www.baaba.eu

 

 

۷  ثور یا «غدهء سرطانی» در وجود ملت ما

                                                                                                                                                                 ارسالی: آذرخش         

امروزمصادف با سی و یکمین سالگرد سیاه روزی است که سرآغاز دورتازه و بیسابقه ای از خیانت ، جنایت و وطنفروشی در تاریخ چند هزارسالهء کشور ما بوده است. در این روزکه کودتای ننگین و سرهم بندی شده ، عمال بیگانه را بقدرت رساند ، نه تنها دربند کشیدن ملتی سرفراز و غیور را   در برنامهء خود داشت بلکه تکرار خیانت در برابر جنبش های توده ئی در دنیا هم بود.                                                                                

اتحاد شوروی سوسیال امپریالیستی ، میراث «خروشچف» وهم پیمانان ریویزیونیست وی که از چند دهه به آنسوسر وسِری با دربار ظاهرشاه داشته و از طریق سردارداؤد و خادم گوش بفرمان وی ـ ببرک کارمل ـ طرح های استعماری خود را در کشور ما توسعه می داد و «ستون پنجم» خود یعنی باند رسوای «خلق» ـ پرچم را ایجاد نموده و در بین جنبش روشنفکری افغانستان جاسازی نموده بود ، به بازی ها و مانورهائی متوسل شد که بایست سرنگونی هم پیمان نافرمان ـ سردار داؤد ـ و رویکارآمدن قماش تازه نفسی از نوکران روس را به ارمغان می آورد.                           

متعاقب دستگیری رهبران حزب «خلق» ـ پرچم: نور محمد «تره کی» ، ببرک و حفیظ الله « امین» ، اوضاع آبستن تحول خشونتباردر سطح دولتی و اردوی افغانستان بود. باساس شایعهء آنزمان ، این حفیظ الله «امین» بود که در جریان بازدید خانواده اش از وی در زندان ، با سپردن پرزه ای به پسر خردسالش ، ِشفرآغاز عملیات نظامی را برای سرنگونی رژیم سردار داؤد به بیرون مخابره نمود.                                                                     

گرچه صبح ۷ ثور ۱۳۵۷ آرام به نظر می رسید و کمتر می شد تصور نمود که سیه روزی مردم ما ظرف چند ساعت به نقطهء عطف خود می رسد ، دربعد از چاشت بود که صدای انفجارات و رگبار مسلسل از مرکز شهرکابل بگوش رسید. جاده ها از رهگذر تهی می شدند وبجز عده ای که سقوط رژیم مطلق العنان داؤد آنها را مبهوت نموده و با کنجکاوی مترصد اوضاع بودند ، مردم اکثراً سراسیمه به خانه های خود می شتافتند. و بودند کسانی که دقیقاً به سبب همین خرابی اوضاع نتوانستند زود به خانه هایشان برگردند و در هرجائی که بودند در همانجا مجبور شدند سر خودرا پناه نمایند که این خود زجری بود جانکاه برای خانواده هائی که از عزیزان خود بیخبر ماندند. ولی زجرو دلهره بیشتربسته به نداستن ماهیت تحول بود.                                                                                                     

رژیم داؤد آنقدر اختناق را تشدید نموده (نباید فراموش کرد که زندان منحوس «پلچرخی» به ابتکار داؤد و به کمک آلمان فدرال اعمار گردید) و جاسوس تربیه نموده بود که مردم جرئت سؤال راجع به اوضاع را نمی نمودند. به همین دلیل و بدلیلی که کودتاچیان «خلقی» ـ پرچمی عمداً هویت و اهداف خودرا در روزهای اول از مردم پنهان داشتند (که این خود حاکی ازاعتراف شان مبنی بر موجودیت نفرت مردم نسبت به آنها بوده می تواند) ، مردم میان امید و خوشبینی و نفرت و دلهره در تذبذب قرار داشتند. و آنگاهی که کودتای نظامی مؤفق شد ، این اعضای باند «خلق» ـ پرچم بودند که جشن ها و شادمانی برپا کردند در حالیکه مردم فقط از سرنگونی رژیم داؤد و بیخ کن شدن سلطهء دودمان یحیی راضی و خوشنود بنظر می رسیدند. شک و تردید مردم در قسمت «خلقی» ها و پرچمی ها کاملاً شعوری بود و برحق بودن نفرت شان بعداً به اثبات رسید. آن شک و تردید و نفرت و انزجار نه تلقین توسط کدام فرد یا مرجعی ونه هم زادهء تخیل خود مردم بود بلکه ناشی از دو واقعیت انکارناپذیرمی شد:  اولاً دست علنی بیگانه درسر و صورت دادن نیروها و راه انداختن عملیات نظامی که سروری بیگانگان را نمایندگی می کرد نه حاکمیت ملی افغانها و ارادهء آزاد آنها را. ثانیاً حمله برسنن دیرین در حیات خصوصی افراد (ولوبعضاً خرافی و غیرعادلانه) که با تحقیرو با اتکأ بر شکل مسخ شدهء یک ائدیولوژی دورانساز یعنی با ائدیولوژی رویوزیونیستی و با سرنیزه بر مردم تحمیل می شد.                             

برای استحکام قدرت باد آورده ، باند «خلق» ـ پرچم ، علاوه برتصفیهء حساب میان خودشان ، بزودی بجان مردم افتادند. ازتشویق و ترویج جاسوسی در میان مردم (حتی کودکان به جاسوسی والدین گماشته می شدند) تا پیگرد و حبس به بهانه های مختلف و شکنجه و اعدام روز بروزجزء برنامه و عملکرد «حزب دموکراتیک خلق» می گردید و علاوه برپخش ترس ، حس بدگمانی و بی اعتمادی را هم در بین مردم تقویه می نمود. ولی هدف جنایات «خلقی» ها و پرچمی ها فقط ریشه کن ساختن ارزش های معنوی و مسموم ساختن فضای انسانی جامعه نبود بلکه خیانت و جنایت دقیقاً درکشتار و سربه نیست ساختن افراد تبلور می یافت. در زمان فرمانروائی هرکدام از رهبران بدنام «خلق» ـ پرچم کشتارفردی زندانیان ، اعدام های دسته جمعی و قتل عام اهالی دهات جریان داشت مگرمیزان نا پدید شدن زندانیان سیاسی درمدت سه ماه رژیم فاشیستی حفیظ الله «امین» به اوج آن رسید. مأیوسیت و تزرع خانواده ها در بیرون دیوارهای زندان ، خشونت حزبی ها بمقابل آنها ، توهین اوباشانهء حفیظ الله «امین» به زنان بیوه که خواستار معلومات راجع به شوهران شان بودند و فهرست طویل نام های اعدام شدگان بعنوان لکهء ننگ ابدی برجبین مجموع اعضای باند «خلق» ـ پرچم نمایان است وهیچ توجیه و نیرنگی نمی تواند آنهمه ظلم وتجاوز برحقوق انسانی را توجیه کند. که البته آن لکهء ننگ برجبین باداران روسی شان هم حک است ؛ آنهائی که با پرتاب بم ناپالم و افشاندن بم های خوشه ئی «بازیچه» برای معیوب ساختن کودکان معصوم دیار ما ( هیچ ائدیولوژی و هیچ منطقی نمی تواند این جنایت در حق کودکان را توجیه نماید) ، بدترین و رسوا ترین جنایات ضد بشری را در مدت اضافه ازیک دهه در خطهء آبائی ما مرتکب شدند.                                                                                                                        

«خلقی» ها و پرچمی ها بعد از سقوط  دولت دست نشاندهء روس و سقوط امپراطوری بادار سوسیال امپریالیست شان ، از ترس رگبار خشم مردم به زیر دو «چتر» پناه بردند : یکی «چتر ملی» و دیگری «چترمذهبی». گویاترین مثال آن بیکباره «ملی» و «مذهبی» شدن داکتر نجیب بود که با نشست های خودمانی با عده ای گلچین شده صورت می گرفت  و همان عوامفریبی بود که تا امروزتوسط بقایای آن باند و افراد مرتجع و ساده لوح در داخل و خارج کشور بعنوان سند «مردمی» بودن آن شیاد برخ این و آن کشیده می شود. آنچه بیش ازهمه بر تنفر نسبت به باند خائن و وطنفروش «خلق» ـ پرچم می افزاید ، همانا بی آزرم بودن این گروه است که هزاران سند و ثبوت غیرقابل انکاراز جنایات شان: شکنجه و اعدام روشنفکران و دیگرهموطنان توسط باند خائن «خلق» ـ پرچم در حضور مستنطقین و مشاورین روسی ، گورهای دسته جمعی و هزاران هزار معیوب بمباران روس ها و نوکران شان ، و هزاران هزارکودک و بزرگسال معیوب ماین های ضدنفر؛ هیچکدام این جنایات نابخشودنی شمه ئی ازوجدان را در هیچیک آنها زنده نمی سازد. این بدان معنی نیست که با یک «توبهء از صدق دل» جنایات شان یکسره روفته خواهد شد بلکه بعنوان جانیان مجرم در برابر محکمهء مردم بایست به جنایت و خیانت اعتراف نمایند تا مردم خود آزادی قضاوت و رأی را در قسمت آنها داشته باشند.                

باند «خلق» ـ پرچم واقعاً یک «غدهء سرطانی» در وجود ملت ما بوده که امتزاج آن با همتاهای «مجاهد» (۸ ثوری ها) و شریک سابقه دار جنایات شان ـ رشید دوستوم ـ ، و بعداً رویکار آمدن پاده های وحشی طالب و بالاخره اشغال نظامی دوبارهء کشور ـ اینبار توسط «جهان متمدن» ـ و روی صحنه آوردن سوگلی های نوع امریکائی ومتحدین ، همه و همه را می توان به میتستز(سرایت ریشهء غدهء سرطانی) تشبیه نمود که در صورت از بیخ و ریشه نکندن آن «غدهء» خبیثه ، ممکن به انحلال مطلق هویت و حاکمیت ملی ما و تجزیهء خاک افغانستان بانجامد. شاید این ادعا به «خلقی» ـ پرچمی ها توهمی از «اهمیت» بار آورد ولی «اهمیت» آنها نه «اهمیت» وجودی خود شان بلکه «اهمیتی» است که اینبار بادار امریکائی و باداران اروپائی ( امروزهیچ کشور غربی از «کمونست» بودن دیروز آنها باصطلاح خار نمی خورد)  به آنها قائل شده اند و از طریق مزدوری دوباره در پهلوی رقبای سیاسی دیروزشان در دولت کرزی است که آن باند جواسیس بازهم دمار از روزگار مردم می کشند. این خود نشان می دهد که ادعای روشنفکران ضداستعمارو ارتجاع که از سالها باینسو فریاد می زدند و می زنند که امپریالیزم و سوسیال امپریالیزم با مردم شیوهء برخورد یکسان یعنی زورگویانه ، آزادی ُکش ، فاشیستی و ضدانسانی داشته اند ، ادعای برحق و موجه بوده و تاریخ چند دههء اخیر کشور تا حال صدها ثبوت آنرا بدست داده است.                                                                                                     

 درین رابطه بایست متذکر شد که اگر ایجاد رژیم «شاه شجاعی»  مشخصهء سیاست استعمارگران و متجاوزین غربی  هم است و میراث شاه شجاع و ببرک را به حامد کرزی و شرکأ انتقال داده اند ولی حمله برسنن وخصوصیات حیات فردی را بشکل معکوس بکار گرفته اند. بدین معنی که سنن فرسوده و خرافات را اگرزمامداران فعلی علناً تشویق و ترغیب نمی نمایند ولی با سکوت در برابرآن و یا هم احتراز از زیر سؤال قرار دادن آن ، نوعی توهم آزادی  ببار می آورند که بهترین وسیلهء تبلیغ به نفع شان بالوسیلهء روشنفکران خودفروخته و مطبوعات استعماری و دست نشانده می باشد (هیاهوی فرمایشی در برابرتوشیح قانون مطلقاً ضد زن درین اواخرتا اندازه ای یک استثنأ است و منافع انتخاباتی با آن مزج می باشد). البته این توهم آزادی با سبعیتی که نیروهای مسلح خارجی در برابرمردم در اطراف و اکناف کشور نشان داده و بطورناگهانی حریم خانواده ها را مورد تجاوز قرار می دهند ،  کاملاً نفی می گردد.                             

اگر دیروز، روس ها و نوکران حلقه بگوش «خلقی» ـ پرچمی شان هر مخالف را بسته به اشرار وانمود می کردند ، امروزباداران امریکائی و اروپائی شان ، هرندای آزادیخواهانه را در گلوخفه نموده و هر مخالف با تجاوز و استعمار را در افغانستان همدست «طالب» و «القاعده» و انمود می نمایند. تو گوئی این ملت هیچ میراثی در مبارزه برضد سلطهء بیگانگان نداشته است و با آغوش باز همهء عساکر فاشیست «جهان آزاد» را برای اشغال کشور شان و برده سازی خود شان پذیرفته اند. زهی حقه بازی و دیده درآئی!!                                                                                        

درپایان این دردنامه بایست یادآورشد که «غدهء سرطانی» ۷ ثوربا وجودیکه در صورت اغماض و عطالت بیشتر عناصربا درد ، چیزفهم ، منزه از خیانت و وطنفروشی ـ اعم از ملی و انقلابی ـ منجربه مرگ یک ملت سربلند و دشمن شکن می تواند شود ولی تفاوت آن با غدهء اصلی سرطان دراینست که علت بروز «غدهء سرطانی ۷ ثور» کاملاً آشکار بوده و خوشبختانه راه ریشه کن نمودن و علاج آنهم معلوم است. این فقط «اطبأ حاذق» ملی ـ انقلابی اند که بایست دست بکارشده و امید نجات برای ملت دردمند ، فقیر، ستمدیده و گروگان شدهء خود را عملاً فراهم آورند.                        

                               

به امید چنان روزی!       

7 ثور 1388 ــ 27 اپریل 2009

 

 

Copyright © 2007 by baaba.eu