرد و در عين حال بكار در دفتر روزنامه و نشريات مشغول گشت. در سالهاي 38ـ1936، كه فاشيسم در تركيه، تحت تاثير رشد اين جريان در كل اروپا قدرتي گرفت، ناظم حكمت بر مبناي خط عمومي آندوره جنبش بين المللي كمونيستي و حزب كمونيست تركيه به سرودن اشعار انقلابي و ضد فاشيستي پرداخت. اين اشعار در ميان روشنفكران كشور و بسياري از افسران جوان ارتش تركيه طرفداران بسياري يافت و همين امر باعث شد كه حكومت وي را شديداً تحت نظر قرار دهد.

در سال 1938، گروهی از همين افسران جوان و ترقيخواه در جريان تماسهائی كه با ناظم حكمت و در واقع حزب كمونيست تركيه داشتند، فكر انجام شورش در ارتش را در سر پروراندند. اما پيش از آنكه اقدامي از جانب آنان صورت گيرد، رژيم تركيه آنها را بهمراه ناظم دستگير كرد. ناظم حكمت در دادگاه به 28 سال و چهار ماه زندان محكوم شد. او دوازده سال از عمرش را در زندانهاي استانبول، آنكارا، چانكري و بورسا گذراند. سپس قانون عفو عمومي تصويب شد و ناظم آزاد گشت. اما از آنجا كه عوامل حكومت لحظه اي از تعقيبش دست نميكشيدند، و حتي دسيسه اي براي كشتن وي طراحي كردند، مخفيانه تركيه را ترك گفت. نخست به روماني، سپس لهستان و دست آخر به ديار بلغار رفت. بعد از مدتي راهي مسكو شد و در آنجا سكني گزيد. در همين دوره دولت تركيه وي را از حق تابعيت كشور محروم ساخت و خائن به وطنش ناميد. بقيه عمر ناظم حكمت در شوروي و چند كشور ديگر گذشت و سرانجام بسال 1963، بعلت بيماری قلبی در مسكو درگذشت.

او علاوه بر مجموعه هاي مختلف شعر، 11 رمان و نمايشنامه نيز نوشته كه تمامي اين آثار تا وقتيكه در قيد حيات بود، در تركيه اجازه انتشار نيافت.

شعر ناظم حكمت نيز مانند زندگيش، پرفراز و نشيب و سرشار از تحول است. او از 12 سالگي به سرودن شعر روي آورد. در سال 1914، نخستين مجموعه شعرش را كه در قالب كهن و با وزن و قافيه مرسوم نوشته شده بود، با امضاء "محمد ناظم" منتشر ساخت. اما زمانيكه براي تحصيل به مسكو رفت، انقلابي واقعي در زبان و قالب شعريش رخ داد. و اين امر بدون شك تحت تاثير شاعر بزرگ شوروي سوسياليستي آنزمان، ولاديمير ماياكوفسكي صورت گرفت. ناظم حكمت مضمون انقلابي و سركش شعر خود را از بند قوافي رهانيد و وزني نوين بدان بخشيد. او با اينكار يك سبك نو و دگرگوني بنيادي در شعر معاصر تركيه بوجود آورد كه نقطه عزيمت بخش عمده شعرائي شد كه پس از وي در عرصه ادبيات تركيه بظهور رسيدند.

كلمات در شعر ناظم حكمت سخت آهنگين است و موسيقي خاصي به شعر ميبخشد. جاي تاسف است كه اين جنبه از شعر وي در ترجمه آن منعكس نميشود. ناظم حكمت، پيچيده سخن نميگويد؛ اشعارش ساده و روان است و از اشكال روشنفكرانه بدور. هرچند گاه تشبيهاتي را بكار ميگيرد كه براي فهم درست آن ميبايد برويش تامل كرد.

تا آنجا كه به مضمون آثار ناظم حكمت برميگردد، بايد ضمن تاكيد بر جهتگيري انقلابي اكثر آنها، به يك نكته مهم اشاره كنيم؛ اينكه درك وي از انترناسيوناليسم و همبستگي بين المللي چيزي جدا از درك رايج در جنبش بين المللي كمونيستي آنزمان نبود. ناظم حكمت نيز مانند اكثريت قريب به اتفاق كمونيستهاي آنروز جهان، خود را نماينده خلق خود و در عين حال انترناسيوناليست ميدانست و از اين موضع حركت نميكرد كه پرولتاريا از لحاظ ايدئولوژيك ميهن و ملت ندارد. اين ديدگاه در اشعار وي، آنجا كه در تبعيد، از تركيه سخن ميگويد، نمايان است. آنجا كه غريبانه ميسرايد:

 وطنم را دوست دارم

و هيچ چيز اندوه از دلم برنميگيرد

جز توتون كشورم و آوازهاي محليش

 يا آنجا كه در مقدمه اي بر يكي از كتابهايش، پيوند خود با مبارزات ساير خلقها را از دريچه مبارزات خلق خود مورد تاكيد قرار ميدهد و مينويسد: "نويسنده اين كتاب قلبش را، قلمش را، انديشه و سراسر زندگيش را به خلق كشور خود بخشيده است. اما در عين حال، وراي حد مرز و بوم، اسم و مكان جغرافيايي، نژاد و مليت، مبارزه همه خلقها را در راه كسب آزادي، استقلال، عدالت اجتماعي و صلح در اشعار خود ستوده است. پيروزي آنان را پيروزي خلق خود و شكستشان را، شكست مردم خود ميداند."

اما اين گرايش نادرست رايج، مانع از آن نميشود كه ناظم حكمت را با معيار و محك كمونيستي در موقعيت مشخص جنبش در آندوره، يك انترناسيوناليست بحساب آوريم. ببينيد كه چگونه در يكي از اشعارش به زباني ساده پيوندهاي طبقاتي را وراي مرزها و محدوده هاي ملي برجسته ميسازد.

 من و بقال سرگذرمان را

در آمريكا هيچكس نميشناسد

با اين وجود،از چين گرفته تا اسپانيا، از دماغه اميد نيك تا آلاسكا،

در هر گام از خشكي و آب، دوستاني دارم و دشمناني

دوستاني دارم، كه هم را نديده ايم حتي يكبار

اما حاضريم بميريم باهم براي نان مشترك،

آزادي مشترك و روياي مشترك

و دشمناني دارم تشنه بخون من، و من تشنه بخونشان

 ناظم حكمت، مخاطبانش را بر بالهاي شعر خود مينشاند و از صحراهاي آفريقا به شهرهاي شلوغ آمريكا، يا از گندابهاي بورژوايي اروپا به دوردست ترين نقاط آسيا ميبرد؛ تا در هر كجا عملكرد سيستم ستم و استثمار امپرياليستي، و نيز نبرد دورانساز توده هاي پرولتر و خلقهاي ستمديده را نشانشان دهد. منظومه هاي "ژوكوند و سي يا او" و "نامه هائي براي تارانتا ـ بابو" نمونه هاي درخشاني از اين ايجاد ارتباط جهاني در اشعار حكمت است. در "نامه هائي براي تارانتا ـ بابو"، ناظم حكمت، دهشت جنگ تجاوزكارانه در آفريقا و منطق جنايتبار امپرياليسم را از زبان يك جوان حبشي به همسرش چنين تصوير ميكند:

براي كشتن تو

راه ديارت را در پيش گرفته اند

تارانتا ـ بابو

براي دريدن شكمت

و ديدن روده هايت

كه چون ماران گرسنه و پيچان بر شنها ولو خواهند شد

راه ديارت را در پيش گرفته اند

گو اينكه

نه آنها هرگز تو را ديده اند

نه تو آنها را

و نه بزي از بزهاي تو هرگز پريده

از پرچين آنها

شعر ناظم حكمت، ادعانامه كوبنده اي عليه مناسبات جنون آسا و مبتني بر قانون ارزش و سود است، وقتي كه مينويسد:

 پس اين چه حكمتي است،

تارانتا ـ بابو

كه در اينجا كارها وارونه است؟

چنان دنياي حيرت آوريست اين دنيا،

كه با قحط زنده است

و مرده است در فراواني.

 و در شعري ديگر ميبينيم كه چگونه ناظم حكمت با شعرش، راه سلطه امپرياليسم را سد ميكند و با نظرات تسليم طلبانه اي كه رابطه با جهان امپرياليستي را يك ضرورت عيني قلمداد كرده، رفع عقب ماندگي و معضلات جوامع تحت سلطه را در برقراري چنين رابطه اي ميجويند، به جنگ برميخيزد. ناظم حكمت به جهان امپرياليستي نهيب ميزند:

 كسي از جمع شما

اگر بورژوا باشد

حق نزديك شدن بما را ندارد

حتي اگر بخواهد و بتواند

به گاو نرمان كه جان داده از گرسنگي

دوباره جان بخشد.

طی دهها سال پيكر جنبش كمونيستي تركيه زير سرنيزه ارتجاع حاكم و امپرياليسم، مداوماً مجروح گشته است. اين جراحت را بخوبي ميتوان در اشعار مختلف ناظم حكمت، طي دوره هاي مختلف حيات مبارزاتيش ديد، وقتي كه "با ريشه هاي تناور در خون شناور" سخن ميگويد و فرياد ميزند:خيزيد و بنگريد كه چه سان خصم را پذيرايندو چه سان ما را بر سر بازارها ميفروشنديا وقتي، از آنان ميگويد كه:

 پيراهنشان پاكيزه بود و خم بر ابرو نداشتند

اما در شقيقه شان جاي زخمي تازه بود

 يكی از مشهورترين شعرهای ناظم حكمت در رثای جانباختگان كمونيست؛ "قلب من" نام دارد كه به ياد مصطفي صبحي، رهبر حزب كمونيست تركيه و چهارده تن از يارانش سروده شده است. كشتي آنها توسط عوامل حكومتي نزديك بندر ترابوزان گلوله باران شد. ناظم حكمت چنين به سوگ رفقايش مينشيند:

 15 زخم بر سينه دارم

آبهاي تيره چون مارهاي سياه و لغزان

بر زخم هاي سينه ام پيچيده استو درياي تيره، اين آبهاي تيره خون آلود

قصد جانم را دارد

قصد جانم را دارد اين آبهاي تيره خون آلود

دلم باز ميتپد

دلم باز خواهد تپيد

15 زخم بر سينه دارم

از 15 نقطه سينه ام را شكافتند

به اميد آنكه در پي اين اندوه

دلم ديگر، هرگز نخواهد تپيد

دلم باز ميتپد

دلم باز خواهد تپيد

 اگرچه آخر اشعار ناظم حكمت سرشار از ايمان به پيروزي و اميدواري انقلابيست، اما هنگاميكه طاعون رويزيونيسم بعد از جنگ دوم جهاني، بعد از مرگ رفيق استالين و قدرت يابي بورژوازي نوخاسته برهبري خروشچف و شركاء در حزب كمونيست اتحاد شوروي بر بخش بزرگي از جنبش كمونيستي غلبه يافت؛ ناظم حكمت نيز همانند بسياري از كمونيستهاي صادق دچار سردرگمي و رخوت و نوميدي شد. آرمانهاي والا و روح سركش وي با موعظات خائنانه و تسليم طلبانه رويزيونيستهاي غالب بر دولتها و احزاب اروپاي شرقي خوانائي نداشت. سنگيني دستگاه بوروكراتيك دولت بورژوايي بر پيكر اين جوامع، جو خفقان آلودي براي پرولترها و توده اهالي و عناصر صادق كمونيست بوجود آورده بود. ناظم حكمت كه براي اين سقوط و دگرگوني توضيحي علمي و راهگشا نيافته و لاجرم راه خلاصي از آنرا نميديد؛ و در سالهاي بيماري و پيري از دستيابي به جمعبندي هاي كمونيستي ـ انقلابي حزب كمونيست چين تحت رهبري رفيق مائوتسه دون از پديده رويزيونيسم خروشچفي دور مانده بود، روحيات آن دوره خود را بسال 1959 در شهر لايپزيگ آلمان شرقي چنين بيان نمود:

 درها همه، برويم بسته

پنجره ها همه محكم

نه يك دستمال آسمان، نه يك مشت ستاره!

گل من

مرگ ما را دفن خواهد كرد

رهائي از اين شهر محال است

 بدون شك، ناظم حكمت بواسطه اكثريت قريب به اتفاق آثارش در تاريخ، بعنوان يك شاعر سترگ انقلابي، يك هواخواه پرشور كمونيسم كه شعرش را به فراخوان پيوستن به ارتش عظيم پرولتارياي آگاه بدل ساخته بود؛ ثبت گشته است. همو بود كه حقيقت جهانشمول ماركسيسم ـ لنينيسم را به آفتابي تشبيه كرد كه توده هاي محروم، همانها كه كاسه هايشان سفالين است، بايد براي رهايي و فتح، آنرا جرعه جرعه، دوشادوش يكديگر بنوشند. همو بود كه سرود:

 اين سروديست،

سرود كساني كه

در كاسه هاي سفالين

آفتاب را مينوشند،

 همو بود كه عاشقانه كمونيسم را برگزيد و اعلام كرد كه:

 من هم با آنان گذشتم

از پلي كه به خورشيد ميپيوست

من هم در كاسه هاي سفالين

نوشيدم آفتاب را

من هم خواندم آن سرود را

 و سپس پيام داد:

 دلت را به دلهاي ما بيافزاي

حمله اي در كار است

حمله بر خورشيد

خورشيد را تسخير خواهيم كرد

اين فتح، نزديكست

 اينك شعر زيبايي را از ناظم حكمت ميشنويد كه "از زبان يك هندي" نام دارد:

 از شرق ميآيم،

از آستانه عصيان شرق ميآيم

با بادهاي شمالي پيمودم

راه هاي آسيا را

تا رسيدم به تو

چرا ايستاده اي

بازوانت را برويم بگشا

من از شرق ميآيم

از آستانه عصيان شرق ميآيم

شرقيم

كه عصيان حق منست

فتيله كجاست؟

نشانم بده تا آنرا برافروزم

من فرزند ميليونهايي هستم كه در شبانه روز

بيست و چهار ساعت كار ميكنند

و داغ تازيانه ها

پينه بسته بر شانه هاي زرد استخوانيشان

من اوج فرياد آنانم

آسيا را مردابهائيست بي پايان

كه كارخانه هائي همه از آهن

سر بركشيده در فضاي سبز مسمومشان

و شب و روز

بر اين فضاي سبز هموار

انبوه دودهاست كه چون كوه هاي تيره فرو ميريزد

مردابها نفس ميكشد

چرخها ميچرخند و ميچرخند و ميچرخند

و زندگي در ديدگان خاموش ميشود و خاموش ميشود

آنجا خونابه هاي تب نوبه دار ما

به شمش هاي درخشان طلا تبديل ميشود

در افق هاي تيره آسيا

بانكهاي هفتاد و هفت طبقه

چون غول قصه ها نفس ميكشد

آنجا

در آن مردابه

اشكم برادران وبا گرفته ام

چون لاشه هاي مگس گرفته ميخزد

و اينهمه در چشم دهقانان

چون رويايي از جهنم است

در چنين هنگامي

اشتياق ديدارت

چون روياي زيارتي در دلم ريشه دوانده

و مپندار كه چون سگي گرسنه ناليدم آنجا

نه

با بادهاي شمالي پيمودم راههاي آسيا را

تا به تو رسيدم

چرا ايستاده اي

بازوانت را بگشاي بسويم

به ديدگانم ببخش روشنايي را

و در انديشه ام برافروز آگاهي را

آنها، آنجا، مرا منتظرند.

 طبقه كارگر جهاني در نبرد عليه نظم حاكم، به كاركنان ادبي و هنري خويش نياز دارد. كاركناني چون ناظم حكمت كه ضرورتاً از دل مبارزه طبقاتي همواره زاده ميشوند. شاعراني كه محدوده هاي شخصي و مرزهاي روشنفكرانه خرده بورژوايي را بهم ميريزند و به صداي رساي يك طبقه بين المللي تبديل ميگردند. هستند بسياري از هنرمندان خرده بورژوا كه آگاهانه با خصلت ها و منافع طبقاتي خويش به ستيز برميخيزند و راه كمونيسم را در پيش ميگيرند. اينان هنرمندان طبقه ما هستند. هستند كارگراني كه خلاقيت طبقاتي خويش را در عرصه آفرينش هنري بكار مي اندازند و سلاح ضروري نبرد در اين حيطه ايدئولوژيك را براي توده هاي ستمديده توليد ميكنند. طبقه كارگر و جنبش كمونيستي در ايران نيز به كاركنان ادبي و هنري خود دست مي يابد؛ هرچند، صحنه ادبيات و هنر امروز ايران جولانگاه دمكراتهاي انقلابي خرده بورژوا، ناسيوناليستها، و ليبرال هاي محافظه كار و ارتجاعي گشته باشد. بايد جرات كرد و پاي بميدان گذاشت، و پيگيرانه در اين عرصه تلاش نمود.

 

از سلسله گفتارهای راديويی "صدای سربداران"

 (1370-1368 www.sarbedaran.org



**********************************

 

 

«حكمت» ۲۷ ساله با دو حبس ۲۰ و ۱۵ ساله به ۳۵ سال زندان محكوم مى شود. بدون جرم قطعى و معلوم! سرانجام با تغييرات در حكم و جابه جايى قوانين اين احكام تا ۲۸ سال تقليل مى يابد و ناظم حكمت شاعر آزادى به زندان مى رود. او در اين ايام روزگار سختى را مى گذراند اما چاره اى نيست پس جهان رؤياهايش را از زندان و ديوارهاى بلندش به بيرون مى فرستد و آزادانه در جهان خارج به كند و كاو و زيستن ادامه مى دهد. پس از مدتى اما با به پايان رسيدن جنگ جهانى دوم كه دنيا شكل ديگر مى يابد و فاشيزم در دنيا به نابودى كشيده مى شود در حالى كه ديگر دشمنان «ناظم حكمت» از مرده متحرك شدن او يقين حاصل كرده اند و در جهان خارج هم به ظاهر نامى از او نيست.گروه هاى مختلفى تلاش مى كنند تا پرونده او را دوباره به جريان بيندازند و اين اتفاق هم مى افتد. سرانجام با اتفاق هايى كه در مجلس تركيه رخ مى دهد، لايحه اى تصويب مى شود كه به همه مجرمان عفو عمومى بخورد و واضح است كه ناظم حكمت هم شامل اين عفو خواهد شد، با اين كه دشمنان شوكه شده او مشكلاتى بر سر تصويب اين لايحه ايجاد كردند اما سرانجام «ناظم حكمت» پس از ۱۳ سال از زندان آزاد شد همراه با بيمارى قلبى و ذات الريه اى كه سال ها او را عذاب مى داد

*******************************

 

 

«ناظم حکمت» را به جرأت مي‌توان پدر شعر نو ترکيه دانست. او در فضاي نوسرايي شعر ترکيه از «ماياکوفسکي» شاعر درام‌نويس روسي تأثير پذيرفت و آن را در کشور خود رواج داد. محتواي انساني و آزادي‌خواهانه‌ي اشعارش و سبک و زباني را که براي سرودن برگزيده بود، شعر او را به فراسوي مرزهاي ترکيه کشاند و محبوبيت او را دوچندان ساخت.
آنچه که شخصيت او را در نزد ديگر مردم جهان برجسته مي‌ساخت، باور به اصل آزادي، حرمت و ارزش انساني بود که او آن را به عنوان يک اصل خدشه‌ناپذير در زندگي، حق هر فرد و امري ضروري براي زيستن مي‌دانست. او بر اين باور بود که با نبود چنين اصلي در زندگي ، در آن سوي ميله‌هاي زندان که آزاديش مي‌نامند، باز هم بند است و قفس. اما بند و قفسي از نوع ديگر.

ما را به بند کشيده‌اند

زنداني‌مان کرده‌اند

مرا در اين درون

و تو را در آن بيرون

اما چيزي نيست اين

ناگوار هنگامي‌ست که برخي

دانسته يا ندانسته

زندان را در درون خود مي‌پرورانند


*****************************************

 

 

           قصه تلخ آزادی

قدرت چشم هایت را هدر می دهی

توان بی نظیر دست هایت را

و خمیری که برای ده ها نان کافی است

ورز می دهی،

آز آن تو در نهایت مزه چشکی است نه لقمه ای.

تو آزادی که برده دیگران باشی-

تو آزادی که دیگران را ثروتمندتر کنی.

از لحظه میلادت

آسیابهایی برافراشتند

آسیابهایی که دروغ می سایند.

دروغ هایی که برای تو همه عمر می مانند.

در آزادی بزرگ ات،

انگشت بر شقیقه،

مدام فکر می کنی

تو آزادی، که وجدان آزاد داشته باشی.

سرت در گریبان،

چنان که گویی از قفا بریده شده

دست ها دراز و آویزان،

در آزادی بزرگ ات،

ویران و سرگردان،

تو آزادی، که بیکار باشی.

وطنت را دوست داری،

چنان چون عزیزترین چیز.

اما یک روز؛ مثلا

سندش را به قباله آمریکا می زنند.

و تو همچنان

در آزادی بزرگ ات

تو آزادی، که یک پایگاه هوایی شوی.

شاید معتقد باشی،

آدم باید زندگی کند،

نه مثل ابزار نه مثل شماره، یا یک پیوند

بلکه بعنوان یک انسان.

بعد یک دفعه به دستهات دستبند می زنند.

تو آزادی که دستگیر ، زندانی یا حتی اعدام بشی.

در این دنیا

هیچ پرده آهنی نیست ، یا پرده چوبی یا حایل ابریشمی،

لازم نداری آزادی را انتخاب کنی.

تو آزادی.

اما این نوع آزادی

********************************

 

 

پس از آزادى اش به او گفتند بايد به خدمت نظام وظيفه برود و او كه حدود پنجاه سال داشت، دانست كه اين دسيسه اى است براى از بين بردنش و چون در آن سن و سال نه توان مقابله داشت نه حوصله درگيرى، تصميم گرفت از سرزمين اش كوچ كند. دسيسه دشمنانش اين بود كه او را به خدمت سربازى در منطقه اى بد آب و هوا ببرند و در آنجا او را از بين ببرند يا شايد او خود به خود به دليل بيمارى هايش از بين برود. ناظم حكمت كه در پليس دريايى تركيه خدمت كرده بود و ديگر خدمت سربازى براى او قانونى نبود از همسر و پسرش - محمد - خداحافظى كرد و از تركيه مهاجرت كرد. سفر او سيزده سال به طول انجاميد، سفرى كه از دريا شروع شده بود و سپس با يك كشتى رومانيايى به روسيه ختم شده بود. ناظم حكمت در اين ۱۳ سال به كشورهاى زيادى رفت، شعر خواند و سخنرانى كرد در همين ايام بود كه در فستيوال جوانان برلين با «پابلو نرودا» شاعر شيليايى آشنا شد همو كه پس از مرگ ناظم حكمت مرثيه اى دردناك براى او سرود، سرانجام شاعر آزادى سرزمين تركيه در سال ۱۹۶۳ در مسكو درگذشت و شعرش سرود جاودانگى او را تا هميشه در جان ها خواهد دميد

 

 

ناظم حکمت» در سحرگاه روز سوم ژوئيه 1963 در مسکو، در سن 61 سالگي چشم از جهان فرو بست، او را در قبرستان "مشاهیر تاريخ"، در مسکو به خاک می سپارند

 

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu