( از قصه های هزار و يکشب .... )
قصه ای از ديروز ؟!
يک ديد گذرا به خاطرات ( تومی فرانگ ) قومندان قوت های امريکا و ناتو . گورنرجنرال موقت درعراق بعد حمله امريکا . مسوول رهبری عمليات نظامی در افغانستان و مولف کتاب ( امريکن سولجر ) .
بعد حادثه اندوهبار يازدهم سپتامبر و سرنگونی برج های مشابه در امريکا ( مستربوش ) روی دو شست پا نشست و با مشت گره کرده نعره زد : وای بحال القاعده و تروريزم . من يعنی امريکا در هر حالتی خون بهای قربانيان بيگناه ای اين حادثه شوم و غير انسانی را خواهم گرفت . حتا اگر اين تروريست های انتحاری در دورترين نقطه ای دنيا باشند . عراق يا افغانستان . اين گروه های آدمکش و ضد تمام موازين بشری به هيچوجه قابل عفو و ترحم نيستند . با تمام قدرت ، امکانات مالی و نظامی آنها را خواهم کوبيد تا ديگر جرات نتوانند دست به انهدام تمدن غرب بزنند ... وازين مجمل حرفها ؟! ....
راز های ويران نمودن برجهای تجارتی هم شکل ، بخون کشيدن مردم بيگناه ، ربودن هواپيما ها ازحيطه ای قدرت امنيت و ( سيا ) بازی های سياسی امريکا ، حمله به عراق و افغانستان و غيره و غيره قسماً امروز و کلاً فردا يا در آينده ای نه چندان دور برملا و آشکار خواهد شد .
( مستر بوش ) با يک چرخش شيادانه کمر به نابودی و تارومار ساختن لشکر خود ساخته ای چماق بدست اش در افغانستان بست . اما نيم کاسه ای زير کاسه يا بهانه همانا تامين امنيت درين سرزمين آشوب زده بود تا با خيال راحت از کشور های پدرمرده ای شوروی سابق لوله های نفت و گاز را به حلقوم امريکای تشنه برساند ... ( امريکا به هيچوجه عاشق گل روی افغانهای ستمديده نبوده و نيست که بخواهد سرزمين آش گرفته شانرا به بهشت برين تبديل نمايد ، اين موضوع چون آفتاب برای هر افغان معلوم است . )
درپلان حمله به افغانستان امريکا ضرورت به يک همتا و همکار داشت تا با مصرف کمتر و تلفات در حد هيچ قوت های خود را پياده کند ... و اين شريک جرم بايد بومی و کارشناس محل ميبود تا درب را از داخل بروی تفنگداران امريکا بگشايد و زمينه ای فرود آمدن بمب افگن های غول پيکر ( ب 52 ) را با امن و امان مساعد سازد ... کابل برای اين امر مطلوب نبود و امريکا سمت شمال را بهتر می پنداشت زيرا خطر کمتر و کارآيی بيشتر داشت . چون درحالت جنگ وگريز با تفنگداران ( ملا عمر ) نيمه مجرای برای تنفس بود . بنابراين بهترين انتخاب برای امريکا ايتلاف با نيرو های شمال بود . او قبلاً باهمدستی شرکا بتاريخ نهم سپتامبر بزرگترين مانع يعنی ( احمد شاه مسعود ) را با يک حمله انتحاری از سر راه برداشته بود . امريکا باخيال راحت بفکر معامله با جانشين ( آمر صاحب ) شد يعنی ( آقای فهيم ) ريس امنيت دولتی امارات ( پروفيسور ) صاحب و مار – شال با صلاحيت ... مسووليت اين مهم بدوش شخص با تجربه و از کوره برآمده ( تومی فرانگ ) گذاشته شد . او در کتاب خاطرات خويش ( امريکن سولجر ) طرز ملاقات با آقای فهيم را اينطور مينويسد : ناتو و امريکا حاضر گرديدند ( بيست مليون ) دالر برای آقای فهيم بپردازند تا زمينه ای فرود آمدن هواپيما ها و پياده شدن عساکر امريکا را فراهم نمايند . ( تومی ) مينويسد : وقتی فهيم با موتر بينز 200 سفيد و خاک آلود خويش به ميعاد گاه حاضر شد چهره ای ديگری می نماياند به غير از آنکه من در مخيله ام از وی تصوير کرده بودم . حريص و دستپاچه معلوم ميشد ... من در تمام مدت از نظر روانی وی را ميکاويدم و ميخواستم بدانم اين آقا چقدر جاغور دارد ؟ حرفها تمام شد و معامله صورت گرفت . موقع پرداخت پول من يقين داشتم بيشتر از ده مليون دالر نخواهد خواست . تصميم داشتم باوی چنه بزنم و وجه را تا هفت مليون پايين بياورم . مگرجالب اينکه او دهان باز نمود و در ازای اين معامله پنج مليون مطالبه نمود . حدس من درست بود او جاغور نداشت . هنگام پرداختن پول که نقد در بکس ديپلومات بود با کنايه بوی گفتم : آقای فهيم متوجه باشيد که انتقال پنج مليون دالر امريکايی از توان موتر خاک آلود بينز کهنه تان زياد است ....
بعد از حمله و عمليات امريکا به افغانستان و گسل لشکر ( ايساف ) و ايتلاف شمال . ساختار دولت موقت و جلوس ( آقای کرزی ) به سرير قدرت و سياست ، آقای فهيم يا مار – شال فهيم معاون وزارت جنگ گرديد و روزگار اسپ مرادش را به جولان در آورد . بعداً او ناراضی و ناسازگار با برادران همتن . دولت و بانيان آنرا به ستوه آورد . تا بلاخره تصميم برين شد که معزول گردد و کنار زده شود ( چون خار بغل گرديد ) مگر اخراً مصاحبه وی با شبکه ای خبررسانی تلويزيون ( طلوع ) که از سايت بی بی سی نشر گرديد و مزين با تصوير جناب شان بود سخت جالب و قابل تامل است . آقای فهيم به رويت فوتو بسيار چهره به هم زده سيمای اندوهگين و درهم فشرده دارد که حکايت از غرق شدن کشتی ها و غارت اموال چپاول کرده اش ميکند . يا با حالت غمگين مشت گره کرده زير الاشه و نگاه های پُر درد حکايت ديگريست که می پنداری از جفای دلدار و بربادی عشق افلاطونی گله دارد ... به هر رو واقعاً دل آدم بحال اين بخت بر گشته ای مظلوم و برباد شده ميسوزد ... و يا شايد هم اکت شاعرانه کرده اند چون آگاه شديم که ايشان شيفته ای شعر و شاعری استند ؟!
مار – شال درين مصاحبه وانمود کرده اند گويا از تصميم و عملکرد آقای ( کرزی ) که برای بدست آوردن قدرت زير سايه ( ب54) ولشکر ايساف تبانی داشته و انباز بودند ناراحت و گله مند است ... خوب حق هم دارد . مليون ها پول باد آورده و غارت کرده يکطرف است و کلاه گوشه ای سلطانی ، مقام و چوکی يکطرف .
آقای مار – شال فهيم با فهم تند و تيز خويش ريس دولت افغانستان را به ايجاد انجماد سياسی و بی اعتمادی ميان گروه های رقيب متهم نموده اند . اگر واقعاً کلماتی مثل ( ايجاد – انجماد و ... ) تراوش آگاهی و نبوغ خودشان باشد ملت شگفت زده خواهد شد . چه ازآن << سواد ضعيف اين گمان نبود >> و همينطور جملات بلند بالای ديگری که از کتاب خرد آقای مار – شال باز گوهی شده مثلاً : مجاهدين ميخ ثبات سياست افغانستان استند که با سياست های غير مردمی دولت به حاشيه رانده شده اند . و عملکرد های درين زمينه هنوز هم ادامه دارد و .... در جای ديگری می افزايند : من در جريان انتخابات رياست جمهوری قادر بودم و ميتوانستم موانع و اخلال ايجاد نمايم . مگر نکردم زيرا با آقای کرزی دوستی و مناسبات شخصی دارم . آفرين مار – شال خوب . اگر خدا نخواسته رشته ای مودت بين شان بريده ميشد چی وضع و حالی بوجود ميامد ؟ شايد درست مثل حوادث انتقام گيری صدراعظم صاحب حکمتيار از ريس جمهور پروفيسور ربانی ميبود که راکت های پرتاب شده از چهار آسياب ، خانه ، زمين و آدم را به همديگر کوک زد و کناره سرک ها جويه های خون جاری شد که توته های گوشت سوخته ای انسان در آن شنا ميکرد ... توبه توبه از آن روز و آن روزگاران . پس صد آفرين بر مار – شال خود ما ....
باز جای ديگر قهرمان
ما در مصاحبه اش
ميفرمايند : من چندين
بار با ( داکتر نجيب
) در پناهگاه اش در
دفترملل ملاقات داشتم
. مگر واضع نشد اين
ديد وباز ديد های
مخفيانه و جاسوسانه
چی بوده و روی
چی معامله ای صورت
گرفته است . آيا صحبت
های ريس اسبق امنيت
دولتی با ريس سابقه
خدمات امنيت دولتی
روی مسايل کاری و
آموختن تجارب قصابی
بوده يا کدام
گپ ديگر که فقط آقای
فهيم خان ميدانند و
چند همدست و شريک
ديگرش که با شمال از
شمال آمدند و شمه ای
از حال بوجود آوردند
... ملت آرزو دارد
بداند زد و بند های
عقب پرده چی بوده
و چگونه بالای خون
شان معامله صورت
گرفته است ؟!
جالبترين قسمت مصاحبه
آنجاست که مار – شال
امنيت دولتی و معاون
وزارت جنگ خود را
ناقص حقوق بشر
نميدانند و گزارش
ديده بان حقوق بشر را
مغرضانه و دارای
اهداف سياسی ميدانند
!!
واقعاً آدم پخته و
کوره ديده و
همچنان شخصيت سياسی
آگاه و خردمند است که
تمام کوره راه های
سياست را خوب کوبيده
اند . خنک بر تو مار
– شال .
حکايتی يادم آمد .
گويند : در زمان های
قديم هر گاه زن
بدکاره ای در گير
ميشد متعصب شهر رویش
را سياه نموده وی را
طور معکوس بالای مرکب
می نشانيد و به کوچه
پسکوچه ها می گشتاند
تا رسوايی اش برای
ديگران عبرت شود . از
قضا خانمی در چنين
وضع پريشان گير کرد و
حقارت نصيب اش شد .
زمانيکه وی را از
کوچه خودشان عبور
ميدادند بوضاحت
ميدانست که از
سروصدای متعصب و
اطفال انباغ اش از
فراز بيره ای بام او
را تماشا خواهد کرد و
بی آبرو خواهد شد !!
اتفاقاً چنان پيش آمد
. آنگاه زن بزه
کار رو به انباغ
نموده ميگويد : <<
باز همی ره هم سر مه
کو >> زهی ديده
درايی ....
آقای مار – شال هم شهکار های سالهای 90 - 96 ميلادی خويش را فراموش کرده اند و گويا به ملت وانمود می فرمايند که وحشت و دهشت آن روزگاران را مربوط به او و دار و دسته اش ندانند ... واقعاً بيچاره مار – شال هيچ کاری نکرده اند . ( دزد گفتن و بر بستن )
آقای مار – شال گفته اند : کارنامه های مجاهدين بخشی از ارزش های تاريخی مردم افغانستان است ؟! .... درست ، کدام افغان شير پاک خورده آن کارنامه ها و ارزش ها را فراموش خواهد کرد . چگونه خواهد توانست فروپاشی تاريخ ، ثقافت ، هنر ، هويت و نابودی تمام ارزش های مادی و معنوی خويش را که درآن روزگار رخ داد وتا امروز ادامه دارد فراموش کند ! ابداً .
به هر رو به گفته شان : جناب مار – شال ؛ معاون وزير جنگ و ريس اسبق امنيت دولتی هم اکنون قصر نشين در کارته پروان مالکيت شخصی شان استند و وقت گرانبار شانرا با شعر و شاعری می گذرانند شايد شعر های ازين دست ميخوانند و مينويسند :
<< کجکی ابرويت نيش گژدم است --- چکنم افسوس مال مردم است >>
همچنان به پرورش گل و گياه مصروف استند ممکن گلهای پرورش عشقه پيچان که از هر ستون و پرچالی بالا رود و با همسايه ( هم سايه شود ) و گياه های هرزه که باز زمين سوخته را آزين بخشد ... و اضافه نموده اند : که به اسپ سواری عشق دارند . سواری يکی از علايق مستدام اربابان و دولتمردان مستبد سرزمين ما بوده است حالا ديگر فرق نمی کند اسپ باشد يا گرده ای ملت....
او ميگويد : بيشتر اوقات را با نوه هايش سپری مينمايند . خوب است . مگر ما ملت اميدوار استيم ايشان با خير خواهی ذاتی که دارند آن اطفال معصوم را با سياست بازی های ملوث خود شان آشنا نسازند و بگذارند آن چوچه ها با برداشت دقيق روزی با بلوغ سن و آگاهی در مورد پدربزرگ و شهکار های شان کتاب يا کتابها بنويسند تا بچه های ما بخوانند .
قصه ای از امروز ؟!
وقصه دگری از سلسله قصه های ( هزارويکشب ) درسرزمين ديوها وپری ها ....
وباز تاريخ مُهره سازی ازخرمُهره های رنگين فرارسيد ، يار رنجيده ازپيوند وبُرش درنيم خيزهای سياسی اش به خوان کرم فرآورده عمو ( اوباما ) تو بخوان ( اوبا شما ) از دسته مخالفين به گلدسته موتلفين جهيده مقرب دربار « شجاع الدوله ثالث » گرديد ؟!!
بازی دلچسپ شطرنج سياسی با شگردهای کاخ سفيد وشرکاء وجابجايی مُهره ها زريعه سرپنجه های تقلب نشان جناب کرزی افسون کننده و حيرت آفرين است ... کرزی با جای دادن مارشال با آن ريخت و نماد مار- شال ماهابانه شان درکنارخود بنام معاون ، يا بلا گردان هشيارانه خودش را برای پنج سال دگر بيمه نمود ، بلا گردان ديگر يعنی روی دگر اين سکه ناچل جنايتکار ديگری بنام خليلی است ، اينها دو مار استند که روی شانه های ضحاک نشسته اند ومغز سر مردم را ميخورند ، لعنت به تو وکار تو اهريمن بدذات !!
روايت است : اسپ مار- شال صاحب روزانه پنجاه عدد کيله نوش جان ميفرمايد ، پس خودش آنقدر نيرو خواهد داشت که اگر خشمگين شود ميتواند سرير پوشالی وشکوه کاغذی سلطان قصه های هزارويکشب را با خاک ويرانه های سرزمينی يکسان نمايد که بيشتر مردمش رنگ ، مزه وشکل کيله را در ذهن شان ترسيم مينمايند ؟!
ترس بخاطر ازدست ندان منافع ، باعث ميشود که ديو ، غلام حلقه بگوش ( علاء الدين ) گردد چون چراغ جادو بدستش است ، به حق چيز های ديدنی !!!!
و قصه فردا چه خواهد بود ؟؟؟
وای بر حال و روز و روزگار برگشته ای مُلک ما !! که سياست های استعماری به ما دومارشال کرد اعطا يکی مارشال انگليسی شاه ولی ، ديگری امريکايی فهيم آشنا گويند « درشهرکه آدم نماند بزکريم خان ميشود » قصه کوتاه .
( ناتور رحمانی )