كمدي لويه جرگه و شاه شجاع سوم
نظم نوين جهاني كه بر بستر تلاشي تعادل دوران « جنگ سرد » عرض اندام نمود ، تثبيت سلطه بي رقيب بلوك غرب تحت رهبري عظمت طلبانه امريكا را بعنوان يگانه ابرقدرت در دستوركار خود قرار داد. تحقق عملي اين امر ، از جهتي هم ، غلبه بر كشاكش ها و تناقضات حادث در عرصه سياست جهاني را الزامي مينمود كه با ابزار ها و شيوه هاي متفاوتي ، گاه به شيوه استعمار كهن و زماني هم با متد هاي نو استعماري به منصه اجرا گذارده شد كه مثال هاي عراق ، سومالي ، بوسنيا ، كوزوو ، صربستان و… اينك افغانستان بيان گوياي آن ميباشند.
نمونه افغانستان ، سياست كلاسيك استعماري نظم نوين جهاني را در شرايط قرن بيست و يكم ، با دستآويز يك مبارزه ضد تروريستي ، بگونه بارزي به نمايش ميگذارد كه در نفي استقلال و حاكميت ملي كشور بر پايه اشغال نظامي و توطئه سياسي تجسم يافته است. دقيقا بر متن چنين شرايطي است كه مولود ناميموني بنام لويه جرگه زاييده ميشود.
خاستگاه حقيقي ، خصلت اجتماعي و كاركرد عملي لويه جرگه ، هرچند مقام تاريخي اش را بعنوان ابزار خدعه و فريب در دست طبقات حاكمه بومي ، بخوبي تبيين ميكند ، لويه جرگه كنوني اما ، بااين وجهه مشترك مگر با ابعادي ويژه و چشم انداز ديگري بمثابه يك كمدي رسوا ، وارد تاريخ ميگردد.
لويه جرگه كابل ، محصول دمسازي ارتجاع بيگانه پرست با امپرياليسم است كه قبل از همه ، بر استقلال ، آزادي و مقدرات خلقي دلير و آزاديخواه معامله مينمايد! تدوين سناريوي اصلي ، آرايش بازيگران حقيقي و استعاري و تعيين اهداف آشكار و نهاني اين درامه ، پيشاپيش همان كنفرانس بن ، بدست امپرياليست ها و به كارداني سازمان نام نهاد ملل ، دقيقا طراحي شده بود كه مردم ستمديده افغانستان ، در نقش تماشاگر مي بايست ظاهر مي شدند.
مهره تا ايندم ناشناخته اي ، يكباره در نقش قهرمان نمايش به صحنه آورده ميشود كه سرانجام ، چنانچه مقدر شده بود ، با توشيح « لويه جرگه » در كنار شاه شجاع انگليسي و شاه شجاع روسي ، شاه شجاع امريكايي هم ، تاج پوشي و با لقب شاه شجاع سوم ، مقام تاريخي مييابد.
لنگر شوم چهره هاي كريه و بدنام جهادي در هيئت ائتلاف شمال كه كار نامه هاي مشحون از جنايات ، كشتار ، ويراني ، و وطن فروشي شان ، دستمايه « مشروعيت » و امتياز بلامنازع شان در نمايش لويه جرگه گرديد ، نه تنها در زد و بندها و زورآزمايي هاي علني كاملا مشهود و ملموس بود ، كه در پافشاري هاي ايشان بر ماهيت تئوكراتيك يا همان مطلقيت مذهبي سياسي دولت انتقالي و تركيب كابينه اش بازتاب يافت. طرفه اينكه ، آنها درهمه اين مقاولات ، با برخ كشيدن مسأله جهاد و قرباني ! به روال هميشگي به باجگيري توسل جسته و مردم را بدينسان گويا بدهكار قلمداد مينمودند!!! البته از آنانيكه بجاي محاكمه در دادگاه عادلانه مردم ، كماكان فرصت مييابند تا بازهم در صدر مجلس ، برسرنوشت وطن و هموطن معامله نمايند ، جزء پررويي ، اهانت و پوزخند گستاخانه چه انتظاري ميتوان داشت!
بخت برگشته اصلي در اين بازي ، شاه سابق ميباشد كه در مسلخ تناقضات و زورآزمايي هاي دروني وپشت پرده ، نهايتا به شكرانه اتكاء مطلق بر ولي نعمتان امريكايي قرباني شد. اينجاست كه رؤياهاي شيرين چندين دهه ، در تماس با واقعيت هاي سرسخت زمانه به سراب مبدل و بدينسان تومار كارنامه هاي شوم آخرين سلسله خاندان طلايي ، كه مفت خواري و اتكاء به بيگانه ، سنت ديرينه شان بوده است ، براي هميشه درهم پيچيده ميشود.
تركيب حقيقي لويه جرگه و براين مبنا ، ماهيت اصلي جنگ ضد تروريستي امريكا را ، بازهم در تأكيدات مكرري كه ضمن سخن پراگني هاي لويه جرگه از دهان كرزي بيرون جهيد ، ميبايست به ارزيابي گرفت كه با چراغ سبز امريكا ، ميان « طالبان خوب و طالبان بد » ميان « خدمات طالبان خوب و خيانت هاي طالبان مزدور بيگانه » تمايز ميگذاشت !!! اين گفته ها رويهمرفته واقعيتي را برملا ميساخت مبني براينكه بخش وسيعي از پايه اجتماعي سرهمبندي شده براي كرزي در لويه جرگه ، همان بقاياي طالبان « ساقط شده » بدست امريكا بودند كه در شكل نمايندگان شوراهاي قومي حضور مي يافتند!
باري ، مساعي امپرياليست ها بدينوسيله ، با تاجپوشي كرزي ، با « روسپيدي » همه خائنين ملي و بالآخره با « مشروعيت » بخشيدن به اشغال افغانستان در لويه جرگه به ثمر رسيد!
مقدمات لويه جرگه ، كه « انتخابات آزاد » آن در پرتو رهنمود هاي امريكا و در پناه حمايت هاي مستقيم نظامي ، امنيتي ، مالي ، سياسي و تبليغاتي ائتلاف امپرياليستي و زير ثقلت دشنه هاي خونين جنگسالاران شناخته شده متحقق گرديد ، بدقت پيريزي شده بود ، چه بقول خليل زاد نماينده ويژه جورج بوش در افغانستان و معمار اصلي لويه جرگه « ناكامي لويه جرگه ، خداي ناخواسته ، ناكامي افغاني ها ، ناكامي امريكا و ناكامي دنيا را تداعي مينمود! » از اين صريحتر ميشود سخن گفت؟
ترازنامه نهايي لويه جرگه ، بركنار از همه زد و بندهاي توطئه گرانه و مشاطه گري هاي اغواگرانه ، اولي ترين سوال ورد زبان هر انسان شريف و آزاده افغانستان را كه عاجل ترين نياز مردم و جامعه را بازگو مي نمايد ، كماكان لاجواب ميگذارد و آن عبارت از مسئله صلح و ثبات اجتماعي پس از بيست و چهارسال جنگ خانمانسوز ميباشد ، چه عاملين جنگ و ويراني ، كشتار و ناامني و … نه تنها به يك محاسبه تاريخي كشانيده نشده ، كه در ازاي جنايات بي شمار خويش ، با سهمگيري فعال در زد و بندهاي لويه جرگه و تكاملات آن در هيئت دولت انتقالي ، پاداش هم گرفتند! كذا اينكه مادر ميهن كماكان در زير پاشنه هاي آهين دژخيمان اشغالگر ، نداي استقلال و آزادي سر مي كشد.
چگونه است كه طنز تاريخ بر بستر توالي سلسله شاه شجاع ها ، پيوسته تكرار ميگردد؟ پاسخ اصولي به همچو پرسش هايي در گرو حل معضلات گرهي جامعه ميباشد كه در صدر همه ، حل تضاد ملت با نيرو هاي خارجي و با دشمنان رنگارنگ داخلي قرار دارد ، تا بدينوسيله بالآخره آن معادله معكوس را هم ، يكباره و براي هميشه تغيير داد كه :
مردم زحمتكش و ستمديده كشور ، در مصاف روياروي با دشمنان خارحي همواره بزرگترين ظرفيت مبارزاتي شانرا در بوته آزمون تاريخ گذارده اند ، كه متأسفانه در ميدان زد و بندهاي سياسي بدست دشمنان داخلي ، بازنده گرديده اند!
تغيير اين معادله معكوس ، قبل از همه مسئله ايست مربوط به بازنگري ، عزم و جزم ، تعهد ، از خودگذري و قاطعيت مبارزاتي همه افراد و نيروهاي ملي ، آزاديخواه و انقلابي با حضور فعال در كنار توده هاي زحمتكش و
ستمدیده مردم! مبناي قضاوت تاريخ ، نه احساس عالي و نيات خالصانه ، كه پراتيك انسان ها ميباشد.
مرگ بر امپرياليسم و ارتجاع!
توطئه تاريخي لويه جرگه محكوم است!
شاه شجاع انگليسي ، شاه شجاع روسي و شاه شجاع امريكايي همسرشت و همسرنوشت اند!
آزادي ، دموكراسي و عدالت اجتماعي!
پيش بسوي برپايي يك مقاومت آزاديخواهانه مردمي!
جبهه متحد ضد امپرياليسم و ارتجاع ـ افغانستان
21
جون
2002